خاطرات مدرسه!!!........... من هم شیطون بودم!!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه دوستان خوبم.

دیشب داشتم با یکی از نزدیکان حرف می زدم یه دفعه حرف خاطرات دوران دبیرستان و به طور کلی مدرسه اومد وسط. منم چندتا خاطره اومد به ذهنم!! که الان می گم.

                             غورباغه!! قورباقه!! قورباغه!! غورباقه!!

نمیدونم کلاس دوم ابتدایی بود یا سوم ابتدایی!! اوایل کتاب فارسی یه درسی بود که توش یه دختری می خواست انشا بنویسه!! و کنار پنچره نشسته بود. بعد صدای قورباغه ها!! رو شنیده و ...

قرار شد این درس رو خانوم معلم بهمون دیکته بگه!! منم که بچه زرنگ بودم دیگه!! تا اوون موقع من توی دیکته غیر ۲۰ نگرفته بودم.!! "" زرنگی رو داشتین؟؟!! ""

زنگ دیکته شد!! توی این درس چهار بار از کلمه قورباغه استفاده شده بود!!

من توی نوشتن قورباغه دچار تشکیک شدم!! اولین قورباغه رو نوشتم " غورباقه!! "  که غلط بود!!

دومین قورباغه رو نوشتم " قورباغه" که درست بود!! سومین قورباغه رو نوشتم " غورباغه!!" که غلط بود ٬ و چهارمین قورباغه رو نوشتم " قورباقه!!" که بازم غلط بود!!

خانوم معلممون موقع تصحیح دیکته ها یه دفعه خندش گرفت و منو صدا زد!! گفت: محسن بیا اینجا!! منم رفتم. تا رفتم قیافش عوض شد!! ترسناک شد یه دفعه. گفت: اخه بچه تو یا با هوشی یا خنگی!!!!؟؟؟؟ منم که نمی دونستم چی بگم!! یه نامه نوشت گفت فردا مامانت رو میاری مدرسه و من دیکته شدم ۱۷!!!! فردا مامانم اومدمدرسه و خانوم معلم گفت: دیکته رو دیدی؟؟؟ منم که نشون نداده بودم خونه!! مامانم گفت نه!! بعدش خانوم معلممون گفت: این یا مخه یا پخه!!   " این جمله هیچ وقت یادم نمیره!! " چون یا حواسش نیست که اینجوری نوشته یا اینکه از عمد نوشته که یکیش درست در بیاد!!

 

      

                                    شوفاژ و دبیر شیمی!!

سوم دبیرستان که بودیم یه دبیر شیمی داشتیم اسمش آقای شریعتی بود. این آقا هر وقت توی کلاس میومد بعد از چند دقیقه می رفت روی پره شوفاژ می نشست!! یه دفعه من به بچه ها گفتم!!: می خواین یه کمی اذیتش کنیم؟ گفتن : چطوری؟ گفتم : آهان. شیر آب شوفاژ رو ورداریم٬ پیچشو باز کنیم. بعد خرابش کنیم و زیرش یه فنر بزاریم!! بعد بزاریم سر جاش!! خارش رو هم خراب کنیم یه تیکه سیم بزاریم که زود در بیاد. تا این میشینخه روی این این از جاش در میاد و بعد اوون اتفاق می افته!!

ساعت دوم کلاس داشتیم و اوون موقع هم آب سوفاژ داغ شده!!  این بنده خدا!! اومد توی کلاس و بعد از چند دقیقه رفت سمت پره شوفاژ !! من خندم گرفت!!  واستاد گفت: تو چرا می خندی؟؟؟؟؟ منم گفتم : ببخشید!! باز تا رفت من خندیدم و این دفعه یه کمی عصبانی شد و من باز معذرت خواهی کردم و گفتم یاد یه موضوع افتادم!!! و سرم رو انداختم پایین!! بعد از چند لحظه با یه صدای فریاد به خودم اومدم و دیدم کلاس پر از بخار شده!! و آقای شریعتی هم از زیر بنا!!!!!!!!! دچار سوختگی شده!!

 البته من در حوزه اجرای این طرح شوم دخالتی نداشتم!! فقط طرح رو من ارائه کرده بودم!!!

                               سیگارت و انفجار مهیب!!!

 یه معلم زیان داشتیم که خیلی حالمون رو می گرفت و اذیت می کرد و امتحان های سخت می گرفت!!!! و حتی به رسم الخط بچه ها ایراد وارد می کرد و نمره کسر می کرد!!! یه دفعه با بچه ها که ۴-۵ نفر بودیم و همه هم مثلا زرنگ های مدرسه!! ولی آب زیره کاه!! گفتیم حالشو بگیریم!! خیلی فکر کردیم تا آخرش باز یه فکر و طرح شوم!!! به ذهن بنده حقیر خطور کرد!!!! این آقای دبیر محترم!! یه موتورسیکلت هندا ۱۲۵ داشت!! اونایی که این مدل موتورسیکلت رو دیده باشند می دونند که روی سیلندرش چندتا سوراخ داره که نقش خنک کننده رو بازی می کنه!!! من گفتم چندتا سیگارت که اون موقع تازه اومده بود توی ایران رو ورداریم بندازیم توی سیلندر این موتوره!!!! البته من توی شرایط آزمایشگاهی بحث کردم!! دوستان جدی گرفتند و به مرحله تولید صنعتی رسوندنش!!!!!

یه دفعه که مدرسه تعطیل شد!! این آقا معلم هم خب اومد که بره خونشون!!!  موتورش رو روشن کرد و درجا مشغول حرف زدن با یه دبیر دیگه شد!! سیلندر موتورسیکلت داغ شد و این آقا حرکت کرد و هنوز صد متر هم دور نشده بود که !!!!!!!!!  تق تق تق تق تق و دالام!!!! بببببببببببله آقا معلم از سیلندر موتورسیکلتش صدا میومد و ترسیده بود از صدای اون تق تق تق و کنترلش رو از دست داد و باعث به وجود اومدن"" دالام"" شد!!!!  بنده خدا خورد زمین البته چیزیش نشد ولی موتورسیکلتش یه کم خراب شد!! " وای من از طرح های خودم پشیمونم!! " بعد ما خودمون رفتیم کمکش کردیم!! " چه بی چشم و رو!!!! " کلی از ما تشکر کرد و برای پی گیریه این موضوع مدیرت محترم ( پدر بنده!!) کمیته ویژه تشکیل داد ولی احدی به ما چند نفر شک نکرد!! چون بچه زرنگا بودیم دیگه!!! و الان هم پشیمونم!! از این طرح های شوم!!  ""ولی خدا وکیلی کیف داد ها!!!

.......................................................................................

حالا بازم از این خاطره ها هست و طرح های شوم و پلشت بنده زیاد بوده!!! من درس خون بودم ولی خب شیطون هم بودم!!

در ضمن من اگه پست هام همه خنده داره واسه اینه که می خوام بخندم و بقیه رو هم بخندونم. چون خدا خوشش میاد بنده هاش بخندند. و این دلیل نمی شه که من هم خودم همین قدربخندم!!

ولی الان که می بینم خاطراتم واسه خیلی ها جالبه خوشحال میشم. ممنونم از همتون که به من لطف دارید.

موفق باشید

یه بازی!! و اینکه من خوشحالم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

دوست خوبم  دلارام منو دعوت کرد تا توی یه بازی شرکت کنم !!! خب اینم یکی از جنبه های وبلاگ نویسیه!!

قوانین بازی از این قرارند:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

عبارتی که من می نویسم :

می اندیشم ٬پس هستم٬هستم که بیاندیشم !!

راستش نوشتن این جمله هم یه کمی سخت بودا!!! ولی خب نوشتم!! اینو قبلا هم گفته بودم جای دیگه!!

من که فکر می کنم هدف این بازی نوشتن یه جمله است که یادمون بیاد این کار هم سخته!!

و اما دوستانی که می خوام دعوتشون کنم توی این بازی شرکت کنند!!

 فروغ ٬ مه سا ٬ مرضیه ٬ خوش خنده٬ و الهام هستند. که ازشون دعوت می کنم. که توی این بازی شرکت کنند.

شما هم خواستین می تونید شرکت کند!!

...................................................................................................................

امروز صدای یکی از عزیزترین ها در زندگیم رو بعد از مدتی شنیدم. اینقدر که خوشحال بودم حس پرواز به من دست داد. و خدا رو برای داشتنش شاکرم. دعا میکنم همیشه سالم باشه و در زندگیش کامیاب.

راستی پست بعدی رو هم می تونید بخونید!!!!!!!!

ممنونم از لطفتون.

دوستان من .... انهایی که داشتم ..... آنهایی که دارم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

میگن وبلاگ یا دفترچه خاطرات اینترنتی!! آره!! دفترچه خاطرات!! من هم دفترچه خاطرات داشتم. وقتی دبیرستان می رفتم!! ولی هیچ وقت توش چیزی ننوشتم!! شاید روحیه نوشتن نداشتم !! البته متن ادبی یا از این چیزا خیلی می نوشتم و همیشه پای ثابت مسابقه های اینجوری بودم ٬ ولی خاطره!! یادم نمیاد. اما وبلاگ !!  این وبلاگ رو مرداد ماه به پیشنهاد همسرم درست کردم و قرار بود خاطرات قشنگم رو بنویسم. که می نوشتم. اوون روز ها به این فکر نمی کردم که خود این وبلاگ هم یه موقعی واسه من خاطره بشه !! این وبلاگ دیگه جزئی از زندگی من شده. چون به واسطه اون با خیلی ها آشنا شدم ٬ دوست شدم ٬ و حتی رابطه هایی به واسطه ی این وبلاگ توی دنیای واقعی پیدا کردم.

امروز با خودم به این فکر می کردم که چه کسانی رو توی این چند سال از دست دادم و چه کسانی رو بدست آوردم.

دوستانی رو. از دست دادم که از صمیم قلب دوستشون می داشتم. نگید نباید این حرف ها رو زد!! نه!! اینها هم بخشی از زندگیه!! تا یاد این تلخی ها نباشیم نمی تونیم از این خوشی ها لذت ببریم و خدا رو به یاد بیاریم که چقدر دوستمون داره و شکرش کنیم. دوست دارم یادی از اونایی که از دست دادم بکنم. و اونایی رو بگم که تازه شناختم و باهاشون دوست شدم.

یادم میاد اولین تجربه که دوستی رو از دست دادم سال سوم دبیرستان بود. آقای کامران... دانش آموز زرنگی بود و از دوستان صمیمی من که توی تصادف از دست رفت. خیلی برای من ناباورانه بود. بعدش هم دوستانی دیگه که می خوام اونهایی که توی ذهنم هست بگم و بعدش هم اونایی که به دست آوردم.  آقای مهندس ابوالفضل قادری ٬ مهندس برق .  سال سوم دانشگاه در سیل استان گلستان !! آقای مهندس ناصر خداپرست ٬ مهندس صنایع .. خانم مهندس مریم حشمتی ٬ مهندس مکانیک از دانشگاه امیر کبیر. آقای مهندس کاوه عباسیان ٬ فوق لیسانس معماری کامپیوتر از دانشگاه صنعتی اصفهان. آقای دکتر احمد علینژاد ٬ دکترای امنیت اطلاعات از واترلو کانادا . خانم دگتر گیتی حق شناس ٬ متخصص ئورولوژری . خانم دکتر فاطمه بنی اسمعیلی٬ پزشک عمومی. آقای دکتر رضا عسگری ٬ دکترای مهندسی برق از  دانشگاه آدلاید استرالیا . آقای مهندس رضا راوندی ٬ فوق لیسانس مهندسی کامپیوتر. بهترین دوست و همسرم : خانم دکتر مینا ..... و دوست کوچک خوب من و خواهرم  خانم ملیکا...  دانشجوی سال اول پزشکی.اما  دوست دیگه ای هم بود که به واسطه ی همین وبلاگ بدستش آوردم ولی زود از دستم رفت. آقای مهندس مسعود بهزاد ٬ فوق لیسانس مهندسی مکانیک که الان ازشون بی خبرم و دعا می کنم هرجا هستند سالم و خوب باشند و بدونند که من هنوز دوستشون دارم..

اما اونهایی که به دست آوردم. اول از همه خواهر خوبم که وبلاگی به اسم فقط بخند داره و حس زندگی رو به من برگردوند و خیلی بهش مدیونم  البته ایشونم مهندسه ها !!!. این وبلاگ سه خواهر رو نصیب من کرد یکیش رو گفتم دوتا دیگه دومی قاصدک و بلاگی با عنوان " گاهی وقتا " که امیدوارم همیشه خوب باشه  ایشونم مهندسه !! و سومی هم باز قاصدک که حکایت های زیبای زندگی برای من گفته٬ این خواهرم یه خبرنگار موفقه ٬ که پیشنهاد می کنم وبلاگش رو بخونید.  یادم نمی ره که از نوشته های زیبای دوست عزیزم آیکا هم بگم. نوشته هایی پر از محتوا و عرفان که خوندنشون شوق پرستش رو در من زنده میکنه. بعد هم ماندالا  ی عزیز  که نوشتاری نغض از خودش به جا می زاره و باید به قدرت قلمش احسنت گفت. دوست و برادر خوبم محمد جواهری که پشتوانه ای برای من هستند. باید بگم از دلنوشته های یک نفر که زیباست هر چند کم پیداست ٬ خانم بهاره . دوستی که خودش رو  تنها ترین معرفی می کرد و الان ما رو تنها گذاشته و دیگه نمی نویسه!! دوست خوبم محسن !! که از قدیم با ایشون دوست هستم و ذکر خیرش رو در این وبلاگ خوندید ایشون رو گفتم که بگم دوست وبلاگی من هم هست. دوستی که خودش رو پروانه عاشق معرفی می کرد و هنوز هم عاشقانه می نویسه. دوست وبلاگی جدیدم خانم مریم رحیمی که هر چند گاهی تند٬ ولی زیبا و رک می نویسه!! اگه از دوستان  شوخ و دوستداشتنی خودم صالح و مهدی که به نظرم یا بیل توی سرشون خورده یا پاره آجر!! نگم خیلی بد میشه٬ حالا خودتون اگه وبلاگشون رو ببینید متوجه میشید!! اما دوست بزرگواری که تازگی ها و بعد احساس غربت به یاریم آمد و درد مشترک غربت رو با ایشون همراه هستم سرکار خانم اسلامیه که زیبایی بیان ایشون زیباست !! در این مدت یک دوست فرهیخته دیگر هم پیدا کردم دلارام عزیز . اما چند ماهی هم هست که با دوست کوچکی دارم که بهش میگم شازده کوچولو !! ٬ فروغ عزیز که همیشه با لحن و نوشتار زیباش منو خوشحال میکنه!! اما٬ مریم که من می دونم عاشق ایرانه و همیشه بهش برای این حس وطن دوستیش احسنت می گم. اما یه دوست دیگه هم دارم که یه کم نا امید بود ولی الان داره خوب پیش میره cRy !!!!!!!!!!!  دوستی که الان اگه وبش رو نگاه کنید گفته همه واسش دعا کنیم!! نمی دونم چرا!! ستاره !!  اما !! اما یه دوست دارم که فقط از مولانا می نویسه!! از کسی که جهان تازه داره به حرفاش توجه می کنه !! الهام  . که وبلاگش زیباست .  دوستی که تازه می نویسه و ترسی هم از نوشتن نداره !! و اسم وبلاگش هم نم بارون . اما انگار این وسط دوست خوبم هادی رو ننوشتم!! خب حواسم پرت شده وقتی این همه آم خوب رو توی ذهنم میارم!!

اما اخرین دوست وبلاگی من که خاطراتی رو در وجودم زنده کرد!! سر کار خانم دکتر نیلوفر !! البته هنوز دکتر نشده ها !! ولی خب من می گم دکتر که همه هم بگن و قدر زحماتی رو که کشیده تا بشه دانشجوی پزشکی رو بدونند !!

خب حالا دوستان من ٬ من خیلی ها رو از دست دادم ٬ دوستانی فرهیخته که هنوز هم دوستشون دارم. ولی خیلی چیزها وارد زندگی من شد که بخاطر اونها خدا رو شاکرم. حتی دوستان غیر وبلاگی مثل سرکار خانم مهندس حقیقت که ایشون هم انسانی فرهیخته هستند. و موهبتی بنام  " مهرسا " ٬ برادر زادم ٬که امید زندگی در منه ٬ کوچولویی که آینده رو توی چشم هاش می بینم و الان هم دلم واسش خیلی تنگ شده 

پس فقط میتونم بگم خداوندا ٬ از داده و نداده ات ممنونم ٬ متشکرم . و می دونم هیچ وقت نمی تونم بابت نعمت هایی که به من دادی ازت تشکر کنم.

 من هنوز زنده ام !! چون خدا منو می بینه و دوستان خوبی داده که همراهم هستند. امیدوارم به زندگی و زندگی کردن. 

ببخشید که این پست یه کمی احساسی شد . ولی توی دفترچه خاطرات از همه چیز می نویسن. و این هم یکی از این برگ هاست.

موفق باشید.

راستی !! یکی رو یادم رفت!!! دوست خوبم که به اسم"" آسمون "" واسم کامنت می زاره!! وبلاگ نداره  شاید دلیل اینکه اولش  توی ذهنم نمونده بود هم همین نداشتن وبلاگ بود!! ازش می خوام یه وبلاگ خوشگل بسازه!! این آسمون همشهری خوب منم هست !! تنکابن!!  

.............................................................................................................

     
            من دارم بال درمیارم!!!!!!!!!!!!
 
من دارم از خوشحالی بال در میارم........... امروز برای همیشه توی ذهن من ثبت شد!! عجب خبر خوبی!!!   خدایا شکرت!!!!!!!!!!!!   شکرت از اینکه به یکی دیگه از آرزو هام رسیدم. می دونم دوستم داری. خدایا ممنونم مثل همیشه. این خوشی ها رو ازم نگیر. در روز تولد امام حسن عسگری(ع) این بهترین خبر بود. راستی این روز رو هم تبریک میگم به همتون. اینقدر خوشحال بودم یادم رفت!!!
من خوشحالم . من دارم از خوشی می ترکم.

کلاس... پنچری..... دزدگیر.......استاد!!!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

عجب روز خوبی بود امروز!! راستی نهار هم به خیر و خوشی تموم شد و کباب خوردیم!!!

بعد از ظهر هم رفتیم یه کمی توی وین گشتیم. البته با ماشین آقای دکتر احمد!! که بین راه پنچر شد!! و ما هم تایرش رو تعویض کردیم. ۱۰۰ متر که حرکت کردیم خاموش شد!!  بعدش بنده شخصا در موتور رو باز کردم و با چند حرکت عالمانه که خودمم یادم نیست چیکار کردم ماشین رو روشن کردم. بعد هم جهت جلوگیری از اینکه نیاز جرثغیل برای حمل ماشین باشه زود برگشتیم خونه تا دوباره خراب نشه!!!!

اومدیم خونه یاد یه خاطره از همین ماشین افتادم!! که الان واستون تعریف می کنم.

.....................................................................................................................................

ترم ۵ کارشناسی بودم. وقتی اومدم دانشگاه  خوابگاه نگرفتم و یه خونه رهن کردم.

وسطای ترم بود که مادر بزرگم  با من تماس گرفت که : محسن زودی بیا  یه کاری باهات داریم!! ونگفت چیکار!! من هم اطاعت امر کرده و بدون هیچ درنگی رهسپار شدم!!

حالا چطوری بود؟ من فرداییش کلاس نداشتم و پس فردای همون روز کلاس داشتم.اونم درس تخصصی!!!

غروب بود که راه افتادم. اوون موقع یه اتومبیل " دوو اسپرو" داشتم که اتومبیل خوبی هم بود هرچند زیاد نگهش نداشتم. راه افتادم و حدود ساعت ۱۰ شب رسیدم تنکابن.

متوجه شدم که پدر بزرگم می خواد یه چندتا مهمون دعوت کنه واسه فردا شب و می خواد که من هم باشم!!! آخه واقعا دوست داشتم این مهمونا رو ببینم از نزدیک!! و ایشون هم خبر داشتن.

کلی خوشحال شدم و تشکر کردم. مهمونی برگزار شد و خیلی هم من از دیدن این مهمونا خوشحال شدم و از صحبت کردن با اونها لذت بردم. ولی یه چیزی همیشه توی ذهنم بود که من فردا ۸ صبح کلاس دارم می تونم به کلاسم برسم؟. و هی توی دلم از خدا می خواستم یه طوری بشه که من به کلاسم برسم.

استاد این کلاس رو خیلی دوست داشتم ولی ایشون اخلاقش اینطوری بود که بعد از خودش کسی رو راه نمی داد توی کلاس!!  خلاصه اون شب تموم شد و من ساعت ۳ صبح بیدار شدم که برگردم رشت. خیلی خوابم میومد  ولی با این حال حرکت کردم "" بنده خدا مادر بزرگم چقدر دعا کرد زنده برسم!! ""

رسیدم چابکسر یه هوییی دیدم ماشین به ریپ افتاد با خودم گفت : وای خراب شد!! ببببببببببببببله خراب هم شد و خاموش کرد!! حوصله پایده شدن نداشتم از خواب و از طرفی هم فکر کلاس اذیتم می کرد. چشامو بستم و یه دفعه خوابم برد ولی خیلی کوتاه!! شاید نیم ساعت ٬ ولی انگار ۲۰ ساعت خوابیده بودم. استارتر زدم و در کمال تعجب روشن شد!! با خوشحالی راه افتادم و با خودم به این فکر می کردم که دیر نکنم. خلاصه با هر درد سری ککه بود و با رانندگی مثل راننده های رالی۷:۱۵  رسیدم رشت و رفتم خونه.

کتاب هامو و کیفم رو ورداشتم و یه چیزی هم خوردم که برم سر کلاس. نشستم توی ماشین چند قدم که حرکت کردم حس کردم پنچره!! واستادم و در کمال خونسردی تایر رو تعویض کردم. رسیدم سر کوچه باز دیدم پنچره. اعصابم به هم ریخته بود .ولی یه تایر غیر از زاپاس هم پشت ماشین داشتم وقتی میرفتم مسافرت. ایندفعه با اعصابی خورد اومدم تایر رو عوض کنم. حس می کردم همه چیز داره دست به دست هم میده تا من به کلاسم نرسم. اینقدر اعصابم خورد بود که آچار چرخ رو انداختم توی مهره ولی برعکس چرخوندم . خب مسلما باز نمی شد!! با پا رفتم روش و یه دفعه یه صدا اومد !!  ""تق!!"" بببببببببله !! پیچ بریده بود و من داشتم به آچار چرخی که روی زمین بود و ماشینی که روی هوا نگاه می کردم!!!! بلند بلند شروع کردم به خندیدن و. یه نفر داشت رد می شد پرسید: به چی می خندی آقا ؟ چیزی شده؟ گفتم : نه دارم به خودم می خندم ولی اعصابم خورد بود. به ساعت نگاه کردم ۱۰ دقیقه مونده بود به هشت و من هنوز دانشگاه نبودم. یه کنده گذاشتم زیر ماشین و جک و مابقی وسایل رو سریع توی ماشین که برم دانشگاه. کیفم رو ور داشتم  دویدم سر خیابون که آژانس بگیرم و برم دانشگاه. تا رسیدم سر بلوار سمیه دیدم  یه ماشین اونجاست داره آژیر می زنه و چند نفر هم جمعند!! اولش توجه نکردم و به ساعتم نگاه کردم . دقیقا ۸ شده بود و این یعنی از دست دادن کلاس!! گفتم حالا کلاس که هیچ شد برم ببینم اینجا چه خبره بعد هم برم سراغ ماشینم!! رفتم دیدم چه جالب!! استادمون هم اونجاست . سریع رفتم کنارش گفتم : سلام آقای دکتر!! چی شده؟ گفت هیچی ماشینم دزدگیرش قاطی کرده!! نمی دونید چقدر خوشحال شدم که نرفته دانشگاه هنوز. گفتم میشه ریموت کنترل رو به من بدین؟ گفت می خوای چی کار کنی؟ گفتم : هیچی شاید با دست من باز شه!! البته اینو به شوخی گفتم!! تا ریموت رو گرفتم و دکمه ی باز کردن رو زدم!! ماشین صداش در اومد!! بیغ بیغ بیغ!!! وای چه شعفی !! استاد کلی خندید و به من گفت : الان با من کلاس داری؟ گفتم بله استاد. گفت پس بیا بریم دانشگاه!!

خلاصه اوون روز رو با استاد رفتم دانشگاه و بین راه جریان رو هم واسش تعریف کردم. کلی خندید و اخرش به من گفت: مثل اینکه خدا می خواست بیای سر کلاس و قسمت اینجوری بود.

خلاصه کلاس رو از دست ندادم. ولی کلی ماشینم خرج ور داشت واسم!!!

ممنونم از حضورتون و حوصلتون.

موفق باشید.

دل تنگ است که من می زنمش بر  در و دیوار ...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

نگید محسن بازم رفته توی مود ناامیدی و از این حرفا !!! نه به خدا!!

امروز یه وبلاگ رو دیدم که یه دانشجوی پزشکی بلاگرش بود. راستش یاد همسر و خواهرم افتادم.

چقدر این بلاگر شر و شور بود!! اینقدر که من متاثر شدم!!

صبح هم که بیدار شدم جناب آقای دکتر احمد فرمودند که باید برای ایشون طراحی نرم افزار کنیم و بنده ی حقیر هم بدون کمترین درنگی فرمودم : من نمی تونم!!!  "" چقدر کم رو !! "" باباجون مگه من طراح نرم افزارم؟ ولی!! شانس آورد اوون یکی آقا محسن بود و توی رودرواسی افتاد و الان هم داره کارا رو انجام می ده. ولی هی میگه: پیمان این الگوریتمش چطوریه؟؟؟!!! و باز در واقع خود من "" این محسن!! "" داره طراحی میکنه!! 

صبح هم بردارم باهام تماس گرفت و بعد با کوچولوی نازش مهرسا خانوم گل حرف زدم !!  "" البته اون کلا پشت تلفن لال میشه!!  و البته کلا هنوز حرف نمی تونه بزنه  جز اینکه بگه : بابا و البته   ابو!!! که باید همون عمو باشه!! ولی خلاصه بعد از کلی بالا و پایین و قلقلک های بابابش خندید و آخرش به صورت خیلی کشیده گفت ابوووووووووووووووو !!   ""  خلاصه الان کلی کیفورم!!! الان هم که ساعت هنوز ۱۲ نشده "" به وقت اتریش  !! ""  نهار رو من باید درست کنم. "" فکر کن!!!!!!!!!!!! "" این احمد آقا  " همون آقای دکتر!! "" با اینکه کرد هست ولی انگار همه جای ایران بوده. قول داده اگه بچه های خوبی باشیم فردا واسمون میرزا قاسمی درست کنه!!!!   به هر حال هر وقت من نهار درست کتنم معلومه چیه!! یا نیمرو یا کباب!!! آخه بقیه غذا ها رو اگه درست کنم یا خوب خوب میشه یا بد بد!! ولی خب نباید ریسک کرد برای غذا!! حرف شکم و سیر کردنش وسطه!!!

توی حیاط ویلا نشستم الان٬ دارم به این وبلاگی که دیدم فکر می کنم. راستش خیلی خوشحال شدم و البته کمی هم ناراحت. خوشحال واسه اینکه خب دیدم یه آدم چقدر می تونه خوشحال باشه و ناراحت واسه...

راستی آقا محسن "" من نه اوون یکی محسن !! " اول وقتی اوون پست قبلی رو دید ازم ناراحت شد که الان هیچ کس واست کامنت نمی زاره و از این حرفا ولی وقتی امروز بهش نشون دادم که چقدر کامنت بوده و خصوصی ها چقدر زیاده!! گفت از همتون تشکر کنم.

امروز نمی دونم چی نوشتم . چون واقعا خوشحالم.

موفق باشید و متشکرم از حضورتون.

ارزش های ارزشمند...خنده تلخ .... سر به خواب زده ها

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه دوستان. من تا حالا از کسی نخواستم توی وبلاگم نظر بزاره و لی همیشه دوستان به من لطف داشتند. الان هم نمی خوام نظر بزارند فقط می خوام این پست رو اگه وقت دارند کامل بخونند و توی دل خودشون هم که شده کلاهشون رو قاضی کنند که من درست می گم یا نه؟  ممنون از همتون.

توی پست قبیلیم نوشتم محسن اومده!! محسن از دوستانی هست که همیشه به دوستی با اون افتخار می کردم. خصوصیات جالبی داره!! ۲۵ سالشه !! ولی مثل یه پسر بچه ۵ ساله شلوغه!!! روحیه لطیفی داره. دانشگاه علم و صنعت درس خونده و پدرش رو هم اصلا ندیده!! متاسفانه چون به قول خودش " هنوز جهان رو به قدوم خودش منور نکرده بودم که پدرم رو از دست دادم "" !! پدر ایشون توی جنگ شهید شدن. خدا رحمتشون کنه. محسن یه سی دی داره که توش یه فیلم از پدرشه!! همیشه هم همراهش هست. هر وقت دلش می گیره می شینه نگاه می کنه و میزنه زیر گریه. هیچ کس هم نمی تونه جلو گریه اش رو بگیره و بعد که دلش سبک شد بلند میشه و میره نماز می خونه.

امروز سالروز شهادت سپهبد شیرازی بود. نمی دونم چرا؟ و لی وقتی محسن اینو گفت و رفت مشغول نگاه کردن به همون فیلم شد بی اختیار بلند شدم و رفتم به طرف تلفن و با خونمون تماس گرفتم. پدرم گوشی رو برداشت. پدرم با شهید شیرازی دوست بود. بعد از احوال پرسی وقتی دیدم از شنیدن صدای من خوشحال شده چیزی نگفتم. ایشون خودش گفت: محسن زنگ زدی بهم چی بگی؟ آره امروز سالگردشه!! مثل همیشه پدرم فکرم رو خوند. با مادرم صحبت کردم. و بعد هم با سختی خداحافظی!!

محسن همیشه بعد از دیدن این فیلم حرفی نمی زد تا ۲ یا ۳ ساعت ولی انگار دلش خیلی گرفته بود. گفت: پیمان میای فیلم ببینیم؟ گفتم : چه فیلمی؟ گفت: آهان !! فیلم اخراجی ها!! این فیلم رو ندیده بودم. امروز دیدم. جالب بود. کلی به فکر فرو رفتم. صحنه های عجیبی بود. تا حالا فکر میکردم این فیلم چیه؟ که اینقدر کردنش توی بوق!! بعد از دیدنش با خودم گفتم به این فکر کردم که چقدر انسانهای کوتاه نظر و کوتاه فکری هستند بعضی از ....  . ( یادم رفت بگم منو صدا میکنند پیمان واسه اینکه اشتباه نشه!! این اسمی که بچگیام صدام میکردن!!)

محسن دلش از این گرفته بود که وقتی توی ایران بود حس کرده بود که بعضی کار هایی که انجام شده و داره انجام میشه باعث شده که ارزش ها زیر سوال بره!!

نمی خوام حرفای سیاسی بزنم. ولی اوضاع داره خیلی خراب میشه.

نمی دونم چرا مسئولین کنونی ایران یه چیزایی یادشون رفته!!؟؟ من از زمان جنگ چیز زیادی یادم نیست  ولی توی جایی بزرگ شدم که اطرافیانم همه جنگ رو از نزدیک دیده بودند و خاطراتش رو برای من تعریف کرده بودند. توی همین فیلم صحنه ای دیدم که یه نفر خودشو انداخت روی نارنجک تا بقیه آسیب نبینند. خیلی ها میگن این فیلم بود ولی سالها قبل کسی که از نزدیک این صحنه ها رو دیده بود برای من تعریف کرد. شهید گروهبان یکم ملایری از پرسنل پاسگاه ژاندارمری دیواندره ٬ کسی بود که این کار رو انجام داد . جوانی با ۲۳ سال سن.

من هر روز که از خونه به محل کارم میرفتم از جلو تندیس شهید بابایی عبور می کردم. همیشه برای من مایه افتخار بود که همچین هم وطنی داشتم. شهید علی اکبر شیرودی. وقتی می رسیدم به تنکابن تندیس ایشون رو می دیم و باز به خودم می بالیدم. شهید اسد الله شاهمنصوری . مردی که دلاوریش هنوز که هنوزه زبانزد مردمه. مردی که غیرت داشت. پدر همین محسن٬ کسی که زمان جنگ کردستان ٬ وقتی هیچ کس جرات نمی کرد توی اون منطقه خدمت کنه به کردستان رفت. کسی که همیشه حتی توی همین فیلم می گفت" کرد یعنی غیرت٬ کرد یعنی همیت  ٬ کرد یعنی من ٬ کرد یعنی تو ٬ کرد یعنی ایران " ولی این کردها نبودند که حق پدر داشتن رو از محسن گرفتند. اجنبی هایی بودند که از مرام کردی و از مردانگی کردی و از غیرت کردی هیچ نمی دونستند و فقط خودشون رو کرد معرفی می کردند. من خودم در میان کرد ها زندگی کردم. هر چند ککوتاه. ولی چیزی بجر محبت و برادری و مهمانوازی از اونها ندیدم.

فکر میکنید سخت نیست پسری پدرش و از توی یک فیلم ۸۰ دقیقه ای بشناسه؟ فیلمی که میکس شده برای اینکه این پسر خودش رو پدر دار بدونه؟ فیلمی که اگه شما ببینید فغان میکنید. فیلمی که اولش با خنده پدر  است و اخرش با سر بریده پدر !!؟؟ با دست بریده پدر!! با مغز متلاشی پدر؟؟!! دستی که نه با خنجر بلکه با حلب بریده شده!! دردناکی رو حس کردین؟ درد رو حس کردین؟ فکر کنید در دل محسن چه می گذره؟؟!!

یه روز از محسن پرسیدم : چرا تو این قدر می خندی؟ گفت: می خندم چون پدرم می خندید!! و اخرش هم گفت:     خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است     کارم از گریه گذشت است بدان می خندم

سوال من!! :: این آقایان که باعث شدند دید مردم ما نسبت به ارزش ها کمرنگ بشه!! اینها جواب همین خدایی رو که ازش دم می زنند رو می تونند بدن؟ به همون خدا قسم که نه!! نمی تونند.

هیچ چیز جای پدر رو نمی گیره!! نه دانشگاه نه کار  و نه...

ببیاید تفکیک کنیم. بنده شناس خداست!! عده ای از سر شور رفتند جلو. در راه وطن جان دادند. شور لحظه ایست!! ولی عده ای از سر شعور!! شعور باطنی است!! شعور  حقیقت است٬ شعور درک است ٬  اونی که از سر شور رفت و شعور هر دو یکسانند؟ همین محسن!! خداوند شاهد و ناظر اون بالا ایستاده!! موقع ورود به دانشگاه از هیچ سهمیه ای استفاده نکرد. چون معتقد بود و می گفت ایران ارزشش بیشتر از جان من و جان پدرم هست!! این یعنی شعور!! یعنی درک!! اما هستند کسانی که هر چند از روی شور رفتند و برای ایران جان دادند٬ ولی بازماندگانشان به چشم یک معامله به این جان نثاری برای وطن نگاه کردند. و تبعات بلند مدت جنگ رو به وجود آوردند. هر عملی توقع ایجاد میکنه!! ولی این توقع هم اندازه داره!! ورود به دانشگاه امتیاز! خدمت سربازی امتیاز!! استخدام امتیاز!!   آی انسان متفکر . پدر من شهید شده؟ جانبازه؟ درست ! ارزشمند! ولی دلیل نمیشه من برای تصدی شغلی به این واسطه صلاحیت داشته باشم. وارد این کار میشوم و گند میزنم به تمام اون سازمان!! اوون وقت منو با یکی دیگه عوض می کنند!! کنار نمی رم فقط جایم عوض میشه!! می رم توی یه سازمان دیگه!! بعد خراب کاری من به نام من تموم نمیشه!! به نام فرزند شهید٬ فرزند جانباز و خلاصه بنام بدنامی ارزش های ملی تموم میشه.

کاش مسئولین ما سر بخواب نمی زدند و به چیزی که عقلشون حکم می کنه عمل میکردن.

من مخالف این نظام حاکم بر ایران نیستم ولی از نحوه عملکرد این مسئولین نا امیدم.

ببخشید که زیاد نوشتم ولی دلم سبک شد.

موفق باشید.

روز خوبی بود!!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام  به همه
ممنونم از از لطفی که به من دارین
دیروز یه کمی قدم زدم. کنار دانوب البته یه کمی باد میزد و اذیت می کرد هوا!! ولی خب واسه آروم شدن بد هم نبود!!
دیروز باز همون کتاب  "" چه کسی پنیر مرا جابجا کرد!!؟؟ "" رو خوندم. یادم نیست چند بار این کتاب رو خوندم. ولی باز از خوندنش لذت بردم و به خودم اومدم.  یه درد قدیمی هم الان چند روزی بود که برگشته بود به جوونم!! ولی خب اونم برطرف شد.
امروز یه کمی سرم خلوت تر بود. منم الان مدتیه حواس پرت شدم!! نون رو گذاشتم توی تستر ولی یادم رفت از قضا تستر هم اوتوماتش خراب شده بود یه دفعه حس کردم بوی سوختگی میاد. وای نون سوخت !!! تشتر هم دیگه رسما اوت شد!!
امروز هم یه پلیس به من پیله کرد که گواهینامه ات چرا معتبر نیست!! هر چی خواستم بهش بفهمونم که من تازه 3روز پیش گواهینامه ام رو از پلیس اتریش تحویل گرفتم دیدم توی مخش نمیره. امروز هم که انگار بورس گیر دادن به ایرانی ها بود!!  آخه امروز نمی دونم روز انرژی هسته ای ایرانی هـا ست انگار!! من خودم نمی دونم!! خلاصه اونجا طرف راضی شد بیخیال من بشه!! اومدم برم نون بگیرم. صاحب مغازه می دونست من ایرانیم آخه ازش همیشه خرید می کنم. بهم تبریک گفت!! گفتم واسه چی؟ گفت واسه همین انرژی هسته ای!!! منم کم نیاوردم و خیلی راحت گفتم:  آهان فکر کردم واسه چیزه دیگه ای غیر این داری میگی چون اینو که همه تبریک میگن!! اینجا رویداد های هسته ای خیلی توی ذهن مردم هست و خیلی هم روش کار می کنند!! مرکز آژنس بین المللی هسته ای خب توی وین هستش دیگه!!
اومدم خونه دیدم یه نامه دم دره!! بازش کردم دیدم نوشته این مساله رو حل کنید!!!! 
limsin x/n  و n به سمت ۱ میل کند!!      جوابهاش!!      صفر   یک    شش     رادیکال ۲  
دور رو برم رو نگاه کردم . دنبال محسن می گشتم!! می دونستم فقط اون از این سوالای مسخره می پرسه!!  صداش کردم. هر چند فکر نمی کردم اومده باشه اتریش.
دیدم اومد بیرون!! پشت درخچه های توی حیاط قایم شده بود. نمی دونید چقدر خوشحال شدم. تازه اومده بود. حالا سه تا از شش تا کنار هم بودیم. البته این سوال مسخره بنا به حل اقای مهندس محسن .... " من نه ها!! ""  برابر شش میشه!! می دونم اونایی که ریاضی بلد هستند می دونند این جواب مسخره است و سوال کلا مسخره است و ایراد داره ولی کسی می تونه اینو مسخره حل کنه؟؟  !!    محسن اومد ولی 4 ساعت بیشتر پیشمون نموند و رفت دنبال کاراش و فردا میاد و سه چهار روز با هم هستیم. و قرار شده کار رو توی این مدت تعطیل کنیم و بریم دنبال خاطره آفرینی !! "" همون آتیش سوزوندن !!  "" خلاصه که الان خوشحالم. 
این محسن از اون شیطوناست!!  دانشگاه علم و صنعت درس خونده و علیرغم ظاهرش یه اتیش پارست !!  حالا بعد شاید در مورد خاطراتم با محسن گفتم براتون.
موفق باشین و سوال بالا رو هم اگه می تونید حل کنید!!

سخن عشق...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر          یادگاری که در این گنبد دوار بماند

دیشب خیلی داشتم به یه موضوع فکر میکردم. به اینکه چرا واسه خیلی ها عشق معنی نداره؟

به اینکه چرا گاهی عشق نادیده گرفته میشه!!؟؟ نخوابیدم از دیشب. الانم ساعت نزدیک ۷ صبحه. البته اینجا ایران که .....

ولی هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

                  صدای سخن عشق...

دیشب وقتی با یکی از عزیزترین هام حرف میزدم از بس عصبانی بودم ناراحتش کردم. یه کمی عصبی شدم توی این مدت. شاید دلیلش فشار کاری باشه٬ و شاید هم ... .

هیچ وقت از اظهار عشق حتی در جمع ابا نکردم و جایی که فکر می کردم اینجا باید به همه بگم عاشق همسرم هستم  ٬  حتما این کار رو انجام دادم.

با تمام وجود دوست دارم ایران باشم ولی شاید یکی از دلایلی که ایران بر نمی گردم همین فشاریه که از نبود همسرم اونجا حس میکنم. 

می خوام بگم هیچ چیز و هیچ کسی جای همسر رو نمی گیره.

....................................................................................

دوباره از حافظ کمک گرفتم!! اینو گفت::

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند            وان که اين کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن            شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند
صوفيان واستدند از گرو می همه رخت           دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد      قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورين ستديم          آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت            جاودان کس نشنيديم که در کار بماند
گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس       شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند
از صدای سخن عشق نديدم خوشتر              يادگاری که در اين گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عيب مرا می‌پوشيد           خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد          که حديثش همه جا در در و ديوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی                    شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند

........................................................................................................

امیدوارم هیچ کدومتون درد از دست دادن عشقتون رو حس نکنید.

در پناه حق باشید

 

شکرت خدایا

سلام

امشب دلم سبک شده

یه خورده خودمو خالی کردم

با یکی حرف زدم

حس میکنم یکی از اوناییه که دلش صافه٬ صیقلیه.

خدا حفظش کنه. هر چند الان که فکر میکنم می بینم شاید بهتر این بود که بهش نمی گفتم حرفامو. اخه شاید ناراحت شد یا حتی نگران.

ولی خب . دیگه که گفتم.

خدا رو شکر میکنم که بعضی ها رو سر راهم قرار می ده که می تونم بگم انسان هستن  نه انسان نما.

خدا یا شکرت. که حداقل میشه با این زبون خودمونو خالی کنیم. دردامونو بگیم. و باز هم شکرت که دوتا گوش هم داریم که میشه باهاش به حرفای یه نفر گوش کرد و سنگ صبورش شد.

امشب که من یه گوش خوب گیرم اومد  که خیلی از مصاحبت باصاحبش لذت بردم!!

باز هم شکرت خدایا

چشم من!!!........... عینک من!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

ممنونم از نظراتتون٬ باعث دلگرمی من و اشتیاقم واسه نوشتن میشه!!

امروز صب که از خواب بیدار شدم کلی دنبال عینکم گشتم!!!آخه بدون اون جایی رو نمی بینم!! و آخرش هم دوستم بهم گفت کنار تختمه!! یعنی نزدیکترین جا !! ولی خب سر جای همیشگیش نبود

این اتفاق باعث شد که یاد یه اتفاقی بیافتم!!

ما ۶تا دوست بودیم که اسم هامون همیشه قاطی میشد!! دوتا محسن!! دوتا احمد و دوتا هم رضا!!!! حالا خودتون فکر کنید چی میشد!! البته خدا رحمت کنه سه تاشون رو!! دو تا رضا که از دستمون رفتن و احمد آقامون هم مثل اونا. خدا همشون رو بیامرزه.

الان موندیم دوتا محسن و یه احمد!! ما برای اینکه همدیگه رو اشتباه نگیریم!! به یکی از این هم اسم ها یه اسم دیگه هم اضافه می کردیم. مثلا به یکی از این رضا ها که اسم پدرش علی بود می گفتیم : علیرضا و اون یکی هم خب همون رضا صداش میکردیم. و به یکی از این احمد ها که الان هست میگفتیم احمد رضا !! چون اسم بابش رضا بود!! ولی واسه محسن ها!! اون یکی محسن ٬ محسن بود!! و من هم صدام میکردن !!!

                    عینک!!!

روز عروسی برادرم بود٬ منم این دوستام رو که خیلی به هم نزدیک بودیم و مثل برادر٬ دعوت کرده بودم. این آقایون تصمیم به دست انداختن برادر دوماد مجلس یعمی بنده رو گرفتن!!  غروب بود و شروع مجلس و اذان هم گفته بودند. من مثل همیشه رفتم نمازم رو بخونم . وقتی رفتم وضو بگیرم عینکم رو گذاشتم توی جیب کتم و کتم رو آویزون کردم!! وضو گرفتم و اومدم عینکم رو بزنم دیدم!! که نمی بینم!! کلی دنبالش گشتم٬ ولی نه نبود که نبود!! با خودم فکر میکردم شاید هست ولی من نمی بینم!! خلاصه با هر دردسری که بود  شماره احمد رضا رو گرفتم که بیا من عینکم نمی دونم کجا افتاده!! گفت داداش من الان نمی تونم بیام !! با ناامیدی زنگ زدم به علیرضا!! اوون هم گفت : من با خانومم تازه داریم میام تالار! به احمد زنگ زدم!! اونم جواب سر بالا داد!! عصبانی شده بودم!! زنگ زدم به رضا٬ اونم گفت: مسخره کردی ما رو؟؟ خودتو سر کار بزار!! ما خودمون ذغال فروشیم داداش!! داشتم از عصبانیت می مردم!! و اصلا هم خبر نداشتم این ۴نفر منو گذاشتن سر کار و عینکم رو خودشون ور داشتن. با کلی سختی خودمو رسوندم روی راه پله ها . به پدرم زنگ زدم٬ خاموش بود گوشیش. به مادرم زنگ زدم ٬ ایشون هم همینطور. همونجا نشستم. فکر کنم یه ۵ دقیقه ای گذشت. دیدم سر و صدا میاد!! محسن بود!! گفت چیه اینجا نشستی؟ بهش گفتم جریان چیه!! اون هم خبر داشت کلی گشت تا آخرش گفت اینا!! گفتم کجاست؟ گفت: جلو آینه بود!! ندیدی؟ گفتم نه والله!!  بعد از نماز اومدم توی تالار دیدم همه دوستان هستند بجز من. و همه دارن میکن ما شرمنده ایم .حالا من فکر میکردم اینا واسه خاطر اینکه نیومدن کمک من می گن شرمنده ایم!! من هم میگفتم حالا که دارم می بینم. دو سه هفته بعد به من گفتن که خودشون عینک رو گذاشته بودند جایی که من نبینم!! من هم تصمیم گرفتم تلافی کنم!! روی نقطه ضعف تک تکشون انگشت گذاشتم و اذیتشون کردم. مثلا شام دعوتشون کردم ٬ و چون احمد ابگوشت دوست نداشت ٬ آبگوشت آوردم واسشون!! رفتیم بیرون با هم دیگه. موبایل علیرضا رو گرفتم دادم به یه بچه گفتم اینو بنداز توی جدول کنار خیابون!! موبایلشو خیلی دوست داشت!!! یا با هم یه سفر رفتیم جنت رودبار لباسای محسن رو ور داشتم گذاشتم صندوق عقب ماشین. سوییچ رو انداختم توی باغ!! خلاصه منم تلافی کردم!!

البته اینو بگم من الان چشمام خیلی بهتر می بینه!! یه آسیب دیدگی بود که توی یه اموزش نظامی واسه من اتفاق افتاد و من مدت ۴ ماه چشم چپم هیچ جا رو نمی دید. و اون موقع شماره چشم راستم هم به حدود ۹ رسیده بود!! حالا خودتون فکر کنید من چطوری می دیدم!! الان نعمت دو تا چشم رو دارم هر چند سالم و کامل نیستند ولی خب بدون عینک هم می بینم!! ولی خیلی به عینکم عادت کردم!!

امروز صبح یاد اون خاطره افتادم و با احمدرضا کلی خندیدیم.

موفق و سر بلند در پناه حق باشید.

گل بی خار کجاست؟؟؟!!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

امشب واسه خودم فال گرفتم. دقیق نمی دونم مقصودش چیه!!! اگه شما می دونید بگید لطفا.

ای نسیم سحر٬آرامگه یار کجاست؟    منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش    آتش طور کجا٬ وعده ی دیدار کجاست؟

هرکه آمد به جهان نقش خرابی دارد     در خرابات نپرسند که هوشیار کجاست؟

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند      نکته ها هست بسی٬ محرم اسرار کجاست؟

هر سر موی مرا با تو هزتران کار است    ما کجاییم و نصیحتگر بی کار کجاست؟

عاشق خسته ز غم هجران تو سوخت     خود نپرسی تو که آن عاشق غمخوار کجاست؟

عقل دیوانه شد٬ آن سلسله ی مشکین کو؟    دل ز ما گوشه گرفت٬ ابروی دلدار کجاست؟

باده و مطرب و گل جمله محیاست ولی         عیش بی یار مهنا نبود٬ یار کجاست؟

دلم از صومعه و صحبت شیخ است ملول      یار ترسا بچه کو؟ خانه ی خمار کجاست؟

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج         فکر معقول بفزما٬ گل بی خار کجاست؟

............................................................................

این اولین پست در خارج از ایران !!! به امید اینکه آخرینش رو هم بنویسم!!!   

گل بی خار کجاست؟؟؟

ادامه نوشته