رازهای کودکی... شنا!!
امروز رفتم و پانسمان چشمم رو باز کردم. خدا رو شکر رو به بهبودیه.
فقط دلم می خواد برم شنا! مدتهاست نتونستم شنا کنم؛ توی دانشگاه یه کلاس آموزش غواصی برای اساتید گذاشتند ، هر چند قبلا" یه بار اموزشش رو دیدم ولی فکر کنم الان کمی نیاز به تمرین اولیه دارم.
شنا رو خیلی دوست دارم. یه خاطره ای هم یادم اومد در مورد شنا.
کلاس پنجم ابتدایی بودم ، تابستونش پدرم ما رو فرستاد که بریم شنا کردن رو اصولی یاد بگیریم، من و برادرم.
اون موقع توی قزوین یادم نیست چندتا استخر و مکان آموزش شنا وجود داشت، ولی ما می رفتیم استخر پادگان!
ما دو تا شنا رو بلد بودیم! چون همیشه شمال توی دریا حضور مستمر داشتیم!!!
جلسه ی اول مربی محترم ما، بهمون اموزش می داد که چطور روی آب خودمون رو بلغزونیم!!!!
با اکراه این کار رو تمرین کردیم البته خود به خود یاد گرفته بودیم قبلا اما خب! باز انجام دادیم!
جلسه دوم باز همین تمرین بود ، بچه ها تا حدی تعادل رو داخل آب یاد گرفته بودند، وسطای کلاس مربی گفت چند دقیقه واسه خودتون باشید ولی توی عمیق نرید!
من و مهران انگار همه چیز یادمون رفته بود که اینجا باید تابع مربی باشیم!
شروع کردیم شنا کردن و رفتیم توی عمیق، خوب یادمه اون استخر بزرگ که اگه بچه های قزوین بخونند اینجا رو احتمالا" می شناسن! عمقش توی قسمت عمیق تا 5 متر بود.
من و مهران شنا کنان رفتیم توی عمیق و زیر آبی و این و ور و اون ور!!!!
با هم قرار گذاشتیم که بریم کف استخر هر کی بیشتر موند!! ما که رفتیم زیر آب و چند ثانیه طول کشید بجه های دگه شروع کردند به صر و صدا که "آی غرق شدن وای مردن!!!" از این چیزا ظاهرا"!!
من نفسم کم اومد و رفتم بالا ولی مهران که واقعا شناگر خوبی بود و هست هنوز پایین بود و وقتی من رفتم بالا پشت سر من اومد و تا من و خودش یه نفس گرفتیم دوباره رفت پایین!
شیطون پای من رو هم گرفت و کشید پایین و من در حالی که دست و پا می زدم دوباره رفتم پایین!
حالا من و مهران داریم مثلا" بازی می کنیم و توی همین موقع ها! آقایون غریق نجات و مربی ترسیدند و پریدن توی آب!
من یه دفعه حس کردم تعدادمون بیشتر شد زیر آب! بعله!!!!
2 نفر شده بودیم 5 نفر!!!! ما رو ورداشتن و آوردن بیرون و طرف به من میگه خوبی؟ منم میگم: آره بابا چرا من آوردی بیرون؟؟؟؟؟ (چهره ی من رو هم خودتون تصور کنید!!)
مهران رو نگاه کردم دیدم اونم یه گوشه ی دیگست! و با چشم بهم اشاره کرد و من هم حساب کار دستم اومد!!! مربی و دو تا آقای دیگه هم متوجه شدند که ما شنا بلدیم!!
بلند شدیم وایستادیم!. آقای مربی با چهره ی نچندان قشنگی رفت سمت مهران و گفت تو که بزرگتری چرا حواست نیست! یه دونه خوابوند توی گوش مهران و مهران هم هیچی نگفت!!!
اومد طرف من و از اونجاییکه من از اولش کمی شر و شورتر از برادر محترم بوده و هستم!!! از ترس اینکه توی گوش من هم نزنه! تا رسید نزدک من هولش دادم توی آب!! و پا به فرار! حالا بدو!!!!
از در استخراومدم بیرون و بدو بدو رفتم سمت در خروجی محوطه ی پادگان که کم کم حس کردم سردم شد!!
به خودم اومدم دیدم! ب..له!!!! لختم!!!! و صدای خنده ی کلی ادم هم میاد!!!
مربی هم ی حوله دور خودش پیچیده اومده دم در استخر و میگه برگرد!!! منم با ترس و لرز برگشتم!
مربی هم گفت بار آخرت باشه! ومن هم یه سری به نشونه ی توجه تکنو دادم!
وقتی هم داشتیم برمیگشتیم خونه مهران بهم گفتک اگه توی خونه کسی بفهمه امروز چی شد خودت می دونی!!! منم که کلا" راز نگه دار!!!! هیچی نگفتم!
................................................................................
امروز اینو یاد مهران آوردم! و خندیدیم! بابا بنده خدا گفت: جریان چیه؟؟!!!
و من به این فکر کردم، رازههایی که توی کودکی هستند ، هر چند که راز نباشند چقدر قشنگ اند.
هنوز این جریان رو غیر از من و مهران هیچ کس نمی دونست!!
سلام