تولدت مبارک خواهر جان!

سلام
بعد از مدتها یه مناسبتی شد تا کمی باز حس خوشحالیم بیشتر شه.
امروز میشه!
تولد امام رضا (ع) شده و من بازم دلم هوای مشهد رو کرده اونم خیلی زیاد!
این ممناسبت رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم دوستانی که به پابوس آقا میرند برای من هم دعا کنند و نایب الزیات باشند. تولدت مبارک
اما مناسب دیگه!!!!!!
۱۵اکتبر تولدخواهر جان!
خواهر جان تولدت مبارک! خیلی!!!
در ضمن کادوت هم هست! میدم خدمتتون!! 
از خداوند بزرگ برات آرزوی سلامتی و عمر با عزت دارم .
امیدوارم به اهداف مشروعه خودت برسی و بهترین ها رو برات آرزومندم
(شاید برگردم یه جایی یه پشه هم پیدا کنم!!!  )
در ضمن اون آرزو مهمه رو هم واست دارم
اینجا با مهرسا (شکلک یه کوچولوی تپل!)دو نفری بدون اینکه به کسی بگیم واست تولد گرفتیم مثلا"!
شمع ها رو هم مهرسا فوت کرد!
منتها مهرسا به محظ رویت اولین نفر! گزارش مبسوطی از جزئیات تولد ارائه کرد و گفت تولد عمه بود!!!
من بی تقصیرم! هر کس هم هر چیز بعدش گفت که مهرسا چی شده؟!!
ایشون عنوان کرد که عمو گفته به کسی چیزی نگم!!  حالا واقعا بچه فقط همون یه دفعه رو گفت! منتها کامل!
منم شاهدم!
بازم می گم تولدت مبارک

کاش می شد گلابی رو با نمک خورد!!


یادم میاد روزای خوب بچگی! اون روزا که تا ظهرش مدرسه بود و بعد از ظهرش تکالیف و ساعت 5 عصر برنامه کودک و یه شبکه ی 1 و یه شبکه 2!! 

سریال هاش یا اون گروه لیانشانپو( اسم فیلمش یادم نیست! لینچان داشت!) بود و یا مزد ترس و یا سربداران و سلطان  شبان!! و ...
یاد آن روزهایی که عصر جمعه فیلم سینمایی می دیدیم و ناوارو! شده بود واسه مدتی پای ثابت فیلم های جمعه!
یاد گل کوچیک توی کوچه، یاد تابستونای گرم و تعطیلی و یاد پاییز و کلاه به سر گذاشتن سر صبح وقتی اولین باد سرد پاییزی می اومد! یاد تعطیلی الکی الکیه! مدرسه وقتی فقط زمین یه کوچولو سفید می شد... 
یاد همش بخیر و خیلی کارای دیگه که توی بچگی هامون همیشه شیرین بود.
بچه که بودیم کمی قیدهامون کم بود، و عقایدمون شبیه!
واسه خودم که توی بچگی هام خیلی آتیش می سوزوندم یادآوری اون روزا هم شیرینه هم تلخ!
شیرین چون واقعا شیرینه، و تلخ چون گذشته و یادش فقط مونده...
یاد دزدکی توی کتابخونه بابابزرگ رفتن، یاد اسماتیز خریدن و تا رسیدن به خونه تمومش کردن! یا شوت زدن سنگ توی کوچه و یاد اینکه واسه تراشیدن مدادم اول می گفتم " آقا اجازه...؟!!" 
یاد خوراکی های داخل مدرسه، یاد خودکار بیک! یاد ترکه ی توی دست آقا ناظم،...
دوچرخه سواری، یاد کارت صد آفرین و هزار آفرین! 
اعتراف می کنم، هنوز نگاه کردن به اون دو سه تا کارت صد آفرین که توی آلبوم دوران کودکیم مونده ، برام لذت بخش تر از نگاه کردن به مدارک دانشگاهیمه!
یا هنوز حس می کنم کلاس اول راهنمایی اون ماشین حساب کاسیو!! که اتفاقا" سلول نوری هم داشت و باطری نداشت، هنوز به عقیدم تعجب تکنولوژیکیش واسم بیشتر از این همه دستگاه مخابراتی و الکترونیکی دور برمه...
امروز صبح یه پست گذاشتم و الان که آخر شب هست یه پست دیگه، اما چرا؟
ظهر اومدم برم روی چهار پایه ، دیدم سختمه! خب هنوز اثرات اون تصادف توی بدنم هست و خیلی هاش تا آخر باهام میمونه، یه دفعه یاد اون روزی افتادم که رفتم بالای درخت گلابی و چندتا گلابی واسه دوست انداختم پایین و یکی هم خودم اون بالا خوردم! بعدش گیر کردم اون بالا و نمی تونستم بیام پایین...
خندم گرفت، خیلی بلند! تا حدی که خانم همسایه صدام رو شنید و حس کردم الان توی دلش میگه این طرف دیوونست!
خب بگه!!! چه اهمیتی داره! مهم اینه که واسه چند ثانیه خوشحال شدم؛ اما بعدش یاد یه چیز تلخ افتادم، اونم این بود که الان روی یه درخت خیلی بلند تر رفتم و کلی گلابی واسه اونایی که پایین هستند چیدم! اما نتنها نمی تونم بیام پایین!! بلکه همون پایینی ها درخت رو تکون می دن تا بیافتم پایین!!!
راستی! کاش می شد گلابی رو هم با نمک خورد! شاید حرمت نمک هنوز پا بر جا باشه!!!

بصیرت...

وشاید دنیا لیاقت ندارد ببینمش!
دنیا هنوز همان قدر سیاه است و تار...
و خداست جبّارِ منتقم...
و به خدا می گذارم گذارشان را!
و از خدا می خواهم گوشه ای بصیرت به من عطا نماید و کمی سِلم جان
تا آن کنم که او می خواهد...
.....................................................................................................
*خوبم

لحظه دیدار...

سلام

این روزا خسته تر از آنم که باشم ، و اگر هم هستم نگاهم نیم نگاه است...
این روزها روزهای عصبانیت بود برای من توام با تحمل ترحم! روزهایی که گاهی شب بود و شب هایش به بیداری چون روز گذشت! روزهایی که در خواب چون کودکی بود! بی زمان و بی گاه ...
روزهایی که حصوله و خلق ، با هم به جاده ی تنگی می رونند و نگاه خشک بی گاه تر می شود...
و من...
در این میانه سرگردان! چون قاصدک! بی آنکه خود بخواهم، تن به باد سپرده ام ، و من تنها به قاصدکم ایمان دارم
و به قول آن دوستم در یاد نمانده ام! دیگران:
زنده بودنم را جشن می گیرند ؛ با لمس انگشتان سرنوشت؛ 
و بوسه ی باد بر صورتم می زند، از زیر گوشم می خزد تا تنم را بلرزاند...
و من...
باز نشسته ادای وظیفه می کنم
نشسته بر می خیزم، نشسته راه می روم، نشسته آه می کشم و نشسته...
و باز هم من...
مانند یک دوچرخه، در سرازیری، دوام سرپایی ام در حرکت است و تا در حرکتم خاک رویم نمی نشیند و هستم، و امان از ایستاده ام!
کاش به قول اخوان وعده ی دیدار نزدیک باشد؛
نمی دانم! ولی من ، هم دیوانه ام و هم مستم!
و هم دلم می لرزد و هم دستم و گویی در جهان دیگری هستم...
...
می خواهم به یادت بیاورم!
یادت می آید؟ آن شبی که گفتی:
تو را بجای همه ی کسانی که نشناخته ام دوستت می دارم، تو را ...
گفتی از قاصدک شنیده ای این را!
و من چقدر قاصدک را دوست می دارم...
یادت می آید، آن روزهایی که زبانت بر من بسته بود، با نگاهت دوست داشتن را فریاد می زدی؟
یادت می آید ، آن روز که که گفتی نرو! و بعد خودت رفتی؟
شاید من باید می رفتم...
گفتی نگاه مستانه ی مرا دوست می داری!
می دانستم، چون تو را از ازل در دل داشتم به انگار خودم
و تو چقدر عاشق پرواز بودی...
یادت می آید؟ آن ایام ؟ 
چقدر شهر ما از فراز فدک زیباست؟ 
چقدر بام خانه مان کوتاست؟
چقدر دنیا کوچک است؟
چقدر دلم تنگ است؟
و چقدر های دیگری که همه را تو گفتی و من...
به یاد آن روزها به هر جا می نگرم...
شاید تو غربت مرا بی خود می دیدی!
روپوش سفیدت را همچنان بالای تختم دارم، هنوز مایه ی آرامشم است...
و چقدر تصویرت زندست! در ذهنم ، در دلم ، و حتی اینکه بر دیوارست ، 
شاید این اتاق بشود بایگانی خاطرات بی تو...
راستی! هنوز پیراهن آبی می پوشم! چون تو دوست داری...
هنوز همان ساعت را دستم می کنم، حتی با شیشه ی شکسته اش! ...
هنوز همان انگشتر به دستم است ، اما دروغ چرا! می دانی!!! حلقه ام در دست راست است چون جایگاهش در دست چپم ناکار است...
راستی! یادت می آید؟ به کتابهایت می خندیدم؟ که مگر جسم آدمی چه دارد اینقدر بالا و پایینش می کنید؟ 
خدا خواست نشانم دهد جایگاه روح آدمی خیلی چیزها دارد! 
هنوز درد که می کشم روپوش سفیدت را می نگرم! آرامم میکند...
و من دلم برایت تپیدن گرفت ست.
کاش لحظه ی دیدار نزدیک باشد...
تنها نگرانم قاصدک زندگی تنها بماند با این همه فاصله که از من دارد
و شاید اگر دیدار نبود تا به الان، با خبرهای قاصدک بود
و چقدر خوب می دانم، لحظه ی دیدار را قاصدک نمی گوید به من!
و خدا می داند که هنوز چراغ امیدم را یاد او روشن میکند...
و می داند در دلم فط اوست که نمی گذارد تنگیش به بسته شدن نگراید!
کاش لحظه ی دیدار نزدیک باشد...
.......................................................................................................
کمی دل تنگ است و حال ناخوش
کاش قاصدک خبر های خوش بیاورد برای همه مان!!
کاش قاصدک ز برایم بخواند ساده بیا دست من بگیر و...
* اینجا نصفه شب است و باز بی خوابی!
** متاسف شدم برای خودم و بقیه! مثل پسری که می تواند به پدر کمک کند و نمی گذارند!
امیدوارم دوستان درس هاشان رو خوب بلد باشند به کار بگیرند!