دلی خون! فکری خون! و یک پل ، همراه یک آرزو!

من بازگشته ام
با دلی خون! چشمی خون ، فکری خون و اندکی خون...
من بازگشته ام، با دلخوری ها یی سالخورده 
و با خود اندیشیده ام، دنیا را باید با یک چشم دید! شاید...
و من از اندوه اندوهگینان ، از اندوه آنان ملولم
شاید بدون چرا!
من داغ دیده ام...
داغ سرب، داغ اتش، داغ دل، و باز هم داغ...
داغ سربی که لحظه ای گذشت و صدایش سوتی در درگاه شنوایی ام! انداخت
داغ اتشی که صورتی را سوزاند و سرخش کرد، تفتیده چون دل من
داغ دلی که زیبا ترین دلها بود
من داغ آسفالت را هم چشیده ام! داغ سنگ فرش...
داغی که صدایش را کمتر شنیده اند! صدایی با لمس صورت ، با لمس داغی!
من بر سنگ فرش خیابانی خوردم که روزی موسیلینی! بر آن قدم می گذارد!!! 
صورتم بر جای پای او خورد! اما همچنان سرم بالاست
فکرم والاست
و می دانم!
رهایی! آن بالاهاست...
دنیا کمی کوچکتر از آن است که فکرش را میکنیم، کوچک و البته گرد!
نقطه ی پایان گاهی همان شروع است
و این خصلت بازگشت دنباله ی زندگیست!
داغ هایی که بر سر، بر دست، بر دل، بر پیشانی و... 
دارم!
چشمم را بست! بازش کرد
و حقیقت بینم کرد...

شاید قیصر بهتر گفته بود و حال می فهمم چه گفت!

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم 
ولی دل به پاییز نسپرده ایم 
چو گلدان خالی لب پنجره 
پر از خاطرات ترک خورده ایم 
اگر داغ دل بود ما دیده ایم 
اگر خون دل بود ما خورده ایم 
اگر دل دلیل است آورده ایم 
اگر داغ شرط است ما برده ایم 
اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم 
اگر خنجر دوستان,گرده ایم 
گواهی بخواهید؛اینک گواه 
همین زخم هایی که نشمرده ایم 
دلی سربلند و سری سر به زیر 
از این دست عمری به سر برده ایم 


 این نیز بگذرد!
اما پلی هست که صراطش خوانند!
آنجا اگر می توانید چشم هاتان را در چشمم گذارید!
و خدای من است جبّار منتقم!

امروز فقط فریاد دلم را در گوش دارم!
این طالب بالدم مقتول بکربلا...

او می آید و داغ هایم را می بیند! 

به من نگویید اجنبی

به من نگویید اجنبی!
حق خاکم را ادا نمی توانم کرد.
لیک! اجنبی نیستم!
اجنبی را برایم تعریف کنید!!
پروفسوری از ایالات متحده می تواند در ایران جسمش آرام گیرد! حتی اگر خونش ایرانی نباشد و جانش را برای خاکش به دستانش نگرفته باشد!!!
من جانم را نگفته ام در دستانم است! اما یک هایم آری!
اگر در کتاب خواند است ایران، من در وجودم خوانده ام...
من در نگاه پدرم خوانده ام، در آغوش مادرم احساس کرده ام، ئر رویای همسرم درک کرده ام و...
به من نگویید اجنبی!

جهان بی وطن! سراسر وطن است برای ذهن
به من نگویید اجنبی!

* نیهیلیسم رو قبول ندارم! ولی بهم ریخته ام!

بلند آسمان جایگاه من است...

آتش عشقم به آب عقل هي كم مي شود

شانه هايم از جدال اين دو هي خم مي شود

دارم از هر دو گريزان مي شوم با حال زار

عاشق ديوانه اينسان شبه آدم مي شود


تو از کجا پیدایت شد؟!!!
من آموخته ام که بلند بگویم! " بلند آسمان جایگاه من است!
من به پیراهن آبی خود عادت داشتم!
من به یقه های سنگین خود خو گرفته بودم؟
من ایستاده خوابیدن را دوست داشتم
من آن عقاب را هر روز بالای سرم حس می کردم.
شاید اکنون زمان آن است که بلند بگویم! NEGETIVE*!!!
و شاید دلم با من بگوید BREAK BREAK * انتهای هر کلامش
و من چه جوابی دارم جز AFFIRM*؟؟؟؟
حالا تو هستی و من ،
باید EJECT*کنم! جرات می خواهد!
من ستاره ها را بیشتر از خطوط دوست دارم،
من آن بند چرمین را دوست دارم
و چقدر این من دست و پا گیر است!
باید بگویم! محموله دل! CANCEL*
شاید اولش نگفتمCHECK*
با ناوبر دلم می گویم CORRECTION*!!!

و فقط با خود تکرار می کنم! " بلند آسمان جایگاه من است"!
........................................................................................................
*اصطلاحات رادیویی در هنگام پرواز که خلبان به کار می بره، خلبانی بلدین؟