عید و عید و باز هم عید

اینجا ما هم عید داریم!
عید و عید و عید!!
اینجا ما هم ر ا داریم! شما را نداریم!
اینجا ایرانی داریم! ایران نداریم!
اینجا خیلی ها را داریم و خیلی ها را نداریم!

سومین عید بدون تو!
چه سخت می گذرد این لحظه های تنهایی
و سکوت مطلق نگاه های من
و من چقدر تنهایم بدون تو و تنهایی ام چقدر تنهاست!
مینای عزیزم همچنان در دلم هستی و در ذهنم و در تک تک لحظاتم

عید شما مبارک! از همین الان
امیدوارم سالی پر از خوبی و خوشی و کامیابی داشته باشید.
بهترین آرزوهای را برای شما دارم
باد نوروز وزيدست به كوه و صحرا

جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست

نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما

صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند

جام مي گير ز مطرب كه رو سوي صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا

عيد نوروز مبارك به غني و درويش

يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا

گر مرا ره به در پير خرابات دهي

به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا

سالها در صف ارباب عمائيم بودم

تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا
    امام خمینی(ره)

یار دلنواز...

زان يار دلنوازم شكري است با شكايت 
                                                    گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بي‌مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم 
                                                     يارب مباد كس را مخدوم بي‌عنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس 
                                                     گويي ولي‌شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا 
                                                     سرها بريده بيني بي‌جرم و بي‌جنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و مي‌پسندي 
                                                     جانا روا نباشد خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود 
                                                      از گوشه ای برون آي اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود 
                                                       زنهار از اين بيابان وين راه بي‌نهايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم 
                                                        يكساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست 
                                                        كش صد هزار منزل بيش است در هدايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم 
                                                        جور از حبيب خوشتر كز مدعي رعايت
عشقت رسد بفرياد ار خود بسان حافظ 
                                                         قرآن زبر بخواني در چارده روايت

و من همچنان منتظرممنتظرم که بیایی...
امروز با مهرسا رفتم دور زدم!
خنده دار بود! این بچه رو اگه هیچی بهش نگی جای وعده های روزانه ش هم بستنی می خوره.
اینجا یه مدل بستنی داره که بهش می گن palce یه بستنی که حدوود 23-4 سانتی متر طولشه! خوردنش هم کمی طول میکشه، ولی این مهرسای فسقلی فقط میگه همون بستنی رو می خواد! 
دارم یه سری کتاب روانشناسی می خونم، چون دیدم تنها راه سرگرم شدنم در اینجا تحقیقه! موضوعی رو فعلا در واقع پیش موضوع هست "روانشناسی ارتباط در دنیای مجازی با مدل ایرانی" هستش. که خودش چند فصل و زیر موضع داره. مثل " نخستین بارها؛ ارتباطات و ایران؛ امنیت در روابط مجازی؛ امنیت روابط عاطفی ؛ جنسیت و راوبط در ایران مجازی؛ و...
البته اینا پیش موضوع هستند و قطعا تغییر هم میکنه .
امیدوارم بتونم انجامش بدم. هر چند که الان فقط جنبه ی سرگرمی داره و همین.

حالا تا ببینم چی پیش میاد.

دل خوش سیری چند

سلام
ساعت کمی مونده به هفت صبحه! ایران باید از نیمه شب گذشته باشه!
روی تراس آپارتمان نشستم و دارم اقیانوس رو که فعلا شکل یه ابره سیاهه نگاه میکنم
توی این روزا کمی افسرده شدم و نگاه های خیره شدم بیشتر از انسانهای سالمه.
اینجا سر صبح باد خنکی می زنه که منو کاملا" یاد بادای دم صبح قزوین می ندازه...
خنده داره که بگم اینجا هیچ کاری نمی تونم بکنم...
دلگیری ما آدما خنده دار تر از اونیه که بشه حتی بهش فکر کرد.
اینجا توی یه آپارتمان 65 متری توی برج لاروزکا! هیچ حس قشنگی ندارم!
اینجا سردتر از اونه که بشه با خون بقیه گرم شی! اصلا" خون مردمش اونقدرا گرم نیست!
خنده داره!
دل خوش باید باشه تا آدم همه چیزش خوش باشه!
توی ایارن پژو سوار بودم و اینجا به لطف شوهر عمه جان بی ام و
توی ایران زیر فشار کار بودم ولی اینجا نه!
جاهای دیگه خانودم نبودن ولی اینجا هستن و ...
اما اینجا خیلی چیزا نداره که ایران داره! کلی آدم خون گرم، دوستایی که هیچ جا پیدا نمیشن
جاهایی که من دلم اونجاها خوشه و ناخوشی ها یادم میره
آدما یی که صداشون زندم می کرد چه برسه به دیدنشون و خیلی چیزای دیگه...
دل خوش داره ایران برای من!
ولی!!
دل خوش سیری چند؟؟؟

شاید عذر خواهی! شاید دلخوری!

دلگیرم!
از اینکه کسی  رو برای خودم بخوام، از خودم بدم میاد!
این یه انتظار متقابله! دوست هم ندارم کسی منو فقط واسه خاطر خودش بخواد!! 
(سوء تعبیر نشه!! چون اصل روابط انسانی مبتنی بر خواسته های شخصه! این منظورم نیست)
من مدتی یا بهتره بگم مدتها با آدمایی بودم که منو به خاطر خودم می خواستند و مدتها هم با آدمهایی بودم که منو واسه خاطر خودشون می خواستن!
الان کمی حس آزادیم بیشتره، چون تعداد آدمای گروه اول بیشترن!
ولی، اینکه تا باشی و بخوای باشی بخوانت و اگه ناخواسته نباشی تبدیل بشی به یه آدم عوضی!!!! خیلی جالبه!

  من همینجا از کلیه ی کسانی که به واسطه ی اعمال یا اقوال من آزاری بهشون رسیده عذر خواهی می کنم و یا به عبارتی حلالیت می خوام. البته می دونم به یه نفر خاص سهوا" ظلم کردم! و از خودش هم عذر خواهی کردم. ولی این دلیل نمیشه انسانهای ناقصی مثل من! به خودشون اجازه بدن هر چیزی می خوان بهم بگن!  

* یادمه یه دوره ی حفاظت اطلاعات داشتیم حدود 6سال قبل! اونجا یه اتفاقی افتاد و من اذیت شدم، کسی که باعث شده بود اومد گفت " حلال کن منو" من نمی دونم چرا!!؟؟ ولی گفتن نه! ازت نمی گذرم! (آدم کینه ای نیستم!) روزا گذشت تا بیست و چند روز بعد! دوره تموم شد و همه داشتن می رفتن سر کار خودشون، اومد گفت: من یه کاری کردم حالا تو به من رحم کن! من باز نمی دونم چرا گفتم نه! 
گفت: خدا فقط به رحم کنندگان رحم میکنه! اگه می خوای به من رحم نکن، ولی تو هم بی نقص نیستی!
این حرفش همه ی اجزای بدنم رو لرزوند! 

** تربیت خانوادگی من جوریه که اهل تظاهر نیستم! به دنبال کسب تایید از کسی هم نیستم
هنوز بعضیا برای من ارزشمندترین ها هستند، کاش خودشون بدونند!

یه حرفایی از بالا!!

سلام
گفتن سلام  ، اینجا کمی  راحتر از روزای قبل شده واسم...
اومدم یه جاییکه خیلی بلنده! 
این کشور با این همه جاذبه ای که داره، واسه من خیلی هم تکراری و بی معنیه! 
اویل از اینکه خانوادم رو بعد مدتی دیدم خوشحال بودم و البته هنوز هم هستم؛ ولی ، اونقدر خوشحال نشدم که بگم واقعا خوشحالم. امروز وقتی با پدرم حرف می زدم یه جمله ی جالب از پدرم شنیدم! " خودت رو توی ایران جاگذاشتی پسر!!" درست میگفتن ایشون. من خودم رو توی ایران جا گذاشتم!
دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده، و اصلا فکر می کنم اندازه ی دلم کوچیک هم شده! چون 80% رو توی ایران گذاشتم و فقط 20 % رو همرام آوردم! البته دیگه ناچارا" اومده!!
نمی تونم از فکر ایران در بیام. امیدوارم زودتر بتونم برگردم...
دلم واسه بچه های دانشکده تنگ شد ، جالبش این بود که همیشه این برچسب خرخونی رو می زدن روی پیشونیم!! دیگه جاش زخم شده بود...!!
شاید برم جایی تدریس! دانشگاه وولوگانگ بدش نمیاد! باید تحقیق کنم. البته توی فکر اون تصمیم  قبلیم هستم هنوز! ادامه تحصیل توی رشته ی علوم سیاسی و اجتماعی!! ((الان فک کنم بعضیا بگن این باز خل شد!!))
خلاصه!! همین دیگه! همین!

یه شعر در اینجا

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.


حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند:
سحر میداند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
                                        سهراب سپهری


این شعر رو دیروز توی دفتر شعر های مریم خوندم.
و یاد یکی افتادم که می گفت :" زندگی سکه ی رنگ و رفته ایست که هر چه کهنه تر می شود ارزشش بیشتر می شود" !!
ساعت تقریبا" 6 عصر شده! 
اینجا دلگیری آدم ها به نظرم بیشتره!
آلبوم عکس خانوادگی اینجا دارم! اما 3-4 تا عکس توش کمه!!!
می دونید عکس کیاس؟؟؟

سرزمینی که وطن نیست! زادگاه است وبس!!

زان پیش که خواستی منت خواسته ام
عالم ز برای تو بیاراسته ام

رسیدم! هوا خوب و عالی! مثل هوای شهریور ایران! همه خوب و سر حال 
پدر ، مادر، برادر و خانواده!
مهرسا و مهرداد
خلاصه همه چیز خوبه جز دوری از ایران و بعضی عزیزان ایران
امروز باید برم خونه ی عمه اینا
در اولین فرصت آپ می کنم