بسم الله الرحمن الرحیم
چشمان بسته ای
می نگرد بر من لیک نگاه بسته اش سنگین می نماید!
جایش درد می کند تازیانه ی آن نگاه مجازی و چه دردناک و بی رحم بر دلم زد
گفت چهر ه ات سیاه شده است ! دستانت لاغر چشمانت به گودی نهاده
لیک دندانهای سفیدم و چشمان براقم را ندید!!
لیوان به دستم ! در نظرش خالی بود تا نیمه پر بود اما
ذهن من به خود می تاخت که آیا این همان است؟؟
آینه نگاهم کرد!! بلند فریاد زد این تویی! بله! من بودم!!
چهره ام سیاه دستانم لاغر و چشمان به گودی نهاده بود!!
یه پاسپورتم می نگرم!! نه !! با تمام اینها هنوز همانم !! هنوز همان!!
کاش می فهمید او نیز هنوز همان است برای من!!
نمی دانم چرا با بصیرت به بصارت نگاه نکرد!! لیک دور از ذهنم بود!
کاش کلیدش را می داشتم! آن در بسته را
خوانده شد ! گفته شد و شنیده گشت!!
نگران بودم که چگونه گفته شد !! و نیز نگران بودم که چه می شود!
نگاهم نگران بود! و نگاهش با آن چشمان بسته! هر چند مجازی
اما سرد بود و سنگین و دردناک!!
و دلم مواخذه ام می کرد! که چرا آنی که برای همه هستی برای او نیستی؟؟
و خود ساکت شد! چون او خود گفته بود!
او و آنان همچون سایرین نیستند برای من و برای او!!
چشمانم را می بندم فکرم عمیق می شود
اما آنقدر که به داغی مرکز می رسد و سرم منفجر می شود!!
دیگری سری ندارم میان آن همه سر!! کاش از اول هم سری برایم نبود!
نا گاه اینه فریاد می زد: به من نگاه کن !! وقتی با تو می گویم حرفم را!۱
با ترس بر او نظر می کنم
گفت : تو همانی همان که بودی همان باش که هستی
رخ زردت چشمانت دستانت و چهره ات!! همه همان است!!
نگاهت را عوض کن!!
کاش می فهمید او نیز هنوز همان است برای من!!