دلی خون! فکری خون! و یک پل ، همراه یک آرزو!

من بازگشته ام
با دلی خون! چشمی خون ، فکری خون و اندکی خون...
من بازگشته ام، با دلخوری ها یی سالخورده 
و با خود اندیشیده ام، دنیا را باید با یک چشم دید! شاید...
و من از اندوه اندوهگینان ، از اندوه آنان ملولم
شاید بدون چرا!
من داغ دیده ام...
داغ سرب، داغ اتش، داغ دل، و باز هم داغ...
داغ سربی که لحظه ای گذشت و صدایش سوتی در درگاه شنوایی ام! انداخت
داغ اتشی که صورتی را سوزاند و سرخش کرد، تفتیده چون دل من
داغ دلی که زیبا ترین دلها بود
من داغ آسفالت را هم چشیده ام! داغ سنگ فرش...
داغی که صدایش را کمتر شنیده اند! صدایی با لمس صورت ، با لمس داغی!
من بر سنگ فرش خیابانی خوردم که روزی موسیلینی! بر آن قدم می گذارد!!! 
صورتم بر جای پای او خورد! اما همچنان سرم بالاست
فکرم والاست
و می دانم!
رهایی! آن بالاهاست...
دنیا کمی کوچکتر از آن است که فکرش را میکنیم، کوچک و البته گرد!
نقطه ی پایان گاهی همان شروع است
و این خصلت بازگشت دنباله ی زندگیست!
داغ هایی که بر سر، بر دست، بر دل، بر پیشانی و... 
دارم!
چشمم را بست! بازش کرد
و حقیقت بینم کرد...

شاید قیصر بهتر گفته بود و حال می فهمم چه گفت!

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم 
ولی دل به پاییز نسپرده ایم 
چو گلدان خالی لب پنجره 
پر از خاطرات ترک خورده ایم 
اگر داغ دل بود ما دیده ایم 
اگر خون دل بود ما خورده ایم 
اگر دل دلیل است آورده ایم 
اگر داغ شرط است ما برده ایم 
اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم 
اگر خنجر دوستان,گرده ایم 
گواهی بخواهید؛اینک گواه 
همین زخم هایی که نشمرده ایم 
دلی سربلند و سری سر به زیر 
از این دست عمری به سر برده ایم 


 این نیز بگذرد!
اما پلی هست که صراطش خوانند!
آنجا اگر می توانید چشم هاتان را در چشمم گذارید!
و خدای من است جبّار منتقم!

امروز فقط فریاد دلم را در گوش دارم!
این طالب بالدم مقتول بکربلا...

او می آید و داغ هایم را می بیند! 

لحظه دیدار...

سلام

این روزا خسته تر از آنم که باشم ، و اگر هم هستم نگاهم نیم نگاه است...
این روزها روزهای عصبانیت بود برای من توام با تحمل ترحم! روزهایی که گاهی شب بود و شب هایش به بیداری چون روز گذشت! روزهایی که در خواب چون کودکی بود! بی زمان و بی گاه ...
روزهایی که حصوله و خلق ، با هم به جاده ی تنگی می رونند و نگاه خشک بی گاه تر می شود...
و من...
در این میانه سرگردان! چون قاصدک! بی آنکه خود بخواهم، تن به باد سپرده ام ، و من تنها به قاصدکم ایمان دارم
و به قول آن دوستم در یاد نمانده ام! دیگران:
زنده بودنم را جشن می گیرند ؛ با لمس انگشتان سرنوشت؛ 
و بوسه ی باد بر صورتم می زند، از زیر گوشم می خزد تا تنم را بلرزاند...
و من...
باز نشسته ادای وظیفه می کنم
نشسته بر می خیزم، نشسته راه می روم، نشسته آه می کشم و نشسته...
و باز هم من...
مانند یک دوچرخه، در سرازیری، دوام سرپایی ام در حرکت است و تا در حرکتم خاک رویم نمی نشیند و هستم، و امان از ایستاده ام!
کاش به قول اخوان وعده ی دیدار نزدیک باشد؛
نمی دانم! ولی من ، هم دیوانه ام و هم مستم!
و هم دلم می لرزد و هم دستم و گویی در جهان دیگری هستم...
...
می خواهم به یادت بیاورم!
یادت می آید؟ آن شبی که گفتی:
تو را بجای همه ی کسانی که نشناخته ام دوستت می دارم، تو را ...
گفتی از قاصدک شنیده ای این را!
و من چقدر قاصدک را دوست می دارم...
یادت می آید، آن روزهایی که زبانت بر من بسته بود، با نگاهت دوست داشتن را فریاد می زدی؟
یادت می آید ، آن روز که که گفتی نرو! و بعد خودت رفتی؟
شاید من باید می رفتم...
گفتی نگاه مستانه ی مرا دوست می داری!
می دانستم، چون تو را از ازل در دل داشتم به انگار خودم
و تو چقدر عاشق پرواز بودی...
یادت می آید؟ آن ایام ؟ 
چقدر شهر ما از فراز فدک زیباست؟ 
چقدر بام خانه مان کوتاست؟
چقدر دنیا کوچک است؟
چقدر دلم تنگ است؟
و چقدر های دیگری که همه را تو گفتی و من...
به یاد آن روزها به هر جا می نگرم...
شاید تو غربت مرا بی خود می دیدی!
روپوش سفیدت را همچنان بالای تختم دارم، هنوز مایه ی آرامشم است...
و چقدر تصویرت زندست! در ذهنم ، در دلم ، و حتی اینکه بر دیوارست ، 
شاید این اتاق بشود بایگانی خاطرات بی تو...
راستی! هنوز پیراهن آبی می پوشم! چون تو دوست داری...
هنوز همان ساعت را دستم می کنم، حتی با شیشه ی شکسته اش! ...
هنوز همان انگشتر به دستم است ، اما دروغ چرا! می دانی!!! حلقه ام در دست راست است چون جایگاهش در دست چپم ناکار است...
راستی! یادت می آید؟ به کتابهایت می خندیدم؟ که مگر جسم آدمی چه دارد اینقدر بالا و پایینش می کنید؟ 
خدا خواست نشانم دهد جایگاه روح آدمی خیلی چیزها دارد! 
هنوز درد که می کشم روپوش سفیدت را می نگرم! آرامم میکند...
و من دلم برایت تپیدن گرفت ست.
کاش لحظه ی دیدار نزدیک باشد...
تنها نگرانم قاصدک زندگی تنها بماند با این همه فاصله که از من دارد
و شاید اگر دیدار نبود تا به الان، با خبرهای قاصدک بود
و چقدر خوب می دانم، لحظه ی دیدار را قاصدک نمی گوید به من!
و خدا می داند که هنوز چراغ امیدم را یاد او روشن میکند...
و می داند در دلم فط اوست که نمی گذارد تنگیش به بسته شدن نگراید!
کاش لحظه ی دیدار نزدیک باشد...
.......................................................................................................
کمی دل تنگ است و حال ناخوش
کاش قاصدک خبر های خوش بیاورد برای همه مان!!
کاش قاصدک ز برایم بخواند ساده بیا دست من بگیر و...
* اینجا نصفه شب است و باز بی خوابی!
** متاسف شدم برای خودم و بقیه! مثل پسری که می تواند به پدر کمک کند و نمی گذارند!
امیدوارم دوستان درس هاشان رو خوب بلد باشند به کار بگیرند!

این رجبییون...+ اضافات!!!!

این رجبییون!!!
صبح! بیداری برای سلامی به خداوند و نگاهی از خداوند!
صبح روز بشارت و تولد شکافنده ی علوم است...
امروز صبح نور از لای در امید و آرزو به دلها می تابد...
آغاز رجب، آغاز بهترین ماه نزد خداوند، آغاز ماه اجابت، ماه آرزو ها و ماه دلگرمی،...
ماه نگاه  بندگان صالح خدا بر آسمان...
و آسمان از این نگاه آبروی می گیرد و اهل آسمان مسرور از آبرومندی...
و اگاه که به حرمت این آبرو در رجب شناور می شوند و لذت غوطه خوردن در آن را می برند و می شویند جان را در آن و پاکیزه و طاهر و بارویی آبرومند و نگاهی براق و چشمانی شسته در روشنایی و عشق...
 به استقبال منجی خدا می روند در شعبان و به آبروی منجی وارد مهمانی خدا می شوند و چه آبرومدی از این والاتر؛ که حجت حق بر زمین پیشوای تو در این میهمانی باشد و سرودی چون صلوات بر آخرین رسول خدا بر زمین و خاندانش داشته باشی...
خداوندا... 
تو از همه بر من قریب تری... و من چه غریبانه به دنبال تو می گردم
و نگاهم نیست! که تو از خودم به خود نزدیک تری!
دوست نزدیک تر از من به من است       وین عجب تر که من از وی دورم
  چه کنم با که توان گفت که او             در کنار من و من مهجورم
و بار الها آنگاه که کلام تو را می خوانم که بر من فرموده ای " انا هدینا السبیل اما شاکرا و اما کفورا
چه ناگاه با خود می آیم به راه! که کجای راهم؟  و  سویم کدام است...؟؟

و ناگاه بر خود لرزیدم! که نکند آنگاه که به سویت قصد آمدنم شد! و در یادم  ندای"
یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه ...

آمد آنگونه که گفته ای نباشم!
بار خدایا، یاری ام کن که بی مدد تو هیچم و راهم باز نتوان شناخت، و نگاهم بی سو و دلم آکنده از غیر توست.

الها، توفیق نمازگزاری را بر من عطا کن، همانگونه که حجتت بر روی زمین فرمود" هیچ چیز مانند نماز بینی شیطان را به خاک نمالاند" ...
و خدایا ، توفیق خاکساری بر من عطا کن تا بینی شیطان نفس خود را خاکمال کنم...
پروردگارا، مددی کن تا آن روز که مرا در دهان خاک زیرین می نهند، از سه چیزی که بر بالینم می آینند آنکه باید بهترین باشد، بدترین نباشد، بستگانم و رزقم و عملم! 
که رازق تویی ، و بستگان دنیایی اند و فعلم است که باید اخروی باشد،
الها رزقم پاک است و بستگانم از پاکان، خداوندا فعلم را تو در قصد و صورت پاک بگردان...
الها ، خودت در نهانم جنود علم را بر جنود جهل ظفر ده که تو تنها توانایی...
و الها! در ماه گرم کردن کوره های دلمان برای استقال منجی ات و مهمانی تو ، توفیق بندگی ات را بر من عطا کن که بندگی تو از سروری بر هر سروری برتر است و توفیق بندگی تو هر کس ندارد.
پروردگارا؛ نفس مرا مطمئن بگردان و دلم را پر از عشق به خود و تمام دوستداشتنی های این عالم را در مسیر خودت برای بنده ات قرار ده ؛ که تو توانای قادری...*.

(شانزدهم مرداد 1384 هجری شمسی مصادف با اول رجب 1426 هجری قمری و ولادت با سعادت امام محمد باقر(ع) )
..............................................................................
* مناجات از همسرم بود که لای دفتر پدر پیدایش کردم! روحش شاد


اضافات این پست!!!
نمی دانم چه می گذرد! چطور خود را مسلمان بنامیم! صبح روز اول ماه رجب! ماه بندگان صالح خدا ، چطور عده ای به خود اجازه ی حرمت شکنی از مومنی را می دهند!!؟؟ 
آیا مگر نه این است که آبروی یک مومن را ریختن....
می گذریم از اینکه این مومن به خدا و گوینده ی لفظ مبارک " لا اله الا الله" می تواند عالمی دینی باشد، به او نگوییم آیت الله! نگوییم حجة الاسلام! به او نگوییم مروج الاسلام! هیچ نگوییم! او را مومنی خطاب کنیم فقط! کسی که عمری قال باقر(ع) گفته، قال صادق(ع) گفته و عمری قال معصوم(ع) گفته و...
آیا این هم دردین اسلام است؟ به جایی حمله کنیم، که حداقل در دیوارش شنوننده ی کلام خدا بوده است! به جایی حمله کنیم که باری، و فقط باری در آنجا بر محمد (ص) و آلش صلولتی فرستاده شده است؟
جایی که در آن نماز گزارده اند، و جایی که حداقل ادب را می شود در موردش قرار داد!
نمی گویم خانه ی مرجعی از مراجع شیعه! اینها را نمی گویم! 
اما چرا باید کسانی بگوییند اینجا مسجد ضرار است!!! بزرگ تر از شما کسی نبود که این را بفمهد؟؟؟
نه! نبود ؟ حال که مسجد ضرار باری هم درش نماز گزارده نشد و آنجا که شما تخریبش کردید نمازها گزارده شد! و شما چگونه خود را ذی صلاح دانستید؟؟؟؟ بی شرمی تا به کجا!!!
حذف می کنیم! یادم می آید این جمله را از زبان آن دوست خوش صولت سابق  خودم! و اینکه! " هر جا هتاکی هست! ما هم هستیم"!!  هتاکی به که؟
به مومنی به خدای یگانه؟!!! آیا بزرگتر از شما کسی نبود؟؟؟ نمی توانم باور کنم بزرگان ما آنقدر کوچک شده باشنند که مانند بزرگ نما ها! که کودکانشان را می فرستند تا به شخصی هتاکی کند و بعد فکر کند طرف مقابل را از میدان به در کرده است!!! نه بزرگان ما اینگونه نیستند! نه! نیستند!
نمی دانم از کجا سر برآورده اید که به اصطلاح " کاتولیک تر از پاپ شده اید" مقام رهبری به آن بزرگی احترام مومنان به خداوند را نگه می دارد، شما از کدام طایفه اید؟؟؟  خود را به ایشان متصل نکنید!!
چرا مانند، سربازان امریکایی اخلاق تان نسبی است!!! در دین ما کافر با جزیه زندگی می کند! اما شما به کدام دینید که اینگونه! مومن به خدا را دل می شکنید؟؟؟
با شمایم! شما که هستید؟!! نقاب از چهره بردارید، نقاب از چهره بردارید، و سخن بگویید، هر چند آنکه دلیل دارد، چماق ندارد! و اگر چماق بر گرفت طرف مقابلش، چماق بر می گیرید! حال که شما چماق بر گرفته اید و در خانه ی مومن به خدا چماق زده اید!!
شما حتی حرمت بزرگ تاریخ ایران را ندیدید! چشم باز کنید! توهین را هر کس کند، بد کرده! فعل مهم است نه فاعل! شما به بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی توهین کردید! همان کاری که به طرف مقابلتان نسبت می دادید ! شما که هستید؟؟؟ خدایا ظهور حجتت را برسان که هراسانم از آن روز که دل دردمندان آهی کشد که همه را بسوزاند...
















بعد از چند ساعت!!! :
چرا!!؟؟ بیت حضرت آیت الله نوری همدانی، هم مورد تعرض قرار گرفت! 
حریم مرجعیت ... 

اتوبوس زمان... آیینه

سلام
گفتن از حرفای ناگفته! 
گوش کن! 
با گوش جانت گوش کن؛ می شنوی! آری! این همان است! همان!
و من شعر وجودی زندگانیم را تکرار می کنم!
باز می گردم به آنکه بودم، و من همچنان دوست دارم دوست داشتنی هایم را و تو را...
کاش کمی سخن می گفتی! در بیداری من...
حرف هایم از درد و کاستی نیست؛ تو هستی...
و من با تنفس صبح است که به خود می آیم، و باور کردنی نیست! می خواستم بدوم! اما این دنیا هم می تواند بدود! کاش می دانستم ایستگاه آخر کجاست! کاش حداقل دکمه ی توقف این اتوبوس زمان را می دانستم کجاست! و اصلا" کاش می توانستم فریاد بزنم! آهای!!! نگهدار!
اینجا کسی زبان مرا درک نمی کند! جز معدودی که فکر می کنن، جنون بی دلیل است!
حتی یک ثانیه هم نمی توانم دل خوش نکنم! چیزی باقی نمی ماند...
حتی امیدم تبدار است! و من مشق عشق را تنهای تنها می خوانم و تکلیف من است!
صبح به صبح! فریاد من بلند است! دلم تنگ است؛ 
کاش متد آر یو پی را برای خودم می توانستم پیاده کنم!
ان روز که دوست داشتم پنجره های قلعه ی تنت! دوباره باز شود! و خورشید را از انها دوباره ببینم.
آن روز که گفتم ان رفت، این رفت، او هم رفت، و تنها تو بودی که دستان گرمت کمپ ایمن برفهای زمستانی باد خیره سر بود! و از بوران تنهایی نجاتم می دادی...
و حالا می گویم! چه اینجا باشی و چه نباشی، از تو می خوانم؛ 
جایگاهت دل من است؛ و این دل خانه تو ... 
خدا تو را در کنار خودش جای دادست!
و این عادت نیست! تکلیف است.
کاش آیینه هایم ناگهان نمی شکست!
.......................................................................................
غیر منتظره ترین کار ممکن ...

پادگان دل!

پاهایم را مقابل یاد تو جفت می کنم!
احترام به خاطر تو!
نگاهم از تمام درجات میگذرد!
در مقابل عشق! سرباز صفری بیش نیستم
پاهایم را جلو عشقت چونان می کوبم که صدایش تا عرش برود و فرشیان را بلرزاند.
بدون حصار هیچ لباس و یونیفرمی!
عشق، استتاری است در مقابل چشمان گنه کاران
و استحکامات دلم را برای تو می سازم.
و هنگ جنگ الکترونیک و واحد فاوا ی دلم تمام فرکانس های ناباب را کنار می زند.
و در دانشکده ی جنگ وجودم ، عشق را تدریس می کنم!
در پادگان دلم ،تو سپهبد هستی...
....................................................................................................
عکست را پشت پلک هایم نقاشی کرده ام!
این است دلیل اینکه با چشمان بسته لبخند می زنم
تو زیباترین در این عالمی برای من
کاش بودی کنار من

عید و عید و باز هم عید

اینجا ما هم عید داریم!
عید و عید و عید!!
اینجا ما هم ر ا داریم! شما را نداریم!
اینجا ایرانی داریم! ایران نداریم!
اینجا خیلی ها را داریم و خیلی ها را نداریم!

سومین عید بدون تو!
چه سخت می گذرد این لحظه های تنهایی
و سکوت مطلق نگاه های من
و من چقدر تنهایم بدون تو و تنهایی ام چقدر تنهاست!
مینای عزیزم همچنان در دلم هستی و در ذهنم و در تک تک لحظاتم

عید شما مبارک! از همین الان
امیدوارم سالی پر از خوبی و خوشی و کامیابی داشته باشید.
بهترین آرزوهای را برای شما دارم
باد نوروز وزيدست به كوه و صحرا

جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست

نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما

صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند

جام مي گير ز مطرب كه رو سوي صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا

عيد نوروز مبارك به غني و درويش

يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا

گر مرا ره به در پير خرابات دهي

به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا

سالها در صف ارباب عمائيم بودم

تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا
    امام خمینی(ره)

یه حرفایی از بالا!!

سلام
گفتن سلام  ، اینجا کمی  راحتر از روزای قبل شده واسم...
اومدم یه جاییکه خیلی بلنده! 
این کشور با این همه جاذبه ای که داره، واسه من خیلی هم تکراری و بی معنیه! 
اویل از اینکه خانوادم رو بعد مدتی دیدم خوشحال بودم و البته هنوز هم هستم؛ ولی ، اونقدر خوشحال نشدم که بگم واقعا خوشحالم. امروز وقتی با پدرم حرف می زدم یه جمله ی جالب از پدرم شنیدم! " خودت رو توی ایران جاگذاشتی پسر!!" درست میگفتن ایشون. من خودم رو توی ایران جا گذاشتم!
دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده، و اصلا فکر می کنم اندازه ی دلم کوچیک هم شده! چون 80% رو توی ایران گذاشتم و فقط 20 % رو همرام آوردم! البته دیگه ناچارا" اومده!!
نمی تونم از فکر ایران در بیام. امیدوارم زودتر بتونم برگردم...
دلم واسه بچه های دانشکده تنگ شد ، جالبش این بود که همیشه این برچسب خرخونی رو می زدن روی پیشونیم!! دیگه جاش زخم شده بود...!!
شاید برم جایی تدریس! دانشگاه وولوگانگ بدش نمیاد! باید تحقیق کنم. البته توی فکر اون تصمیم  قبلیم هستم هنوز! ادامه تحصیل توی رشته ی علوم سیاسی و اجتماعی!! ((الان فک کنم بعضیا بگن این باز خل شد!!))
خلاصه!! همین دیگه! همین!

یه شعر در اینجا

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.


حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند:
سحر میداند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
                                        سهراب سپهری


این شعر رو دیروز توی دفتر شعر های مریم خوندم.
و یاد یکی افتادم که می گفت :" زندگی سکه ی رنگ و رفته ایست که هر چه کهنه تر می شود ارزشش بیشتر می شود" !!
ساعت تقریبا" 6 عصر شده! 
اینجا دلگیری آدم ها به نظرم بیشتره!
آلبوم عکس خانوادگی اینجا دارم! اما 3-4 تا عکس توش کمه!!!
می دونید عکس کیاس؟؟؟

یاد یه چیزایی!!

سلام
امروز یه کوچولویی رو دیدم یاد مهرسای خودمون افتادم!! خیلی وقته ندیدمش! دلم واسش تنگ شده، الان که دیگه یه داداش کوچولو هم داره!!البته اونو اصلا" ندیدم!!
داشتم نگاش می کردم که دیدم مادرش پارسی صداش کرد!! داشتم از ذوق می مردم، یه خانواده ی ایرانی، البته اینجا ایرانی زیاده، منتها این کوچولو یه چیز دیگه بود.
رفتم کنارشون و احوالپرسی کردم؛ اونا هم خوشحال شدن.
اسم کوچولو "پریسا" بود. اسمش رو که گفت باز یاد مهرسا افتادم...

راستی به نظر شما دنیا چه جوریه؟؟؟؟
تخت؟؟ گرد؟؟؟ بزرگ؟کوچیک؟ چی؟؟؟؟....
............................
اینجا حتی دلم واسه رانندگی هم تنگ شده!!!
....
اونی که خودش می دونه ادامه رو بخونه!!!

ادامه نوشته

یه قول مردونه!! اینجا هواش بهتره!!!

سلام
باز هم بوی نم! بوی نمناکی! دانوب آبی! یاد محسن و احمد!
یاد گربه و پیرمرد و خیلی چیزای دیگه!
اینجا وین، اتریش!
باز هم صدای پچ پچ های فارسی! باز هم خنده های ایرانی و باز هم نگاه ها ی عجیب این مردمان ژرمن!
و چقدر خاطره انگیز است این دیار
چه سری است در این تنها شدن! چه سری است که اینگونه مرا به خود می کشد وطن
اینجا نزدیکتر به وطن! اینجا آشناتر با وطن

تازه رسیدم ! 
هنوز حتی لباس هامو هم عوض نکردم! 
فردا یکی دو جا کار دارم
باید برم دوتا پشه بخرم!!(حالا بعد می گم)!!
یه دونه سورپرایز هم واسه یکی دیگه دارم! 
خلاصه که دنیا خیلی کوچیکه ! و البته گرد!!!! 
غمگین تر!! شادت می کنم!
یک قول مردونه!!!!!

! غمگین از غم!

سلام خواهرم
دلی شکسته دارم از این همه بی انصافی های زمانه!
استخوانی خرد شده از این همه درد دوری
کودکی هایم می خواندم ، می توان از شادی آنهایی که دوستشان داری شاد بود و با غم شان غمگین!
در نجوانی گفتار بالا را حس کردم! و در حال درک!
می داتم نبودنم، نبودنت! برای تو و من سخت است و ...
یادم می آید آن روزها که می رفتم و فکر نمی کردم طولانی شود نبودنم! خیالم از بابت تو راحت بود! اما! الان ناراحت تر از همیشه است.
 می دانی از ایران چه دارم با خود؟؟؟
یک کیف پول! 9 تا عکس!!! 
یک مینی سی دی! صدای مینا!
چند آهنگ! که با مینا گوش می کردم! 
و من هنوز غمگین از غم تو.


دوست دارم و برنامه می ریزم تا چند روز دیگه همه رو شکه کنم!

دلتنگی

کجایید رادمردان وطن من!!؟؟
گویی نگاه های نافذتان را از ما برگردانده ایدگویی دیگر نمی خواهید شفاعتمان کنید، می دانم که ما بد کرده ایم! میدانم و میدانم!
به شما غبطه می خورم، به شما که قبل از عملیات حنا بر دست هاتان میگذاردید، با حلاوت شهادت افطار می کردید ، و شهادت بزرگترین جشن زندگیتان بود، یکدیگر را در آغوش میگرفتید و اشک در چشم هاتان بود که غوغا می کرد، دریایی گرم صورتتان را می پوشاند، گرمایی که آتش به جان نامردمان میزد، و لطافتی داشت که بهشت را تداعی مینمود.
آنگاه که به دوستان شهیدم می اندیشم، آنگاه که جای خالیشان دلم را به درد می آورد، آنگاه که می گریم از بی معرفتی خودم، که نتوانستم همپای آنان بروم، به بدبختی خود بیشتر ایمان می آورم!
دوستان من، فرزندان همانانند که شب های عملیات جشن می گرفتند، دوستان بزرگ من، احمد، رضا ، محسن و... دلم برایتان تنگ است. تنگتر از آنکه به نظر بیاید.
دلم برای خانه ام تنگ است، حتی خانه ی مجازی ام! برای همسرم، دوستانم، خواهرانم( سمیه و مرضیه)، برای برادرم، مادرم، پدرم، پدربزرگ و مادربزرگم و همه ی آنانی که خاطراتی دارم با آنها.
دلم تنگ است ای خدا.....

سلام دوستای خوب من! البته اگه هنوز اینجا رو یادتون مونده! 
دلم خیلی تنگ شده، چند وقته؟!!! خیلی! می دونم! دلم تنگ، 
آپ کردن این دفعه هم خیلی واسم راحت نبود!
تا همین چند ساعت پیش داشتم تلاش می کردم واسه آبان ماه برگردم ایران، عروسی خواهرمه خب! 
دلم واسه هر جفتشون تنگ شده، واسه دوتا خواهرم، 
واسه بهار! واسه احسان! واسه مهرسای عمو! 
دعا کنید من بتونم برگردم ایران، واسه عروسی خواهرم باشم....
یعنی میشه خدا؟؟؟

تولد مهرسای ابووو

به نام خدا .

سلام . پارسال همچین وقتی بود که من عمو شدم . یه کوچولی ناز نازی اومد تو خونه ی ما و همه ی ما رو خوشحال کرد . بله مهرسا کوچولوی ما الان دیگه ۱ سالش شده و حالا ...

مهرسای عزیزم

آفتاب گونه ی من٬ روز طلوعت برای من روز شروع پاکی هاست و معصومیت نگاهت برای من نوریست که طلوع آفتاب امید را نوید می دهد. نگاه زیبایت در نگاهم و خنده ی شورانگیزت در درونم غوغا می کند و بلند فریاد می زنم : کوچولوی عمو تولدت مبارک ...

 

آسمان ستاره باران بود و شب از گل ماه ، درخشان بود

گرم گرم مرداد اما چون بهار و زمین از شکوفه خندان بود

و تو زیباترین گل دنیا ، ماه از شوق تو درخشان بود

ای نگاهت چو آبی دریا ، از وجودت شکوفه خندان بود

ای سراپاهمه بهار بهار ، ای تو زیباترین گل گلزار

ای وجودت مرا همه شادی ، ای نبودت مرا همه آزار

30 مرداد روز بشکفتنت ای گل بر تو دوصد مبارک باد

هدیه ات یک سبد گل نسرین یک سبد نسترن و رزی شاد

شب از بشکفتن تو می درخشید و جهان از شکوهت همه بهاران بود

گرم گرم مرداد و آمدنت همه جا از شکوفه خندان بود

بازم میگم تولدت مبارک کوچولوی عمو .

یه دل نوشته کوتاه!

بسم الله الرحمن الرحيم

یه دل نوشته کوتاه!


آنگاه که نگاهت بر نگاه من بود ؛ آنگاه که دلت به سوي من بود
انگاه که درها را گشودي ؛ آنگاه که نمايان گرديد ناديدني ها
آنگاه به تو گفتم ؛ به تو گفتم بر من چه ها که نرفته است
آنگاه گفتم زندگي ام چگونه است ؛ آنگاه گفتم که افتادنم چگونه بود
حال چگونه بر خاستم ؛ انگاه که در چکاچک اشکهايم تو را يافتم
آنگاه که اشکهايم دنيا را در نظرم کوچک کرد و
تو را بزرگتر ديدم، همان اندازه که بودي ، تو به من نزديک بودي و دنيا دور از من
هم آنگاه خود را يافتم
حال نگاهت بر من است و دلت بسوي من و درها گشوده
آنگاه چشمانم را باز کردم؛ آنگاه که غرورشکسته ام بود  ؛ آنگاه که غرورم صدايش در آمد
چشمانم بعد از سه روز باز شد!! و نگاه اولم بر تو بود ؛ و چه خوش نگاهي بود !!
چشمانم باز ؛ بسته شد .
آخر نور خورشيد بود که بر ديدگانم مي تابيد ؛ و از ان پس با جسارت بر خورشيد خيره گشتم.
خورشيد من ؛ خورشيد من ، همه گفتند غروب کردي و رفتي ! و تا فردا که نيايد نمي بينمنت ، و فردا هم شايد نبينمت!
رفتي ! بله ! همه ، حتي آنانکه دوستت مي داشتند گفتند رفتي، فقط من نگفتم ، و تو خوب مي داني .
آنقدر آرام براي ديگران رفتي که هيچ کس نگفت چرا؟ حتي من !
در نزاعي سخت با دلم ، قاضي اينچنين حکم کرد؛ تو غروب نکردي خورشيد من! بصارت ديدگان ناديده ي من هم همين ها را مي گفت. مي گفت : خورشيد جاويدان من هيچگاه غروب نخواهد کرد.
خورشيد من ، تلائلو زيباي نور در ميناي وجودم که تويي هنوز هم پيداست، کاش ببيند !
ميناي من ، زندگي من ، در کنار ياد تو زنده ام ، نفس مي کشم و هيچگاه مادمي که با توام نخواهم مرد.
هنوز از ابراز عشق به تو واهمه اي ندارم که جمعي باشد يا نباشد! هنوز قناري دلم براي توست که زيبا ماندست.  و هنوز عکس توست که بر ديوار اتاق دلم خودنمايي ميکند و هنوز روح توست که روحم را راهبري مي کند . هنوز هم اگر دلم باراني است اشکهايم بخاطر توست که از ناودان پلک هايم جاري مي شود.و هنوز هم اگر در چشمانم نوري است، جاي مانده از روشناي همان نگاه اول توست.
زيباي من ، مي دانم که مي داني و مي بينم که مي بيني! تمام زندگي ام را از دريچه وسيع نگاه خداوند و مي داني که دلم براي توست که تنگي دارد.
نوشته هايم همه مينايي است و شکننده . وجودم چون نگاه خسته ايست که خواب آلوده به دنيا مي نگرد، گاهي تار و گاهي شفاف.
فقط مي خواستم همه بداند هنوز در قلبم را فقط تو باز کرده اي و هيچ کس نخواهد توانست بازش کند.
قلبم صندوقچه است يادگار از تو در وجودم.

روز مادر

 سلام   .

اول از همه برای بارچندم از همه دوستانم عذر خواهی می کنم٬ بخاطر دیر سر زدن و البته دیر آپ کردن!این دفعه هم اومدم که فقط روز مادر و البته روز   زن  رو به مادر خودم و همه مادرا و البته همه ی خانوما تبریک بگم.

نمی دونید چقدر دلم واسه مادرم تنگ شده! همین دیروز باهاشون حرف زدم٬ ولی انگار الان چند سال...

و اما "مادر"...

به این واژه خیلی فکر کردم و خیلی هم فکر می کنم! هیچ جوری نمیشه معنیش کرد! بگم یعنی "خوبی"!! می بینم خیلی بیشتر از اینهاست. بگم "محبت"! باز خیلی بیشتر از این معنی داره ...

فکر کنم باید بگم مادر یعنی  "عشق"! یه عشق پاک٬ یه عشق خدایی... . "مادر" یعنی "مادر"! و با هیچ چیز جز خودش معنا پیدا نمیکنه ! اصلا من خودم رو در اون حدی نمی دونم که بخوام مادر رو معنی کنم.

راستی چه خوبه یه کمی به این هم فکر کنیم که چرا یه روزی به اسم روز مادر هم هست!؟ روز تولد حضرت زهرا(س) ...   کاش واقعا به ایشون هم فکر کنیم. نه به عنوان یک زن ! بلکه به عنوان یک انسان .

نوشتن از مادر و از زن خیلی سخته !
هر زنی یک مادر بالقوه است و این یعنی عشق در وجودش هست .

آبروی اهل دل از خاک پای مادر است                هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است

آن بهشتی را که قرآن می کند توصیف آن           صاحب قرآن بگفتا زیر پای مادر است

تولد من !!

بسم الله الرحمن الرحیم

قصد آپ کردن نداشتم!!! یعنی ٬برای این روز خاص قصدی نداشتم!!

اما مینویسم!!

در ۲۲ می سال ۱۹۸۱ ٬ یا همان ۱ خرداد ۱۳۶۰ ٬ یه اتفاق اقتاد!!

نه!! اتفاق تاریخی نیست! کشورش استرالیا بود!! و شهرش سیدنی !!

مطابق با طلوع آفتاب پسری به دنیا اومد !! کپلی بود و با مزه ! (اینو کسایی که یادشونه می گن !! من یادم نیست!! ) از اولش از اینکه توی ایران دنیا نیومده ناراحت بود و گریه می کرد !! و لی همیشه یه ایرانی بود و هست.

این پسر تا ۲ سالگیش ایران رو ندید !! سال ۱۹۸۳ آوردنش ایران !! اومد و به همه گفت که ایرانیه! و بود ٬ و هست.

بهش می گفتن٬ یکم خرداد تولدشه!! ولی از ۷ سالگیش همیشه داشت شب و روز تولدش درس می خوند!! آخه توی ایران روز تولدش همیشه شروع امتحان های مدرسه بود!! ولی همه می گفتن : بچه درس خونه !! شاید هم بود !!

۲۰ سال بعد٬ وقتی که فکرش رو نمی کرد و انتظارش رو هم نداشت ! یکی اومد توی زندگیش! کسی که همه چبزش شد ٬ کسی که زندگی رو واسش با معنی تر از قبل کرد !! از اون سال ٬ ۱خرداد هر سال شگفت زده می شد !! شگفت زده تر از هر سال قبل ! هر سال توی این تاریخ٬ یعنی همون یکم خرداد٬ منتظر می موند تا ببینه چطوری شگفت زده میشه!! ولی این شگفت زدگی ها طول نکشید فقط چند بار اتفاق افتاد !! چند باری که شیرینیش همیشه توی ذهن پسر می مونه!! تا ابد ! تا وقتی فکرش کار می کنه! امسال هم شگفت زده شده!! چون اونی که زندگیش بود٬ الان دیگه کنارش نیست٬ این شگفتی امسالش بود ! شگفت زده شده و مبهوته!!  به این فکر می کنه که به چی فکر کنه!!

اوون پسر ٬ خود منم !! همونی که الان دلش به چیزهایی خوشه !! ولی بزرگترین دلخوشیش از دستش رفته!!

آره٬ تولد خودمه!! هیچ جا٬ توی هیچ وبلاگی ٬ هیچ بلاگری اینجوری نمیگه تولدش رو !!

تولدمه!! خواستم بگم ٬ تا نگفته نمونه!!

ولی خب٬ تولد من یعنی اینکه یک سال دیگه هم رفت و من ... !! چه کردم؟؟؟ 

خیلی ها بهم تولدم رو تبریک گفتن٬ از همشون ممنونم و برایشون آرزوی عمر با عزت و خوشی می کنم.

ممنونم از همتون

بازگشت به بازگشت....رو ح و جان من .... ایرن

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه ی دوستان خوبم

امشب که دارم این پست رو می فرستم٬ کمتر از ۸ ساعت از خروجم از ایران مونده.

 فقط زمزمه میکنم:

      در روح و جان من     می مانی ای وطن         به زیر پا فتد آن دلی که بحر تو نلرزد

   شرح این عاشقی   ننشیند در سخن         که بحر عشق والای تو ٬همه جهان نیارزد

   ای ایران ایران   دور از دامان پاکت دست دگران ٬ بد گهران         ای عشق سوزان

                         ای شیرین ترین رویای من تو بمان   ٬   در دل و جان

                   ای ایران ایران گلزار سبزت دور از تاراج خزان    ٬    جور زمان    

               ای مهر رخشان ٬ ای روشنگر دنیای من به جهان      ٬      تو بمان

       سبزی صد چمن ٬ سرخی خون من ٬ سپیدی طلوع سحر ٬ به پرچمت نشسته

    شرح این عاشقی ننشیند در سخن     بمان که تا ابد هستی ام به هستی تو بسته

        ...

هیچ جای دنیا ایرن نمیشه!!  اروپا سبزه !! ولی شمال خودمون نمیشه!! استرالیا کویر داره!! ولی کویر خودمون نمیشه!!  روسیه سرده!! ولی به جاهای سرده ایران ما نمیرسه!!

با تمام ناملایمتهایی که توی ایران هست٬٬!! باز هم فریاد میزنم:

                                                     ایران جانم فدایت

            ................................................................................................

تا داخل ایران هستیم ٬ قدر عشق به وطن٬ وابستگی به وطن ٬ عشق به خاک پاک ایران ٬ اصالت ایرانی ٬ و خیلی چیز ها رو نمی دونیم. و وقتی از ایران خارج میشیم ٬ تازه به یادمون میاد و درک میکنیم که چه عشق بزرگی توی زندگیمون هست!!

مثل ماهی که تا وقتی توی آب هست ٬ اصلا نمی دونه آب چیه؟!!! وقتی از آب در میاد تازه متوجه میشه که کجا بوده !!!

                       ایرانی ٬ همیشه ایرانی می مونه. مثل تو ٬ مثل من ٬ مثل ما

دوستان من .... انهایی که داشتم ..... آنهایی که دارم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

میگن وبلاگ یا دفترچه خاطرات اینترنتی!! آره!! دفترچه خاطرات!! من هم دفترچه خاطرات داشتم. وقتی دبیرستان می رفتم!! ولی هیچ وقت توش چیزی ننوشتم!! شاید روحیه نوشتن نداشتم !! البته متن ادبی یا از این چیزا خیلی می نوشتم و همیشه پای ثابت مسابقه های اینجوری بودم ٬ ولی خاطره!! یادم نمیاد. اما وبلاگ !!  این وبلاگ رو مرداد ماه به پیشنهاد همسرم درست کردم و قرار بود خاطرات قشنگم رو بنویسم. که می نوشتم. اوون روز ها به این فکر نمی کردم که خود این وبلاگ هم یه موقعی واسه من خاطره بشه !! این وبلاگ دیگه جزئی از زندگی من شده. چون به واسطه اون با خیلی ها آشنا شدم ٬ دوست شدم ٬ و حتی رابطه هایی به واسطه ی این وبلاگ توی دنیای واقعی پیدا کردم.

امروز با خودم به این فکر می کردم که چه کسانی رو توی این چند سال از دست دادم و چه کسانی رو بدست آوردم.

دوستانی رو. از دست دادم که از صمیم قلب دوستشون می داشتم. نگید نباید این حرف ها رو زد!! نه!! اینها هم بخشی از زندگیه!! تا یاد این تلخی ها نباشیم نمی تونیم از این خوشی ها لذت ببریم و خدا رو به یاد بیاریم که چقدر دوستمون داره و شکرش کنیم. دوست دارم یادی از اونایی که از دست دادم بکنم. و اونایی رو بگم که تازه شناختم و باهاشون دوست شدم.

یادم میاد اولین تجربه که دوستی رو از دست دادم سال سوم دبیرستان بود. آقای کامران... دانش آموز زرنگی بود و از دوستان صمیمی من که توی تصادف از دست رفت. خیلی برای من ناباورانه بود. بعدش هم دوستانی دیگه که می خوام اونهایی که توی ذهنم هست بگم و بعدش هم اونایی که به دست آوردم.  آقای مهندس ابوالفضل قادری ٬ مهندس برق .  سال سوم دانشگاه در سیل استان گلستان !! آقای مهندس ناصر خداپرست ٬ مهندس صنایع .. خانم مهندس مریم حشمتی ٬ مهندس مکانیک از دانشگاه امیر کبیر. آقای مهندس کاوه عباسیان ٬ فوق لیسانس معماری کامپیوتر از دانشگاه صنعتی اصفهان. آقای دکتر احمد علینژاد ٬ دکترای امنیت اطلاعات از واترلو کانادا . خانم دگتر گیتی حق شناس ٬ متخصص ئورولوژری . خانم دکتر فاطمه بنی اسمعیلی٬ پزشک عمومی. آقای دکتر رضا عسگری ٬ دکترای مهندسی برق از  دانشگاه آدلاید استرالیا . آقای مهندس رضا راوندی ٬ فوق لیسانس مهندسی کامپیوتر. بهترین دوست و همسرم : خانم دکتر مینا ..... و دوست کوچک خوب من و خواهرم  خانم ملیکا...  دانشجوی سال اول پزشکی.اما  دوست دیگه ای هم بود که به واسطه ی همین وبلاگ بدستش آوردم ولی زود از دستم رفت. آقای مهندس مسعود بهزاد ٬ فوق لیسانس مهندسی مکانیک که الان ازشون بی خبرم و دعا می کنم هرجا هستند سالم و خوب باشند و بدونند که من هنوز دوستشون دارم..

اما اونهایی که به دست آوردم. اول از همه خواهر خوبم که وبلاگی به اسم فقط بخند داره و حس زندگی رو به من برگردوند و خیلی بهش مدیونم  البته ایشونم مهندسه ها !!!. این وبلاگ سه خواهر رو نصیب من کرد یکیش رو گفتم دوتا دیگه دومی قاصدک و بلاگی با عنوان " گاهی وقتا " که امیدوارم همیشه خوب باشه  ایشونم مهندسه !! و سومی هم باز قاصدک که حکایت های زیبای زندگی برای من گفته٬ این خواهرم یه خبرنگار موفقه ٬ که پیشنهاد می کنم وبلاگش رو بخونید.  یادم نمی ره که از نوشته های زیبای دوست عزیزم آیکا هم بگم. نوشته هایی پر از محتوا و عرفان که خوندنشون شوق پرستش رو در من زنده میکنه. بعد هم ماندالا  ی عزیز  که نوشتاری نغض از خودش به جا می زاره و باید به قدرت قلمش احسنت گفت. دوست و برادر خوبم محمد جواهری که پشتوانه ای برای من هستند. باید بگم از دلنوشته های یک نفر که زیباست هر چند کم پیداست ٬ خانم بهاره . دوستی که خودش رو  تنها ترین معرفی می کرد و الان ما رو تنها گذاشته و دیگه نمی نویسه!! دوست خوبم محسن !! که از قدیم با ایشون دوست هستم و ذکر خیرش رو در این وبلاگ خوندید ایشون رو گفتم که بگم دوست وبلاگی من هم هست. دوستی که خودش رو پروانه عاشق معرفی می کرد و هنوز هم عاشقانه می نویسه. دوست وبلاگی جدیدم خانم مریم رحیمی که هر چند گاهی تند٬ ولی زیبا و رک می نویسه!! اگه از دوستان  شوخ و دوستداشتنی خودم صالح و مهدی که به نظرم یا بیل توی سرشون خورده یا پاره آجر!! نگم خیلی بد میشه٬ حالا خودتون اگه وبلاگشون رو ببینید متوجه میشید!! اما دوست بزرگواری که تازگی ها و بعد احساس غربت به یاریم آمد و درد مشترک غربت رو با ایشون همراه هستم سرکار خانم اسلامیه که زیبایی بیان ایشون زیباست !! در این مدت یک دوست فرهیخته دیگر هم پیدا کردم دلارام عزیز . اما چند ماهی هم هست که با دوست کوچکی دارم که بهش میگم شازده کوچولو !! ٬ فروغ عزیز که همیشه با لحن و نوشتار زیباش منو خوشحال میکنه!! اما٬ مریم که من می دونم عاشق ایرانه و همیشه بهش برای این حس وطن دوستیش احسنت می گم. اما یه دوست دیگه هم دارم که یه کم نا امید بود ولی الان داره خوب پیش میره cRy !!!!!!!!!!!  دوستی که الان اگه وبش رو نگاه کنید گفته همه واسش دعا کنیم!! نمی دونم چرا!! ستاره !!  اما !! اما یه دوست دارم که فقط از مولانا می نویسه!! از کسی که جهان تازه داره به حرفاش توجه می کنه !! الهام  . که وبلاگش زیباست .  دوستی که تازه می نویسه و ترسی هم از نوشتن نداره !! و اسم وبلاگش هم نم بارون . اما انگار این وسط دوست خوبم هادی رو ننوشتم!! خب حواسم پرت شده وقتی این همه آم خوب رو توی ذهنم میارم!!

اما اخرین دوست وبلاگی من که خاطراتی رو در وجودم زنده کرد!! سر کار خانم دکتر نیلوفر !! البته هنوز دکتر نشده ها !! ولی خب من می گم دکتر که همه هم بگن و قدر زحماتی رو که کشیده تا بشه دانشجوی پزشکی رو بدونند !!

خب حالا دوستان من ٬ من خیلی ها رو از دست دادم ٬ دوستانی فرهیخته که هنوز هم دوستشون دارم. ولی خیلی چیزها وارد زندگی من شد که بخاطر اونها خدا رو شاکرم. حتی دوستان غیر وبلاگی مثل سرکار خانم مهندس حقیقت که ایشون هم انسانی فرهیخته هستند. و موهبتی بنام  " مهرسا " ٬ برادر زادم ٬که امید زندگی در منه ٬ کوچولویی که آینده رو توی چشم هاش می بینم و الان هم دلم واسش خیلی تنگ شده 

پس فقط میتونم بگم خداوندا ٬ از داده و نداده ات ممنونم ٬ متشکرم . و می دونم هیچ وقت نمی تونم بابت نعمت هایی که به من دادی ازت تشکر کنم.

 من هنوز زنده ام !! چون خدا منو می بینه و دوستان خوبی داده که همراهم هستند. امیدوارم به زندگی و زندگی کردن. 

ببخشید که این پست یه کمی احساسی شد . ولی توی دفترچه خاطرات از همه چیز می نویسن. و این هم یکی از این برگ هاست.

موفق باشید.

راستی !! یکی رو یادم رفت!!! دوست خوبم که به اسم"" آسمون "" واسم کامنت می زاره!! وبلاگ نداره  شاید دلیل اینکه اولش  توی ذهنم نمونده بود هم همین نداشتن وبلاگ بود!! ازش می خوام یه وبلاگ خوشگل بسازه!! این آسمون همشهری خوب منم هست !! تنکابن!!  

.............................................................................................................

     
            من دارم بال درمیارم!!!!!!!!!!!!
 
من دارم از خوشحالی بال در میارم........... امروز برای همیشه توی ذهن من ثبت شد!! عجب خبر خوبی!!!   خدایا شکرت!!!!!!!!!!!!   شکرت از اینکه به یکی دیگه از آرزو هام رسیدم. می دونم دوستم داری. خدایا ممنونم مثل همیشه. این خوشی ها رو ازم نگیر. در روز تولد امام حسن عسگری(ع) این بهترین خبر بود. راستی این روز رو هم تبریک میگم به همتون. اینقدر خوشحال بودم یادم رفت!!!
من خوشحالم . من دارم از خوشی می ترکم.

سخن عشق...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر          یادگاری که در این گنبد دوار بماند

دیشب خیلی داشتم به یه موضوع فکر میکردم. به اینکه چرا واسه خیلی ها عشق معنی نداره؟

به اینکه چرا گاهی عشق نادیده گرفته میشه!!؟؟ نخوابیدم از دیشب. الانم ساعت نزدیک ۷ صبحه. البته اینجا ایران که .....

ولی هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

                  صدای سخن عشق...

دیشب وقتی با یکی از عزیزترین هام حرف میزدم از بس عصبانی بودم ناراحتش کردم. یه کمی عصبی شدم توی این مدت. شاید دلیلش فشار کاری باشه٬ و شاید هم ... .

هیچ وقت از اظهار عشق حتی در جمع ابا نکردم و جایی که فکر می کردم اینجا باید به همه بگم عاشق همسرم هستم  ٬  حتما این کار رو انجام دادم.

با تمام وجود دوست دارم ایران باشم ولی شاید یکی از دلایلی که ایران بر نمی گردم همین فشاریه که از نبود همسرم اونجا حس میکنم. 

می خوام بگم هیچ چیز و هیچ کسی جای همسر رو نمی گیره.

....................................................................................

دوباره از حافظ کمک گرفتم!! اینو گفت::

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند            وان که اين کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن            شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند
صوفيان واستدند از گرو می همه رخت           دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد      قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورين ستديم          آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت            جاودان کس نشنيديم که در کار بماند
گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس       شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند
از صدای سخن عشق نديدم خوشتر              يادگاری که در اين گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عيب مرا می‌پوشيد           خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد          که حديثش همه جا در در و ديوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی                    شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند

........................................................................................................

امیدوارم هیچ کدومتون درد از دست دادن عشقتون رو حس نکنید.

در پناه حق باشید

 

سالی که گذشت..... چند کلمه حرف حساب

سلام به همه!!!!!!!

دعا می کنم همتون خوب باشید.عید شما مبارک

اینم آخرین پست توی سال ۱۳۸۶ هجری خورشیدی!!

این سال هم گذشت! واسه من که سال خوبی نبود!!! ولی امیدوارم واسه شما سال خوبی بوده باشه. سال ۸۷ هم شروع میشه و تموم! مهم اینه که چطور میگذره. خوب٬ بد ٬ نه خوب نه بد !! لی همه ی اینها اموریه که ما انسانها به روزگار نسبت میدیم.

سال ۸۶ واسه من سال هم پر رنجی بود و هم سال قشنگ!! شش ماه خوب و شش ماه ملال آور.

نیمه اولش کلی اتفاق خوب واسم افتاد. اولیش جشن عروسیم بود بعد از ۳سال و نیم نامزدی!! تاسیس گروه صنعتی خودم!! موفقیت های تجاری. به دنیا اومدن مهرسا برادرزادم که الان حدود دو ماه ندیدمش و فردا میبینمش. و خیلی چیزهای دیگه.ولی نیمه دوم سال ۸۶ !! از مهر ماه شروع شد . تصادف خواهر و همسرم. که خواهرم فوت کرد و دوماه بعد همسرم فوت کرد. از دست دادن دو نفر از نزدیکترین دوستانم که مثل برادر دوستشون داشتم ٬ یه ضرر کاریو اخرش هم دوری از خانواده بخاطر کار.

ولی اینا مهم نیست. مهم اینه که خدا هنوز اونقدر به من لطف داره که گذاشته یه سال جدید رو شروع کنم. یه سال که فرصت جدیدیه. هرچند شروع این سال برای من خیلی سخته ولی توکل به خدا.

امسال خونه ما خلوته!! امسال همسرم شب عید پیشم نیست. خواهرم دیگه کنارم نیست. خودم دیگه اون آدم سالهای قبل نیستم.

بگذریم. فردا واسه من روز خوبیه. خانوادم رو بعد از حدود دو ماه می بینم. این یعنی یه موهبت الهی که انسان امید داره به زندگی.

این آخر سال یه کاری کردم که کاش نمیکردم. دلم از این گرفت که بعضی ها در مورد یه عده از آدم ها چه فکر هایی می کنند. در مورد افرادی که فقط با تصور کارهای اونها در موردشون قضاوت می کنند. دوستان من . توی هر مرام و مسلکی هم آدم خوب هست و هم آدم بد. نباید حساب بدها رو با خوب ها یکی کرد. کاش اگه از یه افسر نیروی انتظامی چیزی دیدیم اونو به پای همه پرسنل نیروی انتظامی ننویسیم. واسه یه لحظه خودمون رو بزاریم جای اون ادم. اگه اون رفتار رو نکردیم اون موقع فقط او رو مورد سرزنش قرار بدیم. نه تمام همکاران و یا هم مسلکانشون رو. اگه من که یه شمالیم کار بدی کرده باشم میشه این نتیجه رو گرفت که همه ی شمالی ها انسانهای بدی هستند؟ مسلما نه!!

چرا باید اینطوری باشیم؟ به مشکلات همدیگه فکر کردیم تا حالا؟ به پرسنل ارتش یا نیروی انتظامی. پرسنل شهرداری٬ کارمندان آتش نشانی٬ کارمندان اداره گاز٬ کارمندان توانیر٬ پرسنل حمل ونقل شهری و برون شهری ٬ کارمندان صدا و سیما ٬ سربازان گمنام امام زمان و همه ی کسانی که توی این مدت تعطیلات زحمت می کشند تا ما راحت باشیم. تمام اونایی که در طول سال زحمت می کشند تا ما شبها خوب بخوابیم. تا بخندیم تا دغدقه هامون فقط شخصی باشن. به اینم فکر کردیم که چرا ما راحتیم؟ چرا؟ چون بعضی ها دارن واسه این راحتی ما زحمت می کشند. شما هم که داری اینو می خونی.آره شما! خودت فردا یکی از همین زحمت کش ها هستی!! از زحمتها تشکر کن تا فردا از زحمت هات تشکر کنند. 

من دست تمام زحمت کشان رو می بوسم و بهشون خسته نباشید میگم.

عید همتون مبارک باشه

سال خوبی رو برای همتون آرزو می کنم و امیدوارم سالی همراه با خوشحالی ٬ خوشبختی و ایمان داشته باشید.

یه توصیه!!!! بعد از دعای تحویل سال ٬ دعای فرج یادتون نره. به امید ظهور امام عصر (عج)

اللهم عجل لولیک الفرج