چند روزی گذشته!

منو ببخش قشنگی لحظه های داداشی
تولدت مبارک خواهرم! خیلی خشکه! می دونم! ولی ببخش، ببخش که نیستم، ببخش که دیر دارم اینو می نویسم، ببخش...
می دونم که می دونی ...
می دونی! دست هام خیس شده! اشکم از نبودنم و نبودنت و نبودنش در اومده!
کاش می شد بازی مهرسا و احسان و بهار رو ببینم ! همه کنار هم!
راستی دنیا داره باهام راه میاد! ولی من دیگه نمی تونم بدوم! می دونی که؟
بازم راستی! من الآن یه مرد آزاد در بندم!
آزاد از شغل! در بند شغل! 
نفس! می کشم ! اینجا می تونم بگم هیچ کسی فارسی بلد نیست! 
مثل آدم های جو زده! نمی دونم نمی دونم لغت یادم نمیاد! حالا! فریاد می زنم " تولدت مبارک خوب داداشی" تولدت مبارک" ..... (صاحب پانسیون اومد شاکی شد!) 
حس می کنم توی یه جزیره ناشناخته گیر افتادم! روزا با خودم فارسی حرف می زنم و یه کتاب فارسی دارم و می خونمش! تا ارسی یادم نره! 
محسن کوروزوه!!!!!!!   نه دوشنبه هست نه هیچ کسی که حداقل بشه باهاش حرف زد!
تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک!!!!
.........................................................................
پست خصوصی نبودا! 
تولد خواهرمه! خیلی دلم واسش تنگه! کاش می دونستید شرایطم چطوریه!
* راستی! سرورم!!! میلم رو چکیدم! سرم جلوت پایینه!!!!