اولین حقوق من
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ
باسلام به تمام دوستان خوبم. در ابتدا ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم
از این ماه پر خیر و برکت بهره ی وافی و کافی ببرید.
بعد از این هم از شما عذر میخوام واسه اینکه دیر آپ کردم .
نمیدونم چندمین بار که وبلاگ من سر میزنید، ولی اگه تا اینجا رو خونده باشید دیدید که همیشه از خاطرات دانشجویی و دوران کارشناسی نوشتم، و خیلی از شما دوستان برام کامنت خصوصی گذاشتید که این خاطراتت خیلی هم جالب و خوب نیست. بعضی هاتون از اینکه چرا بعضی از پست ها به طور ناگهانی و در موقعی که تازه نقل خاطرات به اوج خودش رسیده تموم میشن و یا اینکه سوالاتی در مورد اینکه چرا اصلا از قضیه مشروطی و واکنش های دیگران در مقابل خودم حرف زدم و اینقدر دارم این مسئله رو واسه خودم بزرگ میکنم. هر چند جواب خیلی از سوالات رو دادم و حتی اسم وبلاگ و قسمت بعضی گفتنیها رو تغییر دادم ولی می خوام که بدونید من شرایطی داشتم که این خاطرات رو برای من جالب میکنه و اگه بعضی اوقات احساس میکنید بد حوری پست رو تموم میکنم به خاطر اینه که باید جوری بنویسم که از حوصله مخاطب خارج نشه.
حالا دیگه از این موضوعات بگذریم . این دفعه میخوام یه خاطره واستون نقل کنم که مال دوران دانشجوییم نیست و دوران کودکی من رو به یادم میاره.
اولین حقوق من.
قبلا گفتم که پدرم یک فرهنگی با مدرک فوق لیسانس مدیریت هستش-الان هم میگم ها- البته امسال دیگه بازنشسته میشن. ایشون وقتی که من کلاس اول ابتدایی بودم یک کارگاه کوچیک صنعتی خریدند –البته اضافه کنم مدرک کارشناسی پدر من مهندسی مکانیک بود و گرایش ایشون در کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی – حالا بماند که کارگاه چی بود والبته اون کارگاه صنعتی کوچیک بعد حدود 6-7 سال پیشرفت بزرگی کرد و الان یک کارخانه بسیار بزرگ و اسم ورسم دار هستش که اصرار هم نکنید نمیگم اسمش چیه و چی تولید میکنیم. به هر حال داشتم میگفتم . فکر میکنم کلاس سوم یا شاید هم کلاس چهارم ابتدایی بودم که برای اولین بار با پدرم رفتم کارگاه. آخه پدرم تا اون موقع منو با خودش نبرده بود کارگاه چون میگفت محیطش واسه بچه به اون سن و سال خطرناکه ولی برادرم که 5 سال از من بزرگتر هستند رو خیلی با خودش میبرد و این موضوع همیشه باعث دعوای ما دو نفر بود. بچه بودیم دیگه.
اون روز که رفتم کارگاه تازه داشت مقدمات تبدیل کارگاه به کارخونه فراهم میشد. و همه جا شلوغ تر بود –در واقع الان کارگاه واسه من خطرناکتر بود ولی اصرار من کارخودش رو کرده بود- کارخونه اون موقع یه سرایدار داشت به اسم اقای خردمند که خدا رحمتش کنه . این آقای خردمند یه پسر داشت به اسم امیر که الان حدود 2 سالی میشه ازش بی خبرم آخه باهاش خیلی دوست بودم. اون روز یه سری بارآورده بودند که مقداریش رو به اشتباه دم در ریخته بودند، یه مقدار قوطی کارتنی که توی بسته های مکعبی تقریبا اندازه ی یه کتاب بودند. پدرم به آقای خردمند خدابیامرز گفت که به یکی بگو اینارو ورداره ، اصلا به پسرت بگو ایناروورداره این 100 تومن روهم بهش بده-اون موقع فکرکنم صد تومن خیلی هم کم پولی نبود البته واسه یه بچه ابتدایی-. من هم که اینقدر ذوق کرده بودم داشتم کارخونه رو میزاشتم روی سرم و اولین کسی رو که توی کارخونه دیدم و سریع باهاش دوست شدم همین امیر خان بود. یه کمی با هم بازی کردیم و بعد امیر گفت بابام داره صدام میکنه. راه افتاد به سمت نگهبانی من هم دنبالش رفتم . رسیدیم دم نگهبانی آقای خردمند به امیر گفت این کیه؟ اونم گفت دوستمه. خدابیامرز اومد منو بیرون کنه که من گفتم تو رو خدا من تازه اومدم هر کاری یگی میکنم ولی منو بیرون ننداز – منه بیچاره اصلا هیچی هالیم نبود که خودم کی هستم البته کسی نبودم جز یه بچه - برای خودم هم جالبه که وقتی من با پدرم اومدم توی کارخونه همین آقا در رو باز کرد و چطوری منو ندیده بود؟ هنوز هم واسه خودم سواله به هر حال. اون خدابیامرز هم که هنوز چهره اش توی ذهنم هست خندید و گفت باشه بیا به امیر کمک کن این بسته ها رو ببر توی انبار . منم گفتم باشه. فاصله نگهبانی تا اون انبار حدود 100 متری میشه . خلاصه با هر زحمتی که واسه من داشت به امیر کمک کردم ولی فقط واسه اینکه بیرونم نکند نه چیز دیگه ای.
وقتی کارمون تموم شد آقای خردمند امیر رو صدا زد که بیا. امیر هم رفت . بردش توی اتاقک نگهبانی . من هم که فوضولیم گل کرده بود آروم رفتم از لای در نگاه کردم که چه خبره. دیدم که داره بهش پول میده –هرچند فقط 20 تومن بهش داد- وقتی اومد بیرون از امیر پرسیدم بابات چیکارت داشت . گفت هیچی. اصرار کردم و گفتم که مگه ما با هم دوست نیستیم و من اگه نگی باهات قهر میشم و از این مدل حرفها. خلاصه بهم گفت که باباش گفت که رئیس این پول رو داده که حقوقت باشه. من بیچاره اصلا نمیدونستم رئیس همون پدر خودمه. گفتم منم که کار کردم چرا به من حقوق نداد؟ -از همون موقع کله شق بودم و هیچی رو به آسونی قبول نمیکردم هر چند الان دیگه بادم خوابیده- رفتم در نگهبانی رو باز کردم و گفتم اقا حقوق منو هم بده منم که با امیر کار کردم . خدا بیامرز با اوقات تلخی گفت برو بیرون .آها برو نمیبینمت دیگه ها . از کارخونه برو بیرون.من هم گفتم میرم با بابام میام. گفت بابات چیکارس؟ من هم گفتم معلمه- آخه اینو میدونستم – گفت برو بابا ، برو بیرون. من هم دویدم سمت اتاق پدرم که بیا یه آقاهه پول منو گرفته نیمخواد بده. پدرم گفت پولی که من بهت دادم دادی به به اون آقاهه ؟ پسر بی لیاقت . گفتم نه اون پولو که دارم اینا –به پدرم نشون دادم پولها رو- گفت: پس چه پولی؟ گفتم:" حقوقم رو گرفته نمیده- چه حرفای قلمبه ای بلد بودم ها- گفت حقوق؟ گفتم آره. بنده خدا کارش رو ول کرد گفت بریم ببینم چی میگی. منم دستشون رو گرفتم بردمش طرف نگهبانی . رسیدیم دم در نگهبانی . پدرم هنوز متوجه نمیشد من چی میگم. فکر کرد میخوام ببرمش بیرن از کارخونه. آقای خردمند خدا بیامرز نشسته بود نمیدونم داشت دنبال چی میگشت. من با قلدری و با حالت طلبکارانه بواسطه اینکه پدرم همراهم بود- آخه بچه ها پدرشون رو قوی ترین مرد دنیا میدونند- گفتم پول منو بده بابامو آوردم ها . بنده خدا آقای خردمند هم که سرش پایین بود همونجوری گفت اصلا باباتم بیاد میندازمش بیرون. که پدرم بلند شروع کردند به خندیدن. وای وقتی آقای خردمند پدرم رو دید دستپاچه شد و گفت قربونت برم پسرم بیا بشین. آقای رئیس پسر شماست؟ پدرم گفت آره. پسر منه مثل اینکه اذیت کرده نه؟ اون خدابیامرز هم گفت نه این چه حرفیه. پدرم گفت : خوب محسن جان شما باید حقوقت رو از من میگرفتی . آقای خردمند گفت: آقای رئیس باور کنید .. که پدرم حرفش رو قطع کرد . گفت چیزی نیست. من تازه به پدرم گفتم: یعنی رئیس شما هستین؟ که آقای خردمند خدا بیامرز نتونست خودش رو نگه داره و شروع کرد به خندیدن.بعد بابام از آقای خردمند سوال کرد به پسرت چقدر دادی . اون بنده خدا هم سرش رو انداخت پایین و گفت 20 تومن . پدرم دست کرد توی جیبش یه 20 تومنی در آورد داد به من گفت: این هم حقوقت.- اون موقع اسکناس 20 تومنی بود ها-
این اولین حقوق من بود هنوز یادمه که یه بادکنک و چندتا آبنبات خریدم باهاش. و اولین حقوق خودم رو صرف دوست داشتنی ترین چیز های ممکن برای یه بچه کردم. کاش همه مثل بچه ها می بودیم ساده و بی آلایش. پدرم برای من یک الگوی کامل مدیریتی و انسانیه و الان هم که تقریبا اکثر کارهای کارخونه رو من انجام میدم از همون متد مدیریتی استفاده میکنم و فقط یک بار با زیردست خودم بد حرف زدم و توبیخش کردم که اون هم دلیل داشت و با ممانعت پدرم مواجه نشدم. 2 سال بعد از اون جریان بود - البته فکر میکنم – که آقای خردمند تصادف کرد و به رحمت خدا رفت و امیر با مادرش به شهر خودشون برگشت تا با پدر بزرگش زندگی کنن ولی پدرم تا زمانی درسش توی دانشگاه تموم براشون پول می فرستاد .میگفت نمیتونم بی تفاوت باشم . بعد از اون ازشون خبر نداریم. نمیدونم یه دفعه چی شد که ارتباطمون باهاشون قطع شد ولی اون هم مثل من وارد رشته کامپیوتر شد، دانشگاه آزاد واحد لاهیجان. نمیگم بی معرفته شاید اون هم مشکلات خودش رو داشته نتونسته خبری بده. ولی من مثل برادر دوستش دارم.
خیلی دوست دارم ببینمش اگه کسی ازش خبر داره بهم بگه .
ممنونم که باز هم حوصله کردین و خاطرات منو خوندین.
راستی نظرات قشنگتون منو از هر چیزدیگه ای – غیر یه چیز- بیشتر خوشحال میکنه.
سلام