بهم ریختگی روزانه

امروز صبح توی دانشگاه خیلی قاطی بودم.
صبح با یکی از نزدیکانم حرف زدم و نگفته هایی رو بهش گفتم ، که علیرغم اینکه سبک شدم از گفتنش؛ ترسی هم افتاد توی وجودم از اینکه نکنه نظرش کلا تغییر کنه؟!
اینقدر ذهنم بهم ریخته بود که اتاق خودم رو پیدا نمی کردم، کاش تفکرم مهمتر از چیزهای دیگه باشه
اعمالم و نظراتم! 
دارم خسته میشم، از سر اعتقاد کاری میکنی و بعد ازمدتها که خیلی چیزهات رو سر همین اعتقاد از دست میدی متوجه میشی ازت سوء استفاده شده و هیچ کدوم از کارهات رو نمی بینند .
خدا رو شاکرم که به کسی خیانت نکردم.

به بهانه ی یک کاسه حلیم!!!

سلام
هوای دلم ابریه!
هیچ صبحی اینقدر برایم دلگیر نبوده!
دلم منجمد شده
کاش انسانها به ارزش روابط واقف باشند
این عادت بدیه! ایجاد ، بیشتر از تثبیت اهمیت داشته باشه
من حالم از روابط مادی بهم می خوره
باید خندید! باید خوش بود
حتی به بهانه ی یک کاسه هلیم!! *

* بخند! تا خنده ات بخنداندم!

وقت اضافی+همه ی فرزندان من...

سلام
میگم شده یه دفعه یه اتفاقی بیافته شما یه روز وقتتون خالی شه! متوجه شی یه نصفه روز عقب که نیستی هیچ! یه روز هم جلوی؟؟؟؟
الان من اینجوریم!
این مدت تعطیلات حساب روز و هفته از دستم در رفته بود،
تقویم لپ تاپم هم بهم خورده بود، فکر می کردم امروز دوشنبه ست! نگو که یکشنبه ست
دیشب، آخر شب بود، داشتم با یه دوستی حرف میزدم، گفتم برم بخوابم صبح باید برم دانشگاه، گفت یکشنبه؟
گفتم نه فردا دوشنبه ست! ایشون هم گفت خب هست دیگه!
صبح که پا شدم، پدرم هم بیدار بود، کیفم رو مرتب کردم، سوویچ اتومبیلم رو برداشتم، خیلی سرحال! حس قدرت میکردم، توی این هوا یه کت نازک پوشیدم، و رفتم که برم دانشگاه!
پدرم گفتند: کجا؟! گفتم دانشگاه! گفتند: محسنی!! به مکتب نمی رفت هر وقت می رفت یکشنبه می رفت!!!!
گفتم چی؟؟ گفتند یکشنله است امروز! من تازه یاد حرف دوستم افتادم.
البته خوشحال شدم چون یک روز برنامه ام خالی شد و می تونم کارایی کنم که دوست دارم.
.....................................................................
یه وبلاگی بهم معرفی شد که نویسندش پدری هست با قلمی گیرا و کودکی داره که بیماری قبلی داره
من در یکی از معدود مواردی که کنترلم رو از دست میدم، کودکان هستند.
خودم فرزندی ندارم، ولی بچه ها رو از ته دلم دوست دارم، شاید همین باعث شده عضو یونیسف بشم و وقتی رو هم به شکل اختصاصی به کودکان اختصاص بدم. هر چند نوع فعالیت های من از چند شاخه تشکیل میشه.
شاید در ایران مشکلات کمتری در زمینه هایی باشه ولی مشکلات خاص خودش رو هم داره. 
در تمام زندگیم، با خیلی ها برخورد داشتم، که نگاه مادیشون به اطراف من رو آزار میداد همیشه .
بچه ها این نگاه مادی رو ندارند یا اگر دارند کودکانه است و به اندازه! وقتی با بچه ها هستم تقریبا مشکلاتم فراموش میشه، هر چند که به این دلیل سراغشون نمیرم، اما این از مزایای با بچه ها بودن برای منه.
همه جای دنیا کودکانی هستند که نیاز به کمک دارند...
امیدوارم هیچ کودکی در دنیا طعم بیماری رو نچشه و همه ی کودکان طوری بزرگ بشند که انسانیت در آنها نهادینه شده باشه. 
من شاید فرزندی ندارم، و نخواهم داشت، از خون خودم! اما ؛ همه ی کودکان فرزندان من هستند، از عمق جان دوستشان دارم، مهرسا، مهرداد، پیتر، رافائل، کیرستیانا، استفان، لیزا، هارومی، تیم، دیوید، جولیا، کوین، دومنیک، اوِآ ، و... اینانی که هستند و آنهایی که انتظار بودنشان را می کشم، احسان، بهار، آرش ... شاید رویاهای من در کودکان خلاصه شود. من عاشقانه رویاهایم را پرورش می دهم.

مهرسا در سرزمین عجایب!

سلام به دوستان
قبل از هر چیز با کمی تاخیر سال نو میلادی رو تبریک میگم به همه ی دوستان مخصوص دوست خوبم ژیمن که از ارامنه ایرانی هست.
هوا سرده اینجا ، البته نه اونقدر زیاد. این نیم کره جنوبی هم واسه خودش فقط الکی اسم داره،
نم نم داره بارون میاد...
5 روز دیگه هم تعطیلات من تموم میشه. امسال توی تعطیلات با مهران رفتیم صحرا گردی؛ 3 روز توی صحرا؛ شب هاش سرد تر بود ؛ کویر عجیب و غریبی بود. یه جایی رفتیم اسمش کاپولانا بود! یه قصر زیرزمینی تاریک ! مال بومی های استرالیا؛ هیچ جا اسمش رو نشنیده بودم ، اگار تا حالا کسی ندیده بود اونجا رو. از استرالیا بعیده یه همچین جایی رو ندیده بگیره و روش تبلیغ نکنه...
این چند روز احتمال زیاد مشغول کارای عقب افتادم میشم، باید به موقع تموم کنمشون.

کمک کنید!!

دیشب مهرسا اینجا بود، اومد توی اتاق من و گفت: عموووو !!! هر وقت اینجوری میگه می دونم چیزی می خواد که فکر میکنه بهش نمیدم!!!
اگه نه میگه آنکیییی!!!! این یعنی کاری نداره!!
گفتم بله؛ دیدم میگه عمو راسخ یعنی چی؟!!!!!!
این بازی لغات مهرسا اینجا واسه خودش داستان ها داره! گفتم: یعنی خیلی ..... زبونم بند اومد! گفتم بگم مصمم؛ این باز می پرسه مصمم چیه؟ بگم با ارده ! میگه اراده چیه؟
گفتم اصلا کی اینو بهت گفته؟! گفت بابایی با آقاجون حرف میزد ! اینو گفت منم شنیدم!
گفتم برو بعدا" بهت میگم!
حالا کمک کنید یه جوری من به این بگم راسخ یعنی چی؟ چون می دونم یادش نمی ره و از همین امشب که باز برمیگرده اینجا می پرسه یعنی چی؟!!!

یه دفعه یه دوستی داشت با من حرف میزد، مهرسا اومد؛ ایشون هم با مهرسا خواست احوال پرسی کنه و مهرسا دوست داره با همه دوست بشه، دوست من گفتم: مهرسا خانم با من دوست میشی؟
مهرسا هم گفت بله، اونوقت دوست عزیز ما بی خبر از همه جا گفت خوب معیارت واسه دوست چیه؟
داستان جدیدی شروع شد!!! عمو معیار یعنی چی؟!
اون موقع بود که من دوست داشتم این دوستم رو بزنم! آخه چرا جلو بچه میگی معیار!!؟؟؟
این لغاتی که باید جوابش رو پس بدیم زیادن! مثل گریبان! عادت! گردن! اهان گفتم گردن!
دو هفته قبل می پرسید ? why say tne neck, neck   چرا به گردن میگن گردن!!!؟؟؟؟ من هنوز جوابی برای این پیدا نکردم و با چند هزارتا روش ذهنش رو از این سوال دور کردیم!
از این دست سوالات نمی دونم واسه همه ی بچه ها پیش میاد؟؟؟ اینکه بپرسن چرا اسب رنگش صورتی نیست؟؟!!  یا اینکه چرا همه دوتا چشم دارند؟؟؟؟
گاهی این بچه منو کلافه میکنه و این کلافگی رو دوست دارم! و با خودم فکر میکنم این دنیا چقدر واسه مهرسا عجیبه!!! کاش شیرین باشه همیشه دنیا واسش و واسه همه ی ادم ها
به هر حال من همینجا از همه دوستان طلب کمک میکنم!!!
.........
** به عبارتی بعد نوشت!
مهرسا خانم تشریف آوردن با خانواده ی بنده که همه رفته بودن بیرون!
تا اومد اول پرسید راسخ یعنی چی؟؟؟!!! من هم گفتم بعدا!
دوباره گفت عمووووو!!! گفتم جانم؟ گفت چرا چای سرد میشه؟؟؟
گفتم چون مگذاریمش توی هوای سرد ، سرد میشه ! گفت یعنی چی؟
اومدم واسش مثال بزنم! گفتم وقتی دستت که گرم هست رو میکنی توی برف دستت سرد نمیشه؟ گفت میشه. گفتم خب چایی هم سر میشه! 
اونوقت ایشون سریع به فکر راه حل افتاد برای اینکه از سرد شدن چای جلوگیری کنه!
گفت: پس واسه چای دستکش و پلیور درست کنیم که سردش نشه!!!

حالا من با این چیکار کنم؟؟؟