مهرسا در سرزمین عجایب!

سلام به دوستان
قبل از هر چیز با کمی تاخیر سال نو میلادی رو تبریک میگم به همه ی دوستان مخصوص دوست خوبم ژیمن که از ارامنه ایرانی هست.
هوا سرده اینجا ، البته نه اونقدر زیاد. این نیم کره جنوبی هم واسه خودش فقط الکی اسم داره،
نم نم داره بارون میاد...
5 روز دیگه هم تعطیلات من تموم میشه. امسال توی تعطیلات با مهران رفتیم صحرا گردی؛ 3 روز توی صحرا؛ شب هاش سرد تر بود ؛ کویر عجیب و غریبی بود. یه جایی رفتیم اسمش کاپولانا بود! یه قصر زیرزمینی تاریک ! مال بومی های استرالیا؛ هیچ جا اسمش رو نشنیده بودم ، اگار تا حالا کسی ندیده بود اونجا رو. از استرالیا بعیده یه همچین جایی رو ندیده بگیره و روش تبلیغ نکنه...
این چند روز احتمال زیاد مشغول کارای عقب افتادم میشم، باید به موقع تموم کنمشون.

کمک کنید!!

دیشب مهرسا اینجا بود، اومد توی اتاق من و گفت: عموووو !!! هر وقت اینجوری میگه می دونم چیزی می خواد که فکر میکنه بهش نمیدم!!!
اگه نه میگه آنکیییی!!!! این یعنی کاری نداره!!
گفتم بله؛ دیدم میگه عمو راسخ یعنی چی؟!!!!!!
این بازی لغات مهرسا اینجا واسه خودش داستان ها داره! گفتم: یعنی خیلی ..... زبونم بند اومد! گفتم بگم مصمم؛ این باز می پرسه مصمم چیه؟ بگم با ارده ! میگه اراده چیه؟
گفتم اصلا کی اینو بهت گفته؟! گفت بابایی با آقاجون حرف میزد ! اینو گفت منم شنیدم!
گفتم برو بعدا" بهت میگم!
حالا کمک کنید یه جوری من به این بگم راسخ یعنی چی؟ چون می دونم یادش نمی ره و از همین امشب که باز برمیگرده اینجا می پرسه یعنی چی؟!!!

یه دفعه یه دوستی داشت با من حرف میزد، مهرسا اومد؛ ایشون هم با مهرسا خواست احوال پرسی کنه و مهرسا دوست داره با همه دوست بشه، دوست من گفتم: مهرسا خانم با من دوست میشی؟
مهرسا هم گفت بله، اونوقت دوست عزیز ما بی خبر از همه جا گفت خوب معیارت واسه دوست چیه؟
داستان جدیدی شروع شد!!! عمو معیار یعنی چی؟!
اون موقع بود که من دوست داشتم این دوستم رو بزنم! آخه چرا جلو بچه میگی معیار!!؟؟؟
این لغاتی که باید جوابش رو پس بدیم زیادن! مثل گریبان! عادت! گردن! اهان گفتم گردن!
دو هفته قبل می پرسید ? why say tne neck, neck   چرا به گردن میگن گردن!!!؟؟؟؟ من هنوز جوابی برای این پیدا نکردم و با چند هزارتا روش ذهنش رو از این سوال دور کردیم!
از این دست سوالات نمی دونم واسه همه ی بچه ها پیش میاد؟؟؟ اینکه بپرسن چرا اسب رنگش صورتی نیست؟؟!!  یا اینکه چرا همه دوتا چشم دارند؟؟؟؟
گاهی این بچه منو کلافه میکنه و این کلافگی رو دوست دارم! و با خودم فکر میکنم این دنیا چقدر واسه مهرسا عجیبه!!! کاش شیرین باشه همیشه دنیا واسش و واسه همه ی ادم ها
به هر حال من همینجا از همه دوستان طلب کمک میکنم!!!
.........
** به عبارتی بعد نوشت!
مهرسا خانم تشریف آوردن با خانواده ی بنده که همه رفته بودن بیرون!
تا اومد اول پرسید راسخ یعنی چی؟؟؟!!! من هم گفتم بعدا!
دوباره گفت عمووووو!!! گفتم جانم؟ گفت چرا چای سرد میشه؟؟؟
گفتم چون مگذاریمش توی هوای سرد ، سرد میشه ! گفت یعنی چی؟
اومدم واسش مثال بزنم! گفتم وقتی دستت که گرم هست رو میکنی توی برف دستت سرد نمیشه؟ گفت میشه. گفتم خب چایی هم سر میشه! 
اونوقت ایشون سریع به فکر راه حل افتاد برای اینکه از سرد شدن چای جلوگیری کنه!
گفت: پس واسه چای دستکش و پلیور درست کنیم که سردش نشه!!!

حالا من با این چیکار کنم؟؟؟

تولد! یه حماسه! چندتا نکته! خلاصه چند تا مطلب با هم!!!!!!!

سلام!
امروز فکر کنم باید 30 ام اردیبهشت باشه! عجب ماه قشنگی، ماه بعدیش میشه خرداد! 
یکم خرداد ماه 1360 یا 22 می 1981 یکی پاشو گذاشته توی این دنیا، یکی که از اولشم ایرانی بود!
می خوام ساده بگم! این روز به دنیا اومدم! چقدر ساده، و چقدر ...
به دنیا آمدن یک کودک، بزرگ، با عظمت ، شگرف و در عین حال سادست، ...
نمی خوام زیاد دنبالش کنم! تولدمو می گم.
 دلیل اینکه امروز اینو می نویسم اینه که اون روز نیستم! تا مدتی بعدش هم نیستم!
انشاالله بر می گردم. 

حیفم میاد از خرداد بگم و از آزادی خرمشهر نگم! یاد آزادمرد بزرگ، شهید سید محمد جهان آرا رو به میان نیارم!
یادشون گرامی. و به یاد تمام مردان و زنان با غیرت ایرانی.

مورد دیگه ای که مدتیه ذهنم رو مشغول کرده ، نگاه درست کشورهای دیگه به ایران و نگاه نادرست ایران به کشورهای دیگست! 
یادم میاد چند سال قبل تویه یکی از دانشگاه ها دیدم چندتا از بچه ها جمع شدند و می خندند! چون تقربا" سنم بهشون نزدیک بود و روابطمون هم نزدیک ، رفتم جلو و گفتم چیه؟ خنده داره! بگید منم بخندم خب! دیدم یه کلیپ دارن نگاه می کنند که یکی داره نماز می خونه و .... (نمیگم، چون منم اشاعه دهندش میشم در این صورت) خلاصه شاید در اول جریان خنده ای به لب بیاد! ولی کمی فکر کنیم! چرا؟ یا تمسخر مردان حماسه آفرین جنگ! من ادم به اصطلاح خشکی نیستم! ولی نباید با هر چیزی شوخی کرد، پشت این کلیپهای صوتی و تصویری به ظاهر طنز!!!! چیزی جز عادی کردن مظاهر افتخار برای ما نیست، چیزی جز دور کردن ما از هدف ها نیست! کاش از اهداف ملی خودمون دور نشیم، از این دست اقدامات زیاده! 
باز هم بگم؟ چندتا دیگه! نمی دونم چقدر اهل هیئت هستین! ولی ایراینیه مسلمون با هر سرعتی !!در عقاید! چه با ترمز! چه بی ترمز! هیئت رو در اعماق وجود خودش دوست داره! شاید یک درصد هم اینجوری نباشن (شاید هم بیشتر ولی نظر من اینه!) اشعار هیئت های مذهبی، موقع خوندن مراثی، سالههای قل چقدر حماسی بود! یادم میاد جایی می خوندم امام (ره) بعد از خوندن مرثیه حزین " بعد از شهادتم پرچم سبزی بیاویز.." که آقای آهنگران خونده بودند معترض شدند و فرمودند که به ایشان بگید حماسی بخونند! و بعد نتیجه شد " ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش.." و از اوج حزن به اوج حماسه رسیدیم! ( نمی خوام بگم همه چیز توی این خلاصه شد! مثال می زنم فقط!) 
و اشعار مراثی قدیم از نظر حماسی بودن در اوج بودند، ولی اشعار زیبای الان، در اوج حزین بودن و زیبایی چقدر حماسی هستند؟؟؟!!!!!! می خوام بدونم آیا چشم و ابروی زیبای حضرت عباس(ع) در کربلا جنگید؟؟؟ یا مردانگی ایشون و خصایل جوانمردی و... ؟؟ 

یه چیز دیگه!!! بیشترین کاراکتری که من توی نوشته هام استفاده می کنم به نظرتون چیه؟؟؟؟!!!!!
.......................................................................................................
ببخشید !!! این پست مثلا" قرار بود تولدم رو بگم! ولی از همه کمتر بهش رسیدم!!!
ببخشید اگه پر حرفی شد!
راستی به یه محسن دیگه هم که یکم خرداد تولدشه تبریک میگم! می دونم میاد اینجا!!
فردا میرم واسه جراحی مجدد امیدوارم بعد از برگشتن همتون رو همینجا پیدا کنم. 
التماس دعا

رازهای کودکی... شنا!!

ساعت 4:18 صبح!
امروز رفتم و پانسمان چشمم رو باز کردم. خدا رو شکر رو به بهبودیه.
فقط دلم می خواد برم شنا! مدتهاست نتونستم شنا کنم؛ توی دانشگاه یه کلاس آموزش غواصی برای اساتید گذاشتند ، هر چند قبلا" یه بار اموزشش رو دیدم ولی فکر کنم الان کمی نیاز به تمرین اولیه دارم.
شنا رو خیلی دوست دارم. یه خاطره ای هم یادم اومد در مورد شنا.
کلاس پنجم ابتدایی بودم ، تابستونش پدرم ما رو فرستاد که بریم شنا کردن رو اصولی یاد بگیریم، من و برادرم.
اون موقع توی قزوین یادم نیست چندتا استخر و مکان آموزش شنا وجود داشت، ولی ما می رفتیم استخر پادگان!
ما دو تا شنا رو بلد بودیم! چون همیشه شمال توی دریا حضور مستمر داشتیم!!!
جلسه ی اول مربی محترم ما، بهمون اموزش می داد که چطور روی آب خودمون رو بلغزونیم!!!!
با اکراه این کار رو تمرین کردیم البته خود به خود یاد گرفته بودیم قبلا اما خب! باز انجام دادیم!
جلسه دوم باز همین تمرین بود ، بچه ها تا حدی تعادل رو داخل آب یاد گرفته بودند، وسطای کلاس مربی گفت چند دقیقه واسه خودتون باشید ولی توی عمیق نرید! 
من و مهران انگار همه چیز یادمون رفته بود که اینجا باید تابع مربی باشیم!
شروع کردیم شنا کردن و رفتیم توی عمیق، خوب یادمه اون استخر بزرگ که اگه بچه های قزوین بخونند اینجا رو احتمالا" می شناسن! عمقش توی قسمت عمیق تا 5 متر بود.
من و مهران شنا کنان رفتیم توی عمیق و زیر آبی و این و ور و اون ور!!!!
با هم قرار گذاشتیم که بریم کف استخر هر کی بیشتر موند!! ما که رفتیم زیر آب و چند ثانیه طول کشید بجه های دگه شروع کردند به صر و صدا که "آی غرق شدن وای مردن!!!" از این چیزا ظاهرا"!!
من نفسم کم اومد و رفتم بالا ولی مهران که واقعا شناگر خوبی بود و هست هنوز پایین بود و وقتی من رفتم بالا پشت سر من اومد و تا من و خودش یه نفس گرفتیم دوباره رفت پایین! 
شیطون پای من رو هم گرفت و کشید پایین و من در حالی که دست و پا می زدم دوباره رفتم پایین!
حالا من و مهران داریم مثلا" بازی می کنیم و توی همین موقع ها! آقایون غریق نجات و مربی ترسیدند و پریدن توی آب!
من یه دفعه حس کردم تعدادمون بیشتر شد زیر آب! بعله!!!!
2 نفر شده بودیم 5 نفر!!!! ما رو ورداشتن و آوردن بیرون و طرف به من میگه خوبی؟ منم میگم: آره بابا چرا من آوردی بیرون؟؟؟؟؟ (چهره ی من رو هم خودتون تصور کنید!!)
مهران رو نگاه کردم دیدم اونم یه گوشه ی دیگست! و با چشم بهم اشاره کرد و من هم حساب کار دستم اومد!!! مربی و دو تا آقای دیگه هم متوجه شدند که ما شنا بلدیم!!
بلند شدیم وایستادیم!. آقای مربی با چهره ی نچندان قشنگی رفت سمت مهران و گفت تو که بزرگتری چرا حواست نیست! یه دونه خوابوند توی گوش مهران و مهران هم هیچی نگفت!!!
اومد طرف من و از اونجاییکه من از اولش کمی شر و شورتر از برادر محترم بوده و هستم!!! از ترس اینکه توی گوش من هم نزنه! تا رسید نزدک من هولش دادم توی آب!! و پا به فرار! حالا بدو!!!!
از در استخراومدم بیرون و بدو بدو رفتم سمت در خروجی محوطه ی پادگان که کم کم حس کردم سردم شد!! 
به خودم اومدم دیدم! ب..له!!!! لختم!!!! و صدای خنده ی کلی ادم هم میاد!!!
مربی هم ی حوله دور خودش پیچیده اومده دم در استخر و میگه برگرد!!! منم با ترس و لرز برگشتم!
مربی هم گفت بار آخرت باشه! ومن هم یه سری به نشونه ی توجه تکنو دادم!
وقتی هم داشتیم برمیگشتیم خونه مهران بهم گفتک اگه توی خونه کسی بفهمه امروز چی شد خودت می دونی!!! منم که کلا" راز نگه دار!!!! هیچی نگفتم!
................................................................................
امروز اینو یاد مهران آوردم! و خندیدیم! بابا بنده خدا گفت: جریان چیه؟؟!!! 
و من به این فکر کردم، رازههایی که توی کودکی هستند ، هر چند که راز نباشند چقدر قشنگ اند.
هنوز این جریان رو غیر از من و مهران هیچ کس نمی دونست!! 

بچه گربه!! معروف شدن!! از اون بالا چه چیزا که نمی آیه!!!!

 

امروز خیلی روز عجیبی بود! حالا کاری ندارم که چه اتفاقاتی افتاد!

الان ( همین چند دقیقه قبل) توی حیاط نشسته بودم و داشتم با یکی از دوستام چت می کردم! یه دفعه داشتم از اینکه چرا امشب مسنجر من بد کار میکنه شکایت میکردم که حس کردم یه چیزی داره میاد از آسمون بخوره توی سرم!!!! 

تا اومدم فرار کنم دیگه خورده بودم درست توی سرم و خورد توی گلها و افتاد  گوشه ی باغچه. و لپ تاپ من هم نمیدونم چطوری خاموش شده بود!! همینجوری که سرم دستم روی سرم بود و داشتم ماساژ می دادم نگاه کردم . یه بچه گربه!! بود. کوچولو و سفید خوشگل . با خودم به این فکر می کردم از آسمون چه چیزا که نمی افته؟؟!! یه دفعه به خودم اومدم و صدای همسایه رو شنیدم که انگاری داشت با یه بچه بد حرف می زد و دعواش می کرد.

بچه گربه بیچاره افتاده بود کنار باغچه و شاخه گل رز من رو هم شکسته بود !! منم همینو بهونه کردم تا حس کنجکاوی ( فضولی منظورم بوده ها!!) خودم رو ارضا کنم!

بچه گربه رو دستم گرفتم و رفتم کنار حصار. همسایه رو صدا زدم و اومد . گفتم ببین چیکار کردی آخه آدم که گربه رو نمی ندازه هوا! اولا حیوونکی گناه داره بعدشم این خورد توی سرم و تازه گلم رو هم شکست.

دیدم عصبانیه میگه این گربه رو نبین اینقدر آروم توی بغلته! اینو بچم پیدا کرده و دو هفته قبل آورده توی خونه ولی دیگه داره عصبیم میکنه همه مدارکم رو از بین برد!!

گفتم مگه چطوریه! گفت هیچی این گربه کاغذ می خوره! صلبون می خوره! تازه دمپایی هم گاز می زنه!!!!!!!!

باورم نمی شد!! گفتم مگه میشه!؟؟ گفت آره!!

بیا ببین!

با خودم گفتم این داره منودس میندازه! خلاصه این حس کنجکاوی ( همون فضولی!! ) اجازه نداد که نرم دنبالش.!!

آقای همسایه یه تیکه کاغذ انداخت جلو بچه گربه و گفت ببین الان می خوره! ما هم واستادیم ولی نخورد! منم خندیدم و گفتم: می خوای کارت رو توجیح کنی دروغ نگو اصلا می گفتی عصبانی بودی! خداحافظی کردم که بیام سر جام بشینم! اومدم و دوباره خواستم بیام توی نت! وای سر و صدای همسایه بلند شد!

بیا ٬ بیا٬ بیا.. منم رفتم کنار حصار دیدم  وای داره می خوره! گفت بزار الان صابونم میدم ! صابون هم گذاشت جلوش!! واقعا می خورد ولی دم پایی گاز زدنش رو ندیدم!

گفتم کسی که همچین گربه ای داره که نمیندازدش دور! میگیره یه کاری میکگنه که معروف شه! گفت: چطوری؟ گفتم: خب به یه شبکه تلویزیونی جایی معریفیش کن بزار خودت معروف شی!

کلی کیف کرد و گفت آره نظر خوبیه!

خواستم از گربه عکس بگیرم نزاشت!! خواستم فیلم بگیرم نزاشت!!

گفت میری میزاری توی اینترنت بعد دیگه من معروف نمی شم!

دهنم وا موند!! حالا خوبه خودم گفتم این کار رو بکن ها !!

ولی عجب بچه گربه ای بودا!

ایم یه پست داغ دغ

اولین تدریس .. !

بنام خداوند بخشاينده مهربان

اول از همه واسه طولانی بودن این متن عذر خواهی می کنم
امشب مي خوام بعد از مدتها يه خاطره که اومد به ذهنم رو بگم!
خاطره اي مربوط به اولين جلسه تدريسم توي دانشگاه ! 
اولش مي گم که توي قانون وزارت علوم حداقل مدرک تحصيلي براي تدريس  در دانشگاه فوق ليسانس هست. من اون موقع دروس تئوري رو در مقطع فوق ليسانس تموم کرده بودم و فقط دفاع از پايان نامه ام مونده بود ولي به هر حال هنوز مدرک نداشتم ! به پيشنهاد يکي از آشنايان که مدير گروه دانشکده کامپيوتر يک دانشگاه ( موسسه آموزش عالي ! ) غير انتفاعي بود براي تدريس رفتم ! البته خودم تدريس رو دوست داشتم و قبل از اون هم فقط براي تفريح به تدريس درس هاي کنکور مشغول شده بودم و مي دونستم تدريس چيه؛ حالا اينکه کلا تدريس به قول بعضي ها توي خونمون ( خون!! ) و البته توي خونمون( خانه !!) بود ، بماند !!
بعد از اينکه برنامه کلاس هام رو گرفتم و مشخص شد چه درس هايي رو بايد برم سر کلاس ، خودم رو آماده کردم  که برم ! با خودم گفتم از پدر بپرسم جلسه اول کلاس چي بگم ؟؟ به هر حال ايشون 20 سال تجربه تدريس توي دبيرستان و دانشگاه داشتند و استفاده نکردن از تجربه ايشون تا حدي از دست دادن فرصت بود.
اون روز رو هيچ وقت يادم نميره ! درسش رياضي 1 بود !! درسي که خاطره ازش رياد دارم !! آخه خودم ترم اول دانشگاه اين درس رو نتونستم پاس کنم و شدم 7  و باعث شد معدلم پايين بياد و مشروط بشم !! ولي ديگه خوب بلد بودم اون درس رو.
رفتم سر کلاس ، محيطش خيلي برام خوشايند نبود ؛  زياد شلوغ و چون اکثر دانشجو ها ترم اول بودن هنوز هواي دبيرستان توي سرشون بود و من هم به قول يکي از دوستان صفر کيلومتر بودم ! ( خلاصه هر کسي بايد از يه جايي شروع کنه ! )
بنا به سفارش اونجوري که پدر گفتند  شروع کردم.  " بنام خدا ؛  فلاني هستم مدرس درس رياضي 1 فلان جا درس خوندم  و مدرکم اينه...و تا الان هم فلان پروژه رو انجام دادم و... "" از اين حرف ها . يکي از دانشجوها که البته ترم قبل درس رو پاس نکرده بود و البته بهتر بگم دو بار اين درس رو افتاده بود گفت : استاد شما قبلا کدوم دانشگاه ها درس دادين؟ آخه اولين ترم هستش که ميايد اينجا !! و اين همون سوالي بود که دوست نداشتم ازم بپرسند ! خيلي صريح و البته از روي بي تجربگي گفتم : هيج جا !! اولين بار هستش که دارم ميام براي تدريس توي دانشگاه !! خنده ي مليحي کردم و يکي ديگه از دوستاش که ايشون هم مثل خودش بود نگاه معناداري انداخت ! با خودم گفتم : محسن خدا بهت رحم کنه فکر کنم سوژه خنده شدي !!  بعد گفتم : من همه چيز رو بلد نيستم و اينجا يعني به طور کل دانشگاه محيط تعامل و تامل هست ( اينا رو پدرم يادم داده بودا!! ) بايد از هم خيلي چيزها رو باد بگيريم .
درس رو با مبحث اعداد مختلط شروع کردم  و روي تابلو نوشتم  " اعداد مختلط " بعد هم منبع درسي رو مشخص کردم  که کتاب ليتهلد بود ( بچه هاي فني  بايد بشناسند ) از همين جا شروع شد! اون اقا گفت: استاد چرا کتاب توماس رو معرفي نمي کنيد بهتره ها !! با خودم فکر کردم همين الان محکم برخورد کنم ! گفتم : من خودم تشخيص مي دم بهتر کدومه! توماس هم خوبه ولي اين بهتره! با تعجب نشست ! بعد گفتم : البته آقاي .... به دليل تجربه هست که کتاب توماس رو مشناسند ! آخه وقتي اسم ها رو مي خوندم  براي آشنايي ديدم شماره دانشجوييش با 84 شروع شده و بقيه با 85!! و اين يعني يک سال قبل ! الان هم فکر مي کنم برخوردم درست بوده ! دردسر رو شروع کردم بعد از حدود يک ساعت طبق عرف توي کلاس هاي دانشگاهي يه مدت کوتاه براي استراحت قرار دادم و گفتم اگه سوالي هست بفرماييد !! همون آقا دوباره پرسيد استاد کاربرد  اعداد مختلط چيه ؟؟ منم يه کم واسش توضيح دادم و بعد يه دفعه گفت : پس کلا اختلاط خوبه ها !! آدم ها هم مختلط بشن چه خوب ميشه!! باور کنيد جوابي نداشتم بدم !! جا خورده بودم ! خشک و مبهوت روي صندليم نشستم . يه دفعه با صداي خنده بچه ها به خودم اومد ! سريع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم بله!! به هر حال شما دز اين جور مباحث بايد استاد باشيد و اينجا هم که محيط يادگيري !! ولي به نظرم زياد به اين جور مسائل پرداختيد که اين درس رو پاس نکرديد !! با اينکه مي دونستم براي کسي که يک بار درسي رو افتاده تکرار و يادآوريش چقدر سخته ! ( خودم دردش رو کشيده بود ) ولي اينجا جوابي غير از اين نداشتم که بدم . کلاس دوباره شروع شد و ادامه درس . و بالاخره تموم شد. اين اولييش!!!
بعد از ظهر همون روز يه کلاس ديگه داشتم که مهندسي اينترنت بود اين کلاس رو ترم بالايي ها بودند و کار باهاشون هم راحتتره و هم سخت تر ! مثل کلاس قبلي شروع کردم و منبع درسي رو معرفي کردم و از مباني شبکه ها و اينترنت و اين چيزا گفتم که خيلي طول نکشيد و رفتم سراغ  مفاهيم پروتکل هاي TCP/IP  که يکي صداش بلند شد! استاد اين چيه؟؟؟ گفتم شما شبکه پاس نکردين؟ گفتند : پاس کرديم !! تعجب کردم گفتم اين رو نمي دونيد چيه؟ گفتند : نه!! من ساده هم شروع کردم به گفتن و توضيح دادن که احساس کردم دارن بهم مي خندند!! واي ! اين چه عادت بديه که دانشجو ها دارن !! ( اين هم سختي تدريس براي ترم بالايي ها !! ) به روي خودم نياوردم و نگفتم اولين بار هست که ميام تدريس! گفتم : از جلسه بعد شيوه تدريس عوض ميشه ! گفتند چطوري؟!! منم گفتم درس رو مي گم کجاست مي خونيد مياد هر دفعه به کمک يکيتون تدريس مي کنم و البته منبع هم که گفتم زبان اصلي هستش و فايلش رو بيايد اتاق اساتيد من به يکیتون مي دم به همه برسونه!!  اینم موضوع جلسه آينده ! خدانگهدار ! بدون اينکه به کسي توجه کنم اومدم بيرون از کلاس و صداي استاد استاد دانشجوها رو مي شنيدم که پشت سرم ميومدن! و منم به قول يکي از دوستان فرار رو بر قرار  ترجيح دادم ! يکي از دانشجو ها اومد توي اتاق اساتيد و بعد از کلي خواهش که استاد  روش رو عوض کنيد با مخالفت من مواجه شد و فايل رو که وي يک سي دي داشتم بهش دادم و رفت !
فرداش هم باز کلاس داشتم! اين کلاس که مستند سازي ( که فکر نمي دونم چرا بايد به بچه هاي مهندسي ارائه شه !! )  بود و خيلي هم درس سنگيني نبود رو باز همون ديروزي ها تقريبا داشتم ولي خب اين دفعه ديگه وضع فرق کرده بود و خيلي به آرومي  گذشت!!  البته تا نيمه کلاس!! وسط کلاس حس کردم ته کلاس چند نفر دارند يه کارايي مي کنند! و متوجه شدم به قول معروف بلوتوث بازيه!! آروم گوشيم رو در آوردم و بلوتوث رو روشن کردم !! يه دفعه يکيشون گفت اين محسن کيه؟ يکي ديگه آروم گفت سند تو آل کن !! ايشون هم لطف کردند و اين کار رو انجام دادند!! يه عکس نه چندان اخلاقي بود !! با خنده گفتم : آقاي.... ديگه عکس نداشتي؟؟ اين چيه؟؟!!!  يه دفعه کلاس رفت رو هوا !! بعد هم تا آخر کلاس که تقريبا 40 دقيقه مي شد از مزايا و معايب بلوتوث گفتم و بهشون گفتم سر کلاس من از اين به بعد 10 دقيقه آخر کلاس مال خودتون که بلوتوث بازي کنيد !! و لي در طول درس اگه ببينم بايد ترم بعد هم همين درس رو ور دارند که خوب جواب داد اين طرح!! و يه کم از عطش بلوتوث بچه ها کم شد ! آخرش هم همه توي اون درس پاس شدند !! ( به طور کلي کسي رو توي دوره تدريسم اذيت نکردم!! ) ولي اون آقا که رياضي 1 داشت با هزار جور بيچارگي بهش دادم 10  !! چون ديگه شده بود پير کلاس!! منتها با خبر شدم سومين ترم مشروطيش هست و اخراج شد!!
.....................................................................................................................................
اين فقط دو روز از روزهاي زندگي من بود که توي ذهنم تا ابد باقي مي مونه !! حالا به نظر شما به عنوان يک مدرس در اولين جلسه ي تدريس خوب عمل کردم؟؟
خودم که خيلي رضايت دارم از خودم !!
تا يادم نرفته !! امروز تولد يکي از دوستان فرهيخته و عزيز من بود ؛ مهندس حقيقت ! همينجا به ايشون تبريک مي گم و اميدوارم سالهاي سال با خوشي و سلامتي و البته با عرت زندگي کنند و وجود ارزنده ي ايشون براي ايران مفيد باشه مثل الان..


 

تولد من !!

بسم الله الرحمن الرحیم

قصد آپ کردن نداشتم!!! یعنی ٬برای این روز خاص قصدی نداشتم!!

اما مینویسم!!

در ۲۲ می سال ۱۹۸۱ ٬ یا همان ۱ خرداد ۱۳۶۰ ٬ یه اتفاق اقتاد!!

نه!! اتفاق تاریخی نیست! کشورش استرالیا بود!! و شهرش سیدنی !!

مطابق با طلوع آفتاب پسری به دنیا اومد !! کپلی بود و با مزه ! (اینو کسایی که یادشونه می گن !! من یادم نیست!! ) از اولش از اینکه توی ایران دنیا نیومده ناراحت بود و گریه می کرد !! و لی همیشه یه ایرانی بود و هست.

این پسر تا ۲ سالگیش ایران رو ندید !! سال ۱۹۸۳ آوردنش ایران !! اومد و به همه گفت که ایرانیه! و بود ٬ و هست.

بهش می گفتن٬ یکم خرداد تولدشه!! ولی از ۷ سالگیش همیشه داشت شب و روز تولدش درس می خوند!! آخه توی ایران روز تولدش همیشه شروع امتحان های مدرسه بود!! ولی همه می گفتن : بچه درس خونه !! شاید هم بود !!

۲۰ سال بعد٬ وقتی که فکرش رو نمی کرد و انتظارش رو هم نداشت ! یکی اومد توی زندگیش! کسی که همه چبزش شد ٬ کسی که زندگی رو واسش با معنی تر از قبل کرد !! از اون سال ٬ ۱خرداد هر سال شگفت زده می شد !! شگفت زده تر از هر سال قبل ! هر سال توی این تاریخ٬ یعنی همون یکم خرداد٬ منتظر می موند تا ببینه چطوری شگفت زده میشه!! ولی این شگفت زدگی ها طول نکشید فقط چند بار اتفاق افتاد !! چند باری که شیرینیش همیشه توی ذهن پسر می مونه!! تا ابد ! تا وقتی فکرش کار می کنه! امسال هم شگفت زده شده!! چون اونی که زندگیش بود٬ الان دیگه کنارش نیست٬ این شگفتی امسالش بود ! شگفت زده شده و مبهوته!!  به این فکر می کنه که به چی فکر کنه!!

اوون پسر ٬ خود منم !! همونی که الان دلش به چیزهایی خوشه !! ولی بزرگترین دلخوشیش از دستش رفته!!

آره٬ تولد خودمه!! هیچ جا٬ توی هیچ وبلاگی ٬ هیچ بلاگری اینجوری نمیگه تولدش رو !!

تولدمه!! خواستم بگم ٬ تا نگفته نمونه!!

ولی خب٬ تولد من یعنی اینکه یک سال دیگه هم رفت و من ... !! چه کردم؟؟؟ 

خیلی ها بهم تولدم رو تبریک گفتن٬ از همشون ممنونم و برایشون آرزوی عمر با عزت و خوشی می کنم.

ممنونم از همتون

حسین بی کله ....مدیر گروه.....من خودم زاپاتا بودم...!!!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

امروز یاد یه خاطره  افتادم. خاطره ای از ترم آخر دانشگاه توی دوره کارشناسی.

یادمه اوون ترم دانشکده یه تغییراتی کرده بود. خیلی به دانشجو ها پیله میکردن و خلاصه به دانشجوها سخت میگذشت!! یه جلسه گذاشتن که مثلا مسئولین دانشگاه بیان جواب دانشجوها رو بدند و قانع کنند دانشجوها رو.

از مسئولین فقط یه نفر اومد!!! اونم مدیر گروه ما!!! "" بیچاره همیشه قبونیش میکردن!! چه توی عروسی چه توی عذا !! ""  اومد و به بعضی سوالا جواب داد!!

بعضی حرف ها هم جوابش این بود " حالا !!!  ""  آخه شما بگید اینم جواب بود؟؟؟؟

من نماینده ی اوون روز دانشجوها بودم . بلند شدم و گفتم آقای دکتر ... اینم شد جواب؟؟؟؟

جواب درست بدین لطفا!!! گفت : آقای مهندس "" هندونه گذاشت زیر بغلم!!! " من که نمیتونتم همه چیز رو بگم!!!   "" اووووووووووو کی میره این همه راه رو!!! "" معلوم نیست چی بود حالا!! منم جو گیر شدم بلند شدم و گفتم آقای دکتر چرا محافظه کار شدین؟؟؟؟ شما همتون محافظه کارید!! من این کارو می کنم من اوون کار و میکنم!!! " شعار دادم کلی"" همه دانشجو ها هم بلند شدن هم صدا شدن با من !! "" البته من می دونستم با من نمی تونند کاری کنند !! واسه همین اینقدر محکم حرف زدم شما اینکارو لان نکنید ها!! "کله پا می کنندتون !! ""  خلاصه هی جو دادیم و جو گرفتیم!!

یه دفع این آقای دکتر ما هم از ما جو گیر تر شد!!  فریاد زد !!

ساکت !! ساکت لطفا!!! ما هم بچه های خوبی بودیم دیگه!!!! ساکت شدیم!!

سکوتی مرگ آور فضا را پر کرده بود !!!!   هیچ کس حرف نمی رد!! یه دفعه سکوت شکست!! یکی صداش در اوومد " مرگ بر محافظه کار!!! ""  این یه آقایی بود که بهش می گفتن " حسین بی کله!!! "" بازم بی کله شده بود ولی خب این دفعه دیگه بی کله بودنش مدیر گروه رو هم جو گیر کرد.

آقای دکتر بلند شد گفت : بچه من محافظه کار نیستم !!  به من توی دوره دانشجویی میگفتن " منوچهر زاپاتا !! "  من هم میگم مرگ بر محافظه کار !!!

واییییییییی کل دانشکده به هم ریخت و چون یکی از مسئولین هم با دانشجو ها هم صدا شده بود کارا خیلی خوب پیشرفت و دانشجو ها به خواسته هاشون تقریبا رسیدن!!

این استاد عزیز ما قبل از انقلاب زاپاتا بوده واقعا !! این رو بعدا متوجه شدم!! توی دانشگاه تهران حسابی آتیش سوزونده!!! خب باید هم بهش بر می خورد یکی بهش بگه محافظه کار!!!

امروز وقتی یکی به دوستم احمد گفت محافظه کار و اوون هم اعتراض کرد یاد این موضوع افتادم!!

حواستون باشه الان به مدیر گروهتون نگید محافظه کار!! یه دفعه شاید اتفاقی پیش بیاد.....

 موفق باشید

   خاطرات مدرسه!!!........... من هم شیطون بودم!!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه دوستان خوبم.

دیشب داشتم با یکی از نزدیکان حرف می زدم یه دفعه حرف خاطرات دوران دبیرستان و به طور کلی مدرسه اومد وسط. منم چندتا خاطره اومد به ذهنم!! که الان می گم.

                             غورباغه!! قورباقه!! قورباغه!! غورباقه!!

نمیدونم کلاس دوم ابتدایی بود یا سوم ابتدایی!! اوایل کتاب فارسی یه درسی بود که توش یه دختری می خواست انشا بنویسه!! و کنار پنچره نشسته بود. بعد صدای قورباغه ها!! رو شنیده و ...

قرار شد این درس رو خانوم معلم بهمون دیکته بگه!! منم که بچه زرنگ بودم دیگه!! تا اوون موقع من توی دیکته غیر ۲۰ نگرفته بودم.!! "" زرنگی رو داشتین؟؟!! ""

زنگ دیکته شد!! توی این درس چهار بار از کلمه قورباغه استفاده شده بود!!

من توی نوشتن قورباغه دچار تشکیک شدم!! اولین قورباغه رو نوشتم " غورباقه!! "  که غلط بود!!

دومین قورباغه رو نوشتم " قورباغه" که درست بود!! سومین قورباغه رو نوشتم " غورباغه!!" که غلط بود ٬ و چهارمین قورباغه رو نوشتم " قورباقه!!" که بازم غلط بود!!

خانوم معلممون موقع تصحیح دیکته ها یه دفعه خندش گرفت و منو صدا زد!! گفت: محسن بیا اینجا!! منم رفتم. تا رفتم قیافش عوض شد!! ترسناک شد یه دفعه. گفت: اخه بچه تو یا با هوشی یا خنگی!!!!؟؟؟؟ منم که نمی دونستم چی بگم!! یه نامه نوشت گفت فردا مامانت رو میاری مدرسه و من دیکته شدم ۱۷!!!! فردا مامانم اومدمدرسه و خانوم معلم گفت: دیکته رو دیدی؟؟؟ منم که نشون نداده بودم خونه!! مامانم گفت نه!! بعدش خانوم معلممون گفت: این یا مخه یا پخه!!   " این جمله هیچ وقت یادم نمیره!! " چون یا حواسش نیست که اینجوری نوشته یا اینکه از عمد نوشته که یکیش درست در بیاد!!

 

      

                                    شوفاژ و دبیر شیمی!!

سوم دبیرستان که بودیم یه دبیر شیمی داشتیم اسمش آقای شریعتی بود. این آقا هر وقت توی کلاس میومد بعد از چند دقیقه می رفت روی پره شوفاژ می نشست!! یه دفعه من به بچه ها گفتم!!: می خواین یه کمی اذیتش کنیم؟ گفتن : چطوری؟ گفتم : آهان. شیر آب شوفاژ رو ورداریم٬ پیچشو باز کنیم. بعد خرابش کنیم و زیرش یه فنر بزاریم!! بعد بزاریم سر جاش!! خارش رو هم خراب کنیم یه تیکه سیم بزاریم که زود در بیاد. تا این میشینخه روی این این از جاش در میاد و بعد اوون اتفاق می افته!!

ساعت دوم کلاس داشتیم و اوون موقع هم آب سوفاژ داغ شده!!  این بنده خدا!! اومد توی کلاس و بعد از چند دقیقه رفت سمت پره شوفاژ !! من خندم گرفت!!  واستاد گفت: تو چرا می خندی؟؟؟؟؟ منم گفتم : ببخشید!! باز تا رفت من خندیدم و این دفعه یه کمی عصبانی شد و من باز معذرت خواهی کردم و گفتم یاد یه موضوع افتادم!!! و سرم رو انداختم پایین!! بعد از چند لحظه با یه صدای فریاد به خودم اومدم و دیدم کلاس پر از بخار شده!! و آقای شریعتی هم از زیر بنا!!!!!!!!! دچار سوختگی شده!!

 البته من در حوزه اجرای این طرح شوم دخالتی نداشتم!! فقط طرح رو من ارائه کرده بودم!!!

                               سیگارت و انفجار مهیب!!!

 یه معلم زیان داشتیم که خیلی حالمون رو می گرفت و اذیت می کرد و امتحان های سخت می گرفت!!!! و حتی به رسم الخط بچه ها ایراد وارد می کرد و نمره کسر می کرد!!! یه دفعه با بچه ها که ۴-۵ نفر بودیم و همه هم مثلا زرنگ های مدرسه!! ولی آب زیره کاه!! گفتیم حالشو بگیریم!! خیلی فکر کردیم تا آخرش باز یه فکر و طرح شوم!!! به ذهن بنده حقیر خطور کرد!!!! این آقای دبیر محترم!! یه موتورسیکلت هندا ۱۲۵ داشت!! اونایی که این مدل موتورسیکلت رو دیده باشند می دونند که روی سیلندرش چندتا سوراخ داره که نقش خنک کننده رو بازی می کنه!!! من گفتم چندتا سیگارت که اون موقع تازه اومده بود توی ایران رو ورداریم بندازیم توی سیلندر این موتوره!!!! البته من توی شرایط آزمایشگاهی بحث کردم!! دوستان جدی گرفتند و به مرحله تولید صنعتی رسوندنش!!!!!

یه دفعه که مدرسه تعطیل شد!! این آقا معلم هم خب اومد که بره خونشون!!!  موتورش رو روشن کرد و درجا مشغول حرف زدن با یه دبیر دیگه شد!! سیلندر موتورسیکلت داغ شد و این آقا حرکت کرد و هنوز صد متر هم دور نشده بود که !!!!!!!!!  تق تق تق تق تق و دالام!!!! بببببببببببله آقا معلم از سیلندر موتورسیکلتش صدا میومد و ترسیده بود از صدای اون تق تق تق و کنترلش رو از دست داد و باعث به وجود اومدن"" دالام"" شد!!!!  بنده خدا خورد زمین البته چیزیش نشد ولی موتورسیکلتش یه کم خراب شد!! " وای من از طرح های خودم پشیمونم!! " بعد ما خودمون رفتیم کمکش کردیم!! " چه بی چشم و رو!!!! " کلی از ما تشکر کرد و برای پی گیریه این موضوع مدیرت محترم ( پدر بنده!!) کمیته ویژه تشکیل داد ولی احدی به ما چند نفر شک نکرد!! چون بچه زرنگا بودیم دیگه!!! و الان هم پشیمونم!! از این طرح های شوم!!  ""ولی خدا وکیلی کیف داد ها!!!

.......................................................................................

حالا بازم از این خاطره ها هست و طرح های شوم و پلشت بنده زیاد بوده!!! من درس خون بودم ولی خب شیطون هم بودم!!

در ضمن من اگه پست هام همه خنده داره واسه اینه که می خوام بخندم و بقیه رو هم بخندونم. چون خدا خوشش میاد بنده هاش بخندند. و این دلیل نمی شه که من هم خودم همین قدربخندم!!

ولی الان که می بینم خاطراتم واسه خیلی ها جالبه خوشحال میشم. ممنونم از همتون که به من لطف دارید.

موفق باشید

دوستان من .... انهایی که داشتم ..... آنهایی که دارم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

میگن وبلاگ یا دفترچه خاطرات اینترنتی!! آره!! دفترچه خاطرات!! من هم دفترچه خاطرات داشتم. وقتی دبیرستان می رفتم!! ولی هیچ وقت توش چیزی ننوشتم!! شاید روحیه نوشتن نداشتم !! البته متن ادبی یا از این چیزا خیلی می نوشتم و همیشه پای ثابت مسابقه های اینجوری بودم ٬ ولی خاطره!! یادم نمیاد. اما وبلاگ !!  این وبلاگ رو مرداد ماه به پیشنهاد همسرم درست کردم و قرار بود خاطرات قشنگم رو بنویسم. که می نوشتم. اوون روز ها به این فکر نمی کردم که خود این وبلاگ هم یه موقعی واسه من خاطره بشه !! این وبلاگ دیگه جزئی از زندگی من شده. چون به واسطه اون با خیلی ها آشنا شدم ٬ دوست شدم ٬ و حتی رابطه هایی به واسطه ی این وبلاگ توی دنیای واقعی پیدا کردم.

امروز با خودم به این فکر می کردم که چه کسانی رو توی این چند سال از دست دادم و چه کسانی رو بدست آوردم.

دوستانی رو. از دست دادم که از صمیم قلب دوستشون می داشتم. نگید نباید این حرف ها رو زد!! نه!! اینها هم بخشی از زندگیه!! تا یاد این تلخی ها نباشیم نمی تونیم از این خوشی ها لذت ببریم و خدا رو به یاد بیاریم که چقدر دوستمون داره و شکرش کنیم. دوست دارم یادی از اونایی که از دست دادم بکنم. و اونایی رو بگم که تازه شناختم و باهاشون دوست شدم.

یادم میاد اولین تجربه که دوستی رو از دست دادم سال سوم دبیرستان بود. آقای کامران... دانش آموز زرنگی بود و از دوستان صمیمی من که توی تصادف از دست رفت. خیلی برای من ناباورانه بود. بعدش هم دوستانی دیگه که می خوام اونهایی که توی ذهنم هست بگم و بعدش هم اونایی که به دست آوردم.  آقای مهندس ابوالفضل قادری ٬ مهندس برق .  سال سوم دانشگاه در سیل استان گلستان !! آقای مهندس ناصر خداپرست ٬ مهندس صنایع .. خانم مهندس مریم حشمتی ٬ مهندس مکانیک از دانشگاه امیر کبیر. آقای مهندس کاوه عباسیان ٬ فوق لیسانس معماری کامپیوتر از دانشگاه صنعتی اصفهان. آقای دکتر احمد علینژاد ٬ دکترای امنیت اطلاعات از واترلو کانادا . خانم دگتر گیتی حق شناس ٬ متخصص ئورولوژری . خانم دکتر فاطمه بنی اسمعیلی٬ پزشک عمومی. آقای دکتر رضا عسگری ٬ دکترای مهندسی برق از  دانشگاه آدلاید استرالیا . آقای مهندس رضا راوندی ٬ فوق لیسانس مهندسی کامپیوتر. بهترین دوست و همسرم : خانم دکتر مینا ..... و دوست کوچک خوب من و خواهرم  خانم ملیکا...  دانشجوی سال اول پزشکی.اما  دوست دیگه ای هم بود که به واسطه ی همین وبلاگ بدستش آوردم ولی زود از دستم رفت. آقای مهندس مسعود بهزاد ٬ فوق لیسانس مهندسی مکانیک که الان ازشون بی خبرم و دعا می کنم هرجا هستند سالم و خوب باشند و بدونند که من هنوز دوستشون دارم..

اما اونهایی که به دست آوردم. اول از همه خواهر خوبم که وبلاگی به اسم فقط بخند داره و حس زندگی رو به من برگردوند و خیلی بهش مدیونم  البته ایشونم مهندسه ها !!!. این وبلاگ سه خواهر رو نصیب من کرد یکیش رو گفتم دوتا دیگه دومی قاصدک و بلاگی با عنوان " گاهی وقتا " که امیدوارم همیشه خوب باشه  ایشونم مهندسه !! و سومی هم باز قاصدک که حکایت های زیبای زندگی برای من گفته٬ این خواهرم یه خبرنگار موفقه ٬ که پیشنهاد می کنم وبلاگش رو بخونید.  یادم نمی ره که از نوشته های زیبای دوست عزیزم آیکا هم بگم. نوشته هایی پر از محتوا و عرفان که خوندنشون شوق پرستش رو در من زنده میکنه. بعد هم ماندالا  ی عزیز  که نوشتاری نغض از خودش به جا می زاره و باید به قدرت قلمش احسنت گفت. دوست و برادر خوبم محمد جواهری که پشتوانه ای برای من هستند. باید بگم از دلنوشته های یک نفر که زیباست هر چند کم پیداست ٬ خانم بهاره . دوستی که خودش رو  تنها ترین معرفی می کرد و الان ما رو تنها گذاشته و دیگه نمی نویسه!! دوست خوبم محسن !! که از قدیم با ایشون دوست هستم و ذکر خیرش رو در این وبلاگ خوندید ایشون رو گفتم که بگم دوست وبلاگی من هم هست. دوستی که خودش رو پروانه عاشق معرفی می کرد و هنوز هم عاشقانه می نویسه. دوست وبلاگی جدیدم خانم مریم رحیمی که هر چند گاهی تند٬ ولی زیبا و رک می نویسه!! اگه از دوستان  شوخ و دوستداشتنی خودم صالح و مهدی که به نظرم یا بیل توی سرشون خورده یا پاره آجر!! نگم خیلی بد میشه٬ حالا خودتون اگه وبلاگشون رو ببینید متوجه میشید!! اما دوست بزرگواری که تازگی ها و بعد احساس غربت به یاریم آمد و درد مشترک غربت رو با ایشون همراه هستم سرکار خانم اسلامیه که زیبایی بیان ایشون زیباست !! در این مدت یک دوست فرهیخته دیگر هم پیدا کردم دلارام عزیز . اما چند ماهی هم هست که با دوست کوچکی دارم که بهش میگم شازده کوچولو !! ٬ فروغ عزیز که همیشه با لحن و نوشتار زیباش منو خوشحال میکنه!! اما٬ مریم که من می دونم عاشق ایرانه و همیشه بهش برای این حس وطن دوستیش احسنت می گم. اما یه دوست دیگه هم دارم که یه کم نا امید بود ولی الان داره خوب پیش میره cRy !!!!!!!!!!!  دوستی که الان اگه وبش رو نگاه کنید گفته همه واسش دعا کنیم!! نمی دونم چرا!! ستاره !!  اما !! اما یه دوست دارم که فقط از مولانا می نویسه!! از کسی که جهان تازه داره به حرفاش توجه می کنه !! الهام  . که وبلاگش زیباست .  دوستی که تازه می نویسه و ترسی هم از نوشتن نداره !! و اسم وبلاگش هم نم بارون . اما انگار این وسط دوست خوبم هادی رو ننوشتم!! خب حواسم پرت شده وقتی این همه آم خوب رو توی ذهنم میارم!!

اما اخرین دوست وبلاگی من که خاطراتی رو در وجودم زنده کرد!! سر کار خانم دکتر نیلوفر !! البته هنوز دکتر نشده ها !! ولی خب من می گم دکتر که همه هم بگن و قدر زحماتی رو که کشیده تا بشه دانشجوی پزشکی رو بدونند !!

خب حالا دوستان من ٬ من خیلی ها رو از دست دادم ٬ دوستانی فرهیخته که هنوز هم دوستشون دارم. ولی خیلی چیزها وارد زندگی من شد که بخاطر اونها خدا رو شاکرم. حتی دوستان غیر وبلاگی مثل سرکار خانم مهندس حقیقت که ایشون هم انسانی فرهیخته هستند. و موهبتی بنام  " مهرسا " ٬ برادر زادم ٬که امید زندگی در منه ٬ کوچولویی که آینده رو توی چشم هاش می بینم و الان هم دلم واسش خیلی تنگ شده 

پس فقط میتونم بگم خداوندا ٬ از داده و نداده ات ممنونم ٬ متشکرم . و می دونم هیچ وقت نمی تونم بابت نعمت هایی که به من دادی ازت تشکر کنم.

 من هنوز زنده ام !! چون خدا منو می بینه و دوستان خوبی داده که همراهم هستند. امیدوارم به زندگی و زندگی کردن. 

ببخشید که این پست یه کمی احساسی شد . ولی توی دفترچه خاطرات از همه چیز می نویسن. و این هم یکی از این برگ هاست.

موفق باشید.

راستی !! یکی رو یادم رفت!!! دوست خوبم که به اسم"" آسمون "" واسم کامنت می زاره!! وبلاگ نداره  شاید دلیل اینکه اولش  توی ذهنم نمونده بود هم همین نداشتن وبلاگ بود!! ازش می خوام یه وبلاگ خوشگل بسازه!! این آسمون همشهری خوب منم هست !! تنکابن!!  

.............................................................................................................

     
            من دارم بال درمیارم!!!!!!!!!!!!
 
من دارم از خوشحالی بال در میارم........... امروز برای همیشه توی ذهن من ثبت شد!! عجب خبر خوبی!!!   خدایا شکرت!!!!!!!!!!!!   شکرت از اینکه به یکی دیگه از آرزو هام رسیدم. می دونم دوستم داری. خدایا ممنونم مثل همیشه. این خوشی ها رو ازم نگیر. در روز تولد امام حسن عسگری(ع) این بهترین خبر بود. راستی این روز رو هم تبریک میگم به همتون. اینقدر خوشحال بودم یادم رفت!!!
من خوشحالم . من دارم از خوشی می ترکم.

کلاس... پنچری..... دزدگیر.......استاد!!!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

عجب روز خوبی بود امروز!! راستی نهار هم به خیر و خوشی تموم شد و کباب خوردیم!!!

بعد از ظهر هم رفتیم یه کمی توی وین گشتیم. البته با ماشین آقای دکتر احمد!! که بین راه پنچر شد!! و ما هم تایرش رو تعویض کردیم. ۱۰۰ متر که حرکت کردیم خاموش شد!!  بعدش بنده شخصا در موتور رو باز کردم و با چند حرکت عالمانه که خودمم یادم نیست چیکار کردم ماشین رو روشن کردم. بعد هم جهت جلوگیری از اینکه نیاز جرثغیل برای حمل ماشین باشه زود برگشتیم خونه تا دوباره خراب نشه!!!!

اومدیم خونه یاد یه خاطره از همین ماشین افتادم!! که الان واستون تعریف می کنم.

.....................................................................................................................................

ترم ۵ کارشناسی بودم. وقتی اومدم دانشگاه  خوابگاه نگرفتم و یه خونه رهن کردم.

وسطای ترم بود که مادر بزرگم  با من تماس گرفت که : محسن زودی بیا  یه کاری باهات داریم!! ونگفت چیکار!! من هم اطاعت امر کرده و بدون هیچ درنگی رهسپار شدم!!

حالا چطوری بود؟ من فرداییش کلاس نداشتم و پس فردای همون روز کلاس داشتم.اونم درس تخصصی!!!

غروب بود که راه افتادم. اوون موقع یه اتومبیل " دوو اسپرو" داشتم که اتومبیل خوبی هم بود هرچند زیاد نگهش نداشتم. راه افتادم و حدود ساعت ۱۰ شب رسیدم تنکابن.

متوجه شدم که پدر بزرگم می خواد یه چندتا مهمون دعوت کنه واسه فردا شب و می خواد که من هم باشم!!! آخه واقعا دوست داشتم این مهمونا رو ببینم از نزدیک!! و ایشون هم خبر داشتن.

کلی خوشحال شدم و تشکر کردم. مهمونی برگزار شد و خیلی هم من از دیدن این مهمونا خوشحال شدم و از صحبت کردن با اونها لذت بردم. ولی یه چیزی همیشه توی ذهنم بود که من فردا ۸ صبح کلاس دارم می تونم به کلاسم برسم؟. و هی توی دلم از خدا می خواستم یه طوری بشه که من به کلاسم برسم.

استاد این کلاس رو خیلی دوست داشتم ولی ایشون اخلاقش اینطوری بود که بعد از خودش کسی رو راه نمی داد توی کلاس!!  خلاصه اون شب تموم شد و من ساعت ۳ صبح بیدار شدم که برگردم رشت. خیلی خوابم میومد  ولی با این حال حرکت کردم "" بنده خدا مادر بزرگم چقدر دعا کرد زنده برسم!! ""

رسیدم چابکسر یه هوییی دیدم ماشین به ریپ افتاد با خودم گفت : وای خراب شد!! ببببببببببببببله خراب هم شد و خاموش کرد!! حوصله پایده شدن نداشتم از خواب و از طرفی هم فکر کلاس اذیتم می کرد. چشامو بستم و یه دفعه خوابم برد ولی خیلی کوتاه!! شاید نیم ساعت ٬ ولی انگار ۲۰ ساعت خوابیده بودم. استارتر زدم و در کمال تعجب روشن شد!! با خوشحالی راه افتادم و با خودم به این فکر می کردم که دیر نکنم. خلاصه با هر درد سری ککه بود و با رانندگی مثل راننده های رالی۷:۱۵  رسیدم رشت و رفتم خونه.

کتاب هامو و کیفم رو ورداشتم و یه چیزی هم خوردم که برم سر کلاس. نشستم توی ماشین چند قدم که حرکت کردم حس کردم پنچره!! واستادم و در کمال خونسردی تایر رو تعویض کردم. رسیدم سر کوچه باز دیدم پنچره. اعصابم به هم ریخته بود .ولی یه تایر غیر از زاپاس هم پشت ماشین داشتم وقتی میرفتم مسافرت. ایندفعه با اعصابی خورد اومدم تایر رو عوض کنم. حس می کردم همه چیز داره دست به دست هم میده تا من به کلاسم نرسم. اینقدر اعصابم خورد بود که آچار چرخ رو انداختم توی مهره ولی برعکس چرخوندم . خب مسلما باز نمی شد!! با پا رفتم روش و یه دفعه یه صدا اومد !!  ""تق!!"" بببببببببله !! پیچ بریده بود و من داشتم به آچار چرخی که روی زمین بود و ماشینی که روی هوا نگاه می کردم!!!! بلند بلند شروع کردم به خندیدن و. یه نفر داشت رد می شد پرسید: به چی می خندی آقا ؟ چیزی شده؟ گفتم : نه دارم به خودم می خندم ولی اعصابم خورد بود. به ساعت نگاه کردم ۱۰ دقیقه مونده بود به هشت و من هنوز دانشگاه نبودم. یه کنده گذاشتم زیر ماشین و جک و مابقی وسایل رو سریع توی ماشین که برم دانشگاه. کیفم رو ور داشتم  دویدم سر خیابون که آژانس بگیرم و برم دانشگاه. تا رسیدم سر بلوار سمیه دیدم  یه ماشین اونجاست داره آژیر می زنه و چند نفر هم جمعند!! اولش توجه نکردم و به ساعتم نگاه کردم . دقیقا ۸ شده بود و این یعنی از دست دادن کلاس!! گفتم حالا کلاس که هیچ شد برم ببینم اینجا چه خبره بعد هم برم سراغ ماشینم!! رفتم دیدم چه جالب!! استادمون هم اونجاست . سریع رفتم کنارش گفتم : سلام آقای دکتر!! چی شده؟ گفت هیچی ماشینم دزدگیرش قاطی کرده!! نمی دونید چقدر خوشحال شدم که نرفته دانشگاه هنوز. گفتم میشه ریموت کنترل رو به من بدین؟ گفت می خوای چی کار کنی؟ گفتم : هیچی شاید با دست من باز شه!! البته اینو به شوخی گفتم!! تا ریموت رو گرفتم و دکمه ی باز کردن رو زدم!! ماشین صداش در اومد!! بیغ بیغ بیغ!!! وای چه شعفی !! استاد کلی خندید و به من گفت : الان با من کلاس داری؟ گفتم بله استاد. گفت پس بیا بریم دانشگاه!!

خلاصه اوون روز رو با استاد رفتم دانشگاه و بین راه جریان رو هم واسش تعریف کردم. کلی خندید و اخرش به من گفت: مثل اینکه خدا می خواست بیای سر کلاس و قسمت اینجوری بود.

خلاصه کلاس رو از دست ندادم. ولی کلی ماشینم خرج ور داشت واسم!!!

ممنونم از حضورتون و حوصلتون.

موفق باشید.

چشم من!!!........... عینک من!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

ممنونم از نظراتتون٬ باعث دلگرمی من و اشتیاقم واسه نوشتن میشه!!

امروز صب که از خواب بیدار شدم کلی دنبال عینکم گشتم!!!آخه بدون اون جایی رو نمی بینم!! و آخرش هم دوستم بهم گفت کنار تختمه!! یعنی نزدیکترین جا !! ولی خب سر جای همیشگیش نبود

این اتفاق باعث شد که یاد یه اتفاقی بیافتم!!

ما ۶تا دوست بودیم که اسم هامون همیشه قاطی میشد!! دوتا محسن!! دوتا احمد و دوتا هم رضا!!!! حالا خودتون فکر کنید چی میشد!! البته خدا رحمت کنه سه تاشون رو!! دو تا رضا که از دستمون رفتن و احمد آقامون هم مثل اونا. خدا همشون رو بیامرزه.

الان موندیم دوتا محسن و یه احمد!! ما برای اینکه همدیگه رو اشتباه نگیریم!! به یکی از این هم اسم ها یه اسم دیگه هم اضافه می کردیم. مثلا به یکی از این رضا ها که اسم پدرش علی بود می گفتیم : علیرضا و اون یکی هم خب همون رضا صداش میکردیم. و به یکی از این احمد ها که الان هست میگفتیم احمد رضا !! چون اسم بابش رضا بود!! ولی واسه محسن ها!! اون یکی محسن ٬ محسن بود!! و من هم صدام میکردن !!!

                    عینک!!!

روز عروسی برادرم بود٬ منم این دوستام رو که خیلی به هم نزدیک بودیم و مثل برادر٬ دعوت کرده بودم. این آقایون تصمیم به دست انداختن برادر دوماد مجلس یعمی بنده رو گرفتن!!  غروب بود و شروع مجلس و اذان هم گفته بودند. من مثل همیشه رفتم نمازم رو بخونم . وقتی رفتم وضو بگیرم عینکم رو گذاشتم توی جیب کتم و کتم رو آویزون کردم!! وضو گرفتم و اومدم عینکم رو بزنم دیدم!! که نمی بینم!! کلی دنبالش گشتم٬ ولی نه نبود که نبود!! با خودم فکر میکردم شاید هست ولی من نمی بینم!! خلاصه با هر دردسری که بود  شماره احمد رضا رو گرفتم که بیا من عینکم نمی دونم کجا افتاده!! گفت داداش من الان نمی تونم بیام !! با ناامیدی زنگ زدم به علیرضا!! اوون هم گفت : من با خانومم تازه داریم میام تالار! به احمد زنگ زدم!! اونم جواب سر بالا داد!! عصبانی شده بودم!! زنگ زدم به رضا٬ اونم گفت: مسخره کردی ما رو؟؟ خودتو سر کار بزار!! ما خودمون ذغال فروشیم داداش!! داشتم از عصبانیت می مردم!! و اصلا هم خبر نداشتم این ۴نفر منو گذاشتن سر کار و عینکم رو خودشون ور داشتن. با کلی سختی خودمو رسوندم روی راه پله ها . به پدرم زنگ زدم٬ خاموش بود گوشیش. به مادرم زنگ زدم ٬ ایشون هم همینطور. همونجا نشستم. فکر کنم یه ۵ دقیقه ای گذشت. دیدم سر و صدا میاد!! محسن بود!! گفت چیه اینجا نشستی؟ بهش گفتم جریان چیه!! اون هم خبر داشت کلی گشت تا آخرش گفت اینا!! گفتم کجاست؟ گفت: جلو آینه بود!! ندیدی؟ گفتم نه والله!!  بعد از نماز اومدم توی تالار دیدم همه دوستان هستند بجز من. و همه دارن میکن ما شرمنده ایم .حالا من فکر میکردم اینا واسه خاطر اینکه نیومدن کمک من می گن شرمنده ایم!! من هم میگفتم حالا که دارم می بینم. دو سه هفته بعد به من گفتن که خودشون عینک رو گذاشته بودند جایی که من نبینم!! من هم تصمیم گرفتم تلافی کنم!! روی نقطه ضعف تک تکشون انگشت گذاشتم و اذیتشون کردم. مثلا شام دعوتشون کردم ٬ و چون احمد ابگوشت دوست نداشت ٬ آبگوشت آوردم واسشون!! رفتیم بیرون با هم دیگه. موبایل علیرضا رو گرفتم دادم به یه بچه گفتم اینو بنداز توی جدول کنار خیابون!! موبایلشو خیلی دوست داشت!!! یا با هم یه سفر رفتیم جنت رودبار لباسای محسن رو ور داشتم گذاشتم صندوق عقب ماشین. سوییچ رو انداختم توی باغ!! خلاصه منم تلافی کردم!!

البته اینو بگم من الان چشمام خیلی بهتر می بینه!! یه آسیب دیدگی بود که توی یه اموزش نظامی واسه من اتفاق افتاد و من مدت ۴ ماه چشم چپم هیچ جا رو نمی دید. و اون موقع شماره چشم راستم هم به حدود ۹ رسیده بود!! حالا خودتون فکر کنید من چطوری می دیدم!! الان نعمت دو تا چشم رو دارم هر چند سالم و کامل نیستند ولی خب بدون عینک هم می بینم!! ولی خیلی به عینکم عادت کردم!!

امروز صبح یاد اون خاطره افتادم و با احمدرضا کلی خندیدیم.

موفق و سر بلند در پناه حق باشید.

سالی که گذشت..... چند کلمه حرف حساب

سلام به همه!!!!!!!

دعا می کنم همتون خوب باشید.عید شما مبارک

اینم آخرین پست توی سال ۱۳۸۶ هجری خورشیدی!!

این سال هم گذشت! واسه من که سال خوبی نبود!!! ولی امیدوارم واسه شما سال خوبی بوده باشه. سال ۸۷ هم شروع میشه و تموم! مهم اینه که چطور میگذره. خوب٬ بد ٬ نه خوب نه بد !! لی همه ی اینها اموریه که ما انسانها به روزگار نسبت میدیم.

سال ۸۶ واسه من سال هم پر رنجی بود و هم سال قشنگ!! شش ماه خوب و شش ماه ملال آور.

نیمه اولش کلی اتفاق خوب واسم افتاد. اولیش جشن عروسیم بود بعد از ۳سال و نیم نامزدی!! تاسیس گروه صنعتی خودم!! موفقیت های تجاری. به دنیا اومدن مهرسا برادرزادم که الان حدود دو ماه ندیدمش و فردا میبینمش. و خیلی چیزهای دیگه.ولی نیمه دوم سال ۸۶ !! از مهر ماه شروع شد . تصادف خواهر و همسرم. که خواهرم فوت کرد و دوماه بعد همسرم فوت کرد. از دست دادن دو نفر از نزدیکترین دوستانم که مثل برادر دوستشون داشتم ٬ یه ضرر کاریو اخرش هم دوری از خانواده بخاطر کار.

ولی اینا مهم نیست. مهم اینه که خدا هنوز اونقدر به من لطف داره که گذاشته یه سال جدید رو شروع کنم. یه سال که فرصت جدیدیه. هرچند شروع این سال برای من خیلی سخته ولی توکل به خدا.

امسال خونه ما خلوته!! امسال همسرم شب عید پیشم نیست. خواهرم دیگه کنارم نیست. خودم دیگه اون آدم سالهای قبل نیستم.

بگذریم. فردا واسه من روز خوبیه. خانوادم رو بعد از حدود دو ماه می بینم. این یعنی یه موهبت الهی که انسان امید داره به زندگی.

این آخر سال یه کاری کردم که کاش نمیکردم. دلم از این گرفت که بعضی ها در مورد یه عده از آدم ها چه فکر هایی می کنند. در مورد افرادی که فقط با تصور کارهای اونها در موردشون قضاوت می کنند. دوستان من . توی هر مرام و مسلکی هم آدم خوب هست و هم آدم بد. نباید حساب بدها رو با خوب ها یکی کرد. کاش اگه از یه افسر نیروی انتظامی چیزی دیدیم اونو به پای همه پرسنل نیروی انتظامی ننویسیم. واسه یه لحظه خودمون رو بزاریم جای اون ادم. اگه اون رفتار رو نکردیم اون موقع فقط او رو مورد سرزنش قرار بدیم. نه تمام همکاران و یا هم مسلکانشون رو. اگه من که یه شمالیم کار بدی کرده باشم میشه این نتیجه رو گرفت که همه ی شمالی ها انسانهای بدی هستند؟ مسلما نه!!

چرا باید اینطوری باشیم؟ به مشکلات همدیگه فکر کردیم تا حالا؟ به پرسنل ارتش یا نیروی انتظامی. پرسنل شهرداری٬ کارمندان آتش نشانی٬ کارمندان اداره گاز٬ کارمندان توانیر٬ پرسنل حمل ونقل شهری و برون شهری ٬ کارمندان صدا و سیما ٬ سربازان گمنام امام زمان و همه ی کسانی که توی این مدت تعطیلات زحمت می کشند تا ما راحت باشیم. تمام اونایی که در طول سال زحمت می کشند تا ما شبها خوب بخوابیم. تا بخندیم تا دغدقه هامون فقط شخصی باشن. به اینم فکر کردیم که چرا ما راحتیم؟ چرا؟ چون بعضی ها دارن واسه این راحتی ما زحمت می کشند. شما هم که داری اینو می خونی.آره شما! خودت فردا یکی از همین زحمت کش ها هستی!! از زحمتها تشکر کن تا فردا از زحمت هات تشکر کنند. 

من دست تمام زحمت کشان رو می بوسم و بهشون خسته نباشید میگم.

عید همتون مبارک باشه

سال خوبی رو برای همتون آرزو می کنم و امیدوارم سالی همراه با خوشحالی ٬ خوشبختی و ایمان داشته باشید.

یه توصیه!!!! بعد از دعای تحویل سال ٬ دعای فرج یادتون نره. به امید ظهور امام عصر (عج)

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

بازگشت...     احمد جوجه !!!

سلام

من دوباره برگشتم...

همون قدر که رفتنم واسه خودم شوکه کننده بود برگشتنم هم واسم تعجب آور بود!!!!

 جوجه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امشب یاد یه موضوعی افتادم.

یاد کلاس اول مدرسه!!! آره اول ابتدایی

سال ۶۷!!!!   اخر جنگ !! اول ابتدایی شمال رفتم مدرسه.  یادش به خیر . یه مدرسه که دیوار کناریشو یه وانت زده بود و خراب کرده بود !!! کسی هم درستش نمیکرد.

یه طرفش هم که اصلا دیوار نداشت. یه سرایدار هم داشت. که اسمش یادم نیست.

من اوون موقع ها یه دوست داشتم که اسمش احمدرضا بود. الان هم نمی دونم کجاست!!!

این سایدار مدرسه یه پسر هم سن و سال ما داشت. که ۳ تا جوجه داشت!!!!! هر ۳تایی شم زرد بود!!!! من و احمد رضا خیلی دوست داشتیم  جوجه داشته باشیم. به مامانم گفتم که من جوجه میخوام. مخالفت میکرد. خلاصه یه روز دیگه منو احمد رضا صبرمون تموم شد!!! تصمیم شومی گرفتیم آره!! گفتیم جوجه های پسر سرایدار رو که یادم نیست اسمش چی بود رو برداریم ( همون بدزدیم!!! ) نقشه دقیقی رو پیاده کردیم. زنگ تفریح اول بود . جوجه ها رو دیدم. یواشکی با هم دیگه رفتیم که جوجه ها رو ور داریم. که ناظم مدرسه متوجه شد و احمد رضا رو که داشت یکی از جوجه ها رو ور می داشت دید( من هنوز هیچ اقدامی نکرده بودم  ). بردش دفتر و یه تنبیه مختصر ( اون موقع ها رسم بود !!! ) بعد ولش کرد. احمد رضا اومد به من گفت که آقا ناظم گفته این کار دزدیه. منم یادم اومد که مامانم همیشه بهم مبگفت دزدی کار آدم بدسات!!! گفتم : خب اگه دزدیه که کار بدیه!! احمدرضا سر چوبی که خورده بود مصمم تر شده بود که جوجه رو ور داره. زنگ خورد . رفتیم کلاس. زنگ تفریح بعدی ( اون موقع ما سه تا زنگ تفریح داشتیم . الان نمیدونم چه طوریه!! ) احمد رضا رو ندیدم. تا اینکه باز زنگ خورد و ما رفتیم توی کلاس.احمدرضا کنار من روی نیمکت دوم می نشست. یه دفعه به من گفت محسن!! ببین . گرفتمشون. !!!!!! وای!! ۲ تا جوجه بیچاره رو کرده بود توی یه کیسه فیریزر!!! جوری که صداشون در نمیومد. من یادمه به احمد رضا گفتم تو دزدی ولی ۵دقیقه بعد بهش گفتم که : احمدرضا میزاری منم باهاشون بازی کنم؟( بچه بودیم دیگه !!! )  گفت اره. یه دفعه خانم معلم اومد توی کلاس.وسط کلاس نمیدونم چی شد که جوجه ها صدای جیک جیکشون در اومد!!! وای همه توجهشون جلب شد. احمد رضا سر کیسه فیریزر رو کرد توی توی زیر میزی که وای یه دفعه یکی از جوجه ها افتاد بیرون !!! حالا خودتون فکر کنید چی شد!!!!!!!!؟؟؟؟؟ وای همه ی بچه ها افتادند دنبال جوجه ( از جمله من!!! ) اخرش یکی از بچه ها گرفتش و داد به خانم معلم.ایشون هم دیده بود که جوجه از زیر میز احمد رضا اومده بیرون!! بهش گفت بیا پای تابلو . احمدرضا با همون کیسه فیریزر توی دستش رفت. که خانم معلم گفت اون چیه؟ گفت: جوجه.!!! وای هنوز اون صدای خنده دار توی گوشمه!! جوجه!! وای بیچاره جوجه رو اینقدر فشار داده بود که خفه شد!!!! آخی !!!! بعدش خانم معلم فرستادش دفتر مدرسه و از اونجا بهش نامه دادن که فردا با مامانت بیا. بیچاره احمدرضا!!!!

اول ابتدایی رو که تموم کردم اومدیم قزوین دیگه احمدرضا رو ندیدم تا کلاس دوم راهنمایی. آخه توی محله مادر بزرگم اینا زندگی میکردن. متوجه شدم بچه ها سر همون جریان بهش میگن  " احمد جوجه !!! " و از اون به بعد دیگه ازش خبر ندارم.

اینم داستان احمد جوجه!!

..................................................................................................

باید خندید چون زنگی همیشه میگدره و منتظر ما نمیشه.

هر چند خنده هم میتواند غمگین باش

رفته از دست دگر...

کاش مانده بودیم...

سلام

امشب داشتم یه الگوریتم طراحی میکردم. البته بهتر بگم توی این چند روز داشتم اینکار رو انجام میدادم. یاد یه خاطره ای افتادم. یادمه ترم۷کارشناسی بودم. اون ترم درس هوش مصنوعی رو ور داشتم. درس جالبی بود و البته هنوز هم جالبه. یه مقاله نوشتم در مورد علوم شناختی و عصبی . اون موقع اون مقاله توی دانشگاه خیلی سر و صدا کرد !!! چون وقتی اونو دادم به استادم یه نگاهی به من کرد و گفت: آقای کمالوند!! شما این مقاله رو خودت نوشتی؟ گفتم : بله استاد چطور مگه؟ چیزی نگفت٬ از این استاد زیاد خوشم نمیومد. چون قبلا از اخلاقش با خبر بودم ولی خب استاد بود و احترامش واجب. این استاد دانشجوی دکترا بود. شنیده بودم که از مقالات دانشجو های خودش به اسم خودش استفاده میکنه و این کار برای من خیلی سنگین بود اگه می خواست این کار رو با مقاله من بکنه. اون درس رو با اون استاد پاس کردم ٬ بچه زرنگ هم بودم!! شدم ۱۹!!!

همون سال یه همایشی تحت عنوان علوم شناختی راهبردها و راهکارها توی شیراز برگزار شده بود. توی یکی از مجلات خوندم که آقای مهندس .... ( همون استاد خودمون که هنوز دکتر نشده بود ) مقاله ای داده و به عنوان مقاله برتر شناخته شده ٬ راستش انگار یکی بهم گفت نکنه مقاله تو باشه محسن!! اولش خودمو به بی خیالی زدم. بعدش که مقالش توی گاهنامه دانشگاه منتشر شد دیدم وای این که مقاله منه!!!

انگار یکی بهم گفته بود " بی شعور " احساس میکردم به شعورم توهین شده. دوست داشتم یکی منو بزنه ولی این کارو با من نکنه که مقاله منو به اسم خودش بده بیرون.

رفتم اتاق استاد . در زدم. گفت: بفرمایید . تا منو دید اولش یه کمی سرخ و سفید شد بعد گفت: به به جناب مهندس کمالوند !!! (هندونه رو دیدی چقدری گذاشت زیر بغلم؟؟!! ) منم خیلی خشک باهاش احوالپرسی کردم. گفت: امرتون آقای مهندس؟؟ ٬ خودش می دونست واسه چی اومدم پیشش واسه خاطر همین بود که داشت تحویل میگرفت و قربون صدقم می رفت!!! بهش گفتم : استاد !!! چرا به من نگفتی ؟؟!!! گفت: چیو؟ گفتم: اینکه میخوای مقاله منو به اسم خودت بدی؟ دیدم داره طفره میره. منم بلند شدم گفتم: میرم پیش دکتر.... ( رئیس دانشگاه ) گفت: نرو. گفتم : چرا اینکارو کردی.؟ با این حرفم ٬ طرز صحبتش عوض شد. گفت: مثلا می خوای چیکار کنی؟ هیچ کس باور نمیکنه تو اونو نوشته باشی!! راست میگفت! کی می خواست بیاد بگه من نوشتم غیر چند تا از دوستام؟؟!! با حالی گرفته و دستی درازتر از پاهام از اتاق اومدم بیرون. حواسم سر جاش نبود!! خوردم به یه نفر!! دیدم آقای کاویانیه!! مسئول دبیر خونه. باهاش احوالپرسی کردم  ازش معذرت خواهی کردم و خیلی راحت از کنارش گذشتم. رفتم خونه . با خودم داشتم فکر میکردم آدم چقدر باید بی معرفت و نامرد باشه که این کارو بکنه . یه دفعه انگار یکی بهم گفت: دبیر خونه!! آره دبیر خونه. خودش بود . همیشه قبل از دادن مقالات به اساتید اونا رو توی دبیر خونه ثبت می کردیم. فردا صب رفتم پیش رئیس دانشگاه با هر دردسری بود ازش وقت گرفتم و رفتم داخل. بهش گفتم. گفت: پسر می دونی داری چه ادعایی می کنی؟ گفتم : توی دبیر خونه ثبت کردم. گفت : اقدام کن. منم اقدام کردم.  بعد دو هفته کش و قوس خلاصه ثابت شد اوون مقاله ماله من بوده. من فقط همینو می خواستم. که این ثابت شه. قرار شد به وزارت علوم اون موقع و وازرت تحقیقات و فناوری امروز!!!! گزارش کنن که من خودم مخالفت کردم. به هر حال این اقا استاد من بود. حداقل یک کلمه که ازش یاد گرفته بودم.  یه شب دعوتش کردم باهم رفتیم بیرون خیلی  هم حرف زدیم. فقط میگفت: من شرمندتم و این حرفش منو بیشتر شرمنده می کرد.

من کوتاه اومدم ولی این قضیه توی دانشگاه پیچید و این آقای استاد خودش استعفا کرد و رفت یه دانشگاه دیگه. توی اون مقاله من اولین الگوریتم حرفه ای و امنیتی خودم رو نوشتم و انگیزه ای شد برای من تا الگوریتم های حرفه ای بیشتری رو طراحی کنم.

کاش اساتید ما این خویشتن داری رو داشته باشن تا به استعداد های دیگران احترام بزارن. من توی  یکی از کلاس های خودم . وقتی داشتم ریاضی۱ رو درس می دادم که البته از بد حادثه داشتم اونو تدریس میکردم به دانشجویی برخوردم ٬ برنامه ای نوشته بود که توابع هیپربولیک رو به طرز واقعا جالبی تشریح و حل میکرد. و این یعنی استعداد٬ یعنی آینده. داشتم به این فکر میکردم که این خانم در آینده استادی میشه که ایران رو میسازه. استادی میشه که اگه قدرشو بدونند بهترین خدمات رو انجام میده.

یا دانشجویی که تحقیقی رو در مورد روشهای تجارت الکترونیک و امنیت اون نوشت و من از خوندن اون مقاله لذت بردم. چرا که مثل یک دکترای اقتصاد تحلیل کرده بود. و فوق العاده نوشته بود ومنخودم کلی از اون مقاله اطلاعات به دست آوردم.

کاش همه استعداد هاشون بروز میکرد. ایرن رو فقط  علم میسازه نه سیاست و نه چیز دیگه. علم و علم و علم. دگر هیچ. علمی که اعتقادی عمل کنه٬ علمی که با خودش سیاست رو شکل بده و سیاست علمی بیاره. علمی که اعتقادات رو علم محور و علم رو دین محور میکنه.  علم و دین همیشه کنار هم هستند حتی توی علوم پیشرفته جدید .چون"" کل ما حکم به العلم حکم به الشرع و کل ما حکم به الشرع حکم به العلم"" .

باید به چیزی که الان داریم افتخار کنیم نه به چیزی که داشتیم . پس باید کاری کنیم که چیزهایی داشته باشیم که از داشتنشون مفتخر باشیم.

رفته از دست دگر...

شاید که آید باز.

به امید ... " اینجاشو می خوام خودتون کامل کنید  به امید ... "

من نوشتم از چپ ....

سلام

امشب داشتم برنامه هامو چک ی کردم. یه دفعه تصمیم گرفتم آرشیو رو هم یه نگاهی بکنم. تاریخ رو رندم کردم و سیستم خودش یه تاریخی رو اورد. یکسال و نیم قبل!!!! جالب بود. برنامه روز ۱۲ مهر ماه . حالا چی بود؟؟

ساعت ۴ صبح حرکت به سمت اصفهان

ساعت ۲ بعد از ظهر رفتن به انشگاه شیخ بهایی برای دیدن یکی از اساتید!!!

ساعت ۴ بعد از ظهر زفتن به بیمارستان برای آوردن مینا به خونه!!!!!!!!!!!

برنامه دیگری وجود ندارد !!!!!!!!!!!!!!!!!

رفتم توی فکر!!    کاش الان همون یکسال و نیم قبل بود .

یه دفعه دلم واسه همسرم تنگ شد.

اگه اون بود الان شاید من هم اینجا نبودم.

امشب هم موقع شام رفتم توی لابی هتل !! راستی نگفتم من برگشتم مجارستان!!!! رفتم دستمو بشورم این کارسون اصلا انگار منو ندید سوپ نمیدونم چی بود همشو خالی کرد رو من !!!! بعدش من که نفهمیدم چی گفت ( آخه مجاری بلد نیستم اگه آلمانی بود خب بلد بودم ) تا اینکه مدیر هتل انگلیسی بلد بود اومد کلی معذرت خواهی کردو خلاثه ( اینجا من اشتباه نوشتم!!! یه نفر هم کامنت  داد که اشتباه نوشتم باید می نوشتم خلاصه !!!! )فک کنم ۱ شب هزینه هتل رو منتفی کرد !!! هرچند مگه چقدر میشد؟

دلم واسه دانشگاه تنگ شده!! واسه کارخونه !! واسه شمال ! واسه همه چیز ! واسه خانوادم. واسه خواهرم .

هیچ جای دنیا ایران نمیشه. هر چند توی ایران خیلی ها مورد بی مهری قرار میگیرند.

موفق و سر بلند باشید

آقایون کم میارن؟؟!!!!.....

سلام

امشب یاد یه خاطره ای افتادم ٬ می خوام واستون بگم.

یه خاطره ای که واقعا واسه من جالبه!!

این خاطره ماله حدود یک سال پیشه.

همسر من خیلی تند رانندگی می کرد. واقعا سرعتش توی رانندگی بی نظیر بود. ولی خلاف نمی کرد . هر چند چند باری توی شهر هم واسه به قول معروف رو کم کنی هم شده تند رفت.

پارسال همین موقع ها بود که من از قزوین واسه دیدن همسرم رفتم اصفهان. به همسرم نگفته بودم که دارم میام به دیدنش . یعنی اون هفته قرار نبود برم اصفان.

رسیدم اصفان و داشتم می رفتم خونه که توی خیابون نظر بود.  توی یکی از خیابونها داشتم خیلی آروم ٬ یعنی با سرعت حدود ۶۰ کیلومتر بر ساعت حرکت میکردم که یه دفعه یه پژو۲۰۶ از کنارم با سرعت رد شد و راستش من هم یه کمی شیطونیم گل کرد گفتم منم تند تر برم. سرعهتم رو یه کمی زیاد کردم و حدود۱۰۰ کیلومتر بر ساعت شده بود که یه دفعه یه زانتیا هم از کنارم رد شد و یه راهنمای چپ و راست هم روشن کرد که یعنی ٬ خودتی !! من از تو جلوترم!!! راستش بهم بر خورد!! افتادم دنبالش . دیدم مسیرش همون مسیر خونه خودمونه!!! خلاصه پشت سرش رفتم و ئوقتی رسیدم پشت سرش دیدم ٬ ۳ تا خانوم توی ماشین هستند . این باعث شد به قول معروف بیخیال بشم!! آروم آروم راه خودم رو ادامه دادم. رسیدم سر خیابون ٬ واستادم یه چیزایی خریدم. رفتم دم در خونه٬ دیدم یه زانتیا پارک شده. با خودم گفتم: حتما مینا مهمون داره. زنگ زدم. در رو باز کرد و رفتم توی خونه٬ بعد از سلام و احوالپرسی معمول . شروع کردم به صحبت که آره٬ این خانوم ها هم دیگه واسه خودشون شوماخر شدن !!! رانندگیشون داره روز به روز بهتر میشه!!

یه دفعه یکی از دوستای مینا که دوره تخصصش رو اصفهان بود گفت : آره آقا محسن من خودم راننده پیستم!! اینو میدونستم. آخه همسرش رانندگی حرفه ای رو ادامه داده بود. بعدش ادامه داد ٬ شما آقایون هم که ادعا دارین!! همین الان داشتیم میومدیم یه پارس افتاد دنبالمون و خیلی زود کم اورد. من همینجا به قول معروف دوزاریم اقتاد قضیه چی بوده. گفتم شاید نمی خواست با خانوم ها در بیافته!! گفت نه!! کم آورد مطمئنم!!!

با خنده گفتم ولی واقعا دست فرمونت خوبه ها. با اون ۲۰۶ کورس داتی؟ تا گفتم ۲۰۶ زبونم بند اومد و یه نگاه به مینا کردم و دیدم یداره می خنده. گفتم نکنه ۲۰۶ تو بودی؟ دوست مینا هاج و واج مونده بود!! گفتم بابا اون پارس من بودم.

بنده خدا کلی شرمنده شد. بعد هم کلی دعواشون کردم که چرا تند رانندگی میکنید!! نا سلامتی شما تحصیلکزده اید!! پزشکید!! و کلی از این مدل حرف ها !!

بعد از اون مینا یگه خیلی آروم رانندگی می کرد و لی همیشه یکی هست که تند رانندگی کنه و باعث خطر آفرینی بشه!!!

من که رانندگی تند رو دیگه دوست ندارم.

من ، حاجی و هم ولایتی در کرمان

به نام خداوند توانا

 

دوستان عزیزم سلام

تقریبا 1 ماه میشه که چیزی سند نکردم. باید از تمام دوستانی که در مدت غیبت من اینجا رو فراموش نکردند و با کامنت هاشون به من قوت قلب دادند تشکر کنم.

برای مدت کوتاهی برگشتم و حالا هم دارم از فرصت استفاده میکنم و یک پست دیگه ارسال میکنم.

اما خاطره این دفعه.

 

من ، حاجی و هم ولایتی در کرمان

 

 

سال سوم دانشگاه بودم که یکی لز دوستان قدیمی که البته حدود 5 سال از من بزرگتر بود( من از این دوستان زیاد دارم!) به مکه مشرف شد. از اون موقع به بعد بین دوستان این آقا به حاجی معروف شد هر چند خیلی ها هم رفتند و حاجی شدند ولی این اسم روی این آقا به فرم انحصاری باقی موند. من با این آقای حاجی  خاطرات خوبی دارم.و البته زیاد.

البته این آقای حاجی  کرامات عجیبی دارند .مثلا هیچ وقت با چتر از خونه بیرون نمیان وبه محض اینکه بارون میگیره یک چتر میخره و به خونه برمیگرده. خوب دیگه. چه میشه کرد. ظاهرا درمانی هم نداره.

 

این حاج آقا مثل من اهل شمال هستند--البته من توی تنکابن بزرگ نشدم-- و البته توی همون منطقه هم بزرگ شدند و مال خود شهسوار یا به قول جدیدتر تنکابن هستند و نقطه مشترک و دلیل رفاقت ما هم همین مسئله بود. دو سال قبل من کاری برام توی کرمان پیش اومد و باید به کرمان میرفتم. این حاجی از کرامات دیگرش اینه که علاوه بر اینکه چتر زیاد میخره ، خودش هم به قول معروف چتره. و اصلا دم در نمیمونه و سریعا وارد میشه . بلافاصله هم میره توی آشپزخونه!!!!   حاجی تا متوجه شد من میخوام برم کرمان به من گفت : محسن کاری که نداریم بیا دو- سه روز زودتر راه بیافتیم و با ماشین خودت بریم یه تفریحی هم بکنیم. ثواب داره به خدا دل منو شاد کنی!!. اولش قبول نکردم . چون میخواستم سریع برم و بیام ولی خلاصه این قدر گفت تا من هم گفتم باشه ولی گفتم همه ی خرج سفر با تو. گفت باشه.

قرار بود ما این مسافرت رو تا کرمان تفریحی بریم و به همین خاطر 5 روز زودتر راه افتادیم تا به طور کامل به تفریح هم برسیم.

از قزوین راه افتادیم و رفتیم تهران و از اونجا مستقیم به اصفهان. توی اصفهان رفیتم خونه ی دوم من ، که خانوم بنده اونجا بودند. یک شب اونجا بودیم و فرداش رفتیم توی شهر یک دوری زدیم و خیلی جاها رو دیدیم ؛ البته من که دیده بودم ولی حاجی نیومده بود اصفهان تا حالا. یک شب دیگه هم توی اصفهان موندیم و فرداصبح راه افتادیم. بین راه بهش گفتم  تا اینجا شانس آوردی که خونه بود و تو خرج هتل ندادی . دیدم میخنده. گفت : چرا می خندی؟ بگو من هم بخندم.

گفت : بابا حالا کی می خواد هتل بگیره ؟ گفتم: هان؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت: پس فکر کردی چادر واسه چی ورداشتم.

کلی باهاش بحثم شد که من توی چادر نمی خوابم . خلاصه مثل همیشه اون موفق شد منو قانع کنه.

رفتیم یزد و اونجا هم موندیم یک شب و شب رو توی چادر خوابیدیم و جاتون خالی شام کنسرو لوبیا خوردیم ، در وعده اول، حالا چرا وعده اول ؟ چون این حاجی ما از نظرابعاد یه خورده بیشتر از یه خورده بزرگه. وسابزش xxxl    بله سه ایکس لارجه. رفت کنسرو لوبیا گرفت .باز من مخالفت کردم که بچه یه خورده خرج کن . گفت نه همینه که هست . من هم خوردم ولی خوب سیر که نشدم واسه همین خودم رفتم دو پرس کباب گرفتم گفتم بیا بخوریم . این شد وعده دوم . واما خوابیدیم. حدود ساعت دو شب بود دیدم سرو صدا میاد بیدار شدم دیدیم حاجی نشسته بیرون چادر . گفتم حاجی چی شده؟ گفت هیچی برادر بخواب . ولی کنجکاو شدم ببینم چی شده. رفتم بیرون دیدم بعله حاجی کرامت بعدیش هم بروز کرد. گفتم حاجی دس وردار. به زبان تنکابنی بهم گفت:    گشک فک بیدار ابه ؛ حالا  تنکابنی ها فک کنم متوجه شدند چی گفت ؛ گفتم بابا نترکی؟

گفت : نگران نباش عزیز دل برادر؛ اون موقع این تیکه مد بود!!، رفتم و خوابیدم.

فرداش رفتیم یزد رو هم که از دیروز دیدنش مونده بود و دیدیم .شهر فوق العاده و زیبا و همراه با مرمی دیندار و خونگرم که حتی همون شب یکی از همین عزیزان بهمون خیلی اصرار کردند که بریم خونشون.ولی خوب تعارف هم اومد نیومد داره. ما باید بفهمیم چیکار  می کنیم.

بعد از ظهر رفتیم به سمت کرمان . البته این میون به شهر های مسیر هم رفتیم ولی خوب خیلی طولانی میشه اگه بگم. خلاصه رسیدیم کرمان . غروب بود . رفتیم توی یه پارکی که کنارش یک پست انتظامی بود همون جا بنا به فرمایش حاج آقا چادرمون رو علم کردیم. این دفعه حاج آقا در وعده اول شام لطف کردند و رفتند کباب برگ خریداری کردند که این جزء عجایب در زندگی برای من بود. .برای وعده های دیگه برای خودشون یک بار همبرگر و پعدی رو غذای مقدس دانشجویی یعنی تخم مرغ میل نمودند.

فردا صبحش رفتم دنبال کارم وکارام رو انجام دادم که باز تا غروب طول کشد . وقتی برگشتم حاجی و چادر هیچ کدوم نبودند. شکه شدم . سریع باهاش تماس گرفتم.

–الو حاجی سلام

-سلام

-حاجی کجایی؟. زنده ای؟

- آره عزیز دل

- بابا فک کردم لابد گشنت شده چادر رو خوردی بردنت بیمارستان

- نه بابا بیا به این آدرس........

من هم خلاصه با هزار دردسر رفتمبه آدرسی که داده بود.

بله حالا قضیه چی بود؟ بخونید تا بگم.

حاج آقای ما که دو سه شب خوابیدن توی چادر و کمی غذا!! بهشون نساخته بود . داشت پیش خودش به همون زبان گیلکی شیرین غرغر میکرد که:  "" عجب گرفتاری ابیم . غریب شهر میین گیر دکتیم یه آشنا یمیدا نبونه ،این وچه هم خا بیشه خودش کار دمال ،کاش یه شهسواری ایجه دبه"" اگه بد نوشتم ببخشید چون خودم هم این زبان رو به خوبی بلد نیستم. حالا یعنی چی؟(( عجب گرفتاری شدیم . توی شهر غریب گیر کردیم یه آشنا هم پیدا نمیکنیم.این بچه هم که رفته دنبال کار خودش، کاش یه شهسواری اینجا بود)) و در همین لحظه کرامت حاجی گل میکنی و یکی از دوستان که توی کرمان کارمند اداره آب بود و بچه شهسوار بود به طور اتفاقی صداش رو میشنوه  و میاد بهش میگه . "" سلام همشهری تی قربان بشوم بیه بیشیم امی ور"" خلاصه حاجی رو میبره خونشون و البته حاجی هم که آدم کم رویی بود!! و اصلا اهل چتر بازی نیود با اصرار خودش میره خونه ی هم ولایتی .

دو روز اونجا بودیم و کلی کرمان رو گشتیم. و بعد هم به صورت سفری یک روزه و با رانندگی مداوم و خستگی ناپذیر حاجی برگشتیم قزوین. که توی راه هم بمکاند چه کارا صورت داد. الته لازم به ذکر هستش که در راه حدود ۱۱ بار توقف کردیم. دو بار برای تغذیه من ، حاجی و ماشین زبون بسته و ۹ بار دیگه برای تغذیه جناب حاجی. نمیدونم چطوری هم میخورد هم میروند. خوب این هم واسه خودش کرامتیه !!

خلاصه این هم ماجرای ما و حاجی و هم ولایتیمون توی کرمان بود.

امروز حاجی باهام تماس گرفته بود به همین دلیل این خاطره به ذهنم اومد و براتون  نوشتم.

از همین جا از تموم شهسواری های عزیز معذرت میخوام که گویش زیبای اون منطقه رو به هون زیبایی که هست نتونستم نشون بدم.

 

خوب دوستان ممکنه باز هم نتونم تا مدتی آپ کنم . برام دعا کنید . و مثل همیشه که به من لطف دارید منو از یاد نبرید.

موفق و سربلند ، در پناه حق باشید.

 

گوشی؟!

نام خدا
سلام به همه ی دوستان خوبم.
امشب میخوام یه خاطره رو واستون تعریف کنم که درسته توش یه ضرری کردم ولی خوب گفتنش خالی از لطف نیست حالا لطف شنیدنش رو شما باید به من بگید لطفی داره یا نه.
وقتی دانشگاه قبول شدم پدر بزرگم واسم یه خط موبایل به عنوان هدیه خرید که هنوزم دارمش و ازش برای مواردی که نیاز به پیام کوتاه باشه استفاده میکنم. من زیاد اهل خریدن گوشی و از این جور حرفا نیستم ولی خوب یه دفعه شده بود که ظرف یک هفته 3 تا گوشی خریدم. البته خودم نمی خواستم اینجوری بشه ولی خوب همیشه که همه چیز بر وفق مراد آدمی نیست. جریان از این قرار بود که سال سوم دانشگاه بودیم با بچه ها گفتیم بریم یه خرده ایران گردی کنیم . مجردی هم برای خودش عالمی داشت ولی الان به صراحت میگم متاهلی عالمش بهتر از مجردیه.
داشتم میگفتم، تصمیم بر این شد که بریم شمال. من هم که اصلیتم شمالی بود خیلی بدم نمی اومد که به دوستام یه جاهایی رو نشون بدم. 4 نفر بودیم. با ماشین ساعت 5 صبح راه افتادیم " البته اون موقع ها بنزین سهمیه بندی نبود " اومدیم تهران و از راه کندوان به سمت شمال ادامه دادیم رسیدیم چالوس . بچه ها گفتن بریم نوشهر توی بندر یه دوری بزنیم. من هم سر خر رو کج کردم سمت نوشهر. بعد از اینکه رفتیم توی شهر یه دوری زدیم یکی از دوستام که تازه الان خدمت سربازیش تموم شده گفت بریم دریا؟! من با اینکه از دریا خیلی خوشم نمیاومد تابع جمع شدم. البته اینو بگم من به شنا خیلی علاقمند هستم ولی از وقتی که پسر خاله ام توی دریا غرق شده بود دیگه حوصله دریا رو نداشتم. اولش خواستم از زیرش در برم  که شنا کنم ولی خوب خلاصه اصرار دوستان کار خودشو کرد و من هم متقاعد شدم که شنا کنم.
رفتیم یه جایی که بهش میگفتن پلاژ حسینی . جای شلوغی بود  و خوب ، بد هم نبود. تازگی ها اونجا نرفتم ولی اون موقع جایی نداشت که بهش بگن رختکن . ماشین رو پارک کردم و رفتیم سمت دریا . رفتیم لب ساحل " جسرات ها" لباسامونو که در آوردیم من به یکی از دوستام گفتم بیا سیم کارت گوشی پیمان رو بکنیم بگیم دزدیدنش گفت گوشیش کجاست . من هم شلوارش رو نشون دادم . اینجاست که میگن عقل آدمیزاد قد نمیده نمیدونم چرا گوشیامنو توی ماشین نذاشته بودیم! ولی خوب حالا دیگه. این آقای عزیز "" اسمش مهدی بود"" رفت به جای کندن سیم کارت گوشی پیمان سیم کارت گوشی منو کند گذاشت جیب خودش.حالا ببینید چی شد.
برگشت گفت یکی دو ساعت دیگه حسابی میخندیم. با خوشحالی رفتیم توی آب. درست داشتیم کیفور میشدیم که همین آقا پیمان مذکور شروع کرد به داد و فریاد که : داری چی کار میکنی؟ واستا ببینم. بله ی آقا پسری داشت محتویات مازاد جیب های ما رو برمیداشت تا بیشتر از این باعث زحمت ما نشه. با سرعت اومدیم بیرون از آب وقتی رسیدیم دیدیم که بله دوتا گوشی رو برده . حالا کدوما رو بخندید!!! گوشی من به علاوه گوشی آقا مهدی . خیلی عصبانی شدیم . پیمان با همون وضع فجیع افتاده بود دنبال طرف"" فکر کنید یه نفر با اون وضعیت بیاد توی خیابون اونم با شن و ماسه چسبیده به پاهاش و..."" اونم کاری از پیش نبرد. وقتی برگشت گفت در رفت ، حالا چی برد؟ من گفتم  شانس نداریم که گوشیه منو و مهدی رو برد شروع کر به خندیدن . من گفتم باز اگه گوشیه تو رو میبرد یه حرفی . گفت : چرا؟ گفتم اخه سیم کارتش   رو کنده بودیم می خواستیم بهت بگیم یکی برده. گفت خوب دیگه . دست کرد توی جیبش گوشیش روشن بود . گفت: دیوونه شدین؟ اینکه سیم کارت روشه. مهدی گفت : مگه اون شلوار تو؟ گفت اره . که من تازه گرفتم چی شده و کلی خوشحال شدم . چون حداقل سیم کارت داشتم.
خلاصه به پیشنهاد من گفتیم که میریم تنکابن .آخه من پدرم تنکابنیه و اونجا فامیلامون هستند هر چند ویلا هم داشتیم اونجا. اومدیم توی شهر من رفتم یه گوشی خریدم . از این معمولی ها که کارمو راه بندازه. البته دوستمون آقا مهدی هم رفت واسه سوزوندن سیم کارتش اقدام کنه. رفتیم به ویلای ما توی منطقه دوهزار تنکابن.منطقه ییلاقی و قشنگیه اگه نرفتین برنامه بزارین برین ، ضرر نمیکنین. یه جایی که بهش میگفتن شهرک کوهسار ما ویلا داریم . یه روز مونده بودیم که بچه ها عشق کوه نوردی گرفتن و پاشون رو کردن توی یه لنگه کفش که بریم کوهنوردی . من گفتم جون من کوهنوردی تجهیزات می خواد ... ولی کو گوش شنوا. بالاخره از اونا اصرار و از من هم انکار. راضیم کردن که بریم رفتیم. یه جایی هست که بهش میگن "البته اگه الان اشتباه نکنم" گرد کوه که نرسیده به اون دوتا چشمه هستش . قبلا با پدرم و یکی از آشناهامون رفته بودم اونجا. اون موقع ها اصلا موبایل اونجا ها آنتن نمیداد ولی باز این هم از اون کارها بود که انجام میدیم بعد بهش می خندیم، گوشی همراهمون بود . بین راه یه جایی واستادیم . پیمان گفت : محسن گوشیتو آوردی ؟ گفتم : آره. گفت آنتن میده اینجا؟ از جیبم در آوردم نگاه کردم گفتم نه حتی یکی هم نداره. گفت جدی می گی ؟ بده ببینم. خواستم گوشی رو بدم بهش که از دستم افتاد رفت پایین .یه نیم ساعتی دنبالش گشتیم ولی پیدا نشد که نشد. رفتیم رسیدیم دم چشمه دوم " من که حالم حسابی گرفته شده بود گفتم برگردیم و اینقده نق زدم که بچه ها خسته شدن و برگشتیم.
فردای اون روز برگشتیم توی شهر رفتم مخابرات " اون موقع توی تنکابن دفتر خدمات مشترکین نبود الان فکر میکنم باشه دیگه " سیم کارت رو سوزوندم و چون خط مال همون شهر بود یکی دیگه گرفتم که از نصفه شب فکر میکنم فعال میشد. خلاصه باز هم رفتیم یه گوشی گرفتیم . یه نوکیا 1100 اینو خوب یادمه.
دو روز دیگه گشتیم ولی مسافرت خوبی نبود هر جا میرفتیم یه اتفاقی می افتاد . خلاصه برگشتیم .
من رفتم شهر خودمون . رسیدم خونه واسه مادرم جریانات رو تعریف کردم گفت : چقدر بد آوردی ولی حالا چیزی نشده که ایراد نداره مهم اینکه آدم خودش سالم باشه. بعد از ظهر با خودم گفتم برم کارخونه پیش پدرم . رسیدم کارخونه چند تا بوق زدم ولی نمیدونم نگهبان کجا بود . کسی نبود در رو باز کنه. خودم پیاده شدم از در کوچیک رفتم توی کارخونه . در رو باز کردم که ماشین رو بیارم توی حیاط. در  رو باز کردم و با ماشین اومدم تو . از ماشین که پیاده شدم دست کردم توی جیبم که از روی گوشیم ساعت رو نگاه کنم . دیدم وای گوشیم  نیست. رفتم توی ماشین رو زیر و رو کردم ولی نبود . خلاصه خیلی جا ها رو گشتم.یه دفعه با خودم گفتم من گذاشته بودمش توی جیب پیراهنم . شاید موقع باز کردن در از جیبم افتاده باشه روی زمین. اتفاقا همینطور هم بود . پیداش کردم . ولی چشمتون روز بد نبینه . له شده بود . وقتی داشتم در و باز میکردم از جیبم لیز خورده بود افتاده بود روی زمین و من هم با ماشین خودم از روش رد شده بودم . نشسته بودم روی زمین نمیدونستم باید چی بگم و یا حتی به چی فکر کنم . که یه دفعه جناب آقای نگهبان صدام زد که : آقای مهندس چیزی شده؟ من سرم که آوردم بالا چنان چشم غرّه ای بهش رفتم که خودش متوجه شد دیگه نباید حرف بزنه .
دیگه تا یک هفته بعدش گوشی نخریدم .
ولی اون گوشی آخری رو تا همین 3 ماه پیش داشتم. گوشیه خوبی بود.
خوب اینم خاطره این دفعه. ممنونم از اینکه حوصله کردید و خوندینش.

اولین حقوق من

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

 

یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ

 

 

باسلام به تمام دوستان خوبم. در ابتدا ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم

از این ماه پر خیر و برکت بهره ی وافی و کافی ببرید.

بعد از این هم از شما عذر میخوام واسه اینکه دیر آپ کردم .

نمیدونم چندمین بار که وبلاگ من سر میزنید، ولی اگه تا اینجا رو خونده باشید دیدید که همیشه از خاطرات دانشجویی و دوران کارشناسی نوشتم، و خیلی از شما دوستان برام کامنت خصوصی گذاشتید که این خاطراتت خیلی هم جالب و خوب نیست. بعضی هاتون از اینکه چرا بعضی از پست ها به طور ناگهانی و در موقعی که تازه نقل خاطرات به اوج خودش رسیده تموم میشن و یا اینکه سوالاتی در مورد اینکه چرا اصلا از قضیه مشروطی و واکنش های دیگران در مقابل خودم حرف زدم و اینقدر دارم این مسئله رو واسه خودم بزرگ میکنم. هر  چند جواب خیلی از سوالات رو دادم و حتی اسم وبلاگ و قسمت بعضی گفتنیها رو تغییر دادم ولی می خوام که بدونید من شرایطی داشتم که این خاطرات رو برای من جالب میکنه و اگه بعضی اوقات احساس میکنید بد حوری پست رو تموم میکنم به خاطر اینه که باید جوری بنویسم که از حوصله مخاطب خارج نشه.

حالا دیگه از این موضوعات بگذریم . این دفعه میخوام یه خاطره واستون نقل کنم که مال دوران دانشجوییم نیست و دوران کودکی من رو به یادم میاره.

اولین حقوق من.

قبلا گفتم که پدرم یک فرهنگی با مدرک فوق لیسانس مدیریت هستش-الان هم میگم ها- البته امسال دیگه بازنشسته میشن. ایشون وقتی که من  کلاس اول ابتدایی بودم یک کارگاه کوچیک صنعتی خریدند –البته اضافه کنم مدرک کارشناسی پدر من مهندسی مکانیک بود و گرایش ایشون در کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی – حالا بماند که کارگاه چی بود  والبته اون کارگاه صنعتی کوچیک بعد حدود 6-7 سال  پیشرفت بزرگی کرد و الان یک کارخانه بسیار بزرگ و اسم ورسم دار هستش که اصرار هم نکنید نمیگم اسمش چیه و چی تولید میکنیم. به هر حال داشتم میگفتم . فکر میکنم کلاس سوم یا شاید هم کلاس چهارم ابتدایی بودم که برای اولین بار با پدرم رفتم کارگاه. آخه پدرم تا اون موقع منو با خودش نبرده بود کارگاه چون میگفت محیطش واسه بچه به اون سن و سال خطرناکه ولی برادرم که 5 سال از من بزرگتر هستند رو خیلی با خودش میبرد و این موضوع همیشه باعث دعوای ما دو نفر بود. بچه بودیم دیگه.

اون روز که رفتم کارگاه تازه داشت مقدمات تبدیل کارگاه به کارخونه فراهم میشد. و همه جا شلوغ تر بود –در واقع الان کارگاه واسه من خطرناکتر بود ولی اصرار من کارخودش رو کرده بود- کارخونه اون موقع یه سرایدار داشت به اسم اقای خردمند که خدا رحمتش کنه . این آقای خردمند یه پسر داشت به اسم امیر که الان حدود 2 سالی میشه ازش بی خبرم آخه باهاش خیلی دوست بودم. اون روز یه سری بارآورده بودند که مقداریش رو به اشتباه دم در ریخته بودند، یه مقدار قوطی کارتنی که توی بسته های مکعبی تقریبا اندازه ی یه کتاب بودند. پدرم به آقای خردمند خدابیامرز گفت که به یکی بگو اینارو ورداره ، اصلا به پسرت بگو ایناروورداره این 100 تومن روهم بهش بده-اون موقع فکرکنم صد تومن خیلی هم کم پولی نبود البته واسه یه بچه ابتدایی-. من هم که اینقدر ذوق کرده بودم داشتم کارخونه رو میزاشتم روی سرم و اولین کسی رو که توی کارخونه دیدم و سریع باهاش دوست شدم همین امیر خان بود. یه کمی با هم بازی کردیم و بعد امیر گفت بابام داره صدام میکنه. راه افتاد به سمت نگهبانی من هم دنبالش رفتم . رسیدیم دم نگهبانی آقای خردمند به امیر گفت این کیه؟ اونم گفت دوستمه. خدابیامرز اومد منو بیرون کنه که من گفتم تو رو خدا من تازه اومدم هر کاری یگی میکنم ولی منو بیرون ننداز – منه بیچاره اصلا هیچی هالیم نبود که خودم کی هستم البته کسی نبودم جز یه بچه - برای خودم هم جالبه که وقتی من با پدرم اومدم توی کارخونه همین آقا در رو باز کرد و چطوری منو ندیده بود؟ هنوز هم واسه خودم سواله به هر حال. اون خدابیامرز هم که هنوز چهره اش توی ذهنم هست خندید و گفت باشه بیا به امیر کمک کن این بسته ها رو ببر توی  انبار . منم گفتم باشه. فاصله نگهبانی تا اون انبار حدود 100 متری میشه . خلاصه با هر زحمتی که واسه من داشت به امیر کمک کردم ولی فقط واسه اینکه بیرونم نکند  نه چیز دیگه ای.

وقتی کارمون تموم شد آقای خردمند امیر رو صدا زد که بیا. امیر هم رفت . بردش توی اتاقک نگهبانی . من هم که فوضولیم گل کرده بود آروم رفتم از لای در نگاه کردم که چه خبره. دیدم که داره بهش پول میده –هرچند فقط 20 تومن بهش داد- وقتی اومد بیرون از امیر پرسیدم بابات چیکارت داشت . گفت هیچی. اصرار کردم و گفتم که مگه ما با هم دوست نیستیم و من اگه نگی باهات قهر میشم و از این مدل حرفها. خلاصه بهم گفت که باباش گفت که رئیس این پول رو داده که حقوقت باشه. من بیچاره اصلا نمیدونستم رئیس همون پدر خودمه. گفتم منم که کار کردم چرا به من حقوق نداد؟ -از همون موقع کله شق بودم و هیچی رو به آسونی قبول نمیکردم هر چند الان دیگه بادم خوابیده- رفتم در نگهبانی رو باز کردم و گفتم اقا حقوق منو هم بده منم که با امیر کار کردم . خدا بیامرز با اوقات تلخی گفت برو بیرون .آها برو نمیبینمت دیگه ها . از کارخونه برو بیرون.من هم گفتم میرم با بابام میام. گفت بابات چیکارس؟ من هم گفتم معلمه- آخه اینو میدونستم – گفت برو بابا ، برو بیرون. من هم دویدم سمت اتاق پدرم که بیا یه آقاهه پول منو گرفته نیمخواد بده. پدرم گفت پولی که من بهت دادم دادی به به اون آقاهه ؟ پسر بی لیاقت . گفتم نه اون پولو که دارم اینا –به پدرم نشون دادم پولها رو- گفت: پس چه پولی؟ گفتم:" حقوقم رو گرفته نمیده- چه حرفای قلمبه ای بلد بودم ها-  گفت حقوق؟ گفتم آره. بنده خدا کارش رو ول کرد گفت بریم ببینم چی میگی. منم دستشون رو گرفتم بردمش طرف نگهبانی . رسیدیم دم در نگهبانی . پدرم هنوز متوجه نمیشد من چی میگم. فکر کرد میخوام ببرمش بیرن از کارخونه. آقای خردمند خدا بیامرز نشسته بود نمیدونم داشت دنبال چی میگشت. من با قلدری و با حالت طلبکارانه بواسطه اینکه پدرم همراهم بود- آخه بچه ها پدرشون رو قوی ترین مرد دنیا میدونند- گفتم پول منو بده بابامو آوردم ها . بنده خدا آقای خردمند هم که سرش پایین بود همونجوری گفت اصلا باباتم بیاد میندازمش بیرون. که پدرم بلند شروع کردند به خندیدن. وای وقتی آقای خردمند پدرم رو دید دستپاچه شد و گفت قربونت برم پسرم بیا بشین. آقای رئیس پسر شماست؟ پدرم گفت آره. پسر منه مثل اینکه اذیت کرده نه؟ اون خدابیامرز هم گفت نه این چه حرفیه.  پدرم گفت : خوب محسن جان شما باید حقوقت رو از من میگرفتی . آقای خردمند گفت: آقای رئیس باور کنید .. که پدرم حرفش رو قطع کرد . گفت چیزی نیست. من تازه به پدرم گفتم: یعنی رئیس شما هستین؟ که آقای خردمند خدا بیامرز نتونست خودش رو نگه داره  و شروع کرد به خندیدن.بعد بابام از آقای خردمند سوال کرد به پسرت چقدر دادی . اون بنده خدا هم سرش رو انداخت پایین و گفت 20 تومن . پدرم دست کرد توی جیبش یه 20 تومنی در آورد داد به من گفت: این هم حقوقت.- اون موقع اسکناس 20 تومنی بود ها-

این اولین حقوق من بود هنوز یادمه که یه بادکنک و چندتا آبنبات خریدم باهاش. و اولین حقوق خودم رو صرف دوست داشتنی ترین چیز های ممکن برای یه بچه کردم. کاش همه مثل بچه ها می بودیم ساده و بی آلایش. پدرم برای من یک الگوی کامل مدیریتی و انسانیه و الان هم که تقریبا اکثر کارهای کارخونه رو من انجام میدم از همون متد مدیریتی استفاده میکنم و فقط یک بار با زیردست خودم بد حرف زدم  و توبیخش کردم که اون هم دلیل داشت و با ممانعت پدرم مواجه نشدم. 2 سال بعد از اون جریان بود - البته فکر میکنم – که آقای خردمند تصادف کرد و به رحمت خدا رفت و امیر با مادرش به شهر خودشون برگشت تا با پدر بزرگش زندگی کنن ولی پدرم تا زمانی درسش توی دانشگاه تموم براشون پول می فرستاد .میگفت نمیتونم بی تفاوت باشم  . بعد از اون  ازشون خبر نداریم. نمیدونم یه دفعه چی شد که ارتباطمون باهاشون قطع شد ولی اون هم مثل من وارد رشته کامپیوتر شد، دانشگاه آزاد واحد لاهیجان. نمیگم بی معرفته شاید اون هم مشکلات خودش رو داشته نتونسته خبری بده. ولی من مثل برادر دوستش دارم.

خیلی دوست دارم ببینمش اگه کسی ازش خبر داره بهم بگه .

ممنونم که باز هم حوصله کردین و خاطرات منو خوندین.

راستی نظرات قشنگتون منو از هر چیزدیگه ای – غیر یه چیز- بیشتر خوشحال میکنه.

 

خوابگاه یا خونه دانشجویی

بنام خدا

دوستان خوبم سلام ، خاطره ی این دفعه جریان خونه گرفتن من هستش.حالا بخونید . در ضمن نظرات شما    مایه ی دلگرمی هر چه بیشتر من میشه.

ترم اول دانشگاه خوابگاه بودم و بعد از اوون قضیه مشروطی فکر کردم شاید یکی از دلایل این امر همین خوابگاه باشه و دوستان انتصابی که با من هم اتاق شده بودند باشه ،که البته هنوز هم این فکر رو میکنم .

به هر حال ترم دوم رفتم گشتم و یه خونه ی قابل قبول دانشجویی پیدا کردم  با یه هم خونه ی خوب که بهتر بگم یکی از دوستان دوران دبیرستان من بود و ایشان در دانشگاه آزاد اوون شهر تحصیل میکرد . پسری که هرچی از خوبیش بگم کم گفتم . من و وحید با هم دیگه رفتیم دنبال خونه. این آقا وحید ما یه خورده شیطون هم بود  و البته  همونطور که گفتم پسر خیلی خوبی بود. منظورم از شیطونی همون کارایی که خودتون میدونید.

خلاصه ما با هم رفتیم دنبال خونه  هر جا رو که میدیدم یا خوشمون نمیومد یا اگه خوشمون میومد بودجه اش به ما نمی خورد. بالاخره یه سوئیت 65-70 متر پیدا کردیم و خیلی هم خوشمون اومد. که البته صاحبخونه هم از ما خوشش اومد.حالا چرا خوشش اومد ؟

من عادت دارم هر جا که میخوام وارد بشم اول از همه بسم ا... میگم .یعنی اینطوری تربیت شدم.حالا ممکنه یکی خوشش بیاد یا هم نیاد ولی من اینطوریم. تقربا ساعت 8 صبح بود که رفتیم  یه خونه رو ببینیم. بنگاه داره زنگ خونه رو زد گفت : مجید آقا منم حسین.... بنگاهی .یه دفعه یه صدای کلفت شنیده شد که گفت اومدم داداش.

من یه نگاه به وحید کردم و وحید هم یه نگه به من که انگار طرف خیلی قلدره. وقتی در باز باشد دیدیم خیلی بیراه هم فکر نکرده بودیم.

حسین اقای بنگاهی گفت : سلام حاج مجید.اونم گفت:علیک. حالا این حاج مجید چطوری بود میگم خدمتتون.

این حاج مجید یه همچین قیافه ای داشت.

یه گردنبند طلا که خیلی هم کلفت بود توی گردنش بود ، تمام انگشت های دست راستش بجز انگشت شست انگشتر های قلمبه که همش طلا بود و یه ساعت طلایی که اونم فکر میکنم طلا بود توی دست راستش و دسبند کلفت طلا هم دست چپش بود. من اول که دیدمش گفتم هیچی اینم با ما راه نمیاد.که بنده خدا راه هم نیومد اونم چجور.  گفت اینا ن . حسین آقا گفت :آره. حاج مجید گفت ": بفرمایید. حالا خودتون تصور کنید با چه صدایی.

وحید رفت تو من هم گفتم بسم ا... و رفتم تو .تا اینو گفتم حاجی گفت : پسر آخوند زاده ای. من هم که اصولا توی اینجور مواقع زود جوش میارم گفتم : نه آقا مسلمان زاده ام. دیدم میگه جوون چرا ناراحت میشی، خواستیم یکم بخندیم.من هم که البته اضافه کنم یه جورایی آخوند زاده هم هستم-پدر بزرگم روحانی هستند- گفتم آقا برو به خودت بخند. مگه خدا و پیغمبر هم خنده داره .گفت نداره ؟ گفتم : نه که نداره .

اگه مجانی هم بدی من توی این خونه نمیشینم. گفت نشین اگه ماهی یه تومن هم بدی بز به تو خونه نمدم صلا برو بیرون ،حسین اینا کی ان آوردی؟ ، به سلامت آقا.من هم با دلخوری زدم بیرون و وحید هم دنبالم اومد و شروع کرد به گیر دادن که چرا اینطوری میکنی میخوایم خونه بگیریم نه ضد انقلاب .من هم گفتم با انقلاب چیکار دارم به دین و اعتقاد من توهین شده.و از این جور حرفا.

فردای اوون روز من و وحید دوباره رفتیم دنبال خونه .رفتیم توی یه بنگاهی که فکر میکنم  اسم اون آقا ی بنگاهی معنوی بود. گفت آره یه سوئیت 70 متری دارم فکر کنم خوشتون بیاد. این آقای –فکر میکنم- معنوی آدم جالب و از اوون بنگاه دارهای قدیمی بود . به اتفاق ایشون رفتیم خونه رو ببینیم. زنگ درو زد . یه خانمی گفت بله؟ -از بنگاه  مزاحمتون میشم اومدیم خونه رو ببینیم حاج آقا تشریف دارن؟ -بفرمایید.

توی همین لحظات وحید با خنده به من گفت : اگه حاج آقاش مثل دیروزی نباشه.

در باز شد یه خونه ی خوشگل بود با یه حیاط باصفا که هنوز خاطره ی درس خوندن توی اوون حیاط برام لذت بخشه. محو دیدن حیاط بودم که یه دفعه یه صدایی گفت سلام علیکم جمیعا.

من تا رومو بگردوندم دیدم .اه اه این که همون حاج مجید دیروزیه.بدون اینکه حرفی بزنم از خونه اومدم بیرون که خود حاجی پشت سرم اومد و شروع کرد به صدا زدنم : پسرم کجا رفتی، اه با شما هستم ها .

من با خودم گفتم نکنه اشتباه گرفتم و سوتی دادم.یه نگاه برگشتم عقب دیدم نه بابا خودشه .وحید هم داشت دنبالم میومد که ظاهرا حاجی بهش گفت اگه برین دنبالتون میام تا نفهمم اینکارا یعنی چی ولتون نمیکنم. که وحید بدوبدو اومد دنبالم و البته حاجی هم دنبال اون و وحید منو نگه داشت و گفت که حاجی چی گفته .

من هم با اکراه تمام برگشتم و به اتفاق حاجی رفتیم توی خونه. روی تختی که توی حیاط بود نشستیم.تازه دقت کردم دیدم از اون طلا ها خبری نیست و فقط یه انگشتر عقیق بزرگ خوشتراش تو دست حاجی خود نمایی میکنه. گفت : مرد مومن چی شد در رفتی ؟ با خودم گفتم مگه میشه ؟نه این همون دیروزیس. گفت من منتظرم بدونم چی شده.

همین موقع وحید گفت: حاج آقا بعد از این که ما دیروز اومدیم خونتون محسن گفت از اینجور آدما خوشش نمیاد و اینا با اعتقاداتش جور نمیشه.حاجی با تعجب گفت : خونه ی من؟ البته آقای معنوی هم که گیج شده بود گفت: شما قبلا اینجا اومده بودین و نگفتین.من که اصلا حرف نمیزدم؛ وحید به من نگاه کرد و گفت اینجا که نه ولی اوون یکی خونه ی حاج آقا.حاجی گفت : من از کی تا حالا چند تا خونه داشتم که خودم خبر ندارم ؟شما کجا رفتین؟ من هم که دیگه دیدم نه اوضاع داره یه چیز دیگه رو به من میفهمونه آدرس اونجایی رو که دیده بودیم  به حاجی گفتم . شرع کرد به خندیدن و خندیدن.گفت : اونجا خونه ی برادرم مجیده و من برادر دوقولوشم من اسمم سعید هستش.که من هم خندم گرفت. بعد از اینکه کلی خندیدیم و من ماجرا رو واسش تعریف کردم و البته ایشون باز هم کلی خندید و به من گفت توی دل حاج سعید چیزی نیست و فقط یه خورده اخلاقش تنده و از نظر اعتقادی خیلی قوی نیست، برام تعریف کرد که این دوتا برادر دو تا راه جدا از هم دارن و هر کدومشون واسه خودش یه طیف اخلاقی جدا دارن و اینکه اون آقای حاج مجید بازاریه و این آقای حاج سعید محضر دار –اسناد رسمی- هستش.بعد هم گفت : ازتون خوشم اومد وباهتون راه میام که خیلی هم راه اومد و البته راستش رو بخواهید اصلا دوید. خلاصه اینکه توی اون یک سال و نیمی که تو خونه ی این آقا بودیم کلی چیز یاد گرفتیم هم من و هم وحید. البته باید اضافه کنم ایشون خونشون رو که دو تا واحد آپارتمان و دو تا واحد سوئیت بود و اوون سوئیت ها رو اجاره میداد فقط به دانشجو ها اجاره میداد-میگم چقدر  میداد اومد وسط- اون هم تا سال قبل از ما فقط به دختر خانم ها ، چون یه دختر داشت که فقط تعطیلات بین دو ترم خونه میومد و البته ما هم چند بار ایشون رو زیارت کردیم و قسمت این بود که شیطنت آقا وحید هم گل کنه و دل دختر حاجی رو ماله خود کنه و تقریبا توی همون زمانهایی که من دنبال کار انتقالیم بودم  این آقا هم رفت خاستگاری و جواب بله گرفت  و شد دوماد حاجی-عجب آدمیه این وحید به خدا- مثل اینکه حاجی بنده خدا  حق داشت ولی باید اینو هم بگم که هرچی قسمت آدم باشه همون میشه.

.وقتی پارسال توی مراسم جشن عقد وحید حاجی رو دیدم حود یک ربع ساعت خندیدیم، سر همون جریان     ولی وقتی حاج مجید رو با اون هیبت ش دیدم که البته منو نشناخت خنده ام بند اومد. اون بنده خدا اینقدر سرش شلوغ بود که اصلا نفهمید داماد کیه و من کیم . هر چند اینجوری بهتر هم شد. به هر حال هنوز هم که یاد جریان اوون روز می افتم خنده ام میگیره. از اوون روز یه بعد یاد گرفتم که زود قضاوت نکنم و خیلی هم زود جوش نیارم.

این هم خاطره ی ین دفعه ببخشید اگه به نظرتون جالب نبود.