تولدی که فراموشم شد و سایه ها

سلام به همه ی دوستان که خیلی به من لطف دارند...

هر وقت من خداحافظی می کنم انگار به یه جایی وصلم که باز برم می گردونه اینجا!
الانم نصفه شبه از خواب پریدم چون یه چیزی یادم اومد!
یادم رفته بود تولد خواهرم رو تبریک بگم!!!!!! 23 خرداد تولد خواهرم بود یادم رفت اینجا بهش تبریک بگم! می دونم شاید حتی ناراحت هم شده باشه چون اینجا تبریک گفتن خیلی واسش مهمه!
کادو هایی که واسه خواهر هام گرفتم روی هم موندن!!!! تا حالا شدن 16-17 تا!!!
الان هم بلند بهش میگم تولدت مبارک خواهری  ....


دارم از این غصه می خورم که توی مملکت من آدم هایی در راس هستند که خودشان کوچکند و به سایه های بلندشان! می نازند و از آن بدتر کسانی که نه جایگاه خورشید را می دانند ، که روزی عمود بر کوتاه قامتان می تابد و بلند قامتان را نشان می دهد؛ و دل بر این کوتاه قامتان کوتاه فکر بسته اند...
به امید روزی که آقامان بیاید و خورشید جمالش روشنگر حیات جاودان تمام ممالک باشد...

آمین.


خاحافظی همچنان پابرجاست!!
این یه پست جا مونده بود

من و وطن...

چه روزی به من گفتند!!!

تمام شد! برای 3 روز دیگر بر می گردم!

نزدیک به 80 ساعت زمان دارم! می روم و در این کشور می گردم، می گردم تا شاید غربتم را از یاد ببرم.

می روم...

کوچک که بودم به یاد دارم ، پدرم را که می نگریستم، قدرتمند ترین مرد روی زمین را می بینم...

و شاید بزرگ که می شویم کمی درستتر می بینیم، همه چیز انقدر ها هم که فکر می کنیم زیبا نیست.

 وقتی مایوس و سرخورده ، همراه با درد غربت که تا مغز استخوانم مرا می فشرد ،درخیابان پودبیلسکالی  شروع به قدم زدن کردم فقط به یک چیز فکر می کردم، به جایی برسم و با پدرم کمی صحبت کنم...

همه چیز فراموشم شده بود، حتی دوستی که در اتومبیل منتظرم بود! سرم در گریبانم بود...

تفکر لحظه ای امانم نمی داد...

چند خیابان که گذشت و من نمی دانستم در کجای این شهر نژاد زده! در حال گذرم! صدایی شنیدم...

صدایی که بوی آشنایی می داد، صدایی که بغضم را ترکاند، و اشکم را بعد از مدتها خود خوری، بعد از مدتها غم ، بعد از مدتها  تفکر ، بعد از مدتها داغ...

بی آشیانه گشتم

خانه به خانه گشتم

بی تو همیشه با غم

شانه به شانه گشتم

عشق یگانه من

از تو نشانه من

سرزمین من

سرزمین من

ماه و ستاره من

راه دوباره من

در همه جا نمیشه

بی تو گزاره من

گنج تو را ربودند

از از بهر عشرت خود

قلب تو را شکسته

هر که به نوبت خود

سرزمین من

خسته خسته از جفایی

سرزمین من

بی سرود و بی صدایی

سرزمین من

دردمند بی دوایی

سرزمین من


و من اشک هایم را نمی توانستم ...

و با خود می گفتم این صدا از کجاست!؟ به هر گوشه ای سرکت کشیدم صدا از در خانه ای بود، خواستم فریاد بزنم من اینجا هستم! در همان حالت و صداهای خیس و جهان چند وجهی که در چشمانم بود ساکت ماندم و نخواستم خلوت کسی را بشکنم!


بعد از 2 ساعت و اندی به هتل رسیدم، با پدرم تماس گرفتم...

همچون کودکی در آغوش مجازی اش رفتم، از فرسنگ ها فاصله با او ، سر بر شانه اش گذاردم، و های های...

صدایش در گوشم است که می گفت: به تو افتخار می کنم... تو بزرگ شدی! و در آخر چند بیتی که شاید لطف او بود بر من :

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد         گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بکشد عذاب تنهایی را            مردی که ز عصر خود فرا تر باشد


و باز پدرم قوی ترین مرد روی زمین برای من شد، پدری که وطن را دوست دارد و به من آموخت وطن کجاست...


انگار دست خودمان نیست در این خرداد ماه !!!

* اینجا دیگه تعطیله! چون حس می کنم دوباره مشروط شدم

نظرات رو باز میگذارم و میام می خونم فرمایشاتتون رو توی این سه روز که اینجام

اگه بدی دیدید حلال کنید دوستان من. 

نیمه ی خرداد...

انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم...


و کاش روحم خدایی شود...

دلم هوای وطن کرده...

سلام،
از همه ی دوستان که من رو مورد لطف خودشون قرار دادن تشکر میکنم و امیدوارم همیشه سلامت باشند.

این چند روز خیلی سرم شلوغ بود، و واقعا خسته شدم تا حدی که دیروز ظهر که رسیدم خونه بعد از دوش گرفتن خوابیدم تا همین الان.
وقتی سرم گرم کار میشه کمی راحت ترم ولی یه چیزایی هیچ وقت یادم نمیره، این چند روز توی آزمایشگاه به چندتا نتیجه ی جدید هم رسیدم که خیلی مفید واقع شد برای من.
دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم برای نماز، دلم برای چیزایی که توی ایران دارم خیلی تنگ شد، وقای توی ازمایشگاه هستم معمولا از اینترنت برای چرخیدن و وب گردی استفاده نمی کنم ولی این دفعه اهنگ ای ایران ایران رو سرچ کردم چون دلم می خواست بشنوم و یادم بیاد و با صدای گرم و به یاد ماندنی محمد نوری که آرزو می کنم روحش شاد باشه رو با عمق وجودم حس کنم. پیداش کردم و اصلا حواسم به دوستان حاضر نبود که خواب بودند، یکی یکی بیدار شدند و پرسیدند این چیه و من هم ترجمه ش کردم و اونها با اینکه ایران رو اصلا ندیده بودند، کی گفتند حس عجیبی نسبت به ایران پیدا کردند و این از چهره هاشون معلوم بود.
و چقدر از صدای مرحوم نوری خوششون اومد...

باز داشتم فکر میکردم، دلم برای یکی خیلی تنگ شد اینقدر که اشکم داشت در میومد، خیلی اینجوری میشم ولی دیروز شدم، شاید دلیلش حرف هایی بود که با یکی زده بودم.

خلاصه که دلم بیشتر از همیشه هوای وطن کرده.