اولین حقوق من

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

 

یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ

 

 

باسلام به تمام دوستان خوبم. در ابتدا ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم

از این ماه پر خیر و برکت بهره ی وافی و کافی ببرید.

بعد از این هم از شما عذر میخوام واسه اینکه دیر آپ کردم .

نمیدونم چندمین بار که وبلاگ من سر میزنید، ولی اگه تا اینجا رو خونده باشید دیدید که همیشه از خاطرات دانشجویی و دوران کارشناسی نوشتم، و خیلی از شما دوستان برام کامنت خصوصی گذاشتید که این خاطراتت خیلی هم جالب و خوب نیست. بعضی هاتون از اینکه چرا بعضی از پست ها به طور ناگهانی و در موقعی که تازه نقل خاطرات به اوج خودش رسیده تموم میشن و یا اینکه سوالاتی در مورد اینکه چرا اصلا از قضیه مشروطی و واکنش های دیگران در مقابل خودم حرف زدم و اینقدر دارم این مسئله رو واسه خودم بزرگ میکنم. هر  چند جواب خیلی از سوالات رو دادم و حتی اسم وبلاگ و قسمت بعضی گفتنیها رو تغییر دادم ولی می خوام که بدونید من شرایطی داشتم که این خاطرات رو برای من جالب میکنه و اگه بعضی اوقات احساس میکنید بد حوری پست رو تموم میکنم به خاطر اینه که باید جوری بنویسم که از حوصله مخاطب خارج نشه.

حالا دیگه از این موضوعات بگذریم . این دفعه میخوام یه خاطره واستون نقل کنم که مال دوران دانشجوییم نیست و دوران کودکی من رو به یادم میاره.

اولین حقوق من.

قبلا گفتم که پدرم یک فرهنگی با مدرک فوق لیسانس مدیریت هستش-الان هم میگم ها- البته امسال دیگه بازنشسته میشن. ایشون وقتی که من  کلاس اول ابتدایی بودم یک کارگاه کوچیک صنعتی خریدند –البته اضافه کنم مدرک کارشناسی پدر من مهندسی مکانیک بود و گرایش ایشون در کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی – حالا بماند که کارگاه چی بود  والبته اون کارگاه صنعتی کوچیک بعد حدود 6-7 سال  پیشرفت بزرگی کرد و الان یک کارخانه بسیار بزرگ و اسم ورسم دار هستش که اصرار هم نکنید نمیگم اسمش چیه و چی تولید میکنیم. به هر حال داشتم میگفتم . فکر میکنم کلاس سوم یا شاید هم کلاس چهارم ابتدایی بودم که برای اولین بار با پدرم رفتم کارگاه. آخه پدرم تا اون موقع منو با خودش نبرده بود کارگاه چون میگفت محیطش واسه بچه به اون سن و سال خطرناکه ولی برادرم که 5 سال از من بزرگتر هستند رو خیلی با خودش میبرد و این موضوع همیشه باعث دعوای ما دو نفر بود. بچه بودیم دیگه.

اون روز که رفتم کارگاه تازه داشت مقدمات تبدیل کارگاه به کارخونه فراهم میشد. و همه جا شلوغ تر بود –در واقع الان کارگاه واسه من خطرناکتر بود ولی اصرار من کارخودش رو کرده بود- کارخونه اون موقع یه سرایدار داشت به اسم اقای خردمند که خدا رحمتش کنه . این آقای خردمند یه پسر داشت به اسم امیر که الان حدود 2 سالی میشه ازش بی خبرم آخه باهاش خیلی دوست بودم. اون روز یه سری بارآورده بودند که مقداریش رو به اشتباه دم در ریخته بودند، یه مقدار قوطی کارتنی که توی بسته های مکعبی تقریبا اندازه ی یه کتاب بودند. پدرم به آقای خردمند خدابیامرز گفت که به یکی بگو اینارو ورداره ، اصلا به پسرت بگو ایناروورداره این 100 تومن روهم بهش بده-اون موقع فکرکنم صد تومن خیلی هم کم پولی نبود البته واسه یه بچه ابتدایی-. من هم که اینقدر ذوق کرده بودم داشتم کارخونه رو میزاشتم روی سرم و اولین کسی رو که توی کارخونه دیدم و سریع باهاش دوست شدم همین امیر خان بود. یه کمی با هم بازی کردیم و بعد امیر گفت بابام داره صدام میکنه. راه افتاد به سمت نگهبانی من هم دنبالش رفتم . رسیدیم دم نگهبانی آقای خردمند به امیر گفت این کیه؟ اونم گفت دوستمه. خدابیامرز اومد منو بیرون کنه که من گفتم تو رو خدا من تازه اومدم هر کاری یگی میکنم ولی منو بیرون ننداز – منه بیچاره اصلا هیچی هالیم نبود که خودم کی هستم البته کسی نبودم جز یه بچه - برای خودم هم جالبه که وقتی من با پدرم اومدم توی کارخونه همین آقا در رو باز کرد و چطوری منو ندیده بود؟ هنوز هم واسه خودم سواله به هر حال. اون خدابیامرز هم که هنوز چهره اش توی ذهنم هست خندید و گفت باشه بیا به امیر کمک کن این بسته ها رو ببر توی  انبار . منم گفتم باشه. فاصله نگهبانی تا اون انبار حدود 100 متری میشه . خلاصه با هر زحمتی که واسه من داشت به امیر کمک کردم ولی فقط واسه اینکه بیرونم نکند  نه چیز دیگه ای.

وقتی کارمون تموم شد آقای خردمند امیر رو صدا زد که بیا. امیر هم رفت . بردش توی اتاقک نگهبانی . من هم که فوضولیم گل کرده بود آروم رفتم از لای در نگاه کردم که چه خبره. دیدم که داره بهش پول میده –هرچند فقط 20 تومن بهش داد- وقتی اومد بیرون از امیر پرسیدم بابات چیکارت داشت . گفت هیچی. اصرار کردم و گفتم که مگه ما با هم دوست نیستیم و من اگه نگی باهات قهر میشم و از این مدل حرفها. خلاصه بهم گفت که باباش گفت که رئیس این پول رو داده که حقوقت باشه. من بیچاره اصلا نمیدونستم رئیس همون پدر خودمه. گفتم منم که کار کردم چرا به من حقوق نداد؟ -از همون موقع کله شق بودم و هیچی رو به آسونی قبول نمیکردم هر چند الان دیگه بادم خوابیده- رفتم در نگهبانی رو باز کردم و گفتم اقا حقوق منو هم بده منم که با امیر کار کردم . خدا بیامرز با اوقات تلخی گفت برو بیرون .آها برو نمیبینمت دیگه ها . از کارخونه برو بیرون.من هم گفتم میرم با بابام میام. گفت بابات چیکارس؟ من هم گفتم معلمه- آخه اینو میدونستم – گفت برو بابا ، برو بیرون. من هم دویدم سمت اتاق پدرم که بیا یه آقاهه پول منو گرفته نیمخواد بده. پدرم گفت پولی که من بهت دادم دادی به به اون آقاهه ؟ پسر بی لیاقت . گفتم نه اون پولو که دارم اینا –به پدرم نشون دادم پولها رو- گفت: پس چه پولی؟ گفتم:" حقوقم رو گرفته نمیده- چه حرفای قلمبه ای بلد بودم ها-  گفت حقوق؟ گفتم آره. بنده خدا کارش رو ول کرد گفت بریم ببینم چی میگی. منم دستشون رو گرفتم بردمش طرف نگهبانی . رسیدیم دم در نگهبانی . پدرم هنوز متوجه نمیشد من چی میگم. فکر کرد میخوام ببرمش بیرن از کارخونه. آقای خردمند خدا بیامرز نشسته بود نمیدونم داشت دنبال چی میگشت. من با قلدری و با حالت طلبکارانه بواسطه اینکه پدرم همراهم بود- آخه بچه ها پدرشون رو قوی ترین مرد دنیا میدونند- گفتم پول منو بده بابامو آوردم ها . بنده خدا آقای خردمند هم که سرش پایین بود همونجوری گفت اصلا باباتم بیاد میندازمش بیرون. که پدرم بلند شروع کردند به خندیدن. وای وقتی آقای خردمند پدرم رو دید دستپاچه شد و گفت قربونت برم پسرم بیا بشین. آقای رئیس پسر شماست؟ پدرم گفت آره. پسر منه مثل اینکه اذیت کرده نه؟ اون خدابیامرز هم گفت نه این چه حرفیه.  پدرم گفت : خوب محسن جان شما باید حقوقت رو از من میگرفتی . آقای خردمند گفت: آقای رئیس باور کنید .. که پدرم حرفش رو قطع کرد . گفت چیزی نیست. من تازه به پدرم گفتم: یعنی رئیس شما هستین؟ که آقای خردمند خدا بیامرز نتونست خودش رو نگه داره  و شروع کرد به خندیدن.بعد بابام از آقای خردمند سوال کرد به پسرت چقدر دادی . اون بنده خدا هم سرش رو انداخت پایین و گفت 20 تومن . پدرم دست کرد توی جیبش یه 20 تومنی در آورد داد به من گفت: این هم حقوقت.- اون موقع اسکناس 20 تومنی بود ها-

این اولین حقوق من بود هنوز یادمه که یه بادکنک و چندتا آبنبات خریدم باهاش. و اولین حقوق خودم رو صرف دوست داشتنی ترین چیز های ممکن برای یه بچه کردم. کاش همه مثل بچه ها می بودیم ساده و بی آلایش. پدرم برای من یک الگوی کامل مدیریتی و انسانیه و الان هم که تقریبا اکثر کارهای کارخونه رو من انجام میدم از همون متد مدیریتی استفاده میکنم و فقط یک بار با زیردست خودم بد حرف زدم  و توبیخش کردم که اون هم دلیل داشت و با ممانعت پدرم مواجه نشدم. 2 سال بعد از اون جریان بود - البته فکر میکنم – که آقای خردمند تصادف کرد و به رحمت خدا رفت و امیر با مادرش به شهر خودشون برگشت تا با پدر بزرگش زندگی کنن ولی پدرم تا زمانی درسش توی دانشگاه تموم براشون پول می فرستاد .میگفت نمیتونم بی تفاوت باشم  . بعد از اون  ازشون خبر نداریم. نمیدونم یه دفعه چی شد که ارتباطمون باهاشون قطع شد ولی اون هم مثل من وارد رشته کامپیوتر شد، دانشگاه آزاد واحد لاهیجان. نمیگم بی معرفته شاید اون هم مشکلات خودش رو داشته نتونسته خبری بده. ولی من مثل برادر دوستش دارم.

خیلی دوست دارم ببینمش اگه کسی ازش خبر داره بهم بگه .

ممنونم که باز هم حوصله کردین و خاطرات منو خوندین.

راستی نظرات قشنگتون منو از هر چیزدیگه ای – غیر یه چیز- بیشتر خوشحال میکنه.

 

خوابگاه یا خونه دانشجویی

بنام خدا

دوستان خوبم سلام ، خاطره ی این دفعه جریان خونه گرفتن من هستش.حالا بخونید . در ضمن نظرات شما    مایه ی دلگرمی هر چه بیشتر من میشه.

ترم اول دانشگاه خوابگاه بودم و بعد از اوون قضیه مشروطی فکر کردم شاید یکی از دلایل این امر همین خوابگاه باشه و دوستان انتصابی که با من هم اتاق شده بودند باشه ،که البته هنوز هم این فکر رو میکنم .

به هر حال ترم دوم رفتم گشتم و یه خونه ی قابل قبول دانشجویی پیدا کردم  با یه هم خونه ی خوب که بهتر بگم یکی از دوستان دوران دبیرستان من بود و ایشان در دانشگاه آزاد اوون شهر تحصیل میکرد . پسری که هرچی از خوبیش بگم کم گفتم . من و وحید با هم دیگه رفتیم دنبال خونه. این آقا وحید ما یه خورده شیطون هم بود  و البته  همونطور که گفتم پسر خیلی خوبی بود. منظورم از شیطونی همون کارایی که خودتون میدونید.

خلاصه ما با هم رفتیم دنبال خونه  هر جا رو که میدیدم یا خوشمون نمیومد یا اگه خوشمون میومد بودجه اش به ما نمی خورد. بالاخره یه سوئیت 65-70 متر پیدا کردیم و خیلی هم خوشمون اومد. که البته صاحبخونه هم از ما خوشش اومد.حالا چرا خوشش اومد ؟

من عادت دارم هر جا که میخوام وارد بشم اول از همه بسم ا... میگم .یعنی اینطوری تربیت شدم.حالا ممکنه یکی خوشش بیاد یا هم نیاد ولی من اینطوریم. تقربا ساعت 8 صبح بود که رفتیم  یه خونه رو ببینیم. بنگاه داره زنگ خونه رو زد گفت : مجید آقا منم حسین.... بنگاهی .یه دفعه یه صدای کلفت شنیده شد که گفت اومدم داداش.

من یه نگاه به وحید کردم و وحید هم یه نگه به من که انگار طرف خیلی قلدره. وقتی در باز باشد دیدیم خیلی بیراه هم فکر نکرده بودیم.

حسین اقای بنگاهی گفت : سلام حاج مجید.اونم گفت:علیک. حالا این حاج مجید چطوری بود میگم خدمتتون.

این حاج مجید یه همچین قیافه ای داشت.

یه گردنبند طلا که خیلی هم کلفت بود توی گردنش بود ، تمام انگشت های دست راستش بجز انگشت شست انگشتر های قلمبه که همش طلا بود و یه ساعت طلایی که اونم فکر میکنم طلا بود توی دست راستش و دسبند کلفت طلا هم دست چپش بود. من اول که دیدمش گفتم هیچی اینم با ما راه نمیاد.که بنده خدا راه هم نیومد اونم چجور.  گفت اینا ن . حسین آقا گفت :آره. حاج مجید گفت ": بفرمایید. حالا خودتون تصور کنید با چه صدایی.

وحید رفت تو من هم گفتم بسم ا... و رفتم تو .تا اینو گفتم حاجی گفت : پسر آخوند زاده ای. من هم که اصولا توی اینجور مواقع زود جوش میارم گفتم : نه آقا مسلمان زاده ام. دیدم میگه جوون چرا ناراحت میشی، خواستیم یکم بخندیم.من هم که البته اضافه کنم یه جورایی آخوند زاده هم هستم-پدر بزرگم روحانی هستند- گفتم آقا برو به خودت بخند. مگه خدا و پیغمبر هم خنده داره .گفت نداره ؟ گفتم : نه که نداره .

اگه مجانی هم بدی من توی این خونه نمیشینم. گفت نشین اگه ماهی یه تومن هم بدی بز به تو خونه نمدم صلا برو بیرون ،حسین اینا کی ان آوردی؟ ، به سلامت آقا.من هم با دلخوری زدم بیرون و وحید هم دنبالم اومد و شروع کرد به گیر دادن که چرا اینطوری میکنی میخوایم خونه بگیریم نه ضد انقلاب .من هم گفتم با انقلاب چیکار دارم به دین و اعتقاد من توهین شده.و از این جور حرفا.

فردای اوون روز من و وحید دوباره رفتیم دنبال خونه .رفتیم توی یه بنگاهی که فکر میکنم  اسم اون آقا ی بنگاهی معنوی بود. گفت آره یه سوئیت 70 متری دارم فکر کنم خوشتون بیاد. این آقای –فکر میکنم- معنوی آدم جالب و از اوون بنگاه دارهای قدیمی بود . به اتفاق ایشون رفتیم خونه رو ببینیم. زنگ درو زد . یه خانمی گفت بله؟ -از بنگاه  مزاحمتون میشم اومدیم خونه رو ببینیم حاج آقا تشریف دارن؟ -بفرمایید.

توی همین لحظات وحید با خنده به من گفت : اگه حاج آقاش مثل دیروزی نباشه.

در باز شد یه خونه ی خوشگل بود با یه حیاط باصفا که هنوز خاطره ی درس خوندن توی اوون حیاط برام لذت بخشه. محو دیدن حیاط بودم که یه دفعه یه صدایی گفت سلام علیکم جمیعا.

من تا رومو بگردوندم دیدم .اه اه این که همون حاج مجید دیروزیه.بدون اینکه حرفی بزنم از خونه اومدم بیرون که خود حاجی پشت سرم اومد و شروع کرد به صدا زدنم : پسرم کجا رفتی، اه با شما هستم ها .

من با خودم گفتم نکنه اشتباه گرفتم و سوتی دادم.یه نگاه برگشتم عقب دیدم نه بابا خودشه .وحید هم داشت دنبالم میومد که ظاهرا حاجی بهش گفت اگه برین دنبالتون میام تا نفهمم اینکارا یعنی چی ولتون نمیکنم. که وحید بدوبدو اومد دنبالم و البته حاجی هم دنبال اون و وحید منو نگه داشت و گفت که حاجی چی گفته .

من هم با اکراه تمام برگشتم و به اتفاق حاجی رفتیم توی خونه. روی تختی که توی حیاط بود نشستیم.تازه دقت کردم دیدم از اون طلا ها خبری نیست و فقط یه انگشتر عقیق بزرگ خوشتراش تو دست حاجی خود نمایی میکنه. گفت : مرد مومن چی شد در رفتی ؟ با خودم گفتم مگه میشه ؟نه این همون دیروزیس. گفت من منتظرم بدونم چی شده.

همین موقع وحید گفت: حاج آقا بعد از این که ما دیروز اومدیم خونتون محسن گفت از اینجور آدما خوشش نمیاد و اینا با اعتقاداتش جور نمیشه.حاجی با تعجب گفت : خونه ی من؟ البته آقای معنوی هم که گیج شده بود گفت: شما قبلا اینجا اومده بودین و نگفتین.من که اصلا حرف نمیزدم؛ وحید به من نگاه کرد و گفت اینجا که نه ولی اوون یکی خونه ی حاج آقا.حاجی گفت : من از کی تا حالا چند تا خونه داشتم که خودم خبر ندارم ؟شما کجا رفتین؟ من هم که دیگه دیدم نه اوضاع داره یه چیز دیگه رو به من میفهمونه آدرس اونجایی رو که دیده بودیم  به حاجی گفتم . شرع کرد به خندیدن و خندیدن.گفت : اونجا خونه ی برادرم مجیده و من برادر دوقولوشم من اسمم سعید هستش.که من هم خندم گرفت. بعد از اینکه کلی خندیدیم و من ماجرا رو واسش تعریف کردم و البته ایشون باز هم کلی خندید و به من گفت توی دل حاج سعید چیزی نیست و فقط یه خورده اخلاقش تنده و از نظر اعتقادی خیلی قوی نیست، برام تعریف کرد که این دوتا برادر دو تا راه جدا از هم دارن و هر کدومشون واسه خودش یه طیف اخلاقی جدا دارن و اینکه اون آقای حاج مجید بازاریه و این آقای حاج سعید محضر دار –اسناد رسمی- هستش.بعد هم گفت : ازتون خوشم اومد وباهتون راه میام که خیلی هم راه اومد و البته راستش رو بخواهید اصلا دوید. خلاصه اینکه توی اون یک سال و نیمی که تو خونه ی این آقا بودیم کلی چیز یاد گرفتیم هم من و هم وحید. البته باید اضافه کنم ایشون خونشون رو که دو تا واحد آپارتمان و دو تا واحد سوئیت بود و اوون سوئیت ها رو اجاره میداد فقط به دانشجو ها اجاره میداد-میگم چقدر  میداد اومد وسط- اون هم تا سال قبل از ما فقط به دختر خانم ها ، چون یه دختر داشت که فقط تعطیلات بین دو ترم خونه میومد و البته ما هم چند بار ایشون رو زیارت کردیم و قسمت این بود که شیطنت آقا وحید هم گل کنه و دل دختر حاجی رو ماله خود کنه و تقریبا توی همون زمانهایی که من دنبال کار انتقالیم بودم  این آقا هم رفت خاستگاری و جواب بله گرفت  و شد دوماد حاجی-عجب آدمیه این وحید به خدا- مثل اینکه حاجی بنده خدا  حق داشت ولی باید اینو هم بگم که هرچی قسمت آدم باشه همون میشه.

.وقتی پارسال توی مراسم جشن عقد وحید حاجی رو دیدم حود یک ربع ساعت خندیدیم، سر همون جریان     ولی وقتی حاج مجید رو با اون هیبت ش دیدم که البته منو نشناخت خنده ام بند اومد. اون بنده خدا اینقدر سرش شلوغ بود که اصلا نفهمید داماد کیه و من کیم . هر چند اینجوری بهتر هم شد. به هر حال هنوز هم که یاد جریان اوون روز می افتم خنده ام میگیره. از اوون روز یه بعد یاد گرفتم که زود قضاوت نکنم و خیلی هم زود جوش نیارم.

این هم خاطره ی ین دفعه ببخشید اگه به نظرتون جالب نبود.

اتفاق یا لطف الهی

سلام به همه ی دوستان خوبم

این پست ممکنه یکم طولانی باشه ولی بهترین اتفاق زندگیمه که دارم تعریف میکنم.هر چند خیلی مختصرش کردم و به همین خاطر هم نتونستم هیجان خودم رو اون جوری که باید انتقال بدم. اگه میتونید تا تهش رو بخونید .ممنونم از همتون و نظر هم اگه خواستید بدید.

بعضی اوقات در زندگی انسان مسائلی پیش میاد که شاید نشه اسمش رو اتفاق گذاشت وبهتره بشه بهش گفت مرحمت الهی . خاطره ای رو که امشب می خوام براتون بگم قضیه ای  بچه گانه  است که خودم فکر میکنم به واسطه ی لطف الهی آخرش خوب تموم شد وبرای من به بهترین خاطراتم تبدیل شد ..

اولش باید بگم که من ترم چهارم که بودم بنا به دلایل خاصی که بعدا میگم انتقالی گرفتم و به یک دانشگاه دیگه رفتم که این موضوع هم برام خیلی بد نبود و در واقع خوب هم بود.

ترم ششم بودم ، یعنی ترم دومی که به دانشگاه جدیدم اومده بودم ؛ دلیل اصلی من برای تغییر دانشگاه همون موضوع مشروطی ترم اول بود، با اینکه سه ترم بعد از اوون موضوع شاگرد اول شده بودم ولی باز هم گاهی اوقات به من طعنه میزدند و انک اینکه تقلب میکنم رو به من می زدند. به هر حال اینها همه حرف بود ولی باز اعصابم رو به هم می ریخت. خلاصه تونستم باهزار مکافات انتقالی خودم رو جور کنم هر چند راهم تا خونه ی خودمون دور تر میشد.

ترم اولی مکه اومدم دانشگاه جدید تا بیام جا بیافتم مدتی طول کشید ولی جای خودم رو بین بچه ها باز کردم و میون اساتید هم برای خودم مقبولیتی پیدا کردم. اون ترم من شاگرد اول کلاس گروه شدم .از قضا یکی از دوستان هم که پسر عموی یکی از بچه های  دانشگاه قبلی بود هم کلاس من شده بود و بیوگرافیتحصیلی من رو که برای هیچ کس مشخص نبود داخل یکی از کلاس ها رو کرد.سر کلاس زبان بود که من داشتم یکی از تمرین ها رو حل میکردم که این آقای عزیز چون خودش بلد نبود با صدای بلند گفت : نمی دونم اینجا دیگه چجوری تقلب کردی. من جدی نگرفتم با اینکه از موضوع نسبت فامیلی این آقا با اون هم کلاسی خبر داشتم.

اون روز گذشت ، من دو روز دیگه که رفتم دانشگاه یکی از همکلاسی ها به من گفت : بهت میگفتن ناپلئون دیگه؟ نه؟ انگار منو آتیشم زده باشن، گفتم : خوب که چی ؟ گفت: هیچی. بهش گفتم کی بهت گفته ؟ گفت همه بچه ها می گن دانشگاه قبلی که بودی تقلب می کردی سر امتحان واسه همین با اکراه خودت انتقالت دادن اینجا. وای احساس کردم دوباره مشروط شدم. ولی مشروط اخلاقی.

پیگیری کردم دیدم بله سر چشمه همون آقاست . زنگ زدم به یکی از رفقا که به پسر عموی این آقای به ظاهر محترم بگه دانشگاه جای این حرفا نیست. این کارا ماله بچه های ابتداییه . وخودم تصمیم گرفتم خدمت همکلاسی جدید برسم . اون موقع ها یه پراید داشتم که البته باهاش زیاد خاطره دارم .

آدرس خونه ی این آقا رو گرفتم رفتم در خونش . دیدمش بهش گفتم دودمانت رو به باد میدم -چه حرفی زدما-. اونم باهام دست به یقه شد و کار به زد و خورد کشید. – اضافه کنم که ایشون الان از دوستان خیلی خوب من هستند—بله یکی زدم و دو تا خوردم و خلاصه زدیم همدیگه رو خونی و خاکی کردیم. اونجا شهره همین دوستمون بود  من جلو در خونشون باهاش دعوام شده بود-چقدر ضایع- . ایشون که واقعا از من قوی تر بود وقتی یک مشت اساسی به دهنش زدم و خون از دهنش بیرون ریخت دیگه ضرباتش بی کنترلی شد و فقط مشت و لگد میزد . من هم که تا 1 سال قبلش باشگاه رزمی میرفتم و به قول خودم خیلی هالیم بود نتونستم از خودم دفاع کنم  خواستم فرار کنم که توی یه بن بست گیر افتادم و تونستم یه مشت هم پا چشم دوستمون بزنم .با زدن مشت دیگه نفهمیدم چی شد چنان ضربه ای به من زد که بیهوش شدم. بعدا فهمیدم که این آقا با ماشین من خودم و خودشوخواسته برسونه بیمارستان و بین راه اینقدر که حالش بد بود ه زده به یه ماشین دیگه و حال هر دومون از اونی که بوده بد تر هم شده و در واقع چند نفر دیگه مارو به بیمارستان رسوندن.

بنا به اظهارات پزشکان و کارآموزان پزشکی و نیز پرستاران موجوده  که بعدا مفصلا توضیح میدهم بنده  مدت 2 روز بیهوش بودم. بعد از اینکه به هوش اومدم دیدم احمد (همون دوست مذکورکه باهاش کتک کاری کردم) کنارم رو تخت خوایبده و به پاش هم یه وزنه آویزونه و یه خانمی هم با لباس کادر درمانی بیمارستان داره باهاش خیلی خودمونی حرف میزنه.هل کرده بودم و خودمو نمیدیدم بهش گفتم احمد من تو رو این طوری زدم؟ تا جایی که یادمه آخرین ضربه رو تو زدی. دیدم می خنده . اون خانمی که گفتم اومد جلو و گفت معلومه هنوز مغزت سالمه و فقط دستت شکسته و پات. تازه  خودمو دیدم وای پای چپم که شکسته بود قبلا حالا پای راستم هم شکسته والبته دستم. گفتم چی شده؟ جریان رو برام تعریف کردن. زنگ زدن پدر و مادرم اومدن و واسه استرحت با خنده و خوشحالی و با اصرار پدر احمد رفتم خونشون. اون خانم توی بیمارستان دختر خاله ی جناب آقای احمد بود . وقتی احمد جریان رو واسش تعریف کرد اون حق رو به من داد و طرف منو گرفت. ایشون ( خانم دختر خاله رو میگم) دانشجوی پزشکی بود و توی اوون بیمارستا ن کار آموزی میکرد هر چند محل تحصیلش جای دیگه بود. من خیلی بهش علاقمند شدم و لبته ایشون هم از من خوشش اومده بود و احساس تعلق خاطر زیادی بین ما پیدا شد ولی هیچ کدوم ممون بروز ندادیم. به احمد گفتم . خیلی خوشحال شد .اون حالا بهترین دوست من بود و من بهش این قضیه رو گفتم  ولی گفتم به دختر خالت چیزی نگو.    آخر همون ترم بود که دیگه حالمون تقربا خوب شده بود و خانم دختر خاله  رفته بود سر کلاساش که من خونه ی احمد اینا بودم و خاله اش اومدخونشون. خاله احمد توی اون شهر زندگی نمیکردن واسه همین مدتی طول میکشید و شاید هر سه ماه یک بار می اومدن خونه ی احمد اینا.نمیدونم چرا اینقد از دیدنش خوشحال شدم.  فرداییش احمد اومد به من گفت : کترت ردیفه. گفتم چه کاری ؟ گفت مینا دیگه . گفتم مگه من کاری داشتم با مینا؟ گفت نه دلت کار داشت. خندیدم ، با صدای بلند. گفت آره دیگه. گفتم چی آره. دیدم میگه دیروز که خاله اومده خونشون گفته : این آقا محسن چطور پسریه؟ مادر احمد هم تا تونسته از من و خانوادم تعریف کرده. مادر مینا خانم هم برگشته گفته : چی میشد که یه همچین پسری قسمت مینای من میشد. و مادر احمد هم گفته می خوای ردیفش گنم ؟ مادر مینا هم گفت: وا مگه هل کردم ان همه آدم حالا این بشه خوب خیلی بهتره یه وقت چیزی بهش نگیا.

دیدکم احمد داره اذیت میکنه و میگه: میگن آدم اگه مادر زنش دوسش داشته باشه  دیگه کارش حله .وای من هم انگر دنیا رو بهم داده باشن ، اولش جلو احمد به روی خودم نیاوردم ولی فرداییش به احمد گفتم که با مینا صحبت کنه که یکی از اقوام من میخواد وارد رشته پزشکی بشه و من ازش راهنمایی میخوام. اونم این کار و کرد.جلسه دوم و سوم که قرار شد باهاش صحبت کنم تفره رفت که من هرچی اطلاعات میخواستین بهتون دادم و این رشته به اندازه کافی شناخته شده هست ولی خوب امون از زبون احمد خلاصه راضیش کرد. .وسطای صحبتمون توی جلسه دوم وقتی من داشتم در باره ی زندگی صحبت میکردم بهو بهم گفت چرا حرفتون رو درس و واضح نمیزنین من الان حتی یک کلمه هم درباره ی رشته ی پزشکی نشنیدم من هم گفتم آخه شما اینقدر خوش فکر هستید که ادمو به این سمت سوق میدید. به هر حال اون جلسه فقط در مورد زندگی صحبت کردیم  و دیدم افکار خیلی قشنگی داره . من یاد گرفته بودم که همیشه عقلانی فکر کنم واسه همین اولش خیلی مردد بودم ولی وقتی چند جلسه باهاش قرار گذاشتم و چند با ردیدمش و با سابقه ای که از رفتارش سراغ داشتم مطمئن شدم دلم راست گفته . جلسه ی پنجمی بود که باهاش قرار میگذاشتم و خودش هم متوجه شده بود که اصلا این قرارا واسه چیه. داشتم میرسوندمش خونشون که گفت یه لحظه وایسا همین گوشه ها . من هم نگه داشتم و به من گفت ببین محسن ،این اولین باری بود که منو با اسم کوچیکم صدا زد، من از همون اول هم میدونستم که هدفت چیه، خانوادت رو هم تا حدودی میشناسم ،حالا خودت بگو حرف حسابت چیه؟ من هم که دیگه از تصمیمم مطمئن شده بودم که واقعا می خوامش خیلی راحت گفتم: خانم مینا ، میخوام با هات ازدواج کنم، قبول میکنی؟ فقط نگام کرد .هیچی نگفت. 5 دقیقه منتظر موندم ولی حرفی نزد .رفتم دوتا آب میوه گرفتم برگشتم گفتم :چی شد ؟ گفت : : یه چیزی بگم گفتم : بفرمایید گفت: به کسی نگیا.گفتم :قول میدم گفت: نه .

هاج و واج مونده بودم .ولی اون آبمیوه اش رو خورد و بعد به من گفت : تو نمیخوری؟ من هم جوابش رو ندادم اونم نامردی نکرد و گفت : باشه خودم میخورم. بعد از خوردن اون آبمیوه گفت: توی این مدت از همه چیزت مطمئن شدم بجز اینکه تو واقعا منو دوستم داری یا نه ولی الان دیگه از اوون هم مطمئن شدم. به مامانت بگو بیاد. دست و پام میلرزید داشتم میمردم. اومدم برسونمش خونه دیدم نمیتونم رانندگی کنم . گفتم مینا بیا تو بشین پشت فرمون. به شوخی گفت :های های هنوز هیچی نشده داری ازم کار میکشی؟ بعد هم گفت شوخی کردم.اون روز گذشت و من فردا به مادرم زنگ زدم و مادرم  داشت بال در می آورد با سر اومدن و خلاصه کارا انجام شد.

این پست  رو همینجا تموم می کنم ولی می خوام اینو بگم حتی اگه دلتون گفت چه کاری بکنین وازش مطمئن هستید باز هم از عقلتون کمک بگیرید..امیدوارم همه همین جوری باشن.

موفق و پایدار باشید.

آهای من خوشحالم,خیلی زیاد

به نام خدا

راستش تازه رسیدم خونه . یه ذره هم خسته ام . ولی اینقدر خوشحالم که نگو. اصلا خستگی از یادم میره .

خوشحالم، دارم بال در میارم .

پیش خودم گفتم : از قدیم گفتن " وصف العیش نصف العیش" . پس به شما هم میگم که بدونید چرا خوشحال هستم و میگم خستگی از وجودم رفته.

حالا چی شده ؟

من عمو شدم

اینقدر خوشحالم ....

یه کوچولو اومد توی خانوادمون. یه دختر خوشگل و با مزه که میدونم وقتی بزرگ بشه –مثل زن عموش - خیلی مهربون و خانم میشه.

اسمش رو گذاشتن "مهرسا" .

نمیگم شبیه کیه .چون اصلا به این چیزا اهمیت نمیدم.مهم اینه که هم خودش و هم مادرش سالم هستند و ما همه خوشحال.

به هر حال هنوز وقت نکردم  یه خاطره دیگه که برام پیش اومده بنویسم یعنی تایپش کنم .ولی منتظر باشید.

موفق و سربلند باشید.