بصیرت...

وشاید دنیا لیاقت ندارد ببینمش!
دنیا هنوز همان قدر سیاه است و تار...
و خداست جبّارِ منتقم...
و به خدا می گذارم گذارشان را!
و از خدا می خواهم گوشه ای بصیرت به من عطا نماید و کمی سِلم جان
تا آن کنم که او می خواهد...
.....................................................................................................
*خوبم

و باز نمیه خرداد

سلام
باز سوم  jun شد و روز گذر خوبی ها به عالم ابد.
روز سفر اویی که انتظار فرج از نیمه ی خرداد داشت، 
روز رکود قلبها در اوج تپشها...
روز روز نشست اشکها در چشم ها...
و روز گذر پیشوای انقلابی...
او که بود؟ کسی که نسبش به بهترین خاندان عالم می رسید؟
کسی که پدرش عالم بود؟
کسی که استقلال مملکت را عین دین خود می دانست؟
کسی که جسورانه در مقابل نافیان استقلال و دین ملت ایستاد؟
کسی که به رهبر یکی از بزرگترین ابرقدرتهای دنیا نامه نوشت و زوال مشی او را یادآوری کرد؟
چه کسی بود؟ کسی که هزاران و شاید میلیون ها فدایی داشت؟
به راستی او که بود؟ کسی که با عروجش ملتی را داغدار کرد؟
بارها با خودم می گویم او که بود؟
و تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که او را نشناختم! و فقط دانستم او کسی بود که وقتی رفت! رفت نزد خدای خود، عروج کرد به عالمی که شاید بیش از پیش منتظرش بود...
در نامه اش برای ملتش نوشت:
" با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص،وبه سوی جایگاه ابدی سفر می‌كنم..."

و او با دلی آرام رفت و دلهای بسیاری را نا آرام کرد.
چقدر صدای خواننده ی آن نامه را وقتی این جمله را می گفت دوست داشتم و ...
خداوندا؛ افکار راستین او را به ما بشناسان، که او عالم بود و انسان، 
و با تمام خاصیتهای انسانی اش رهبری بود که ممتاز بود...
و فقط می دانم او دعایش مستجاب شد که می گفت : خداوندا مرا با شهدای 15 خرداد محشور بدار...
او تکرار ناشدنی است این را همه می دانیم، اما جایگاه او را همچنان منزه بدار و والا و آن را دست صالحان بسپار که تو قطعا" چنین خواهی کرد...
و هنوز زود است کنار عکسش روبان مشکی بزنیم... تفکرش هنوز زنده است و رهروانش هستند هنوز
عروج ملکوتی بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی رو به همه ی ایرانیان عزیز با هر دین و مسلکی تسلیت میگم.


موفقیت... یه درخواست


پیروزی به دور اندیشی است، و دور اندیشی به میدان رای اندیشه، و اندیشه به نگه داری رازهاست!

امام علی (ع)

همیشه خواستم که موفق باشم، و این هم کلام مولا، پس اگه خیلی حرف ها رو نمی شه زد دلیلش اینه!
فردا یه جراحی کوچیک دارم! آدمی زاده دیگه! دیدی هوش نیومدم! اگه برنگشتم حلال کنید.


به امید دیدار! کمتر از نیم ساعت دیگه میرم

دنیا باید جلو من کم بیاره! من دیگه هیچ وقت مشروط نمیشم!!

سلام
صبح رفتم سیدنی. باید با یه چشم پزشک ملاقات می کردم، در مورد مشکلی که چشم راستم هنوز باهاش درگیره! هنوز اثرات اون تصادف توی وجودم هست، تصور اینکه الان زنده ام کمی حتی برای خودم هم مشکله!
همه مدل درگیری رو با خودم داشتم ، سر اینکه چرا داره اینجوری میشه زندگیم! 
اون مدتی که وبلاگم رو به روز نمی کردم حتی طرفش هم نمی اومدم! تا اینکه همین وبلاگ یادم انداخت که به خودم قول دادم هیچ وقت مشروط نشم!
مشروط شدن توی زندگی آدما خیلی اوقات پیش میاد، وقتی که آدم جلوی یه چیزایی یا جلوی عزیزاش کم میاره!
اون موقع کم آوردن همون مشروط شدنه! 
یادم میاد توی ایتالیا بعد از اینکه تونستم به خودم بیام بعد از حدود یه ماه، اولین چیزی که خواستم لپ تاپم بود!!
چون هیچ چیز دیگه ای رو که واسم ارزش داشته باشه دم دستم نمی شد که باشه! 
مهران رو خبر کردم که بیاد دنبالم، ولی نمی شد! حس می کردم سر ندارم! و فقط دو تا چشم روی هوا!

مدارک پزشکیم رو برای دانشگاه فرستادم و یه جوری خبرشون کردم که نمی تونم فعلا بیام، تصمیم بر این شد که نوبت دفاع از تزم رو ویدیو کنفرانس برگزار کنم.
روزش که رسید و من با سر و صورت باند پیچی شده رفتم واسه کنفرانس پروفسور الدینجر بعد از ابراز تاسف از اتفاقی که واسم افتاد گفت حالا خودتی؟؟ و من به شوخی گفتم نیاز به آی پیرینت هست؟ و همه خندیدن و من با موفقیت از تزم دفاع کردم! و نمره آ رو هم گرفتم.
ولی الان بعد از اینکه چهار روز از باز کردن بانداژ صورتم و دست راستم می گذره و این چهره رو که 15 بار روش جراحی شده می بینم ! به این نتیجه می رسم زندگی هر جوری باشه می گذره! و یکی از چیزهایی که منو امیدوار نگه داشته همین وبلاگ هست، که ایده ی ایجاد اون مال همسرم بوده و اینکه همیشه می گفت " باش تا دنیا جلوت کم بیاره" و الان دنیا باید جلوی من کم بیاره!
هر چند این چهره ی من هیچ تناسبی با اونی که بودم نداره! اما منِ وجودی من هیچ تغییری نکرده!
من همونم که بودم! من همونی هستم که هستم !
از بچگیم چهرم واسم خیلی مهم بود! و البته هنوز هم هست، ولی الان که خودم رو می بینم کمی خندم می گیره! چون دنیا بازم جلوم کم آورده! 
همه مدل دردسر رو واسه خودم خریدم، اما باز امروز صبح به این نتیجه رسیدم که دنیا باید جلوم کم بیاره.
با مادرم که خداحافظی می کردم بهم گفت: بهونه هات تموم شد ؟ گفتم: برای من همیشه بهانه ای هست!! و صدای قهقهه ی بلند پدربزرگ و اینکه گفت: نوه ی خلف خودمه! برای من بهترین آهنگ و گفتار شد. 
بعد از مدتها خنده ی پدربزرگ رو دیدم. دستای مادرم رو بوسیدم و اومدم برای کمی تنهایی و کمی و فقط کمی تنهایی!
دیروز عکسم رو واسه خواهرم فرستادم و می دونم از دیدن این چهره تعجب کرد! اما این دنیا باز داره جلوم کم میاره! من دیگه هیچ وقت مشروط نمی شم!!!! هیچ وقت.

عید و عید و باز هم عید

اینجا ما هم عید داریم!
عید و عید و عید!!
اینجا ما هم ر ا داریم! شما را نداریم!
اینجا ایرانی داریم! ایران نداریم!
اینجا خیلی ها را داریم و خیلی ها را نداریم!

سومین عید بدون تو!
چه سخت می گذرد این لحظه های تنهایی
و سکوت مطلق نگاه های من
و من چقدر تنهایم بدون تو و تنهایی ام چقدر تنهاست!
مینای عزیزم همچنان در دلم هستی و در ذهنم و در تک تک لحظاتم

عید شما مبارک! از همین الان
امیدوارم سالی پر از خوبی و خوشی و کامیابی داشته باشید.
بهترین آرزوهای را برای شما دارم
باد نوروز وزيدست به كوه و صحرا

جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست

نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما

صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند

جام مي گير ز مطرب كه رو سوي صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا

عيد نوروز مبارك به غني و درويش

يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا

گر مرا ره به در پير خرابات دهي

به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا

سالها در صف ارباب عمائيم بودم

تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا
    امام خمینی(ره)

شاید عذر خواهی! شاید دلخوری!

دلگیرم!
از اینکه کسی  رو برای خودم بخوام، از خودم بدم میاد!
این یه انتظار متقابله! دوست هم ندارم کسی منو فقط واسه خاطر خودش بخواد!! 
(سوء تعبیر نشه!! چون اصل روابط انسانی مبتنی بر خواسته های شخصه! این منظورم نیست)
من مدتی یا بهتره بگم مدتها با آدمایی بودم که منو به خاطر خودم می خواستند و مدتها هم با آدمهایی بودم که منو واسه خاطر خودشون می خواستن!
الان کمی حس آزادیم بیشتره، چون تعداد آدمای گروه اول بیشترن!
ولی، اینکه تا باشی و بخوای باشی بخوانت و اگه ناخواسته نباشی تبدیل بشی به یه آدم عوضی!!!! خیلی جالبه!

  من همینجا از کلیه ی کسانی که به واسطه ی اعمال یا اقوال من آزاری بهشون رسیده عذر خواهی می کنم و یا به عبارتی حلالیت می خوام. البته می دونم به یه نفر خاص سهوا" ظلم کردم! و از خودش هم عذر خواهی کردم. ولی این دلیل نمیشه انسانهای ناقصی مثل من! به خودشون اجازه بدن هر چیزی می خوان بهم بگن!  

* یادمه یه دوره ی حفاظت اطلاعات داشتیم حدود 6سال قبل! اونجا یه اتفاقی افتاد و من اذیت شدم، کسی که باعث شده بود اومد گفت " حلال کن منو" من نمی دونم چرا!!؟؟ ولی گفتن نه! ازت نمی گذرم! (آدم کینه ای نیستم!) روزا گذشت تا بیست و چند روز بعد! دوره تموم شد و همه داشتن می رفتن سر کار خودشون، اومد گفت: من یه کاری کردم حالا تو به من رحم کن! من باز نمی دونم چرا گفتم نه! 
گفت: خدا فقط به رحم کنندگان رحم میکنه! اگه می خوای به من رحم نکن، ولی تو هم بی نقص نیستی!
این حرفش همه ی اجزای بدنم رو لرزوند! 

** تربیت خانوادگی من جوریه که اهل تظاهر نیستم! به دنبال کسب تایید از کسی هم نیستم
هنوز بعضیا برای من ارزشمندترین ها هستند، کاش خودشون بدونند!

یه حرفایی از بالا!!

سلام
گفتن سلام  ، اینجا کمی  راحتر از روزای قبل شده واسم...
اومدم یه جاییکه خیلی بلنده! 
این کشور با این همه جاذبه ای که داره، واسه من خیلی هم تکراری و بی معنیه! 
اویل از اینکه خانوادم رو بعد مدتی دیدم خوشحال بودم و البته هنوز هم هستم؛ ولی ، اونقدر خوشحال نشدم که بگم واقعا خوشحالم. امروز وقتی با پدرم حرف می زدم یه جمله ی جالب از پدرم شنیدم! " خودت رو توی ایران جاگذاشتی پسر!!" درست میگفتن ایشون. من خودم رو توی ایران جا گذاشتم!
دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده، و اصلا فکر می کنم اندازه ی دلم کوچیک هم شده! چون 80% رو توی ایران گذاشتم و فقط 20 % رو همرام آوردم! البته دیگه ناچارا" اومده!!
نمی تونم از فکر ایران در بیام. امیدوارم زودتر بتونم برگردم...
دلم واسه بچه های دانشکده تنگ شد ، جالبش این بود که همیشه این برچسب خرخونی رو می زدن روی پیشونیم!! دیگه جاش زخم شده بود...!!
شاید برم جایی تدریس! دانشگاه وولوگانگ بدش نمیاد! باید تحقیق کنم. البته توی فکر اون تصمیم  قبلیم هستم هنوز! ادامه تحصیل توی رشته ی علوم سیاسی و اجتماعی!! ((الان فک کنم بعضیا بگن این باز خل شد!!))
خلاصه!! همین دیگه! همین!

یه شعر در اینجا

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.


حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند:
سحر میداند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
                                        سهراب سپهری


این شعر رو دیروز توی دفتر شعر های مریم خوندم.
و یاد یکی افتادم که می گفت :" زندگی سکه ی رنگ و رفته ایست که هر چه کهنه تر می شود ارزشش بیشتر می شود" !!
ساعت تقریبا" 6 عصر شده! 
اینجا دلگیری آدم ها به نظرم بیشتره!
آلبوم عکس خانوادگی اینجا دارم! اما 3-4 تا عکس توش کمه!!!
می دونید عکس کیاس؟؟؟

... کمی بغض!!!!!

واعوذباالله من الشیطان الرجیم
بیکاری دردیه که تا حالا اینقدر گرفتارش نشده بودم
دیشب با پدرم تماس گرفتم
قرار شد یه مبلغی برام بفرسته واسه هزینه بلیط . امروز رفتم و بیلیط رو اوکی کردم برای ملبورن برای دوشنبه 15ام . تا ببینم چی میشه. 
نشد برگردم !
حس بی حسی می کنم.
از خودم عصبانی ام. از اینکه نیستم. دو سه روز پیش خواستم در مورد ایران بی خیال باشم ولی دیدم نمی تونم.
من همه ی زندگیم ایرانه. همه عزیزانم . و ایران پاکترین خاک دنیاست. ایران تنها جاییکه که الگو های من درش هستند و بودند. 
به امید اینکه روزی این سیاست های نچندان دوستانه و شاید خصمانه نسبت به من و امثال من تموم شه. البته شاید اونها چیزی می دونند که من نمی دونم!
و به قول خودم! همین دیگه!!
به امید روزی که آقا ظهور کنند و جهان پاک و طاهر شه.

ادامه نوشته

یاد یه چیزایی!!

سلام
امروز یه کوچولویی رو دیدم یاد مهرسای خودمون افتادم!! خیلی وقته ندیدمش! دلم واسش تنگ شده، الان که دیگه یه داداش کوچولو هم داره!!البته اونو اصلا" ندیدم!!
داشتم نگاش می کردم که دیدم مادرش پارسی صداش کرد!! داشتم از ذوق می مردم، یه خانواده ی ایرانی، البته اینجا ایرانی زیاده، منتها این کوچولو یه چیز دیگه بود.
رفتم کنارشون و احوالپرسی کردم؛ اونا هم خوشحال شدن.
اسم کوچولو "پریسا" بود. اسمش رو که گفت باز یاد مهرسا افتادم...

راستی به نظر شما دنیا چه جوریه؟؟؟؟
تخت؟؟ گرد؟؟؟ بزرگ؟کوچیک؟ چی؟؟؟؟....
............................
اینجا حتی دلم واسه رانندگی هم تنگ شده!!!
....
اونی که خودش می دونه ادامه رو بخونه!!!

ادامه نوشته

یه بار دیگه از خودم!

بسم الله الرحمن الرحیم
من که از آتش دل چون خم می در جوشم     مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم



اینجا سردتر از آن است که مرا در خود جای دهد!
اینجا سوزانده تر از آن است که زنده در آن زندگی کند..

سر خود را مزن اینگونه به سنگ 
دل دیوانه‌‌ی تنها ! دل تنگ ! 
منشین در پس این بهت گران 
مدران جامه‌ی جان را مدران ! 
مکن ای خسته ، درین بغض درنگ 
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ ! 

پیش این سنگدلان ، قدر دل و سنگ یکی‌ست 
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی‌ست 
دیدی ، آن را که تو خواندی به جهان یارترین 
سینه را ساختی از عشقش ، سرشارترین 
آن که می‌گفت منم بهر تو غمخوارترین 
چه دلازارترین شد ! چه دلازارترین ؟ 

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند 
نه همین در غمت اینگونه نشاند 
با تو چون دشمن دارد سر جنگ ! 
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ ! 

ناله از درد مکن 
آتشی را که در آن زیسته‌ای ، سرد مکن 
با غمش باز بمان 
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان 
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ 
دل دیوانه تنها ، دل تنگ ! 

*دوستت دارم ای وطن.
به عقیده ی شما سرباز بودن خوبه؟؟؟؟
** حرفی برای گفتن نمانده!!
چندسال که می گذرد انگیزش تورا به مسلخ می برند! آنگاه است که تو خود را سلاخی شده یم بینی! چون انگیزشت همان تویی!!
نگاه به آسمان چند سال قبلت می کنی و می بینی پر از ستاره است، و رست را که می چرخانی می شود امسال! و چشمانت را که بر هم می زنی می شود آسمانت بی ستاره تر از ... و شاید چشمی برایت نمانده،
*** جایی برای اعتراض نیست! از ماست که بر ماست.
شاید سیاستمداران نگاه های بازی خورده ی ما را زودتر دیده بودند و ما را بازی دادنند! به فکر خودشان!
من و امثال من، محسن، احمد ، رضا و... هدف داشتیم و داریم. یادم نمی رود آن روزهاییکه در تاریکی نشسته بودیم و کارهایی می کردیم! بالاسرمان سه چیز بود! 
پرچم ایران عزیز،  شمایل خمینی(ره) بزرگ و پرچمی که سبز بر آن نوشته بودند " القدس لنا" !!
و من هنوز همانم
****شاید راه از ابتدا درست نبود! اگر اجازه ی ورود به من ندن می رم پیش خانوادم و دوباره تحصیلاتم رو شروع می کنم منتها در رشته ی علوم سیاسی و فلسفه!!!

برمی گردم... محسن!! روحش شاد

سلام

دیگه دارم کلافه می شم!
اینجا شده مثل زندون
می خوام برگردم، نمیذارن! 
تصمیم خودم رو گرفتم! بر میگردم حتی اگه توی فرودگاه دیپورت شم! خلاصه منم توی ایران آدمایی رو دارم که به دادم برسن!
شده 10 بار توی ایران نفس بکشم! توی آسمونش برم و...


*شاید خیلی هاتون احساس منو درک نکنید! حتی اوناییکه الان ایران نیستن!! چون من می دونم اینا چرا نمی خوان من برگردم!
** سالروز درگذشت مرحوم مهندس محسن لطفیان ، دوست و برادر عزیزم شده!
یه کم در مورد این مرد توضیح می دم
مهندس محسن لطفیان پسر مرحوم شهید مهندس رضا لطفیان ، که در جبهه ی کردستان شهید شدند ؛ در اراک متولد شدند ، ایشون مدرک کارشناسی رو در دانشگاه پلی تکنیک تهران در رشته ی مهندسی برق اخذ کردن و مدرک کارشناسی ارشد رو در دانشگاه تورنتو گرفتند. ایشون دانشجوی دکترای تخصصی در دپارتمان برق و کامپیوتر همون دانشگاه بودند که متاسفانه سال گذشته در یک سانحه رانندگی به رحمت ایزدی پیوستند. 
درگذشت ایشون برای من یکی از سخت ترین اتفاقات در زندگیم بوده و هست.
روحش شاد

 توی اوناییکه الان ایران هستند دلم واسه خواهرم از همه بیشتر تنگ شده
مرضیه که شاید تنها کسی باشه که حتی اگه ازم ناراحت هم یمشه باز به روی خودش نمیاره
سمیه که همیشه می دونم یکی از عزیزتریناش منم
حتی فاطمه! که شاید چون خیلی سراغ ازش نگرفتم ازم ناراحت باشه
ولی دنیا انگار نمی خواد بهم رحم کنه!

خنده ی تلخ

ناراحتی روحی گرفتم از این تاخیرات!
این چه مسخره بازییه که اینا در آوردن!
آدم بخواد برگرده وطن خودش واسش این پا و اون پا کنند؟؟؟
اصلا یکی به من بگه توی این مملکت من چه خبره؟
یکی میگه اغتشاش! یکی میگه اعتراض! یکی میگه توطئه! بابا تقصیر من چیه؟
من که حداقل یه کوچولو به این مملکت خدمت کردم! حالا هر چقدر کم
دو سال نبودم! ولی انگار خبرها همه غلطه!
ایران چه خبره!!؟؟
لطفا به من بگید!
یکی که با چشاش دیده! نه اینکه شنیده یا ازمنابع اطلاع داره!

* دوستان بنده در سفارت! چوب لای چرخ های من می کنند!
لابد فکر می کنند منم آشوبگرم! 
کی می دونه آشوبگر کیه؟؟
یکی که اصلا نمی دونه انقلاب چیه اومده اینجا پست گرفته ! میگه اگه هم الان ما بزاریم برید! دیپورت میشید توی فرودگاه امام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می تونید تصور کنید؟؟؟ من از کشور خودم دیپورت میشم به یه کشور دیگه!!! 
چه خنده ی تلخی!!!!!!!!!!
بابا جان ! من هیچ منع قانونی برای بازگشت به وطن ندارم!
طرف فقط یه مشت حرف دیکته شده ی مسخره جواب من رو می ده!
اون لحظه ای که حس کردم منطق نداره دوست داشتم با مشت بزن توی صورتش! مخصوصا اون موقعی که بهم گفت : آقای.... شما که آدم منطقیی هستید!
خد................ااا حیف که اصلا مشت زدن رو دوست ندارم!
این کارا در حق من بی انصافیه
منتی نیست ، ولی من تا پای جونم هم واسه این نظام رفتم!
خب حالا این برچسب ها که " اگه شما برگردید به صلاح خودتون و نظام نیست" چیه؟؟؟؟
مگه من چیکارم؟؟؟؟
سیاسیم؟؟؟؟ مزدورم؟ اغتشاشگرم؟؟؟ بی فرهنگم؟؟؟ معاندم؟؟؟  بابا حداقل بگید من چیکاره ام؟؟
تا اینو می پرسم مثل چاپلوسها می گن " شما افتخار مملکت و مایی!!" بابا اگه اینطوریه چرا به صلاح نیست من برگردم! ؟؟؟؟
خدایا خودت کمک کن برگردم
به همون خدا اگه وقل نداده بودم برگردم از همینجا مستقیم می رفتم سیدنی و چند سال دیگه بر میگشتم 

یه سری حرفا!!

سلام به همه
دارم کارمو می کنم واسه محرم یا دیگه حداقل واسه تاسوعا و عاشورا ایران باشم.
دلم واسه هیئت تنگ شده
واسه اون شور و حال... اگه بدونید....
حتی واسه اون چایی ها!!

نمی دونم چرا توی ایران یا کلا اوناییکه زیاد ایران هستند تا فکر می کنند تو می تونی یه کاری واسشون بکنی  و کار تو هم پیش اونا ست سریع ازت می خوان اون کارو واسشون انجام بدی تا کارت رو انجام بدن!
نمی دونم چیکار کنم! البته این دفعه دیگه یه سازمانه! کار خیره دیگه!!! 


 دو تا ساعت مچی خریدم واسه دو نفر!!!!!

اوناییکه اینجا رو می ببینند کسی قزوینی نیست؟؟؟

خدااااااااااااا// خاطره!!

وایی!!
دیوونه شدم!
همین الان رفتم توی این خیابون لفسید داشتم قدم میزدم! (الان میگید چقد هوله!!! آخه نمی دونید اینکه یه قدم هم به ایران نزدیک شدم چقدر کیف میده!!) خلاصه!
دیدیم یه صدای خاطره انگیز اومد!

ساده بیا دست منو بگیرو/ ساده نگیر این همه سادگی رو/ ساده نگیر اگه هنوز می تونی پای همه سادگیات بمونی...

این آهنگ که تی اسم خوانندش رو هم نمی دونستم واسم کلی خاطرست. 
رفتم داخل اون بار! دیدم کلی ایرانی! خلال دندونم رو (همون فلش مموری!!) در آوردم گفتم میشه این آهنگ رو بهم بدین؟؟؟ آقاهه یه جوری نگام کرد! گفت باشه!! ببین!! فارسی گفتا!!!
فارسی گفت!! فارسی!
من نمی دونم چرا قاطی شدم!
داره می خونه! ساده نگیر این همه سادگی رو/ ساده نگیر اگه هنوز می تونی پای هه سادگیات بمونی
یه آهنگ دیگه هم هست
دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره / ولی گاهی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره/ اما بازم به خودش میاد و سوسو می زنه باز حیاط خلوت سینم رو جارو می زنه...
یاد خاطره هام بخیر

یاد اون روزا بخیر
هنوز کمی حس خلا دارم! 
واقعا ایران رو می بینم؟؟؟؟
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


شاید خیلی هاتون الان منو درک نکنید


پیغام به یک hasan !!!
من نمی تونم آنلاین با مسنجر یاهو باشم!!!
هیچ کسیکه خاطره ی خوبی ازش دارم از یادم نمیره :)
با تو هم کلی خاطره ی خوب دارم

یه قول مردونه!! اینجا هواش بهتره!!!

سلام
باز هم بوی نم! بوی نمناکی! دانوب آبی! یاد محسن و احمد!
یاد گربه و پیرمرد و خیلی چیزای دیگه!
اینجا وین، اتریش!
باز هم صدای پچ پچ های فارسی! باز هم خنده های ایرانی و باز هم نگاه ها ی عجیب این مردمان ژرمن!
و چقدر خاطره انگیز است این دیار
چه سری است در این تنها شدن! چه سری است که اینگونه مرا به خود می کشد وطن
اینجا نزدیکتر به وطن! اینجا آشناتر با وطن

تازه رسیدم ! 
هنوز حتی لباس هامو هم عوض نکردم! 
فردا یکی دو جا کار دارم
باید برم دوتا پشه بخرم!!(حالا بعد می گم)!!
یه دونه سورپرایز هم واسه یکی دیگه دارم! 
خلاصه که دنیا خیلی کوچیکه ! و البته گرد!!!! 
غمگین تر!! شادت می کنم!
یک قول مردونه!!!!!

! غمگین از غم!

سلام خواهرم
دلی شکسته دارم از این همه بی انصافی های زمانه!
استخوانی خرد شده از این همه درد دوری
کودکی هایم می خواندم ، می توان از شادی آنهایی که دوستشان داری شاد بود و با غم شان غمگین!
در نجوانی گفتار بالا را حس کردم! و در حال درک!
می داتم نبودنم، نبودنت! برای تو و من سخت است و ...
یادم می آید آن روزها که می رفتم و فکر نمی کردم طولانی شود نبودنم! خیالم از بابت تو راحت بود! اما! الان ناراحت تر از همیشه است.
 می دانی از ایران چه دارم با خود؟؟؟
یک کیف پول! 9 تا عکس!!! 
یک مینی سی دی! صدای مینا!
چند آهنگ! که با مینا گوش می کردم! 
و من هنوز غمگین از غم تو.


دوست دارم و برنامه می ریزم تا چند روز دیگه همه رو شکه کنم!

شکه شدم! هنوز نمردم!

شکه شدن در حرفه ی من کاملا" طبیعیه!!
شکه شدن برای من تازگی نداره!!!
شکه شدن برای من مرگ نمی آره!
شکه شدن جزئی از زندگی منه!!!

یادم میاد چند جا اون قدیمای نزدیک خونده بودم!  " ندیدن دلیل نبودن نیست" !! 
در طول زندگیم ، هیچ کسی متوجه نشد من چیکاره ام! در طول زندگیم همیشه چیزی غیر از اون که هستم جلوه کردم، یه بچه پولدار مزخرف مغرور نفهم! که نه خدا سرش میشه نه پیغمر!!!
یکی که دانشگاه رفته! ولی اصلا معلوم نیست چیکاره بوده! چیکاره هست! یکی که نه غم داره نه غصه! 
یکی که خوشی زیر دلشو زنده! 

هیچ وقت! هیچ وقت توی زندگیم حتی تایید مافوقم هم واسم مهم نبود! نه از سر غرور! از اینکه تا اطمینان به کاری نداشتم انجامش نمی دادم! الان می دونم خیلی از اون کار ها اشتباه محض من بود! شاید باید تایید بعضی ها رو می گرفتم!
شاید اون موقع ها که برای اولین بار می رفتم تدریس، اون موقعی که همه فکر می کردن من حداقل 10 سال از خودشون بزرگترم در حالی که در نهایت 3 سال بزرگتر بودم! باید تایید بعضی ها رو می گرفتم!
می خوام بگم! توی دنیا از هیچ چیز به اندازه گرو کشی ناراحت نمیشم! من کسی را دوست نمی دارم تا مرا دوست بدارد!! من دیگران را دوست می دارم چون دوست داشتن را دوست داست دارم! چون دوست داشتن فطرت من است!
95% هم حرفه های من مظلومند! چون تعمیم اون 5% باقی رو روی رفتار خودشون حس می کنند! 
اگر خانواده ام رو کنار بگذارم ، در طول زندگیم ، فقط و فقط 4 نفر منو درک کردند و بس! 
1) احمد، دوست خوب و دوست داشتنی ام 
2)محسن، که خدای رحمتش کند. یار غار من، و حافظ اسرار من، که خدای او را شفیع من در قیامت کند.
3) مرضیه، که خواهرم شد و تا ابد درکی دارد وسیع، و نگاهی دارد بصیر. و او هم فطرتی دارد دوست داشتن شناس!
4) باز هم محسن!!! که اجازه داد من او شوم! برترین شاگرد من! و تنها در نگاه او خود را استادی دیدم توانمند و راضی! کسی که حداقل نشان داد برای من ارزشی قائل است! در شرایط یکسان با دیگران نشان داد که او مرا می فهمد! و خدای سعادتمند گرداند.

غرض!!!
خوهرم! تو مرا شکه کردی! و من اینبار قلبم انقباضی یافت منبسط. و باخود دانستم! 5 نفر نبودند که مرا درک کردند! 4 نفر بودند! 


به توصیه ی همیشگی ات ! یاسین خواندم!
برمی گردم! اما ...

و باز من نیستم... در خاطرم هستید

اینجا وست ویرجینیا. ایالات متحده امریکا
کشوری در حلقه ی سرخ المپیک
و من، غمگین از نبودنم!
نبودن در ایران و در کنار کسانی که دوستشان دارم.
انگار قسمت نیست در شادی ها کنار کسانی که دوست می دارمشان باشم.
حتی نمی دانم خواهرم لباس سپید بخت را پوشید یا نه؟
و چرا من کنارشان نیستم.
تمام پیغام هایم عذر دارد و تمنای عفوپ


 خواهر کوچولوی من، باید مثل همیشه داداشت رو ببخشی که هیچ وقت که باید نیست!
 از خدا خوشبختیت رو خواستم و زندگی با عزت در کنار همسرت
 

تولدت مبارک -- ببخشید دیر شد!!!

چند روزی گذشته!

منو ببخش قشنگی لحظه های داداشی
تولدت مبارک خواهرم! خیلی خشکه! می دونم! ولی ببخش، ببخش که نیستم، ببخش که دیر دارم اینو می نویسم، ببخش...
می دونم که می دونی ...
می دونی! دست هام خیس شده! اشکم از نبودنم و نبودنت و نبودنش در اومده!
کاش می شد بازی مهرسا و احسان و بهار رو ببینم ! همه کنار هم!
راستی دنیا داره باهام راه میاد! ولی من دیگه نمی تونم بدوم! می دونی که؟
بازم راستی! من الآن یه مرد آزاد در بندم!
آزاد از شغل! در بند شغل! 
نفس! می کشم ! اینجا می تونم بگم هیچ کسی فارسی بلد نیست! 
مثل آدم های جو زده! نمی دونم نمی دونم لغت یادم نمیاد! حالا! فریاد می زنم " تولدت مبارک خوب داداشی" تولدت مبارک" ..... (صاحب پانسیون اومد شاکی شد!) 
حس می کنم توی یه جزیره ناشناخته گیر افتادم! روزا با خودم فارسی حرف می زنم و یه کتاب فارسی دارم و می خونمش! تا ارسی یادم نره! 
محسن کوروزوه!!!!!!!   نه دوشنبه هست نه هیچ کسی که حداقل بشه باهاش حرف زد!
تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک!!!!
.........................................................................
پست خصوصی نبودا! 
تولد خواهرمه! خیلی دلم واسش تنگه! کاش می دونستید شرایطم چطوریه!
* راستی! سرورم!!! میلم رو چکیدم! سرم جلوت پایینه!!!!