روز پدر

سلام

امروز٬ روز پدر،روز تولد مولا علی(ع) ...

اینجا ایرانی ها جشن دارن ،

ولی من دلم واسه کوچه ی چراغونی خودمون تنگ شده.

از اینجا به همه پدرها تبریک میگم. مخصوصا پدر  خودم. البته دیروز تلفن زدم خونه و تبریک گفتم

با خودم فکر کردم این پست هم که فقط تبریک هستش حداقل یه کتابی هم معرفی کنم که یه کاری هم کرده باشم.

یه کتاب از معلم شهید دکتر علی شریعتی. علی حقیقتی بر گونه اساطیر کتاب جالبیه. خیلی هم وقتتون رو نمیگیره بخونیدش.

بچه گربه!! معروف شدن!! از اون بالا چه چیزا که نمی آیه!!!!

 

امروز خیلی روز عجیبی بود! حالا کاری ندارم که چه اتفاقاتی افتاد!

الان ( همین چند دقیقه قبل) توی حیاط نشسته بودم و داشتم با یکی از دوستام چت می کردم! یه دفعه داشتم از اینکه چرا امشب مسنجر من بد کار میکنه شکایت میکردم که حس کردم یه چیزی داره میاد از آسمون بخوره توی سرم!!!! 

تا اومدم فرار کنم دیگه خورده بودم درست توی سرم و خورد توی گلها و افتاد  گوشه ی باغچه. و لپ تاپ من هم نمیدونم چطوری خاموش شده بود!! همینجوری که سرم دستم روی سرم بود و داشتم ماساژ می دادم نگاه کردم . یه بچه گربه!! بود. کوچولو و سفید خوشگل . با خودم به این فکر می کردم از آسمون چه چیزا که نمی افته؟؟!! یه دفعه به خودم اومدم و صدای همسایه رو شنیدم که انگاری داشت با یه بچه بد حرف می زد و دعواش می کرد.

بچه گربه بیچاره افتاده بود کنار باغچه و شاخه گل رز من رو هم شکسته بود !! منم همینو بهونه کردم تا حس کنجکاوی ( فضولی منظورم بوده ها!!) خودم رو ارضا کنم!

بچه گربه رو دستم گرفتم و رفتم کنار حصار. همسایه رو صدا زدم و اومد . گفتم ببین چیکار کردی آخه آدم که گربه رو نمی ندازه هوا! اولا حیوونکی گناه داره بعدشم این خورد توی سرم و تازه گلم رو هم شکست.

دیدم عصبانیه میگه این گربه رو نبین اینقدر آروم توی بغلته! اینو بچم پیدا کرده و دو هفته قبل آورده توی خونه ولی دیگه داره عصبیم میکنه همه مدارکم رو از بین برد!!

گفتم مگه چطوریه! گفت هیچی این گربه کاغذ می خوره! صلبون می خوره! تازه دمپایی هم گاز می زنه!!!!!!!!

باورم نمی شد!! گفتم مگه میشه!؟؟ گفت آره!!

بیا ببین!

با خودم گفتم این داره منودس میندازه! خلاصه این حس کنجکاوی ( همون فضولی!! ) اجازه نداد که نرم دنبالش.!!

آقای همسایه یه تیکه کاغذ انداخت جلو بچه گربه و گفت ببین الان می خوره! ما هم واستادیم ولی نخورد! منم خندیدم و گفتم: می خوای کارت رو توجیح کنی دروغ نگو اصلا می گفتی عصبانی بودی! خداحافظی کردم که بیام سر جام بشینم! اومدم و دوباره خواستم بیام توی نت! وای سر و صدای همسایه بلند شد!

بیا ٬ بیا٬ بیا.. منم رفتم کنار حصار دیدم  وای داره می خوره! گفت بزار الان صابونم میدم ! صابون هم گذاشت جلوش!! واقعا می خورد ولی دم پایی گاز زدنش رو ندیدم!

گفتم کسی که همچین گربه ای داره که نمیندازدش دور! میگیره یه کاری میکگنه که معروف شه! گفت: چطوری؟ گفتم: خب به یه شبکه تلویزیونی جایی معریفیش کن بزار خودت معروف شی!

کلی کیف کرد و گفت آره نظر خوبیه!

خواستم از گربه عکس بگیرم نزاشت!! خواستم فیلم بگیرم نزاشت!!

گفت میری میزاری توی اینترنت بعد دیگه من معروف نمی شم!

دهنم وا موند!! حالا خوبه خودم گفتم این کار رو بکن ها !!

ولی عجب بچه گربه ای بودا!

ایم یه پست داغ دغ

ای کاش ها ... !!!

در هیاهوی سکوت وجودم و در کنار خروش بی صدای قلبم

کاش کسی بود

که بفهمد مرا و بداند وجود وجود مرا !!

کاش اینها که می گویند می دانند! می دانستند که حتی نمی دانند که می دانند!

انگاه خیلی چیزها را می دانستند.

کاش می دانستند که بر هیچ جر می کنند و از هیچ سخن می گویند ،

کاش دنیا کمی عاقلتر از این بود که هست ،

کاش دنیا هم رویا را می فهمید  و ای کاش من هم کمی دنیایی تر با رویا بودم ،

کاش آنها که دوستشان می داریم ٬ یکدیگر را دوست بدارند ،

کاش کمی مانند باران بودیم ،

کاش یخ وجودمان تگرگی نبود که هم شاد کند و هم ناشاد ،

کاش کمی ٬ فقط کمی دیگران را هم می دیدم ،

و ای کاش پرنده وجودمان در آسمانی پر می گرفت که ارزش پریدن داشته باشد ،

و ای کاش مثل عقابی باشد و نه کلاغی !!

کاش هیچ ای کاشی نباشد !

...

یه دل نوشته کوتاه!

بسم الله الرحمن الرحيم

یه دل نوشته کوتاه!


آنگاه که نگاهت بر نگاه من بود ؛ آنگاه که دلت به سوي من بود
انگاه که درها را گشودي ؛ آنگاه که نمايان گرديد ناديدني ها
آنگاه به تو گفتم ؛ به تو گفتم بر من چه ها که نرفته است
آنگاه گفتم زندگي ام چگونه است ؛ آنگاه گفتم که افتادنم چگونه بود
حال چگونه بر خاستم ؛ انگاه که در چکاچک اشکهايم تو را يافتم
آنگاه که اشکهايم دنيا را در نظرم کوچک کرد و
تو را بزرگتر ديدم، همان اندازه که بودي ، تو به من نزديک بودي و دنيا دور از من
هم آنگاه خود را يافتم
حال نگاهت بر من است و دلت بسوي من و درها گشوده
آنگاه چشمانم را باز کردم؛ آنگاه که غرورشکسته ام بود  ؛ آنگاه که غرورم صدايش در آمد
چشمانم بعد از سه روز باز شد!! و نگاه اولم بر تو بود ؛ و چه خوش نگاهي بود !!
چشمانم باز ؛ بسته شد .
آخر نور خورشيد بود که بر ديدگانم مي تابيد ؛ و از ان پس با جسارت بر خورشيد خيره گشتم.
خورشيد من ؛ خورشيد من ، همه گفتند غروب کردي و رفتي ! و تا فردا که نيايد نمي بينمنت ، و فردا هم شايد نبينمت!
رفتي ! بله ! همه ، حتي آنانکه دوستت مي داشتند گفتند رفتي، فقط من نگفتم ، و تو خوب مي داني .
آنقدر آرام براي ديگران رفتي که هيچ کس نگفت چرا؟ حتي من !
در نزاعي سخت با دلم ، قاضي اينچنين حکم کرد؛ تو غروب نکردي خورشيد من! بصارت ديدگان ناديده ي من هم همين ها را مي گفت. مي گفت : خورشيد جاويدان من هيچگاه غروب نخواهد کرد.
خورشيد من ، تلائلو زيباي نور در ميناي وجودم که تويي هنوز هم پيداست، کاش ببيند !
ميناي من ، زندگي من ، در کنار ياد تو زنده ام ، نفس مي کشم و هيچگاه مادمي که با توام نخواهم مرد.
هنوز از ابراز عشق به تو واهمه اي ندارم که جمعي باشد يا نباشد! هنوز قناري دلم براي توست که زيبا ماندست.  و هنوز عکس توست که بر ديوار اتاق دلم خودنمايي ميکند و هنوز روح توست که روحم را راهبري مي کند . هنوز هم اگر دلم باراني است اشکهايم بخاطر توست که از ناودان پلک هايم جاري مي شود.و هنوز هم اگر در چشمانم نوري است، جاي مانده از روشناي همان نگاه اول توست.
زيباي من ، مي دانم که مي داني و مي بينم که مي بيني! تمام زندگي ام را از دريچه وسيع نگاه خداوند و مي داني که دلم براي توست که تنگي دارد.
نوشته هايم همه مينايي است و شکننده . وجودم چون نگاه خسته ايست که خواب آلوده به دنيا مي نگرد، گاهي تار و گاهي شفاف.
فقط مي خواستم همه بداند هنوز در قلبم را فقط تو باز کرده اي و هيچ کس نخواهد توانست بازش کند.
قلبم صندوقچه است يادگار از تو در وجودم.

اولین تدریس .. !

بنام خداوند بخشاينده مهربان

اول از همه واسه طولانی بودن این متن عذر خواهی می کنم
امشب مي خوام بعد از مدتها يه خاطره که اومد به ذهنم رو بگم!
خاطره اي مربوط به اولين جلسه تدريسم توي دانشگاه ! 
اولش مي گم که توي قانون وزارت علوم حداقل مدرک تحصيلي براي تدريس  در دانشگاه فوق ليسانس هست. من اون موقع دروس تئوري رو در مقطع فوق ليسانس تموم کرده بودم و فقط دفاع از پايان نامه ام مونده بود ولي به هر حال هنوز مدرک نداشتم ! به پيشنهاد يکي از آشنايان که مدير گروه دانشکده کامپيوتر يک دانشگاه ( موسسه آموزش عالي ! ) غير انتفاعي بود براي تدريس رفتم ! البته خودم تدريس رو دوست داشتم و قبل از اون هم فقط براي تفريح به تدريس درس هاي کنکور مشغول شده بودم و مي دونستم تدريس چيه؛ حالا اينکه کلا تدريس به قول بعضي ها توي خونمون ( خون!! ) و البته توي خونمون( خانه !!) بود ، بماند !!
بعد از اينکه برنامه کلاس هام رو گرفتم و مشخص شد چه درس هايي رو بايد برم سر کلاس ، خودم رو آماده کردم  که برم ! با خودم گفتم از پدر بپرسم جلسه اول کلاس چي بگم ؟؟ به هر حال ايشون 20 سال تجربه تدريس توي دبيرستان و دانشگاه داشتند و استفاده نکردن از تجربه ايشون تا حدي از دست دادن فرصت بود.
اون روز رو هيچ وقت يادم نميره ! درسش رياضي 1 بود !! درسي که خاطره ازش رياد دارم !! آخه خودم ترم اول دانشگاه اين درس رو نتونستم پاس کنم و شدم 7  و باعث شد معدلم پايين بياد و مشروط بشم !! ولي ديگه خوب بلد بودم اون درس رو.
رفتم سر کلاس ، محيطش خيلي برام خوشايند نبود ؛  زياد شلوغ و چون اکثر دانشجو ها ترم اول بودن هنوز هواي دبيرستان توي سرشون بود و من هم به قول يکي از دوستان صفر کيلومتر بودم ! ( خلاصه هر کسي بايد از يه جايي شروع کنه ! )
بنا به سفارش اونجوري که پدر گفتند  شروع کردم.  " بنام خدا ؛  فلاني هستم مدرس درس رياضي 1 فلان جا درس خوندم  و مدرکم اينه...و تا الان هم فلان پروژه رو انجام دادم و... "" از اين حرف ها . يکي از دانشجوها که البته ترم قبل درس رو پاس نکرده بود و البته بهتر بگم دو بار اين درس رو افتاده بود گفت : استاد شما قبلا کدوم دانشگاه ها درس دادين؟ آخه اولين ترم هستش که ميايد اينجا !! و اين همون سوالي بود که دوست نداشتم ازم بپرسند ! خيلي صريح و البته از روي بي تجربگي گفتم : هيج جا !! اولين بار هستش که دارم ميام براي تدريس توي دانشگاه !! خنده ي مليحي کردم و يکي ديگه از دوستاش که ايشون هم مثل خودش بود نگاه معناداري انداخت ! با خودم گفتم : محسن خدا بهت رحم کنه فکر کنم سوژه خنده شدي !!  بعد گفتم : من همه چيز رو بلد نيستم و اينجا يعني به طور کل دانشگاه محيط تعامل و تامل هست ( اينا رو پدرم يادم داده بودا!! ) بايد از هم خيلي چيزها رو باد بگيريم .
درس رو با مبحث اعداد مختلط شروع کردم  و روي تابلو نوشتم  " اعداد مختلط " بعد هم منبع درسي رو مشخص کردم  که کتاب ليتهلد بود ( بچه هاي فني  بايد بشناسند ) از همين جا شروع شد! اون اقا گفت: استاد چرا کتاب توماس رو معرفي نمي کنيد بهتره ها !! با خودم فکر کردم همين الان محکم برخورد کنم ! گفتم : من خودم تشخيص مي دم بهتر کدومه! توماس هم خوبه ولي اين بهتره! با تعجب نشست ! بعد گفتم : البته آقاي .... به دليل تجربه هست که کتاب توماس رو مشناسند ! آخه وقتي اسم ها رو مي خوندم  براي آشنايي ديدم شماره دانشجوييش با 84 شروع شده و بقيه با 85!! و اين يعني يک سال قبل ! الان هم فکر مي کنم برخوردم درست بوده ! دردسر رو شروع کردم بعد از حدود يک ساعت طبق عرف توي کلاس هاي دانشگاهي يه مدت کوتاه براي استراحت قرار دادم و گفتم اگه سوالي هست بفرماييد !! همون آقا دوباره پرسيد استاد کاربرد  اعداد مختلط چيه ؟؟ منم يه کم واسش توضيح دادم و بعد يه دفعه گفت : پس کلا اختلاط خوبه ها !! آدم ها هم مختلط بشن چه خوب ميشه!! باور کنيد جوابي نداشتم بدم !! جا خورده بودم ! خشک و مبهوت روي صندليم نشستم . يه دفعه با صداي خنده بچه ها به خودم اومد ! سريع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم بله!! به هر حال شما دز اين جور مباحث بايد استاد باشيد و اينجا هم که محيط يادگيري !! ولي به نظرم زياد به اين جور مسائل پرداختيد که اين درس رو پاس نکرديد !! با اينکه مي دونستم براي کسي که يک بار درسي رو افتاده تکرار و يادآوريش چقدر سخته ! ( خودم دردش رو کشيده بود ) ولي اينجا جوابي غير از اين نداشتم که بدم . کلاس دوباره شروع شد و ادامه درس . و بالاخره تموم شد. اين اولييش!!!
بعد از ظهر همون روز يه کلاس ديگه داشتم که مهندسي اينترنت بود اين کلاس رو ترم بالايي ها بودند و کار باهاشون هم راحتتره و هم سخت تر ! مثل کلاس قبلي شروع کردم و منبع درسي رو معرفي کردم و از مباني شبکه ها و اينترنت و اين چيزا گفتم که خيلي طول نکشيد و رفتم سراغ  مفاهيم پروتکل هاي TCP/IP  که يکي صداش بلند شد! استاد اين چيه؟؟؟ گفتم شما شبکه پاس نکردين؟ گفتند : پاس کرديم !! تعجب کردم گفتم اين رو نمي دونيد چيه؟ گفتند : نه!! من ساده هم شروع کردم به گفتن و توضيح دادن که احساس کردم دارن بهم مي خندند!! واي ! اين چه عادت بديه که دانشجو ها دارن !! ( اين هم سختي تدريس براي ترم بالايي ها !! ) به روي خودم نياوردم و نگفتم اولين بار هست که ميام تدريس! گفتم : از جلسه بعد شيوه تدريس عوض ميشه ! گفتند چطوري؟!! منم گفتم درس رو مي گم کجاست مي خونيد مياد هر دفعه به کمک يکيتون تدريس مي کنم و البته منبع هم که گفتم زبان اصلي هستش و فايلش رو بيايد اتاق اساتيد من به يکیتون مي دم به همه برسونه!!  اینم موضوع جلسه آينده ! خدانگهدار ! بدون اينکه به کسي توجه کنم اومدم بيرون از کلاس و صداي استاد استاد دانشجوها رو مي شنيدم که پشت سرم ميومدن! و منم به قول يکي از دوستان فرار رو بر قرار  ترجيح دادم ! يکي از دانشجو ها اومد توي اتاق اساتيد و بعد از کلي خواهش که استاد  روش رو عوض کنيد با مخالفت من مواجه شد و فايل رو که وي يک سي دي داشتم بهش دادم و رفت !
فرداش هم باز کلاس داشتم! اين کلاس که مستند سازي ( که فکر نمي دونم چرا بايد به بچه هاي مهندسي ارائه شه !! )  بود و خيلي هم درس سنگيني نبود رو باز همون ديروزي ها تقريبا داشتم ولي خب اين دفعه ديگه وضع فرق کرده بود و خيلي به آرومي  گذشت!!  البته تا نيمه کلاس!! وسط کلاس حس کردم ته کلاس چند نفر دارند يه کارايي مي کنند! و متوجه شدم به قول معروف بلوتوث بازيه!! آروم گوشيم رو در آوردم و بلوتوث رو روشن کردم !! يه دفعه يکيشون گفت اين محسن کيه؟ يکي ديگه آروم گفت سند تو آل کن !! ايشون هم لطف کردند و اين کار رو انجام دادند!! يه عکس نه چندان اخلاقي بود !! با خنده گفتم : آقاي.... ديگه عکس نداشتي؟؟ اين چيه؟؟!!!  يه دفعه کلاس رفت رو هوا !! بعد هم تا آخر کلاس که تقريبا 40 دقيقه مي شد از مزايا و معايب بلوتوث گفتم و بهشون گفتم سر کلاس من از اين به بعد 10 دقيقه آخر کلاس مال خودتون که بلوتوث بازي کنيد !! و لي در طول درس اگه ببينم بايد ترم بعد هم همين درس رو ور دارند که خوب جواب داد اين طرح!! و يه کم از عطش بلوتوث بچه ها کم شد ! آخرش هم همه توي اون درس پاس شدند !! ( به طور کلي کسي رو توي دوره تدريسم اذيت نکردم!! ) ولي اون آقا که رياضي 1 داشت با هزار جور بيچارگي بهش دادم 10  !! چون ديگه شده بود پير کلاس!! منتها با خبر شدم سومين ترم مشروطيش هست و اخراج شد!!
.....................................................................................................................................
اين فقط دو روز از روزهاي زندگي من بود که توي ذهنم تا ابد باقي مي مونه !! حالا به نظر شما به عنوان يک مدرس در اولين جلسه ي تدريس خوب عمل کردم؟؟
خودم که خيلي رضايت دارم از خودم !!
تا يادم نرفته !! امروز تولد يکي از دوستان فرهيخته و عزيز من بود ؛ مهندس حقيقت ! همينجا به ايشون تبريک مي گم و اميدوارم سالهاي سال با خوشي و سلامتي و البته با عرت زندگي کنند و وجود ارزنده ي ايشون براي ايران مفيد باشه مثل الان..


 

بای ذنب قتلت؟؟

شايد بشه اين پست رو يک روز نوشت دانست! اما روز نوشتي درد آور ! خيلي دوست ندارم بحث چالشي در وبلاگم داشته باشم و لي گاهي چالش هم لازم ميشه !

به کدامین گناه؟؟؟


سوم جولاي 1988 يک فاجعه روي داد !  اتفاقی که یک بار دیگر هم اتفاق افتاده بود و وبعضی ها آنرا بربریت تفسیر کردند اما خیلی طول نکشید که خودشان هم بربر شدند!! و روی بربر ها را سفید کردند! هدف قرار گرفتن یک هواپیمای مسافربری که ۲۹۰ نفر مسافر و خدمه داشت و همه کشته شدند.اين حادثه اگردر ذهن دنيا نمانده باشد حداقل در ذهن ما ايراني ها مانده و خواهد ماند !  کشته شدن 290 انسان بي گناه که هيچ توجيهي براي مرگشان وجود ندارد ، جز غرور، خودخواهي، حماقت ، بي رحمي ، قساوت ، و شايد در يک کلمه عدم وجود تمدن انساني !! آن هم از سوي کساني که ادعاي تمدن مي کنند ! تمدن و ادعاي ان فقط اين نيست که بگوييم جنگ بد است ! اين نيست که بگوييم دوستانه برخورد کنيم!  تمدن اين است که همه را انسان بدانيم . چرا بايد خود را برتر بدانيم؟ يادم مي آيد از يک سرباز امريکايي پرسيدم – آن موقع در ايالات محتده بودم – شما چرا اينجا اينقدر با ادبيد و خارج از ايلات متحده جور ديگري هستيد؟؟  گفت: اينجا همه آدمند!!!! حتي غير امريکايي ها ، چون اگر نبودند اينجا راهشان نمي داديم ! ولي خارج از اينجا نه ! اين يعني چه ؟؟ يعني من انسان نيستم. يعني توهين به بشريت ! در همين ايالات متحده افراد بزرگي هستند که به تمام معنا انسانيت را مي شود با آنها معني کرد ! انسانهايي که متمدن به معناي واقعي هستند! و اين تمدن در ميان خيلي از امريکايي ها وجود دارد.  و در ميان خيلي ديگر از مردم جهان.
با يکي از همين انسانهاي شريف بحثي را مطرح کردم . که تمدن يعني چه؟ جوابهايي داد که هيچ عقل سليمي نمي توانست بگويد اشتباه است . از او پرسيدم: جناب پروفسور به نطر شما ما ايراني ها تمدن داريم و متمدن هستيم؟ گفت : بله؛ ولي خيلي عقب هستيد ! گفتم: شما گفتيد يکي از جنبه هاي تمدن کمک به ديگران است تا متمدن شوند! نه مصرفي ، نه سربار و نه جيره خوار. گفت: بله دقيقا"  !! گفتم: پس چرا با خيلي از کشورها اين کار را کرديد ؟ هم مصرفي شدند ، هم سربار و هم جيره خوار شما ؟؟ سکوتي چند دقيقه اي کرد و گفت: اين کار را ما نکرديم گاوچرانهاي مسوول ما اين کار را کردند !! متمدنها اين کار را نکردند! نمي دانم چرا اين را گفتم. ولي ناگهان به زبانم آمد: يعني انسانهاي متمدن را گاوچران ها هدايت مي کنند؟؟ هيچ چيز نگفت و رفت!!
بعد با خودم به اين فکر کردم که آنجا را گاوچرانها – به بيان خود انسانها ي متمدن -  هدايت مي کنند و اين همه پيشرفت !! ولي اينجا را که انسانهايي که حداقل خيلي ها مي گويند باسوادند و به قول خيلي ها با کلاس!! (البته بعضي ها را هيچ جوري نمي شود گفت با کلاس!! چون با کلاسي که در ذهن ها وجود دارد همخواني ندارد ! )  هدايت مي کنند چرا پيشرفتهايشش هميشه با مشکل مواجه است؟
آيا تقصير  همان گاو چرانهاست؟ يا تقصير اين ها . يعني اينها به اندازه گاوچرانها هم نمي فهمند؟؟ 
اشنتباه ، اشتباه است . حالا هر کسي انجامش داده باشد ! چه من ، چه او و چه ما ! دنياي  ما دنياي ادعاي تمدن است . يادم مي آيد در يکي از کلاس هاي دبيرستان معلمي فرهيخته ! داشتيم که هميشه مي گفت: وقتي ما حمام داشتيم اروپايي ها روي درخت زندگي مي کردند، وقتي ما معماري داشتيم اروپايي ها تازه کلبه مي ساختند و ... آن موقع ها هم کمي سرم براي اين حرفها درد مي کرد. گفتم : آقاي دبير ! الان ما چه داريم و آنها چه دارند؟
پاسخي شنيدم که گوشم را کر کرد !  سکوت و سکوت و سکوت ... و نهايتا خروج !!!
در کلاسي که خودم مدرس آن بودم يکي از دانشجوها همين حرفها را زد! متعجب شدم و همان حرف بالا را گفتم و او هم سکوت کرد! و گفتم : کاش به هر تمدني از نگاه آن تمدن نگاه کنيم تا عظمتش ديده شود. کاش مطلق نگر نباشيم ، کاش نسبيت از ذهنمان بيرون نرود و اي کاش از نوک انگشتمان فرا تر را هم ببينيم.
امروز، روزي است  که حرمت انساني مثل خيلي وقتهاي ديگر زير پا گذاشته شد . روزي است که اصالت وجودي انسان ناديده گرفته شد. خيلي وقتها هم ناديده گرفته مي شود ! اما تا کي اين روال ادامه خواهد داشت؟ يک انسان بالذات از فرشته هم بالاتر است اما گاهي از حيوانها هم پست تر مي شود. خيلي ها چنين اتفاقاتي را با يک قياس مع الفارغ به تصادف رانندگي تشبيه مي کنند که روزانه خيلي از انسانها در جاده ها مي ميرند! بله؛ مرگ يک انسان به هر گونه اي دردناک است. ولي در تصادفات رانندگي  مي شود مقصر را پيدا کرد که در اينجا نمي شود و بيان چنين تشبيهي سفسطه اي بيش نيست.
قلب يک انسان با اين حادثه همان اندازه به درد مي آيد که در  حادثه ي برجهاي تجارت جهاني اتفاق افتاد به درد آمد و حوادثي مشابه مانند حادثه انفجار کانون يهوديان در بوينس آيرس و حوادثي که بر سر مسلمانان چچن و کزوو و همين روزها در غزه مي آيد. انسانها با هر دين و مسلک و عقيده اي که باشند اگر و تنها اگر آزاده باشند براي آزادگي خواهند جنگيد و و اين جنگ، جنگيست مقدس با تمام ناپاکي ها . جنگي که بعضي آنرا نبرد آخرالزمان مي نامند !!!
اينجا نمي شود بحث کامل به راه انداخت چون هم از حوصله ي مخاطب خارج است وهم اين وبلاگ موضوعيتي با اين مضمون ندارد و اين خود ايجاد اشکال و ابهام مي کند. پس پيشاپيش عذر خواهي مي کنم.
به اميد روزي که حتي جنگ با ناپاکي ها هم تمام شده باشد و ناپاکي در جهان نباشد.
(( اعتقاد شخصي من :: به اميد ظهور منجي که من به عنوان يک مسلمان شيعه او را مهدي (عج) مي نامم  و شما هر چه مي خواهيد! مهم اينست که دعا کنيم زودتر بيايد ))
پايدار باشيد.

یک بررسی اجمالی

یک تصویر           نمی داند گناه چیست!!

فاطمه، فاطمه است

سلام

این یه کامنت از پست قبلیه!!

 """"" نویسنده: شیداجمعه 7 تیر1387 ساعت: 11:58                                                                  بر فرض که به فاطمه زهرا فکر کردیم. مگه چکار کرده؟ چرا ما اینقدر کوته بین هستیم. مگه اون زن 18 ساله ای نبوده که بیشتر عمرش رو افسرده و در حال زاییدن بوده. من هیچ چیز باارزشی ازش نشنیدم فقط ماجرای همون گردنبند که اونم مطمئن باش یه قصه چرته. اگه موضوع خاصی هست جواب بده. من واقعا برای مردممون متاسفم."""

 بعد از جریانی که توی پست تولد من اتفاق افتاد قصد داشتم دیگه به این چیزا جواب ندم! ولی الان نه به عنوان جواب بلکه فقط به عنوان اینکه از اعتقاد خیلی ها و البته خودم دفاع کنم می نویسم. و می گم اگه ما از چیزی اطلاع نداریم دلیل به این نیست که اصلا حقیقی و صحیح نباشه! این نوشته کوتاه از دکتر علی شریعتی و کتابی با همین اسمه. اگه نخوندین توصیه می کنم بخونید.

 از شیدای عزیز هم تشکر می کنم بخاطر اینکه لطف کرد و عقیده ی خودش رو صریح گفت.

 فاطمه فاطمه است...

 نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند. اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”. و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم: خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است . . .

 

موفق باشید دوستان من

روز مادر

 سلام   .

اول از همه برای بارچندم از همه دوستانم عذر خواهی می کنم٬ بخاطر دیر سر زدن و البته دیر آپ کردن!این دفعه هم اومدم که فقط روز مادر و البته روز   زن  رو به مادر خودم و همه مادرا و البته همه ی خانوما تبریک بگم.

نمی دونید چقدر دلم واسه مادرم تنگ شده! همین دیروز باهاشون حرف زدم٬ ولی انگار الان چند سال...

و اما "مادر"...

به این واژه خیلی فکر کردم و خیلی هم فکر می کنم! هیچ جوری نمیشه معنیش کرد! بگم یعنی "خوبی"!! می بینم خیلی بیشتر از اینهاست. بگم "محبت"! باز خیلی بیشتر از این معنی داره ...

فکر کنم باید بگم مادر یعنی  "عشق"! یه عشق پاک٬ یه عشق خدایی... . "مادر" یعنی "مادر"! و با هیچ چیز جز خودش معنا پیدا نمیکنه ! اصلا من خودم رو در اون حدی نمی دونم که بخوام مادر رو معنی کنم.

راستی چه خوبه یه کمی به این هم فکر کنیم که چرا یه روزی به اسم روز مادر هم هست!؟ روز تولد حضرت زهرا(س) ...   کاش واقعا به ایشون هم فکر کنیم. نه به عنوان یک زن ! بلکه به عنوان یک انسان .

نوشتن از مادر و از زن خیلی سخته !
هر زنی یک مادر بالقوه است و این یعنی عشق در وجودش هست .

آبروی اهل دل از خاک پای مادر است                هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است

آن بهشتی را که قرآن می کند توصیف آن           صاحب قرآن بگفتا زیر پای مادر است