امروز صبح توی دانشگاه خیلی قاطی بودم.
صبح با یکی از نزدیکانم حرف زدم و نگفته هایی رو بهش گفتم ، که علیرغم اینکه سبک شدم از گفتنش؛ ترسی هم افتاد توی وجودم از اینکه نکنه نظرش کلا تغییر کنه؟!
اینقدر ذهنم بهم ریخته بود که اتاق خودم رو پیدا نمی کردم، کاش تفکرم مهمتر از چیزهای دیگه باشه
اعمالم و نظراتم! 
دارم خسته میشم، از سر اعتقاد کاری میکنی و بعد ازمدتها که خیلی چیزهات رو سر همین اعتقاد از دست میدی متوجه میشی ازت سوء استفاده شده و هیچ کدوم از کارهات رو نمی بینند .
خدا رو شاکرم که به کسی خیانت نکردم.