رازهای کودکی... شنا!!

ساعت 4:18 صبح!
امروز رفتم و پانسمان چشمم رو باز کردم. خدا رو شکر رو به بهبودیه.
فقط دلم می خواد برم شنا! مدتهاست نتونستم شنا کنم؛ توی دانشگاه یه کلاس آموزش غواصی برای اساتید گذاشتند ، هر چند قبلا" یه بار اموزشش رو دیدم ولی فکر کنم الان کمی نیاز به تمرین اولیه دارم.
شنا رو خیلی دوست دارم. یه خاطره ای هم یادم اومد در مورد شنا.
کلاس پنجم ابتدایی بودم ، تابستونش پدرم ما رو فرستاد که بریم شنا کردن رو اصولی یاد بگیریم، من و برادرم.
اون موقع توی قزوین یادم نیست چندتا استخر و مکان آموزش شنا وجود داشت، ولی ما می رفتیم استخر پادگان!
ما دو تا شنا رو بلد بودیم! چون همیشه شمال توی دریا حضور مستمر داشتیم!!!
جلسه ی اول مربی محترم ما، بهمون اموزش می داد که چطور روی آب خودمون رو بلغزونیم!!!!
با اکراه این کار رو تمرین کردیم البته خود به خود یاد گرفته بودیم قبلا اما خب! باز انجام دادیم!
جلسه دوم باز همین تمرین بود ، بچه ها تا حدی تعادل رو داخل آب یاد گرفته بودند، وسطای کلاس مربی گفت چند دقیقه واسه خودتون باشید ولی توی عمیق نرید! 
من و مهران انگار همه چیز یادمون رفته بود که اینجا باید تابع مربی باشیم!
شروع کردیم شنا کردن و رفتیم توی عمیق، خوب یادمه اون استخر بزرگ که اگه بچه های قزوین بخونند اینجا رو احتمالا" می شناسن! عمقش توی قسمت عمیق تا 5 متر بود.
من و مهران شنا کنان رفتیم توی عمیق و زیر آبی و این و ور و اون ور!!!!
با هم قرار گذاشتیم که بریم کف استخر هر کی بیشتر موند!! ما که رفتیم زیر آب و چند ثانیه طول کشید بجه های دگه شروع کردند به صر و صدا که "آی غرق شدن وای مردن!!!" از این چیزا ظاهرا"!!
من نفسم کم اومد و رفتم بالا ولی مهران که واقعا شناگر خوبی بود و هست هنوز پایین بود و وقتی من رفتم بالا پشت سر من اومد و تا من و خودش یه نفس گرفتیم دوباره رفت پایین! 
شیطون پای من رو هم گرفت و کشید پایین و من در حالی که دست و پا می زدم دوباره رفتم پایین!
حالا من و مهران داریم مثلا" بازی می کنیم و توی همین موقع ها! آقایون غریق نجات و مربی ترسیدند و پریدن توی آب!
من یه دفعه حس کردم تعدادمون بیشتر شد زیر آب! بعله!!!!
2 نفر شده بودیم 5 نفر!!!! ما رو ورداشتن و آوردن بیرون و طرف به من میگه خوبی؟ منم میگم: آره بابا چرا من آوردی بیرون؟؟؟؟؟ (چهره ی من رو هم خودتون تصور کنید!!)
مهران رو نگاه کردم دیدم اونم یه گوشه ی دیگست! و با چشم بهم اشاره کرد و من هم حساب کار دستم اومد!!! مربی و دو تا آقای دیگه هم متوجه شدند که ما شنا بلدیم!!
بلند شدیم وایستادیم!. آقای مربی با چهره ی نچندان قشنگی رفت سمت مهران و گفت تو که بزرگتری چرا حواست نیست! یه دونه خوابوند توی گوش مهران و مهران هم هیچی نگفت!!!
اومد طرف من و از اونجاییکه من از اولش کمی شر و شورتر از برادر محترم بوده و هستم!!! از ترس اینکه توی گوش من هم نزنه! تا رسید نزدک من هولش دادم توی آب!! و پا به فرار! حالا بدو!!!!
از در استخراومدم بیرون و بدو بدو رفتم سمت در خروجی محوطه ی پادگان که کم کم حس کردم سردم شد!! 
به خودم اومدم دیدم! ب..له!!!! لختم!!!! و صدای خنده ی کلی ادم هم میاد!!!
مربی هم ی حوله دور خودش پیچیده اومده دم در استخر و میگه برگرد!!! منم با ترس و لرز برگشتم!
مربی هم گفت بار آخرت باشه! ومن هم یه سری به نشونه ی توجه تکنو دادم!
وقتی هم داشتیم برمیگشتیم خونه مهران بهم گفتک اگه توی خونه کسی بفهمه امروز چی شد خودت می دونی!!! منم که کلا" راز نگه دار!!!! هیچی نگفتم!
................................................................................
امروز اینو یاد مهران آوردم! و خندیدیم! بابا بنده خدا گفت: جریان چیه؟؟!!! 
و من به این فکر کردم، رازههایی که توی کودکی هستند ، هر چند که راز نباشند چقدر قشنگ اند.
هنوز این جریان رو غیر از من و مهران هیچ کس نمی دونست!! 

پادگان دل!

پاهایم را مقابل یاد تو جفت می کنم!
احترام به خاطر تو!
نگاهم از تمام درجات میگذرد!
در مقابل عشق! سرباز صفری بیش نیستم
پاهایم را جلو عشقت چونان می کوبم که صدایش تا عرش برود و فرشیان را بلرزاند.
بدون حصار هیچ لباس و یونیفرمی!
عشق، استتاری است در مقابل چشمان گنه کاران
و استحکامات دلم را برای تو می سازم.
و هنگ جنگ الکترونیک و واحد فاوا ی دلم تمام فرکانس های ناباب را کنار می زند.
و در دانشکده ی جنگ وجودم ، عشق را تدریس می کنم!
در پادگان دلم ،تو سپهبد هستی...
....................................................................................................
عکست را پشت پلک هایم نقاشی کرده ام!
این است دلیل اینکه با چشمان بسته لبخند می زنم
تو زیباترین در این عالمی برای من
کاش بودی کنار من

اینجا؛ و کمی از اینجا

اینجا غربت غریب نیست!
غریب هم کم نیست!، توی خیابون که راه میری حداقل یه خانواده ایرانی  می بینی،
اما مهم این است که اینجا چه چیزای متفاوت بهتری دارد؟
اینجا آدم ها مرتب هستند، خیابانها تمیز، و هر که هر چه هست ، همان است
اتفاق خاصی نمی افتد، و اگر هم بیافتد آنقدر شبکه ی تلویزیونی بیکار هست که مثلا گیر کردن گربه ی پشمالوی پیرزن تنها را صبح و ظهر و شب نشان دهد،یا خوردن یکی به درخت وسط خیابان را!  یا برنامه جذاب(؟؟) پاسخ سوالات وزرا و نخست وزیر کابینه به نمایندگان پارلمان که تبدیل به بازی حدسی می شود که آیا نماینده سوال کننده قانع می شوشد یا نه؟! و فقط به درد کسل تر شدن می خورد!
زیبا ترین برنامه ها اینجا برنامه کودک است! آن هم چون کودکان زبان مشترکی دارند!
اینجا آدم ها کمی جالب رانندگی می کنند! راهنما که نزنی و بپیچی! همه چیز در هم می پیچد! چقدر پاستوریزه! ایران خودمان! راهنما نزنی شاید فقط عده ای چون سوژه برای خنده ندارند افسردگی بگیرند! همین!
اینجا همه می خوانند، هم در حمام! و هم در مدرسه! اما تفاوت هایی هست؛ اینجا آدم ها می خورند! مال هم را کمتر و مال خود را بیشتر! اینجا همه تا حدی زیاد محترم انداما فقط در ایالت خود!
اینجا ملبورنی دارد که شاد است زنده، مثل تهران خودمان! و سیدنی دارد که نماد اینجاست! و همه می شناسندش، مثل اصفهان ما، کانبرا دارد که حداقل می دانم یک انسان علاف دارد! فرماندار کل! راه می رود و سیگار می کشد و همه به او احترام می گذارند!
بریزبین دارد که مثل همه شهرهای اینجا هم ساحل دارد هم آسمان خراش، هم دولت دارد هم پادشاه! اینجا مولوک الطوایفی است! اینها متمدن اند!!! 
گلد کست! شهری که من می گویم علم یزید! دراز! و کم عرض!!! و ساختمان هایش مثل نیزار های کنار دریا قدی به آسمان رسانده اند! ولی خدا خیلی بالاتر است.
اینجا آدلاید دارد! جاییکه با همه مرتبط است ! پیش شماره تلفنش یادم را داخل کانال بچه تهرانی ها می اندازد!!
هوبارت! شهر دست نخورده! شهری که جوانی را باز می گرداند! اینجا حیوان زیاد دارد! و باز هم حیوان  دارد!
پرث! شهر دوستداشتنی خشکی و ساحل! کمی زیاد وبیشتر از یک کمی بزرگ است ایالتش! برکه هایی هم دارد! ولی تالاب انزلی نمی شود!! شنزار هم دارد، ولی کویر خودمان چیز دیگریست.
داروین! ایالتش ایالت نیست!منطقه است!! عجب!
اینجا آمریکایی زیاد دارد و صخره ای که آیزر نام دارد! کمی جالب تر از جالب است! کاترین هم کمی کنارش است و چشمه های آلیس! یاد اشخاص و داستان ها! اجنبی آمریکایی هم زیاد دارد!
هر کسی تخصصی دارد ، من هم به فراخور تخصصم!!!!!(اگر داشته باشم!!) می گویم، اینجا دانشگاه دارد و نه به قول دوست خوبم رضا امین خانی مثل ایران دانش گاه! !!! اینجا همیشه تحقیق مثل آب روان است! و تعطیلی مثل درخت در کویر به معنای ایرانی اش!
اینجا حتی افغانی هم دارد! محله ی افغانی ها! مثل محله ی چینی ها!!! 
اینجا که می آیید شب یکشنبه شلوار صورتی نپوشید!!!
اینجا خیلی چیزهای خوب دارد، خیلی چیزها هم بد! 
ولی اینجا مشهد ندارد، شیراز ندارد، تهران ندارد، اصفهان ندارد،تبریز ندارد، اهواز ...
صمیمیت ! اینجا کمی اندک است، ...
خلاصه اینجا چیزهای خوب کم ندارد و چیزهای بد هم.
ایرانی اینجا زیاد است ، ولی بویی از خاک ایران ندارد
اینجا ایران نیست! سرزمین در آب روییده ای در نیم کره جنوبی است، اینجا حتی فصل هایش هم فرق دارد!
اینجا فقط خوابگاه است! خانه نیست. می شود خاطره داشت ، ولی خانه چیز دگر است.

اتاق خاطره!

ساعت چهار و سی هشت دقیقه صبح!!!!! باز بی خوابی! 

مونيتور ال اي دي افقي بالاي تختم و کي برد با زاويه 45 درجه پايه دار! هديه ويژه ي دوستم ياسر! به من که اين روزها و اين ماه ها نشستن برايم تازگي داشت و مثل يک مرخصي کوتاه مدت بود! کمي زننده شده

به گوشه و کنار اتاقم  که فقط مي تونم چپ چپ بهش نگاه کنم نظري مي ندازم و همه چيز رو ورانداز مي کنم. يه کتابخونه کوچولو، که حدود30-40 تا کتاب توشه؛ يه دسته گل با يه گلدون که انگار تازه خريده شده! يه دستگاه ميوزيک پلير  سوني که خودم توي ايران خريده بودم! و بهتر بگم! آخرين خريد من و همسر با هم بود! و شايد دليل اينکه الان اينجاست همين باشه! 

تا حالا دقت نکرده بودم که چه کاغذ ديواري قشنگي داره اين اتاق! کرم! با رگهاي سبز روشن اسليمي! انگار ايرانيه! حداقل طرحش. چندتا قاب عکس ! که با شيب تقريبا" 30 درجه از افق هم چيده شدن! همسرم، خواهرم، مادر بزرگ، و يه عکس از چهره ي قبليه خودم! 

همين جور که نگاهم رو مي چرخونم مي رسم به يه در! با رنگ سفيد، و زهوار هاي قهوه اي؛ با اون دستگيره گرد طلايي، بالاي در يه تابلو که يکم قديمي " انا فتحنا لک فتحا مبينا " با اون خط قشنگ نستعليق .

کمي خسته مي شم، نگاهم مي افته به رو برو! عکس مهرساي خودمه، کسي که الان همه مي دونند عموش چقدر دوستش داره و يه کم راستش! يه تابلوي بزرگ منبت کاري، الا يا ايهاالساقي...   ؛ سرم رو يه کمي مي گيرم بالا ميشه ديوار بالاي سر خودم! يه کم ديدنش سخته ولي انگار اونجا چندتا تابلو ديگست! آره! چندتا تابلو که مطمئنم مادرم اينجوري نصبشون کرده! همونجوري که توي ايران بود! يه لوزي! با چه حوصله اي، بدون دقت مي دونم چيه! لوح تقدير و مدارک و اينجور چيزاي خودمه! پايين ترينش رو مي بينم! گواهي غريق نجات! و يکي بالا تر حکم دان يکم تکواندو! يه کم دلم مي سوزه! چون الان خيلي وقته ورزش...

خلاصه اون کنج اتاق يه ميز تحريره! روش يه لپ تاپ! خوب مي شناسمش! با برند اچ پي؛... و اون گوشه ي ميز چندتا کتاب که عمودي روي ميز هستند و گوشه ي ديوار، حال و حوصله ي اينکه ببينم چي هستند رو ندارم و به مغز خودمم فشار نميارم که يادم بياد!

از سقف هم يه لامپ سه پر لوستري آويزونه و الان روشنه! سمت رستم که خيلي دوست دارم  بدون چرخوندن سر ببينمش ولي الان نميشه! يه پنجرست که الان ديگه تقريبا پشتش داره تاريکه! بالاش هم چيلر نصبه . کنار راستي تختم هم يه ميز کوچولو که لپ تاپ خودم که با چندتا سيم و متعلقات به اين مونيتور و کي برد و تاچ و اين چيزاي روبروي من وصله!

توي اين اتاق سه چيز هست که واسم جذابه! يکي عکس همسرم، بعدش عکس اين فسقلي قلمبه!! بعديشم همين لپ تاپ و وسايل متعلقه!

خلاصه خواستم بگم الان جاي من چطوريه!! اين اتاق رو دوست دارم،کلي ياد و خاطره توش هست!کلي گذشته و حال و نگاهي به آينده، اينجا اتاق خاطره هاست.


* کاش می شد زندگی ساده و معمولی داشتم! و به همه ی سوالاتی که ازم میشه درست جواب بدم!
** از اینکه ازم متنفر نیستی خوشحالم. خیلی زیاد! ولی ...

موفقیت... یه درخواست


پیروزی به دور اندیشی است، و دور اندیشی به میدان رای اندیشه، و اندیشه به نگه داری رازهاست!

امام علی (ع)

همیشه خواستم که موفق باشم، و این هم کلام مولا، پس اگه خیلی حرف ها رو نمی شه زد دلیلش اینه!
فردا یه جراحی کوچیک دارم! آدمی زاده دیگه! دیدی هوش نیومدم! اگه برنگشتم حلال کنید.


به امید دیدار! کمتر از نیم ساعت دیگه میرم

دنیا باید جلو من کم بیاره! من دیگه هیچ وقت مشروط نمیشم!!

سلام
صبح رفتم سیدنی. باید با یه چشم پزشک ملاقات می کردم، در مورد مشکلی که چشم راستم هنوز باهاش درگیره! هنوز اثرات اون تصادف توی وجودم هست، تصور اینکه الان زنده ام کمی حتی برای خودم هم مشکله!
همه مدل درگیری رو با خودم داشتم ، سر اینکه چرا داره اینجوری میشه زندگیم! 
اون مدتی که وبلاگم رو به روز نمی کردم حتی طرفش هم نمی اومدم! تا اینکه همین وبلاگ یادم انداخت که به خودم قول دادم هیچ وقت مشروط نشم!
مشروط شدن توی زندگی آدما خیلی اوقات پیش میاد، وقتی که آدم جلوی یه چیزایی یا جلوی عزیزاش کم میاره!
اون موقع کم آوردن همون مشروط شدنه! 
یادم میاد توی ایتالیا بعد از اینکه تونستم به خودم بیام بعد از حدود یه ماه، اولین چیزی که خواستم لپ تاپم بود!!
چون هیچ چیز دیگه ای رو که واسم ارزش داشته باشه دم دستم نمی شد که باشه! 
مهران رو خبر کردم که بیاد دنبالم، ولی نمی شد! حس می کردم سر ندارم! و فقط دو تا چشم روی هوا!

مدارک پزشکیم رو برای دانشگاه فرستادم و یه جوری خبرشون کردم که نمی تونم فعلا بیام، تصمیم بر این شد که نوبت دفاع از تزم رو ویدیو کنفرانس برگزار کنم.
روزش که رسید و من با سر و صورت باند پیچی شده رفتم واسه کنفرانس پروفسور الدینجر بعد از ابراز تاسف از اتفاقی که واسم افتاد گفت حالا خودتی؟؟ و من به شوخی گفتم نیاز به آی پیرینت هست؟ و همه خندیدن و من با موفقیت از تزم دفاع کردم! و نمره آ رو هم گرفتم.
ولی الان بعد از اینکه چهار روز از باز کردن بانداژ صورتم و دست راستم می گذره و این چهره رو که 15 بار روش جراحی شده می بینم ! به این نتیجه می رسم زندگی هر جوری باشه می گذره! و یکی از چیزهایی که منو امیدوار نگه داشته همین وبلاگ هست، که ایده ی ایجاد اون مال همسرم بوده و اینکه همیشه می گفت " باش تا دنیا جلوت کم بیاره" و الان دنیا باید جلوی من کم بیاره!
هر چند این چهره ی من هیچ تناسبی با اونی که بودم نداره! اما منِ وجودی من هیچ تغییری نکرده!
من همونم که بودم! من همونی هستم که هستم !
از بچگیم چهرم واسم خیلی مهم بود! و البته هنوز هم هست، ولی الان که خودم رو می بینم کمی خندم می گیره! چون دنیا بازم جلوم کم آورده! 
همه مدل دردسر رو واسه خودم خریدم، اما باز امروز صبح به این نتیجه رسیدم که دنیا باید جلوم کم بیاره.
با مادرم که خداحافظی می کردم بهم گفت: بهونه هات تموم شد ؟ گفتم: برای من همیشه بهانه ای هست!! و صدای قهقهه ی بلند پدربزرگ و اینکه گفت: نوه ی خلف خودمه! برای من بهترین آهنگ و گفتار شد. 
بعد از مدتها خنده ی پدربزرگ رو دیدم. دستای مادرم رو بوسیدم و اومدم برای کمی تنهایی و کمی و فقط کمی تنهایی!
دیروز عکسم رو واسه خواهرم فرستادم و می دونم از دیدن این چهره تعجب کرد! اما این دنیا باز داره جلوم کم میاره! من دیگه هیچ وقت مشروط نمی شم!!!! هیچ وقت.

روزمرگی ها!!

سلام
انگار توی ایران وقتی تعطیلاته همه چیز تعطیل میشه! حتی بلاگر ها هم میرن مرخصی و فقط یه عده به قول معروف واسه کیشیک وا میاستن!!!
نمی دونم این دوستان بلاگر کی از مرخصی برمیگردن! به هر حال اینجا که مرخصی ندارم من!
امشب باز خواب از سرم پریده و باز به بی خوابی دچار شدم!
دو روز قبل که از سیدنی برگشتم حالم یه کم گرفته بود، رفتم ساحل، یه کمی قدم زدم، اینجا ساحل به مذاق من زیاد خوش نمیاد واسه همین هم بیخیال شدم و برگشتم، اینجا یه جوری مثل رامسر خودمونه فقط یه کم بزرگتر! کوه و دریا خیلی از هم فاصله ندارن! و کوه های قشنگی هم داره.
بعدش رفتم به جای مورد علاقه ی خودم، کتابفروشی! دلم واسه خیابون انقلاب خیلی تنگ میشه،
دنبال هیچ کتاب خاصی نبودم، به طرف طبقه ی تکنولوژی رفتم و چندتا کتاب دیدم که خیلی بهم نچسبید. یه کم گشتم و یه کتاب دیدم تالیف یه آقایی به اسم "بهزاد بورانی" یاد یه دوستی افتادم که وبلاگی بود و نمی دونم الان کجاست؟ ولی امیدوارم هر جا هست موفق باشه.
بعد هم یه سری رفتم استوارت پارک که اولین بار بود می رفتم! جای همچین بدی هم نیست!
دانشجوی ایرانی هم اینجا کم نیست و این برای من یه فرصته که حداقل یه کم حال و هوای ایران رو توی خودم تازه کنم.
دانشجوهای ایرانی اینجا بیشتر توی مقطع دکترا هستند که بیشترشون هم بورسیه هستند، و البته من هنوز با دانشجوهای این مقطع کاری ندارم!!!
و دیگه اینکه تقریبا همه چیز مرتبه غیر از نبودن در ایران!


یه عروسی ایرانی

سلام
الان که دارم می نویسم ساعت تقریبا" 2 بعد از نیمه شبه!
امروز و یا شاید همون روز گذشته! روز تقریبا خوبی بود.
یه عروسی ایرونی همراه با کلی هم وطن دوستداشتنی. حدود 200 نفری می شدن، از هر قشری، از بچه هایی که توی استرالیا دنیا اومده بودن و اصلا چشاشون به جمال ایران منور نشده بود تا پیرمردهایی که جوونی رو ایران بودن و الان حدود 20 سال بود که ایران نبودند. ولی چیزی که مهم و قابل توجه هست اینه که همشون به اینکه ایرانی هستند افتخار می کردند و می کنند. 
یه آواز ایرانی خونده شد و موسیقی ملی وبعد هم واسه تنوع و البته ربط جالبش به مجلس عروسی یه آهنگ گیلانی که همه رو غافلگیر کرد!!
یادم میاد آخرین عروسی رو که رفته بودم ، عروسی برادر دوست عزیزم همون حاجی خودمون! بود که خیلی هم به مذاقم خوش نیومد! چون خیلی از شئونات توش به عنوان یه ایرانی رعایت نشده بود! مثلا سرو مشروبات الکی و این چیزا... ولی توی این مجلس با اینکه اینجا تقریبا می شه گفت هیچ چیز به عنوان عرف مطرح نیست حتی مشروبات الکلی هم سرو نشد و حتی کسی به دنبالش هم نرفت.
اینجا آدما همونجوری که هستند، هستند! 
بعد از مجلس عروسی هم رفتم توی شهر (البته توی سیدنی !!) یه دوری زدم البته با یه دخمرخانوم دوست داشتنی که به قول خودش " آنوم" شده! (همون خانوم شده)!! بله مهرسا خانوم گل!! که تازگی ها مامانش هم مخاطب وبلاگ من شده و البته نمی دونم چرا اجازه نمی ده عکس این خوشگله رو بذارم شما هم ببینید!! ازش بخواید که بزاره!!!
خلاصه... ایشون مثل همیشه که فقط یک جا توی شهر رو می شناسند و اونجا هم بستنی فروشیه!!! 
و من باز یه بستنی خوردم!!
بعد واسه نهادینه شدن کتاب خریدن برای مهرسا خانوم مثل بستنی خریدن!!! بردمش کتابفروشی و چندتا کتاب تصویری واسش خریدم! که البته ایشون هم چندتا تصویر بهش اضافه کرده تا حالا.
حالا تصاویر هنری ایشون رو براتون میزارم که ببینید.

یه کم دور ... کتاب

اینجا عید دیدنی خیلی طول نکشید واسه من!!
خونه ی عمه و دختر عمه ها، و چندتا دوست قدیمی هم وطن...
برگشتم ولووگانگ هوا اینجا تقریا" میشه گفت خنکه، حدود 22-25 درجه سیلسیوس و تقریبا نزدیک صبحه الان!پنج و نیم صبح!!
نمی دونم چرا از این شهر داره خوشم میاد؛ 
دیروز کمی رفتم توی این شهر تقریبا" قشنگ گشت زدم، نمی دونم چی شد که حس می کردم همه دارن به من نگاه می کنن! به هر حال !!
اینجا به قول ما ایرانی ها یه راسه بازار هست! که توش کتاب فروشی زیاده! یاد انقلاب خودمون به خیر! رفتم کمی دور زدم و بیشتر وقتم رو اونجا گذروندم، چیزی که برای من جالبه اینه که توی تمام کشورهایی که رفتم  وقتی به کتاب فروشی هاشون سر می زنی یک کتاب رو حتما می بینی!!! مثنوی مولوی"! 
خانمی که راهنمای یکی از کتابفروشی ها بود ازم پرسید که ملیتم چیه؟ و من گفتم ایرانی، با لبخندی که نشون از آنشنا بودنش با ایران می داد گفت:
the homeland of rumi و این برای من خیلی جالب بود! هر چند که این محبوبیت مولوی رو کاملا می شناختم! سه چهارتا کتاب خریدم و وقتی رفتم از کارت اعتباریم استفاده کنم همون خانم راهنما دید ملیت من استرالیایی درج شده و تعجب کرد و من واسش توضیح دادم که در استرالیا به دنیا اومدم ولی یک ایرانیم . البته وقتی از ایشون پرسیدم از ایران دیگه کی و یا چی رو می شناسن گفت : suhrawardi and the school of illumination  ودیگه برای من این شناخت ها جالب شد و از اینکه یک ایرانیم به خودم افتخار کردم. 
اینجا تنها بودن کمی بده! اما کمی خیالم آسوده تره که می تونم خودم باشم. هر چند که هیچ جا ایران نمیشه! اینجا دیگه از شغل پر دردسر قبلی من خبری نیست هر چند این شغل، اثراتش مثل یک  ویروس همراه منه و همیشه اثر خودش رو روی زندگی من داره و تا مدت ها باید با احتیاط با اون رفتار کنم چون دیگه نمی خوام هیچ ضرری از جانب اون به من و یا کسی برسه.