سالی که گذشت..... چند کلمه حرف حساب

سلام به همه!!!!!!!

دعا می کنم همتون خوب باشید.عید شما مبارک

اینم آخرین پست توی سال ۱۳۸۶ هجری خورشیدی!!

این سال هم گذشت! واسه من که سال خوبی نبود!!! ولی امیدوارم واسه شما سال خوبی بوده باشه. سال ۸۷ هم شروع میشه و تموم! مهم اینه که چطور میگذره. خوب٬ بد ٬ نه خوب نه بد !! لی همه ی اینها اموریه که ما انسانها به روزگار نسبت میدیم.

سال ۸۶ واسه من سال هم پر رنجی بود و هم سال قشنگ!! شش ماه خوب و شش ماه ملال آور.

نیمه اولش کلی اتفاق خوب واسم افتاد. اولیش جشن عروسیم بود بعد از ۳سال و نیم نامزدی!! تاسیس گروه صنعتی خودم!! موفقیت های تجاری. به دنیا اومدن مهرسا برادرزادم که الان حدود دو ماه ندیدمش و فردا میبینمش. و خیلی چیزهای دیگه.ولی نیمه دوم سال ۸۶ !! از مهر ماه شروع شد . تصادف خواهر و همسرم. که خواهرم فوت کرد و دوماه بعد همسرم فوت کرد. از دست دادن دو نفر از نزدیکترین دوستانم که مثل برادر دوستشون داشتم ٬ یه ضرر کاریو اخرش هم دوری از خانواده بخاطر کار.

ولی اینا مهم نیست. مهم اینه که خدا هنوز اونقدر به من لطف داره که گذاشته یه سال جدید رو شروع کنم. یه سال که فرصت جدیدیه. هرچند شروع این سال برای من خیلی سخته ولی توکل به خدا.

امسال خونه ما خلوته!! امسال همسرم شب عید پیشم نیست. خواهرم دیگه کنارم نیست. خودم دیگه اون آدم سالهای قبل نیستم.

بگذریم. فردا واسه من روز خوبیه. خانوادم رو بعد از حدود دو ماه می بینم. این یعنی یه موهبت الهی که انسان امید داره به زندگی.

این آخر سال یه کاری کردم که کاش نمیکردم. دلم از این گرفت که بعضی ها در مورد یه عده از آدم ها چه فکر هایی می کنند. در مورد افرادی که فقط با تصور کارهای اونها در موردشون قضاوت می کنند. دوستان من . توی هر مرام و مسلکی هم آدم خوب هست و هم آدم بد. نباید حساب بدها رو با خوب ها یکی کرد. کاش اگه از یه افسر نیروی انتظامی چیزی دیدیم اونو به پای همه پرسنل نیروی انتظامی ننویسیم. واسه یه لحظه خودمون رو بزاریم جای اون ادم. اگه اون رفتار رو نکردیم اون موقع فقط او رو مورد سرزنش قرار بدیم. نه تمام همکاران و یا هم مسلکانشون رو. اگه من که یه شمالیم کار بدی کرده باشم میشه این نتیجه رو گرفت که همه ی شمالی ها انسانهای بدی هستند؟ مسلما نه!!

چرا باید اینطوری باشیم؟ به مشکلات همدیگه فکر کردیم تا حالا؟ به پرسنل ارتش یا نیروی انتظامی. پرسنل شهرداری٬ کارمندان آتش نشانی٬ کارمندان اداره گاز٬ کارمندان توانیر٬ پرسنل حمل ونقل شهری و برون شهری ٬ کارمندان صدا و سیما ٬ سربازان گمنام امام زمان و همه ی کسانی که توی این مدت تعطیلات زحمت می کشند تا ما راحت باشیم. تمام اونایی که در طول سال زحمت می کشند تا ما شبها خوب بخوابیم. تا بخندیم تا دغدقه هامون فقط شخصی باشن. به اینم فکر کردیم که چرا ما راحتیم؟ چرا؟ چون بعضی ها دارن واسه این راحتی ما زحمت می کشند. شما هم که داری اینو می خونی.آره شما! خودت فردا یکی از همین زحمت کش ها هستی!! از زحمتها تشکر کن تا فردا از زحمت هات تشکر کنند. 

من دست تمام زحمت کشان رو می بوسم و بهشون خسته نباشید میگم.

عید همتون مبارک باشه

سال خوبی رو برای همتون آرزو می کنم و امیدوارم سالی همراه با خوشحالی ٬ خوشبختی و ایمان داشته باشید.

یه توصیه!!!! بعد از دعای تحویل سال ٬ دعای فرج یادتون نره. به امید ظهور امام عصر (عج)

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

محرم دل  ...       جانم فدایت ایران    

        

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند     آنکه اینکار ندانست در انکار بماند

اگر از حلقه برون شد دل من عیب مکن     شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

...........................................................................

دیشب با یکی صحبت میکردم!!! خب آره صحبت می کردم. اونی نبود که من فکر میکردم!! دیشب واسه دومین بار قولم رو شکستم. و واسه پنجمین بار اشتباه کردم. "" البته اشتباه زیاد دارم ولی این یه اشتباه خنده دار بود!!! ""  

این شعر رو هم خیلی دوست دارم.

ایران!! محرم دل !!   کاش همه اونی که به نظر میومدن بودن. حتی من!!! کاش بعضی ها که حرف از دین و ایران می زنند واسه یه لحظه جرات می کردند تا خودشون باشن. کاش حداقل جرات دونستن رو داشتند. میگن وقتی با خیال راحت روی یه پل راه می ری. فقط به اونی فک میکنی که جاده روی پل رو آسفالت کرده ولی به اونی که پایه های اونو گذاشته فکر نمی کنی.

کاش همه حداقل به حرف های خودشون اعتقاد داشتند. کاش از حرفای بزرگان دین و علم مصادره به مطلوب نمی کردند. کاش از خوبی حقیقت نمی گفتن. ولی از اون فرار هم نمی کردن. کاش هر چیزی رو که واسه خودشون می پسندیدند واسه بقیه هم می پسندیدند!! کاش یه نگاه توی آینه به خودشون می کردن. متوجه می شدن کی هستند. کاش چشم بصیرت همه می دید. کاش حداقل وطن خودشون رو دوست می داشتند. ای کاش!! کاش فقط حرف نمی زدند.

کاش یه دفعه هم به رفتگر شهرداری فکر میکردند. کاش یه دفعه پای سفره هفت سین به پلیس توی جاده فکر می کردند. کاش یه دفعه وقتی داشتند می خوابیدند به اونایی فکر می کردند که بجای خوابیدن دارن کاری می کنند که اونها راحت بخوابند. کاش به این فکر می کردند همه چیز اونی نیست که اونا فکر می کردند.کاش ناشناخته ها شناخته می شدند ٬ کاش بجای حرفای قشنگ یه کم قشنگ کار می کردند٬ کاش ... و هزار تا ای کاش  دیگه.

 کاش همه واسه ایران ٬ واسه بزرگی ایران ٬ واسه عشق ایران ٬٬ واسه عظمت ایران٬ واسه اسلامیت ایران و... حاضر بودند جوون خودشون رو هم بدن.

کاش هم با هم فریاد می زدن  "" ایران٬ جانم فدایت "" و کاش همه به این حرف در حد عمل نگاه می کردند و نه یک حرف ساده!!!

پس هر جا هستی بگو ""    جانم فدایت ایران    "

         ایران                    
                                                          

بازگشت...     احمد جوجه !!!

سلام

من دوباره برگشتم...

همون قدر که رفتنم واسه خودم شوکه کننده بود برگشتنم هم واسم تعجب آور بود!!!!

 جوجه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امشب یاد یه موضوعی افتادم.

یاد کلاس اول مدرسه!!! آره اول ابتدایی

سال ۶۷!!!!   اخر جنگ !! اول ابتدایی شمال رفتم مدرسه.  یادش به خیر . یه مدرسه که دیوار کناریشو یه وانت زده بود و خراب کرده بود !!! کسی هم درستش نمیکرد.

یه طرفش هم که اصلا دیوار نداشت. یه سرایدار هم داشت. که اسمش یادم نیست.

من اوون موقع ها یه دوست داشتم که اسمش احمدرضا بود. الان هم نمی دونم کجاست!!!

این سایدار مدرسه یه پسر هم سن و سال ما داشت. که ۳ تا جوجه داشت!!!!! هر ۳تایی شم زرد بود!!!! من و احمد رضا خیلی دوست داشتیم  جوجه داشته باشیم. به مامانم گفتم که من جوجه میخوام. مخالفت میکرد. خلاصه یه روز دیگه منو احمد رضا صبرمون تموم شد!!! تصمیم شومی گرفتیم آره!! گفتیم جوجه های پسر سرایدار رو که یادم نیست اسمش چی بود رو برداریم ( همون بدزدیم!!! ) نقشه دقیقی رو پیاده کردیم. زنگ تفریح اول بود . جوجه ها رو دیدم. یواشکی با هم دیگه رفتیم که جوجه ها رو ور داریم. که ناظم مدرسه متوجه شد و احمد رضا رو که داشت یکی از جوجه ها رو ور می داشت دید( من هنوز هیچ اقدامی نکرده بودم  ). بردش دفتر و یه تنبیه مختصر ( اون موقع ها رسم بود !!! ) بعد ولش کرد. احمد رضا اومد به من گفت که آقا ناظم گفته این کار دزدیه. منم یادم اومد که مامانم همیشه بهم مبگفت دزدی کار آدم بدسات!!! گفتم : خب اگه دزدیه که کار بدیه!! احمدرضا سر چوبی که خورده بود مصمم تر شده بود که جوجه رو ور داره. زنگ خورد . رفتیم کلاس. زنگ تفریح بعدی ( اون موقع ما سه تا زنگ تفریح داشتیم . الان نمیدونم چه طوریه!! ) احمد رضا رو ندیدم. تا اینکه باز زنگ خورد و ما رفتیم توی کلاس.احمدرضا کنار من روی نیمکت دوم می نشست. یه دفعه به من گفت محسن!! ببین . گرفتمشون. !!!!!! وای!! ۲ تا جوجه بیچاره رو کرده بود توی یه کیسه فیریزر!!! جوری که صداشون در نمیومد. من یادمه به احمد رضا گفتم تو دزدی ولی ۵دقیقه بعد بهش گفتم که : احمدرضا میزاری منم باهاشون بازی کنم؟( بچه بودیم دیگه !!! )  گفت اره. یه دفعه خانم معلم اومد توی کلاس.وسط کلاس نمیدونم چی شد که جوجه ها صدای جیک جیکشون در اومد!!! وای همه توجهشون جلب شد. احمد رضا سر کیسه فیریزر رو کرد توی توی زیر میزی که وای یه دفعه یکی از جوجه ها افتاد بیرون !!! حالا خودتون فکر کنید چی شد!!!!!!!!؟؟؟؟؟ وای همه ی بچه ها افتادند دنبال جوجه ( از جمله من!!! ) اخرش یکی از بچه ها گرفتش و داد به خانم معلم.ایشون هم دیده بود که جوجه از زیر میز احمد رضا اومده بیرون!! بهش گفت بیا پای تابلو . احمدرضا با همون کیسه فیریزر توی دستش رفت. که خانم معلم گفت اون چیه؟ گفت: جوجه.!!! وای هنوز اون صدای خنده دار توی گوشمه!! جوجه!! وای بیچاره جوجه رو اینقدر فشار داده بود که خفه شد!!!! آخی !!!! بعدش خانم معلم فرستادش دفتر مدرسه و از اونجا بهش نامه دادن که فردا با مامانت بیا. بیچاره احمدرضا!!!!

اول ابتدایی رو که تموم کردم اومدیم قزوین دیگه احمدرضا رو ندیدم تا کلاس دوم راهنمایی. آخه توی محله مادر بزرگم اینا زندگی میکردن. متوجه شدم بچه ها سر همون جریان بهش میگن  " احمد جوجه !!! " و از اون به بعد دیگه ازش خبر ندارم.

اینم داستان احمد جوجه!!

..................................................................................................

باید خندید چون زنگی همیشه میگدره و منتظر ما نمیشه.

هر چند خنده هم میتواند غمگین باش

باز هم خدا حافظ....

سلام

یه سلامی که این دفعه غم توشه! غم اینکه بعدش یه خداحافظی هست و ...

خداحافظ

یادمه یه بار هم قبلا توی این وبلاگ خداحافظی کردم!! ولی برگشتم. یه بار دیگه بدون خداحافظی رفتم و باز برگشتم ولی این بار سوم!!!!

هیچ چیز اونی نشد که من توی ذهنم داشتم. باز هم یه کار فوری ٬ باز هم یه مسئولیت جدید و باز هم ...

بی معرفتی بود اگه بدون خداحافظی می رفتم.

اومدم اینجا از همتون تشکر کنم واسه خوبی هاتون و اسه توجهتون و خلاصه واسه همه چیز.

دعا کنید برگردم.

دوست دارم باز با شما حرف بزنم و باز با شما خاطره داشته باشم.

همتون رو دوست دارم و به یادتون هستم.

التماس دعا

محسن

دعا کنید بر گردم

رفته از دست دگر...

کاش مانده بودیم...

سلام

امشب داشتم یه الگوریتم طراحی میکردم. البته بهتر بگم توی این چند روز داشتم اینکار رو انجام میدادم. یاد یه خاطره ای افتادم. یادمه ترم۷کارشناسی بودم. اون ترم درس هوش مصنوعی رو ور داشتم. درس جالبی بود و البته هنوز هم جالبه. یه مقاله نوشتم در مورد علوم شناختی و عصبی . اون موقع اون مقاله توی دانشگاه خیلی سر و صدا کرد !!! چون وقتی اونو دادم به استادم یه نگاهی به من کرد و گفت: آقای کمالوند!! شما این مقاله رو خودت نوشتی؟ گفتم : بله استاد چطور مگه؟ چیزی نگفت٬ از این استاد زیاد خوشم نمیومد. چون قبلا از اخلاقش با خبر بودم ولی خب استاد بود و احترامش واجب. این استاد دانشجوی دکترا بود. شنیده بودم که از مقالات دانشجو های خودش به اسم خودش استفاده میکنه و این کار برای من خیلی سنگین بود اگه می خواست این کار رو با مقاله من بکنه. اون درس رو با اون استاد پاس کردم ٬ بچه زرنگ هم بودم!! شدم ۱۹!!!

همون سال یه همایشی تحت عنوان علوم شناختی راهبردها و راهکارها توی شیراز برگزار شده بود. توی یکی از مجلات خوندم که آقای مهندس .... ( همون استاد خودمون که هنوز دکتر نشده بود ) مقاله ای داده و به عنوان مقاله برتر شناخته شده ٬ راستش انگار یکی بهم گفت نکنه مقاله تو باشه محسن!! اولش خودمو به بی خیالی زدم. بعدش که مقالش توی گاهنامه دانشگاه منتشر شد دیدم وای این که مقاله منه!!!

انگار یکی بهم گفته بود " بی شعور " احساس میکردم به شعورم توهین شده. دوست داشتم یکی منو بزنه ولی این کارو با من نکنه که مقاله منو به اسم خودش بده بیرون.

رفتم اتاق استاد . در زدم. گفت: بفرمایید . تا منو دید اولش یه کمی سرخ و سفید شد بعد گفت: به به جناب مهندس کمالوند !!! (هندونه رو دیدی چقدری گذاشت زیر بغلم؟؟!! ) منم خیلی خشک باهاش احوالپرسی کردم. گفت: امرتون آقای مهندس؟؟ ٬ خودش می دونست واسه چی اومدم پیشش واسه خاطر همین بود که داشت تحویل میگرفت و قربون صدقم می رفت!!! بهش گفتم : استاد !!! چرا به من نگفتی ؟؟!!! گفت: چیو؟ گفتم: اینکه میخوای مقاله منو به اسم خودت بدی؟ دیدم داره طفره میره. منم بلند شدم گفتم: میرم پیش دکتر.... ( رئیس دانشگاه ) گفت: نرو. گفتم : چرا اینکارو کردی.؟ با این حرفم ٬ طرز صحبتش عوض شد. گفت: مثلا می خوای چیکار کنی؟ هیچ کس باور نمیکنه تو اونو نوشته باشی!! راست میگفت! کی می خواست بیاد بگه من نوشتم غیر چند تا از دوستام؟؟!! با حالی گرفته و دستی درازتر از پاهام از اتاق اومدم بیرون. حواسم سر جاش نبود!! خوردم به یه نفر!! دیدم آقای کاویانیه!! مسئول دبیر خونه. باهاش احوالپرسی کردم  ازش معذرت خواهی کردم و خیلی راحت از کنارش گذشتم. رفتم خونه . با خودم داشتم فکر میکردم آدم چقدر باید بی معرفت و نامرد باشه که این کارو بکنه . یه دفعه انگار یکی بهم گفت: دبیر خونه!! آره دبیر خونه. خودش بود . همیشه قبل از دادن مقالات به اساتید اونا رو توی دبیر خونه ثبت می کردیم. فردا صب رفتم پیش رئیس دانشگاه با هر دردسری بود ازش وقت گرفتم و رفتم داخل. بهش گفتم. گفت: پسر می دونی داری چه ادعایی می کنی؟ گفتم : توی دبیر خونه ثبت کردم. گفت : اقدام کن. منم اقدام کردم.  بعد دو هفته کش و قوس خلاصه ثابت شد اوون مقاله ماله من بوده. من فقط همینو می خواستم. که این ثابت شه. قرار شد به وزارت علوم اون موقع و وازرت تحقیقات و فناوری امروز!!!! گزارش کنن که من خودم مخالفت کردم. به هر حال این اقا استاد من بود. حداقل یک کلمه که ازش یاد گرفته بودم.  یه شب دعوتش کردم باهم رفتیم بیرون خیلی  هم حرف زدیم. فقط میگفت: من شرمندتم و این حرفش منو بیشتر شرمنده می کرد.

من کوتاه اومدم ولی این قضیه توی دانشگاه پیچید و این آقای استاد خودش استعفا کرد و رفت یه دانشگاه دیگه. توی اون مقاله من اولین الگوریتم حرفه ای و امنیتی خودم رو نوشتم و انگیزه ای شد برای من تا الگوریتم های حرفه ای بیشتری رو طراحی کنم.

کاش اساتید ما این خویشتن داری رو داشته باشن تا به استعداد های دیگران احترام بزارن. من توی  یکی از کلاس های خودم . وقتی داشتم ریاضی۱ رو درس می دادم که البته از بد حادثه داشتم اونو تدریس میکردم به دانشجویی برخوردم ٬ برنامه ای نوشته بود که توابع هیپربولیک رو به طرز واقعا جالبی تشریح و حل میکرد. و این یعنی استعداد٬ یعنی آینده. داشتم به این فکر میکردم که این خانم در آینده استادی میشه که ایران رو میسازه. استادی میشه که اگه قدرشو بدونند بهترین خدمات رو انجام میده.

یا دانشجویی که تحقیقی رو در مورد روشهای تجارت الکترونیک و امنیت اون نوشت و من از خوندن اون مقاله لذت بردم. چرا که مثل یک دکترای اقتصاد تحلیل کرده بود. و فوق العاده نوشته بود ومنخودم کلی از اون مقاله اطلاعات به دست آوردم.

کاش همه استعداد هاشون بروز میکرد. ایرن رو فقط  علم میسازه نه سیاست و نه چیز دیگه. علم و علم و علم. دگر هیچ. علمی که اعتقادی عمل کنه٬ علمی که با خودش سیاست رو شکل بده و سیاست علمی بیاره. علمی که اعتقادات رو علم محور و علم رو دین محور میکنه.  علم و دین همیشه کنار هم هستند حتی توی علوم پیشرفته جدید .چون"" کل ما حکم به العلم حکم به الشرع و کل ما حکم به الشرع حکم به العلم"" .

باید به چیزی که الان داریم افتخار کنیم نه به چیزی که داشتیم . پس باید کاری کنیم که چیزهایی داشته باشیم که از داشتنشون مفتخر باشیم.

رفته از دست دگر...

شاید که آید باز.

به امید ... " اینجاشو می خوام خودتون کامل کنید  به امید ... "

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد ؟؟ یا نگاهی به خود و تغییرات ...

با سلام

امشب می خوام یه داستانی رو واستون تعریف کنم که تا حالا خودم بیشتر از ۱۰۰ بار خوندم و به یاد آوردمش.

داستانی که هرجا احساس تغییر کردم توی زندگیم به اون رجوع کردم.. شاید شما هم قبلا خونده باشید ولی اگه نخوندین حتما بخونید. خیلی وقتتون رو نمیگیره. میزارمش توی ادامه مطلب.

اول این داستان به قلم توانمند دکتر کن بلانچارد نوشته شده. و من توصیه میکنم همه ی اون رو بخونید.

این داستانیه که تا حالا دو بار به طور محسوس به من کمک کرده و در تمام اتفاقات زندگیم از اون استفاده کردم.

خوش باشید .

نظرتون رو هم اگه میتونید واسه من بزارید دوست دارم بازخوردش رو بدونمfead back is important  این هم یه نظر توی مدیریته!!!

ممنونم.

ادامه نوشته

من نوشتم از چپ ....

سلام

امشب داشتم برنامه هامو چک ی کردم. یه دفعه تصمیم گرفتم آرشیو رو هم یه نگاهی بکنم. تاریخ رو رندم کردم و سیستم خودش یه تاریخی رو اورد. یکسال و نیم قبل!!!! جالب بود. برنامه روز ۱۲ مهر ماه . حالا چی بود؟؟

ساعت ۴ صبح حرکت به سمت اصفهان

ساعت ۲ بعد از ظهر رفتن به انشگاه شیخ بهایی برای دیدن یکی از اساتید!!!

ساعت ۴ بعد از ظهر زفتن به بیمارستان برای آوردن مینا به خونه!!!!!!!!!!!

برنامه دیگری وجود ندارد !!!!!!!!!!!!!!!!!

رفتم توی فکر!!    کاش الان همون یکسال و نیم قبل بود .

یه دفعه دلم واسه همسرم تنگ شد.

اگه اون بود الان شاید من هم اینجا نبودم.

امشب هم موقع شام رفتم توی لابی هتل !! راستی نگفتم من برگشتم مجارستان!!!! رفتم دستمو بشورم این کارسون اصلا انگار منو ندید سوپ نمیدونم چی بود همشو خالی کرد رو من !!!! بعدش من که نفهمیدم چی گفت ( آخه مجاری بلد نیستم اگه آلمانی بود خب بلد بودم ) تا اینکه مدیر هتل انگلیسی بلد بود اومد کلی معذرت خواهی کردو خلاثه ( اینجا من اشتباه نوشتم!!! یه نفر هم کامنت  داد که اشتباه نوشتم باید می نوشتم خلاصه !!!! )فک کنم ۱ شب هزینه هتل رو منتفی کرد !!! هرچند مگه چقدر میشد؟

دلم واسه دانشگاه تنگ شده!! واسه کارخونه !! واسه شمال ! واسه همه چیز ! واسه خانوادم. واسه خواهرم .

هیچ جای دنیا ایران نمیشه. هر چند توی ایران خیلی ها مورد بی مهری قرار میگیرند.

موفق و سر بلند باشید

ق(غ)ورمه سبزی ......شرط ... سرما خوردگی..... اتریش.....ایران

سلام

امشب اینجا ُ٬یعنی در خود وین من بعد از مدتها آشپزی کردم.!!!!

اینجا که الان هستم ٬ خونه ی یکی از دوستان ٬ که دانشجوی دکترای معماری در وین هستند مهمونم!!!! امشب به یمن ورود نامزد ایشون بنده برای شام خورشت غرمه سبزی ( یا شایدم قورمه سبزی )درست کردم!!! چیه؟ بلدم درست کنم خب !!!! ( فقط نمیدونم درست نوشتم یا نه!!! )راستش این تنها چیزیه که شاید بشه بهش گفت غذا که من بلدم درستش کنم. حالا بماند امروز چقدر درد سر کشیدم تا درستش کنم.

چند روز قبل من با این آقای دکتر یه شرطی کردم که البته خنده دار بود و ایشون برنده شد. حالا قضیه چی بود؟؟ آهان ... می گم حالا

چند روز قبل با هم دیگه رفته بودیم کنار دانوب ٬ یه دفعه بهش گفتم : احمد اگه همین الان بری توی دانوب البته با لباس.!! بعد هم همونجوری بریم خونه٬ من بهت ۲۰۰ یورو می دم. این آقا هم که دیگه فک میکرد رو کم کنیه!! جدی گرفت !! یه دفعه پرید تو ی دانوب!! حالا خوبه شنا بلد بود !! آب دانوب هم واقعا تمیزه !!!!!!!!!! ( یه طنزی نشون می داد چی بود ؟؟ توش افعال معکوس بود !!!! این هم فعل معکوس بود !! ) خلاصه از آب در اومد و منم بهش گفتم : حرف زدم باید پاش واستم. ۲۰۰ یورو دادم بهش. بعد هر چی اصرار کردم بیا کت منو بپوش دیوونه سرما میخوری!! گفت : نه٬ ۲۰۰ یورو گرفتم باید تا تحش برم!!! بچه کرد میگن کله شق همینه ها !!!! ( البته این یکیشن اینجوریه !! به کرد ها بر نخوره ها !! ) دخلاصه یه ماشین گرفتیم و طرف راننده متوجه یس بودن احمد نشد !! اومدیم خونه !! بعد از ۱ ساعت دیدم آثار سرماخوردگی در وجنات احمد آقا بروز کرد!!! خلاصه دکتر خبر کردم و بالا و پایین آقا ۳۰۰ یورو خرج کرد واسه خودش!!! ۲۰۰ یورو که من داده بودم ٬ ۱۰۰ یورو هم خودش گذاشت روش !!

اینجاست که میگن شرط نکنید !!!!!

از اتریش خیلی خوشم میاد ٬ احساس غریبی توش نمیکنم. ایرانی زیاده اینجا.

ولی ایران یه چیزه دیگست.

موفق باشید.

آقایون کم میارن؟؟!!!!.....

سلام

امشب یاد یه خاطره ای افتادم ٬ می خوام واستون بگم.

یه خاطره ای که واقعا واسه من جالبه!!

این خاطره ماله حدود یک سال پیشه.

همسر من خیلی تند رانندگی می کرد. واقعا سرعتش توی رانندگی بی نظیر بود. ولی خلاف نمی کرد . هر چند چند باری توی شهر هم واسه به قول معروف رو کم کنی هم شده تند رفت.

پارسال همین موقع ها بود که من از قزوین واسه دیدن همسرم رفتم اصفهان. به همسرم نگفته بودم که دارم میام به دیدنش . یعنی اون هفته قرار نبود برم اصفان.

رسیدم اصفان و داشتم می رفتم خونه که توی خیابون نظر بود.  توی یکی از خیابونها داشتم خیلی آروم ٬ یعنی با سرعت حدود ۶۰ کیلومتر بر ساعت حرکت میکردم که یه دفعه یه پژو۲۰۶ از کنارم با سرعت رد شد و راستش من هم یه کمی شیطونیم گل کرد گفتم منم تند تر برم. سرعهتم رو یه کمی زیاد کردم و حدود۱۰۰ کیلومتر بر ساعت شده بود که یه دفعه یه زانتیا هم از کنارم رد شد و یه راهنمای چپ و راست هم روشن کرد که یعنی ٬ خودتی !! من از تو جلوترم!!! راستش بهم بر خورد!! افتادم دنبالش . دیدم مسیرش همون مسیر خونه خودمونه!!! خلاصه پشت سرش رفتم و ئوقتی رسیدم پشت سرش دیدم ٬ ۳ تا خانوم توی ماشین هستند . این باعث شد به قول معروف بیخیال بشم!! آروم آروم راه خودم رو ادامه دادم. رسیدم سر خیابون ٬ واستادم یه چیزایی خریدم. رفتم دم در خونه٬ دیدم یه زانتیا پارک شده. با خودم گفتم: حتما مینا مهمون داره. زنگ زدم. در رو باز کرد و رفتم توی خونه٬ بعد از سلام و احوالپرسی معمول . شروع کردم به صحبت که آره٬ این خانوم ها هم دیگه واسه خودشون شوماخر شدن !!! رانندگیشون داره روز به روز بهتر میشه!!

یه دفعه یکی از دوستای مینا که دوره تخصصش رو اصفهان بود گفت : آره آقا محسن من خودم راننده پیستم!! اینو میدونستم. آخه همسرش رانندگی حرفه ای رو ادامه داده بود. بعدش ادامه داد ٬ شما آقایون هم که ادعا دارین!! همین الان داشتیم میومدیم یه پارس افتاد دنبالمون و خیلی زود کم اورد. من همینجا به قول معروف دوزاریم اقتاد قضیه چی بوده. گفتم شاید نمی خواست با خانوم ها در بیافته!! گفت نه!! کم آورد مطمئنم!!!

با خنده گفتم ولی واقعا دست فرمونت خوبه ها. با اون ۲۰۶ کورس داتی؟ تا گفتم ۲۰۶ زبونم بند اومد و یه نگاه به مینا کردم و دیدم یداره می خنده. گفتم نکنه ۲۰۶ تو بودی؟ دوست مینا هاج و واج مونده بود!! گفتم بابا اون پارس من بودم.

بنده خدا کلی شرمنده شد. بعد هم کلی دعواشون کردم که چرا تند رانندگی میکنید!! نا سلامتی شما تحصیلکزده اید!! پزشکید!! و کلی از این مدل حرف ها !!

بعد از اون مینا یگه خیلی آروم رانندگی می کرد و لی همیشه یکی هست که تند رانندگی کنه و باعث خطر آفرینی بشه!!!

من که رانندگی تند رو دیگه دوست ندارم.

وین ...

سلام

نمی دونم چرا از خاطره نویسی دارم به روزمره نویسی می رسم ؟؟!! ولی خاطره رو هم می نویسم.

امروز بعد از ظهر یه کمی با یکی از دوستانی که توی وین ساکن هستند رفتیم بگردیم.

وین شهر قشنگیه!! ولی هیچ جای دنیا ایران نمیشه!! اینجا ایرانی زیاده!! ولی خیلی هاشون راننده تاکسی هستند !! نمی دونم چرا!!! ولی کشفش میکنم. وقتی امروز نشستیم توی یه تاکسی و دوستم به همون زبان آلمانی معمول آدرس گفت. کسی نمی دونست با راننده تاکسی هموطنیم!! آخه خیلی هایرانی ها شبیه اتریشی ها هستند شاید چئون سرده و همه لباس می پوشن اونم از نوع خیلی گرمش اینطور به نظر میاد. وقفتی شروع کردم به فارسی صحبت کردن با دوستم . دیدم راننده گفت: ببخشید هم وطن!! خیلی خوشحال شدم. با هم رفتیم یه جایی که پر از ایرانی بود. اونجا دیگه مهم نیست ماله کدوم شهری؟! مهم اینه که ایرانی هستی و همه هم دیگه رو هم وطن صدا میکنند.

اینجا هوا سرده! یعنی باد میسردی داره می وزه. البته این باد همیشگیه!! مثه رودبار خودمون. زالتسبورگ دیروز بارون میومد!! ولی اینجا ظاهرا خبری نبوده!! وین شهر قشنگیه. دفعه قبلی که اومده بودم خیلی فرصت گشت و گذار توی این شهر رو پیدا نکردم. فردا بعد از ظهر با همین دوستم قرار شد که بریم مرکز شهر جایی که این دوستم بهش میگه اصفهان!! آخه توش فقط درشکه ها حق تردد دارند!!

حالا واستون می نویسم.

موفق باشید

اطریش ... !

سلام

ممنونم از نظرات قشنگتون. هر چند یکیش واقعا دلم رو آب کرد!!! منو برد به شهسوار!!

توی مدتی که اینجام با اینکه زیاد نیست ٬ دلم خیلی واسه همه تنگ شده.

خیلی از کسایی که نیومدن اروپا یا کلا به یه کشور خارجی فکر میکنند چه خبره!!!

اینجا اروپای مرکزی!! به نظرم از اروپای شرقی قشنگ تره!!

مردمی داره نه به پر مهری مردم ایران !  ولی کاری به کار کسی ندارند.

اهالی اطریش آدم های عجیبی هم هستند.

امروز وقتی وارد اطریش شدم از یه نفر یه آدرس رو پرسیدم . توی شهر زالتسبورگ ٬ یه نگاه به من کرد و بعد انگار  اصلا منو ندیده . دستش توی جیب هاش و رفت.!!!!

اولین باری نبود که میومدم زالتسبورگ. ولی بلد نبود خوب این شهرو. وین رو بلدم تا حدودی.

اطریش خیلی بهتر از مجارستانه!! کاش اینجا یه کمی کارم طول بکشه!! باید بر گردم مجارستان.

نمیدونم لی فکر میکنم شبکه مخابراتی ایران به هم ریخته !! نمی شه با ایران تماس گرفت!

اگه ریخته بهم به من بگید!!

نمیدونم چرا امشب اینطوری نوشتم!!  یه کمی ناراحتم! مثل همیشه!

ممنونم.