یه بار دیگه از خودم!
بسم الله الرحمن الرحیم
|
اینجا سوزانده تر از آن است که زنده در آن زندگی کند..
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانهی تنها ! دل تنگ !
منشین در پس این بهت گران
مدران جامهی جان را مدران !
مکن ای خسته ، درین بغض درنگ
دل دیوانهی تنها ، دل تنگ !
پیش این سنگدلان ، قدر دل و سنگ یکیست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکیست
دیدی ، آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش ، سرشارترین
آن که میگفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد ! چه دلازارترین ؟
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ !
دل دیوانهی تنها ، دل تنگ !
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیستهای ، سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ
دل دیوانه تنها ، دل تنگ !
*دوستت دارم ای وطن.
به عقیده ی شما سرباز بودن خوبه؟؟؟؟
** حرفی برای گفتن نمانده!!
چندسال که می گذرد انگیزش تورا به مسلخ می برند! آنگاه است که تو خود را سلاخی شده یم بینی! چون انگیزشت همان تویی!!
نگاه به آسمان چند سال قبلت می کنی و می بینی پر از ستاره است، و رست را که می چرخانی می شود امسال! و چشمانت را که بر هم می زنی می شود آسمانت بی ستاره تر از ... و شاید چشمی برایت نمانده،
*** جایی برای اعتراض نیست! از ماست که بر ماست.
شاید سیاستمداران نگاه های بازی خورده ی ما را زودتر دیده بودند و ما را بازی دادنند! به فکر خودشان!
من و امثال من، محسن، احمد ، رضا و... هدف داشتیم و داریم. یادم نمی رود آن روزهاییکه در تاریکی نشسته بودیم و کارهایی می کردیم! بالاسرمان سه چیز بود!
پرچم ایران عزیز، شمایل خمینی(ره) بزرگ و پرچمی که سبز بر آن نوشته بودند " القدس لنا" !!
و من هنوز همانم
****شاید راه از ابتدا درست نبود! اگر اجازه ی ورود به من ندن می رم پیش خانوادم و دوباره تحصیلاتم رو شروع می کنم منتها در رشته ی علوم سیاسی و فلسفه!!!
+ نوشته شده در 17 Jan 2010 ساعت توسط کمالوند
|
سلام