یه کم دور ... کتاب
اینجا عید دیدنی خیلی طول نکشید واسه من!!
خونه ی عمه و دختر عمه ها، و چندتا دوست قدیمی هم وطن...
برگشتم ولووگانگ هوا اینجا تقریا" میشه گفت خنکه، حدود 22-25 درجه سیلسیوس و تقریبا نزدیک صبحه الان!پنج و نیم صبح!!
نمی دونم چرا از این شهر داره خوشم میاد؛
دیروز کمی رفتم توی این شهر تقریبا" قشنگ گشت زدم، نمی دونم چی شد که حس می کردم همه دارن به من نگاه می کنن! به هر حال !!
اینجا به قول ما ایرانی ها یه راسه بازار هست! که توش کتاب فروشی زیاده! یاد انقلاب خودمون به خیر! رفتم کمی دور زدم و بیشتر وقتم رو اونجا گذروندم، چیزی که برای من جالبه اینه که توی تمام کشورهایی که رفتم وقتی به کتاب فروشی هاشون سر می زنی یک کتاب رو حتما می بینی!!! مثنوی مولوی"!
خانمی که راهنمای یکی از کتابفروشی ها بود ازم پرسید که ملیتم چیه؟ و من گفتم ایرانی، با لبخندی که نشون از آنشنا بودنش با ایران می داد گفت:the homeland of rumi و این برای من خیلی جالب بود! هر چند که این محبوبیت مولوی رو کاملا می شناختم! سه چهارتا کتاب خریدم و وقتی رفتم از کارت اعتباریم استفاده کنم همون خانم راهنما دید ملیت من استرالیایی درج شده و تعجب کرد و من واسش توضیح دادم که در استرالیا به دنیا اومدم ولی یک ایرانیم . البته وقتی از ایشون پرسیدم از ایران دیگه کی و یا چی رو می شناسن گفت : suhrawardi and the school of illumination ودیگه برای من این شناخت ها جالب شد و از اینکه یک ایرانیم به خودم افتخار کردم.
اینجا تنها بودن کمی بده! اما کمی خیالم آسوده تره که می تونم خودم باشم. هر چند که هیچ جا ایران نمیشه! اینجا دیگه از شغل پر دردسر قبلی من خبری نیست هر چند این شغل، اثراتش مثل یک ویروس همراه منه و همیشه اثر خودش رو روی زندگی من داره و تا مدت ها باید با احتیاط با اون رفتار کنم چون دیگه نمی خوام هیچ ضرری از جانب اون به من و یا کسی برسه.
خونه ی عمه و دختر عمه ها، و چندتا دوست قدیمی هم وطن...
برگشتم ولووگانگ هوا اینجا تقریا" میشه گفت خنکه، حدود 22-25 درجه سیلسیوس و تقریبا نزدیک صبحه الان!پنج و نیم صبح!!
نمی دونم چرا از این شهر داره خوشم میاد؛
دیروز کمی رفتم توی این شهر تقریبا" قشنگ گشت زدم، نمی دونم چی شد که حس می کردم همه دارن به من نگاه می کنن! به هر حال !!
اینجا به قول ما ایرانی ها یه راسه بازار هست! که توش کتاب فروشی زیاده! یاد انقلاب خودمون به خیر! رفتم کمی دور زدم و بیشتر وقتم رو اونجا گذروندم، چیزی که برای من جالبه اینه که توی تمام کشورهایی که رفتم وقتی به کتاب فروشی هاشون سر می زنی یک کتاب رو حتما می بینی!!! مثنوی مولوی"!
خانمی که راهنمای یکی از کتابفروشی ها بود ازم پرسید که ملیتم چیه؟ و من گفتم ایرانی، با لبخندی که نشون از آنشنا بودنش با ایران می داد گفت:the homeland of rumi و این برای من خیلی جالب بود! هر چند که این محبوبیت مولوی رو کاملا می شناختم! سه چهارتا کتاب خریدم و وقتی رفتم از کارت اعتباریم استفاده کنم همون خانم راهنما دید ملیت من استرالیایی درج شده و تعجب کرد و من واسش توضیح دادم که در استرالیا به دنیا اومدم ولی یک ایرانیم . البته وقتی از ایشون پرسیدم از ایران دیگه کی و یا چی رو می شناسن گفت : suhrawardi and the school of illumination ودیگه برای من این شناخت ها جالب شد و از اینکه یک ایرانیم به خودم افتخار کردم.
اینجا تنها بودن کمی بده! اما کمی خیالم آسوده تره که می تونم خودم باشم. هر چند که هیچ جا ایران نمیشه! اینجا دیگه از شغل پر دردسر قبلی من خبری نیست هر چند این شغل، اثراتش مثل یک ویروس همراه منه و همیشه اثر خودش رو روی زندگی من داره و تا مدت ها باید با احتیاط با اون رفتار کنم چون دیگه نمی خوام هیچ ضرری از جانب اون به من و یا کسی برسه.
+ نوشته شده در 25 Mar 2010 ساعت توسط کمالوند
|
سلام