من ، حاجی و هم ولایتی در کرمان
به نام خداوند توانا
دوستان عزیزم سلام
تقریبا 1 ماه میشه که چیزی سند نکردم. باید از تمام دوستانی که در مدت غیبت من اینجا رو فراموش نکردند و با کامنت هاشون به من قوت قلب دادند تشکر کنم.
برای مدت کوتاهی برگشتم و حالا هم دارم از فرصت استفاده میکنم و یک پست دیگه ارسال میکنم.
اما خاطره این دفعه.
من ، حاجی و هم ولایتی در کرمان
سال سوم دانشگاه بودم که یکی لز دوستان قدیمی که البته حدود 5 سال از من بزرگتر بود( من از این دوستان زیاد دارم!) به مکه مشرف شد. از اون موقع به بعد بین دوستان این آقا به حاجی معروف شد هر چند خیلی ها هم رفتند و حاجی شدند ولی این اسم روی این آقا به فرم انحصاری باقی موند. من با این آقای حاجی خاطرات خوبی دارم.و البته زیاد.
البته این آقای حاجی کرامات عجیبی دارند .مثلا هیچ وقت با چتر از خونه بیرون نمیان وبه محض اینکه بارون میگیره یک چتر میخره و به خونه برمیگرده. خوب دیگه. چه میشه کرد. ظاهرا درمانی هم نداره.
این حاج آقا مثل من اهل شمال هستند--البته من توی تنکابن بزرگ نشدم-- و البته توی همون منطقه هم بزرگ شدند و مال خود شهسوار یا به قول جدیدتر تنکابن هستند و نقطه مشترک و دلیل رفاقت ما هم همین مسئله بود. دو سال قبل من کاری برام توی کرمان پیش اومد و باید به کرمان میرفتم. این حاجی از کرامات دیگرش اینه که علاوه بر اینکه چتر زیاد میخره ، خودش هم به قول معروف چتره. و اصلا دم در نمیمونه و سریعا وارد میشه . بلافاصله هم میره توی آشپزخونه!!!! حاجی تا متوجه شد من میخوام برم کرمان به من گفت : محسن کاری که نداریم بیا دو- سه روز زودتر راه بیافتیم و با ماشین خودت بریم یه تفریحی هم بکنیم. ثواب داره به خدا دل منو شاد کنی!!. اولش قبول نکردم . چون میخواستم سریع برم و بیام ولی خلاصه این قدر گفت تا من هم گفتم باشه ولی گفتم همه ی خرج سفر با تو. گفت باشه.
قرار بود ما این مسافرت رو تا کرمان تفریحی بریم و به همین خاطر 5 روز زودتر راه افتادیم تا به طور کامل به تفریح هم برسیم.
از قزوین راه افتادیم و رفتیم تهران و از اونجا مستقیم به اصفهان. توی اصفهان رفیتم خونه ی دوم من ، که خانوم بنده اونجا بودند. یک شب اونجا بودیم و فرداش رفتیم توی شهر یک دوری زدیم و خیلی جاها رو دیدیم ؛ البته من که دیده بودم ولی حاجی نیومده بود اصفهان تا حالا. یک شب دیگه هم توی اصفهان موندیم و فرداصبح راه افتادیم. بین راه بهش گفتم تا اینجا شانس آوردی که خونه بود و تو خرج هتل ندادی . دیدم میخنده. گفت : چرا می خندی؟ بگو من هم بخندم.
گفت : بابا حالا کی می خواد هتل بگیره ؟ گفتم: هان؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت: پس فکر کردی چادر واسه چی ورداشتم.
کلی باهاش بحثم شد که من توی چادر نمی خوابم . خلاصه مثل همیشه اون موفق شد منو قانع کنه.
رفتیم یزد و اونجا هم موندیم یک شب و شب رو توی چادر خوابیدیم و جاتون خالی شام کنسرو لوبیا خوردیم ، در وعده اول، حالا چرا وعده اول ؟ چون این حاجی ما از نظرابعاد یه خورده بیشتر از یه خورده بزرگه. وسابزش xxxl بله سه ایکس لارجه. رفت کنسرو لوبیا گرفت .باز من مخالفت کردم که بچه یه خورده خرج کن . گفت نه همینه که هست . من هم خوردم ولی خوب سیر که نشدم واسه همین خودم رفتم دو پرس کباب گرفتم گفتم بیا بخوریم . این شد وعده دوم . واما خوابیدیم. حدود ساعت دو شب بود دیدم سرو صدا میاد بیدار شدم دیدیم حاجی نشسته بیرون چادر . گفتم حاجی چی شده؟ گفت هیچی برادر بخواب . ولی کنجکاو شدم ببینم چی شده. رفتم بیرون دیدم بعله حاجی کرامت بعدیش هم بروز کرد. گفتم حاجی دس وردار. به زبان تنکابنی بهم گفت: گشک فک بیدار ابه ؛ حالا تنکابنی ها فک کنم متوجه شدند چی گفت ؛ گفتم بابا نترکی؟
گفت : نگران نباش عزیز دل برادر؛ اون موقع این تیکه مد بود!!، رفتم و خوابیدم.
فرداش رفتیم یزد رو هم که از دیروز دیدنش مونده بود و دیدیم .شهر فوق العاده و زیبا و همراه با مرمی دیندار و خونگرم که حتی همون شب یکی از همین عزیزان بهمون خیلی اصرار کردند که بریم خونشون.ولی خوب تعارف هم اومد نیومد داره. ما باید بفهمیم چیکار می کنیم.
بعد از ظهر رفتیم به سمت کرمان . البته این میون به شهر های مسیر هم رفتیم ولی خوب خیلی طولانی میشه اگه بگم. خلاصه رسیدیم کرمان . غروب بود . رفتیم توی یه پارکی که کنارش یک پست انتظامی بود همون جا بنا به فرمایش حاج آقا چادرمون رو علم کردیم. این دفعه حاج آقا در وعده اول شام لطف کردند و رفتند کباب برگ خریداری کردند که این جزء عجایب در زندگی برای من بود. .برای وعده های دیگه برای خودشون یک بار همبرگر و پعدی رو غذای مقدس دانشجویی یعنی تخم مرغ میل نمودند.
فردا صبحش رفتم دنبال کارم وکارام رو انجام دادم که باز تا غروب طول کشد . وقتی برگشتم حاجی و چادر هیچ کدوم نبودند. شکه شدم . سریع باهاش تماس گرفتم.
–الو حاجی سلام
-سلام
-حاجی کجایی؟. زنده ای؟
- آره عزیز دل
- بابا فک کردم لابد گشنت شده چادر رو خوردی بردنت بیمارستان
- نه بابا بیا به این آدرس........
من هم خلاصه با هزار دردسر رفتمبه آدرسی که داده بود.
بله حالا قضیه چی بود؟ بخونید تا بگم.
حاج آقای ما که دو سه شب خوابیدن توی چادر و کمی غذا!! بهشون نساخته بود . داشت پیش خودش به همون زبان گیلکی شیرین غرغر میکرد که: "" عجب گرفتاری ابیم . غریب شهر میین گیر دکتیم یه آشنا یمیدا نبونه ،این وچه هم خا بیشه خودش کار دمال ،کاش یه شهسواری ایجه دبه"" اگه بد نوشتم ببخشید چون خودم هم این زبان رو به خوبی بلد نیستم. حالا یعنی چی؟(( عجب گرفتاری شدیم . توی شهر غریب گیر کردیم یه آشنا هم پیدا نمیکنیم.این بچه هم که رفته دنبال کار خودش، کاش یه شهسواری اینجا بود)) و در همین لحظه کرامت حاجی گل میکنی و یکی از دوستان که توی کرمان کارمند اداره آب بود و بچه شهسوار بود به طور اتفاقی صداش رو میشنوه و میاد بهش میگه . "" سلام همشهری تی قربان بشوم بیه بیشیم امی ور"" خلاصه حاجی رو میبره خونشون و البته حاجی هم که آدم کم رویی بود!! و اصلا اهل چتر بازی نیود با اصرار خودش میره خونه ی هم ولایتی .
دو روز اونجا بودیم و کلی کرمان رو گشتیم. و بعد هم به صورت سفری یک روزه و با رانندگی مداوم و خستگی ناپذیر حاجی برگشتیم قزوین. که توی راه هم بمکاند چه کارا صورت داد. الته لازم به ذکر هستش که در راه حدود ۱۱ بار توقف کردیم. دو بار برای تغذیه من ، حاجی و ماشین زبون بسته و ۹ بار دیگه برای تغذیه جناب حاجی. نمیدونم چطوری هم میخورد هم میروند. خوب این هم واسه خودش کرامتیه !!![]()
![]()
خلاصه این هم ماجرای ما و حاجی و هم ولایتیمون توی کرمان بود.
امروز حاجی باهام تماس گرفته بود به همین دلیل این خاطره به ذهنم اومد و براتون نوشتم.
از همین جا از تموم شهسواری های عزیز معذرت میخوام که گویش زیبای اون منطقه رو به هون زیبایی که هست نتونستم نشون بدم.
خوب دوستان ممکنه باز هم نتونم تا مدتی آپ کنم . برام دعا کنید . و مثل همیشه که به من لطف دارید منو از یاد نبرید.
موفق و سربلند ، در پناه حق باشید.
سلام