چند کاش....!!!

و من دلم آنچنان از خودم گرفت که دیگر خودش را فراموش کرد...
کی گویند آدم ها کودکی شان کاری می کنند که تا آخر عمر گاهی غصه اش را می خورند!
من هم در کودکی فکرم ! کاری کرده ام که نتنها خودم! که عزیزانم نیر داغیش را حس می کنند...
مالیخولیای افکار! چهره ها و اصوات!

شاید اینکه رویت نشود خودت را به دوستداشتنی آدم هایی که داری نشان دهی، برای اندک آدمیانی قابل درک باشد... آنهم چون نمی خواهی روزی به اینکه عزیز تو بودند مواخذه شوند...

شاید معنای بدبختی این باشد... شاید هم دقیقا همین است...

باز هم می گویم! در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد، و من در عمق ناامیدی ام با امید نفس می کشم.
کاش کمی از خودخواهی هامان کم کنیم، شاید به صلاحمان باشد که ندانیم ...
خطبه حمام می شود گاهی و....
کاش می شد گفت بعضی نگفتنی ها را و می شد دید بعضی ندیدنی ها را...

** اینجا خیلی سرده...
*** باید به نبودن ها عادت کرد و نخواستن ها تن داد گاهی!
راستی! خانه یار کجاست؟
کاش میشد برهنه در برف دیماه فرو رفت! خاطره ایست زیبا!
نه! هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد... 
از انکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست ! که صد چندان بر زشتی آنها می افزاید...
به خوبیهایم نیاندیش! بدیهایم بدتر میشوند.... آری... این است...
چشمان کویری ، حتی با قنات شادی هم آباد نمی شوند... باید بارانی بیاید شاید چشمان خشک به خودشان بیاییند... 
هر چه می کشم از آن جمله ی تکراری زیباست... بگذریم.!

صبح که شود همه جا روشن است...

ساعت یک ربع مانده به 3 نیمه شب است!
تازه از جایی برگردانده شده ام! جایی که فقط مال مردهاست...
قدیم ها می گفتند! اما اینجا هم از دست غرب در امان نماند و مختلط شد!!! خدا خودش رحم کند...
چند روز خوبی نبود، حتی شاید بد هم بود.
شاید مهم نباشد کجا به دنیا آمده اید ولی این چند روز اهمیتش را من متوجه شدم. موز های جامائیکایی هم گاهی حواسشان هست!!
دنیای امروز انگار همه اش پول است! نه، رفتار ها مال قبل از وقتی است که پول به وجود بیایید! پایاپای!
تا محبت نکنی محبت نمی بینی! بدی که کردی حتی ناخواسته، خونی که ناخواسته از بینی کسی ریختی را با خون قلبت یا دلت پاسخ می دهند. یادش بخیر آن روزها که می گفتند " خون را که با خون نمی شویند!!" حالا ما که حتی خونی هم نریختیم بماند...
می دانم صبح که شود همه جا روشن است.
و من به امید ظهور زنده ام و نفس می کشم و نفس می زنم.

قلبم می فشارد

در این نیمه شب تاریک
قلبم به درد می آید
چه پیوند نامبارکی! بین 7 و 18!!!!
شاید بعد ها که این پست را می خوانم، لبخندی بزنم از سر رضایت! یا تلخندی از عمق عداوت....
شاید به قول خواهرم، قربان شوم خدا را! یک بام و دو هوا را....
و انگار درست گفته اند قدیمی ها : " مرگ خوب است، اما برای همسایه"...
پس کاش خشم فرو خورده ام، این روزها در انگشتانم ذخیره شود، تا فردا روزی که کوزه ها را دیدم، دم خور کاسه هایشان کنم و بر سر کاسه ساز و کوزه خر! بشکنم، که حقشان است چنین دردی...

ادامه دارد....