تبریک به عزیزترینم

دوستای خوبم سلام

این پست رو صرفا برای تبریک به عزیزترین کس زندگیم سند میکنم.

یکم شهریور ماه روز پزشک بر همه ی پزشکان مخصوصا عزیزترین کس خودم مبارک باد.

پزشکانی که خودشون رو وقف سلامتی بشریت میکنند.

البته باید به خانواده های اونها هم تبریک گفت ‌‌. کسانی که همیشه باید خودشونو با عزیز خودشون که پزشک هست هماهنگ کنند تا به مردم خدمتی ارئه بشه. کسانی که خیلی اوقات دوری عزیزشون رو با سختی قبول میکنند ولی وقتی خبر بهبود یکی از عزیزان دیگه رو میشنون درد دوری و نرسیدن به کارهای خودشون رو فراموش میکنند و خوشحل و سرخوش میشوند.

اینها رو به عنوان کسی میگم که احساسی این چنینی رو تجربه کرده.

باز هم این روز رو به همه ی پزشکان و کادر درمانی بیمارستانها  تبریک میگم و از خداوند برای اونها سلامتی میخوام.

موفق و منصور باشید.

و اینگونه به من گفتند فداکار

                        اعیاد شعبانیه رو قبل از اومدنشون  به همه ی شما تبریک میگم و
با سلام به همه ی دوستان خوبم که با نظرهای خوبشون من رو به نوشتن مشتاق تر میکنند                       
باید بگم توی ادامه ی مطلب این پست منابع کارشناسی ارشد رشته مهندسی فناوری اطلاعات رو که یکی از  دوستان درخواست کرده بود آوردم .اگه خواستید به ادامه مطلب یه سری بزنید                                     
خاطره ی این پست مربوط به موضوعی هستش که دوست خوب دوران دانشگاه من آقای پدرام توی کامنت دوتا پست قبلتر به اون اشاره کرد. حالا موضوع چی بود ؟ میگم خدمتتون                                          
فکر میکنم ترم سوم بودم که درس آزمایشگاه فیزیک ۲ رو ورداشتم . درس آزمایشگاهی هم باید کلاسش توی آزمایشگاه برگزار بشه"اینو که فک کنم همه بدونن" آزمایشگاه هایی که همه ی رشته ها با اون ها سروکار      داشتند یه گوشه از دانشگاه بود که توی یه ساختمان ۴ طبقه قرار داشت. آزمایشگاهی که کلاس ما   توش بود   یک آزمایشگاه با امکانات زیاد و مجهز بود که از قضا یک محفظه ی دالان مانند هم کف آزمایشگاه قرار     داشت که به گفته ی مسئول آزمایشگاه ها برای خروج زباله و یا نخاله از اون استفاده میشد "ولی من هنو ز  شک دارم که چرا یه همچین چاله ی بزرگی باید باشه ؟مگه چه زباله ای بوده" .هیچ کدوم از ما دانشجو ها از وجود این دالان خبر نداشتیم. این دالان مورد بحث از بالا تا طبقه ی هم کف ادامه داشت و فقط در این کلاس آزمایشگاهی در اون در کف اتاق تعبیه شده بود و ارتفاع اوون هم به حدود ۱۵ متر میرسید. ظاهرا چند روز قبل از اون روز برای امور نظافت در این دالان باز شده بود ومثل خیلی از کارها که درست انجام نمیشد این کارهم کامل به پایان نرسیده بود ودر اون چاله خوب بسته نشده بود. البته باید اینو هم بگم که توی دانشگاه ما خیلی از کارها این طور نصفه ونیمه انجام میشد ولی به شکر خدا هیچ اتفاقی نمی افتاد. حالا ادامه ی ماجرا.
اون روز من حدود ده دقیقه تا یک ربع تاخیر داشتم و استاد این درس جناب آقای دکتر رضائیان خیلی به این موضوع اهمیت میدادند و کسی رو بعد از خودشون داخل کلاس راه نمیدادند. من اون روز با هزار خواهش وتمنا خواستم وارد کلاس بشم که نشد ونهایتا یک جمله گفتم که دل استاد به دست اومد و رضایت داد .اون جمله چی بود؟ این بود"استاد اجازه بدید من بیام تو من امروز یک کار مهم توی این کلاس نجام میدم". نمیدونم چی شد که اینو گفتم ولی راستش رو بخواهید اولش واسه مسخره بازی بود. استاد هم گفت بیا داخل ببینم  امروز چه کار مثبتی انجام میدی؟                                                                                          
تقریبا ۴۵ دقیقه از ورود من به کلاس میگذشت و آخرای کلاس یک واحدی ما بود که یکی از خانم های کلاس که من خیلی با این خواهر خوبم خاطره دارم بلند گفت:است.....اد. استاد هم گفت: بفرمایید . خواست دوباره جمله اش رو با همون کلمه ی است....اد شروع کنه یه دفعه زیر پاش خالی شد و افتاد توی دالان. همه شکه شده بودیم وهیچ کس از سر جاش تکون نمیخوردکه من یک دفعه به خودم اومدم.دیدم که بیچاره افتاده توی چاله ست و فقط با دستاش لبه ی دالان رو گرفته و تونسته خودشه یه جورایی نگه داره و پاهاش رو هم به دیواره ی دالن چسبونده تا خودشو بهتر نگه داره و یک سره هم جیغ میزد. تا من خواستم برم جلوتر اونم لیز خورد رفت پایین تر من هم اومدم بالای چاله کمر بندم رو در آوردم و اندختم پایین و گفتم اینو بگیر .بنده ی خدا گرفت ولی یه دفعه خودشو ول کرد .خوب من هم که اون سر کمربند دستم بود باهاش رفتم پایین .بالای پیشونیم خورد به لبه ی دالان و شکاف ورداشت و ظاهرا یه خورده خون هم بیرون پاشید. یه جوری وسطای دالان خودمونگه داشتم .یک برامدگی روی دیواره پیداکردم و پامو توش گیر اندختم تا پایین تر نرم .سرم چسبیده بود به دیواره و پایین رو میدیدم متوجه شده خانم همکلاسی هم خودشو یه جوری نگه داشته و یه کم ازمن پایین تره. توی گیجی حاصل از  ضربه ای که به سرم خورده بود صدای جیغ مابقی خانم های کلاش رو میشنیدم.حالا جالب اینجاست که توی ساختمان آزمایشگاه ها داخل هر کلاس یک دکمه ی ایمرجنسی بود که به آموزش و تدارکاتوصل میشد. آخ اگه بدونین اون تو چه بوی بدی می اومد. عرض دالان حدود ۷۰ سانتی متر میشد . من یه پاهامو توی قطر دالان که چهار گوشه ی اون برآمدگی بود گذاشتمو بعد تا جایی که میتونستم خم شدم به خانم همکلاسی گفتم" دستتو بده به من". دستشو گرفتم و هر طوری بود یه خورده کشیدمش بالا البته خودشم خیلی کمک کرد .تقریبا به خودم رسیده بود که فریاد زدم یکی طناب بیاره که انگار تازه بچه ها یادشون اومد اون دکمه ی کذایی رو بزنن . باز داشت لیز میخورد بره پایینتر که دست انداختم زیر بغلش وگفتم "برو بالا بعد پاتو بزار روی شونه های من". بیچاره داشت از خجالت آب میشد ولی به نظر من اون موقع اصلا جنسیت مطرح نبود. به هر حال اونم همین کارو کرد. هیچ وقت فکر نمیکردم این قدر سنگین باشه آخه خیلی لاغر بود .پاهام دیگه تحمل نداشت. خلاصه به حدی بالا رفت که بقه ی خانم های کلاس دستاشو گرفتن و کشیدنش بیرون. ولی چشمتون روز بد نبینه بیرون رفتن خانم همکلاسی مصادف شد با سقوط من به قعر دالان . فکر کنید من حدود ۱1 متر رو مثل یک تیکه گوشت ۷۰ کیلویی افتادم پایین .وقتی زیر خودم رو محکم احساس کردم یک احساس دیگه هم داشتم و اون درد بسیار شدید توی پای چپم بود و یک فریاد از اعماق تهم زدم. یک دفعه احساس کردم پشتم لرزید و یه صدایی اومد که"حالت خوبه؟" من هم گفتم "آره خوبم" . آقای صفایی بود مسئول تدارکات که در پشت منو که توی طبقه ی هم کف بود باز کرد و منو آورد بیرون و وقتی ورم پای منو دیدند منو بردن بیمازستان. بله ساق پای چپ بنده ی حقیر ترک ورداشته بود.
بعد از یک هفته که با  پای شکسته و عصاو همچنین پشونی بخیه خورده به دانشگاه مشرف شدم بر و بچه ها کلی تحویلم گرفتن و همین آقای مهندس پدرام که الان ستوان دوم وظیفه پدرام..... هست لقب محسن فداکار رو به من داد ولی هفته ی بعدش از سر شیطنت به من لقب ناپلئون فداکار داد که بچه ها اولیش رو بیشتر پسندیدند .و هنوز هم که بعضی هاشون که منو میبینن از روی شوخی بهم میگن محسن فداکار  .
حالا بماند که این عملیات نجات چه حرف و حدیث هایی رو  پشت سر من و اون خانم همکلاسی  به بار آورد که خدا رو شکر خیلی زود سو تفاهم ها بر طرف شد.  در کل من آدمی نیستم که اهل قهرمان بازی باشم ولی اون روز نمیدونم چرا اینطوری شد و من در واقع شدم محسن فداکار . البته جناب آقای پدرام خان این لقب رو با الهام از داستان دهقان فدا کار به بنده نسبت دادند.
خوب این هم از پست تا پست دیگه خدا نگهدار.
     تا یادم نرفته بگم یکی دوستان منابع کارشناسی ارشد مهندسی فناوری اطلاعات رو از من خواست که توی
ادامه ی مطلب آوردمش همونطوری که بالای این پست گفتم.
ادامه نوشته

فقط دوتا کمتر

به نام خداوند آفریننده ی مهربانی

اول از همه عید مبعث مبارک باشه به همه .

خلاصه فرصتی شد تا بعد از مدتی مشغله ی کاری و غیر کاری یکی دیگه از خاطراتمو بنویسم و بزارم روی وب .

این خاطره که براتون نقل میکنم یه خورده برام تلخ و در عین حال  چیزی هست که مسیر زندگی منو مشخص کرد.

یکی از اعتقاداتی که من به اوون پایبندم و خیلی از جاها به کمکم اومده اینه که " چیزی که اتفاق میافته خیر وصلاح هستش"و در واقع با این اعتقاد بود که تونستم با مشروطی خودم کنار بیام.

این خاطره  به این واسطه به ذهنم اومد که توی زمان انتخاب رشته بچه های کنکوری هستیم و این خاطره در همین رابطه هستش.

خو پس شرع میکنم . سال سوم دبیرستان رو که تموم کردم با به اتفاق سه تا از دوستانم تصمیم گرفتیم که شروع به درس خوندن واسه کنکور کنیم. روی همین حساب هم وسایل مورد نیاز خودمون رو ور داشتیم  و رفتیم توی یه خونه ی روستایی وشروع کردیم به خوندن.

دو هفته گذشت و من کارای خودم رو بررسی کردم دیدم خیلی نتونستم درس بخونم و این دلیلی شد تا من از گروه جدا شم وتنهایی به کارای خودم ادامه بدم.

یک سال سختی کشیدم و خلاصه امتحان دادم بع از مدتی هم جواب های اولیه کنکور اومد . رتبه ای که آورده بودم خیلی بره خودم جالب نبود.هر چند بد هم نبود .باید این رو هم رو اضافه کنم من اصلا توی دوره ای که درس میخوندم کنکور آزمایشی ندادم چون بهش معتقد نبودم برعکس الان که به اوون تعتقاد وافر دارم وبه هرکسی که واسه مشاوره تحصیلی ه سراغ من میاد پیشنهاد میکنم که حتکا توی یکی از اونها شرکت کنه.بگذریم.

رتبه ی من شده بود ۳۳۴۱. وای عجب رتبه ای به قول گفتنی کف کردم. انتخاب رشته رو با کمک پدر بزرگوارم که ایشان هم از فرهنگیان تحصیل کرده ( کارشناس ارشد مدیریت آموزشی) هستند انجام دادم.  خلاصه به اصرار خودم همه رو مهندسی زدم و به اصرار پدرم  چند تایی هم از شبانه ها انتخاب کردم. اینها گذشت تا روزی که نتایج نهایی اعلام میشد . اون موقع از این خبرا نبود که توی اینترنت جوابا رو بزارن روی سایت .از صبح زود رفتم دنبال روزنامه. خلاصه پیداش کردم گشتم دنبال اسمم . حالا مگه پیدا میشد؟ نه چهار بار نگاه کردم .هی از بالا به پایین و از پایین به بالا نه نبود دلم ریخت پایین . یعنی چی شده بود داشتم از حال میرفتم که یکی از دوستام یه دفعه گفت پیدات کردم. اینهاش ..... محسن داشتم بال در می آوردم چون میدونستم مهندسیه حتما البته این رو هم بگم اوون موقع اصلا به رشته ی کامپیوتر علاقه ای نداشتم  . حالا اینو داشته باشید تا بعد بگم.

رفتم خونه خوشحال و سر خوش بدون اینکه بدونم چی قبول شدم . رسیدم خونه مادرم گفت چی شد گفتم قبول شدم گفت چی گفتم نمیدونم . رفتم سریع برگه ای رو که توش رشته هایی که انتخاب کرده بودم رو آوردم نگاه کردم ولی اون کد رشته توش نبود .دوباره و سه باره نگاه کردم بالاخره رفتم سراغ دفترچه نگاه کردم توی روزانه ها نبود یه خورده حالم گرفته شد رفتم توی شبانه ها کنار رشته هایی که از اوونا انتخاب کرده بودم علامت زده بودم ولی توی اونا هم نبود . وای وای وای رشته ی پایینیش بود .چی؟ریاضی  دانشکاه شهید باهنر کرمان.نگو من اینقدر قاطی زده بودم به جای یه رشته ی مهندسی توی روزانه ها رفتم شبانه ها رو زدم و از اوون بدتر که به جای همون رشته ی مهندسی کد رشته ی زیریش یعنی ریاضی رو زدم. اولش باورم نمیشد ولی آره درست بود .تا دو روز گریه میکردم. پدرم دلداریم میداد که رشته ی خوبیه و برو . من هم پام رو کردم توی یه کفش که نه من نمیرم و میخوام یه سال دیگه بمونم ودرس بخونم .خلاصه از پدر اصرار و از من انکار . تا بالاخره من پیروز شدم.

بله یک سال از دوستانم واز زندگیم عقب موندم فقط به خاطر یه شماره و یه بی دقتی. یک سال دیگر رو با سختی و درس خوندن  گذرندم ولی توی همین سال بود که با رشته ی کامپیوتر به واسطه ی مادر که ایشون هم فرهنگی هستند(کارشناس ارشد معارف اسلامی گرایش فلسفه) آشنا شدم چون پسر یکی از دوستان مادرم هم در این رشته تحصیل کرده بود وبه من اطلاعات خوبی داد.

امتحان دادم ودر کمال تعجب رتبه ی امسال من نسبت به پارسال فقط دو تا کمتر شده بود یعنی ۳۳۳۹. بعد هم انتخاب رشته و نهایتا قبولی در رشته ی کامپیوتر یک دانشگاه خوب.نپرسید کدوم دانشگاه که نمیگم.

الان هم که دانشجوی کارشناسی ارشد هستم این رو هم نپرسید چه رشته ای که شاید نگم.

 

خوب این هم از پست این دفعه. تا پست بعدی همتون رو به خدا میسپارم.                                      موفق و سربلند باشید

 

زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

سلام

امیدوارم روزگار خوبی داشته باشید و این ایام رو به همه ی شما دوستان خوبم تبریک میگویم.

داستان من به اینجا رسید که اولین کلاس ترم جدید تشکیل شد .حالا چه کلاسی؟ کلاس مبانی کامپیوتر با همون استاد ترم قبل .

دلم داشت میلرزید. من ترم قبل داخل کلاس خیلی فعال بودم و حتی خودم هم باورم نمیشد این درس را بیافتم . استاد وارد کلاس شد . کلاس ین ترم شلوغ تر از ترم قبل بود چون دانشجوهای نیمسال دوم تازه امده بودند که به اضافه دانشجوهای افتاده ی ترم های قبل زیاد می شدند.داشتم می گفتم که استاد آمد لیست دانشجو ها را از کیفش در آورد. شروع به خواندن کرد . اسم من هم مثل همیشه آخر لیست بود. اسم من را خواند : آقای.... من هم گفتم :

 سلام علیکم استاد هم گفت : و علیکم السلام جناب استاد..... همه خندیدند. کم کم  داشت باورم میشد  که سوژه ی خنده ی همه شدم ولی به روی خودم نیاوردم.

گفت: سر امتحان پایان ترم مریض بودی؟ منم گفتم: نه استادحالم خوب نبود.گفت :ولی از تو انتظار نداشتم که بیافتی. منم گفتم: عذر می خوام استاد مخم هنگ کرده بود.و این لحظه ای بود که کلاس رفت روی هوا و همه خندیدند.

دیگه همه متوجه شده بودند که من این درس رو افتادم و دوباره برداشتم.استاد با لحنی که حاکی از استهزا بود گفت: انشا ا... از شما چیزهای بیشتری یاد میگیریم. که من در کمال پررویی (خودم دارم میگم اشتباه کردم ها نگینی بی ادب) گفتم : انشا ا... .و کلاس منفجر شد و من با نگاه عصبانی استاد مواجه شدم.

کلاس خسته کننده ی آن روز تمام شد ( خسته کننده چون تمام مطالبش را می دانستم). قصد داشتم به استاد بگویم که دیگر سر کلاس نیایم و در راهرو این کار را انجام دادم. اما استاد جوابم را داد :نه من می خوام از شما خیلی چیزها یاد بگیرم.

من فقط در این لحظه می گفتم : خودم کردم که لعنت بر خودم باد .

جلسه دوم شد در کلاس مبانی زبان برنامه نویسی پاسکال تدریس می شد. ؛ استاد داخل کلاس شد و شروع به پرسیدن مطالب از درس قبلی کرد ولی من دستم را برای جواب دادن بلند نکردم که استاد گفت حالا یه وال که در حد و شان آقای استاد.... ( اسم منو گفت) باشه.یک سوال کرد در باره ی الگوریتم و فلو چارت کرد . من هم جواب دادم . این سوال داخل تمرین های کتاب خودش که به دانشجو ها معرفی می کرد نبود ولی من ز اون روز تاریخی به بعد شروع به واندن چند کتاب دیگر در باره ی پاسکال  کرده بودم که به واسطه ی آنها این مثال رو بلد بودم. استاد با دیدن این موضوع برای اینکه خودش رو جمع و جور کنه گفت : احسنت از این به بعد تمام تمرین ها رو آقای ... حل می کنه.

کلاس تمام شد و من به حل تمرین ها فکر میکردم که باید بروم پای تابلو و تمرین ها را تنهایی حل کنم و پای تابلو رفتن وتمرین حل کردن کاری بود که از دوران ابتدایی از آن متنفر بودم ولی چه میشد کرد. و دائم به خودم می گفتم: خودم کردم که لعنت بر خودم باد..

جلسه بعد یک مثال ازسوی استاد مطرح شد که قرار نبود من ان را حل کنم چون این را استاد میخواست تا من رو توی کلاس ضایع کند.

 استاد مثال رو روی تابلو نوشت و گفت آقای ... بیا حلش کن . من رفتم و الگوریتم و فلو چارت رو نوشتم .گفت : حال به پاسکال بنویسش.وای ان کار دیگر خیلی سخت بود وهنوز بچه های کلاس این مطالب را نخونده بودند. همین موقع ها بود که یکی از بچه که بعدا متوجه شدم از دانشجو های زرنگ هم هست و یکی از رقبای من و از نزدیکترین دوستان شد گفت استاد این موضوع که ماله فصل هشت هستش. استاد با عصبانیت گفت: حرفی نزنید.

آقای ... حلش کن من هم شروع به نوشتن کردم. که یک خانم از وسط کلاس به صورت خاصی گفت : است.....اد

استاد هم گفت: بفرمایید .

_استاد ما که هنوز بلد نیستیم اینا رو

_میدونم ولی میخام ببینم این استاد(منو میگفت) که ترم قبل این درس رو خونده چیزی بلد هست یا نه.

من هم در کمال خونسردی تمرکز کردم وتا وسط های برنامه را نوشتم که یه دفعه باز صدایی با لحن قبل یبلند شد._ است........اد. و من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم بله که با گفتن این حرف کلاس به آسمونا رفت و همه از خنده روده بر شدند حتی استاد هم خندید. بالاخره مساله حل شد و کلاس تمام.

بیرون کلاس استاد صدایم زد و گفت :شنیدی که می گن زبان سرخ سر سبز را میدهد بر باد.گفتم : بله ولی چطور؟

گفت : من  میتونم همین الان بگم برو واسه ترم بعد همین درس رو ور دار گفتم : آخه.. که حرفم رو قطع کردو گفت: ولی من به تو علاقه دارم تو درس رو خوب بلد هستی و اگر خواستی دیگه نیا سر کلاس و خداحافظی کرد و رفت.

من خیلی به حرفش فکر کردم دیدم مرد خوبی است و برای حفظ ادب و احترام نسبت به او تمام جلسات کلاسش رو رفتم و شرکت کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم .

این استاد  از دوستان بزرگمنش و بسیار خوب من است و به داشتن چنین استاد و دوست گرانقذری افتخار می کنم.

خوب دیگه واسه این پست بسه فک کنم.سر بلند .و پیروز در پناه حق باشید.  

پتکی که به سر من خورد

سلام به همه ی دوستان خوبم.

توی پست قبلی ت اونجایی گفتم که فهمیدم مشروط شدم ؛ حالا ادامه ی جریان.

 

با هر سختی که بود این حقیقت رو که دوتا درس افتادم و بدتر از همه مشروط هم شدم رو باور می کردم و با سختی تحملش می کردم.

تعطیلات بین دو ترم داشت تموم می شد و موقع انتخاب واحد بود .

رفتم دانشگاه ، بدون اینکه به جایی نگاه کنم مستقیم رفتم آموزش . مسئول آموزش که خانم...... بود تا منو دید انگار خنده دار ترین جک رو شنیده باشه شروع کرد به خندیدن. یه نگاه به خودم کردم  پیش خودم گفتم نکنه ظاهرم مشکلی داره ؟ سریع نگاه کردم حتی زیپ شلوارم رو چک کردم که یه وقت باز نمونده باشه   چون خیلی

وقتا می شد که یادم میرفت ببندمش.

دیدم نه خبری نیست شکر خدا.

رفتم جلو سلام کردم .با همون خنده جوابم رو داد . گفتم چی شده حقوقتون بالا رفته؟ (-آخه من خیلی با بقیه زود پسر خاله میشدم اون موقع ها)با دلخوری جوابم رو داد : مگه تو مفتشی؟ به تو چه. مشروط هم شدی درست نشدی؟

این حرف رو که زد انگار آتیشم زده باشند. یه هویی آموزش رو گذاشتم روی سرم؛ که چی آی خدا به من توهین شده و.... .

توی همین سرو صدا کردنا بودم که یه هویی حراست اومد با یه اردنگی جمع وجورم کرد  و ازم تعهد گرفتن که دیگه از این برنامه ها پیش نیارم .

خلاصه صبح اون روز تاریخی به این منوال گذشت.بعد از ظهر که شد به خودم گفتم برم دیگه انتخاب واحد.

ولی نمیدونستم با چه رویی برم.

یادم میاد روز ثبت نام توی دانشگاه همین مسئول آموزش با دیدن نمره های من گفته بود : بچه زرنگم که هستی.

حالا اینو چرا گفتم ؟ مابقی مطلب رو بخونید تا بدونید.

بعد از ظهر رفتم  دانشگاه ؛ مستقیم رفتم آموزش؛ با یه پاکت شیرینی(البته آدم چاپلوسی نیستم ولی کار خایی کرده بودم). به هر حال رفتم داخل و اول از همه از خانم..... عذر خواهی کردم و بعد از سایر کارکنان .

خانم ... گفت صب یهو چت شد؟ منم گفتم : ببخشید دست خودم نبود.

کارای انتخاب واحد رو انجام دادم(چهارده واحد). خانم ... گفت آقای (م) یه سوال. گفتم در خدمتتون هستم. گفت : خدا وکیلی شما دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی رو با تقلب بالا نیومدی؟

وای حتی نمیتونید تصور کنید چقدر از این حرف عصبانی شده بودم . بهش گفتم خانم...برید خدا رو شکر کنید که توی حراست ازم تعهد گرفتن که دیگه گرد و خاک نکنم وگرنه... گفت وگرنه چی؟ زنگ بزنم حراست؟ گفتم : شما مختارید ولی این که من توی دبیرستان چطوری نمره می آوردم به شما هیچ ربطی نداره در واقع به هیچ کسی مربوط نمیشه.

داشتم میرفتم که برگشتم و گفتم خانم... یه چیزی. گفت : بفرمایید . گفتم: ین حرفو که زدی مثل  پتک خورد توی سرمو من می خوام از الان تا پایان تحصیلاتم توی این دانشکده همیشه شاگرد اول گروه بشم و میشم.

گفت : بعدش . گفتم: فوق گفت: برو خدا خیرت بده اولیش محاله چه برسه به دومیش.گفتم: حالا میبینیم.

الان که به خانم... فکر میکنم میبینم که اون حرفی که اون روز به من زد چه تاثیری روی زندگیم گذاشت و واقعا ثابت کرد به من که اگه آدم احساس کنه عزت نفسش دره لکه دار میشه چه کارا که نمیکنه.

آره از همون روز من فقط روزی دو ساعت درس خوندم و ترم بعد معدلم هجده و نود و سه صدم شد،شاگرد اول شدم.

واسه همین هم اون روز یه روز تاریخی واسه من شد.

خوب فک کنم واسه این پست دیگه بسه .

پس تا پست دیگه خدانگهدار.

وقتی که فهمیدم...

سلام

این اولین پستی که توی این بلاگ میزارم.

از اونجایی شروع می کنم که فهمیدم مشروط شدم.

اون روز فکر میکنم سه شنبه بود. رفتم دانشگاه، تقریبا همه ی نمره ها اومده بود غیر دو تا درس ،

توی کوریدور دانشگاه  که رفتم چندتا از بچه ها (حدود 8 تا 10 ) نفر وایستاده بودند .

یکی از اونا که بچه شیراز بود تا منو دید به بقیه گفت (با صدای بلند): آخ آخ ناپلئون اومده به افتخارش...

یکدفعه همه شروع کردن به کف زدن .

من گفتم حالا چی شده؟ یکی از بچه ها که اونم الان دانشجوی فوق هستش گفت تو ناپلئون گروه شدی .

اولش نفهمیدم چی گفت ؛ اما وقتی یه نگاه به برد انداختم دویدم نوشته نام دانشجو: ..........

ریاضی1 :شش و نیم.  فیزیک 1 :ده . خشکم زد .

یه درس رو که قبلا فهمیده بودم افتادم .با این میشد 2تا و این یعنی مشروطی.

داشتم دیوونه میشدم. همه داشتن به من میخندیدن.آخه براشون خیلی عجیب بود .چون توی اولین کلاس که توی دانشگاه با هم بودیم  درس مبانی کامپیوتر بود واستاد که اومد توی کلاس سوابق تحصیلی همه ی دانشجوها دسش بود  واز همه درباره معدل سال آخر دبیرستانشون می پرسید به اضافه پیش دانشگاهی .همه می دونست که اون از همه چی با خبره راستشو می گفتن .معدل همه دورو بر 14 یا 15 یا نهایتا17 بود ولی به من که رسید من گفتم نوزده وسه صدم. به من گفت احسنت تو یکی از بهترینایی منم کلی کیف کردم.

وقتی حالم بدتر شد که فهمیدم ریاضی رو همه قبول شدن و فقط منم که افتادم و اون درس دیگه ای که افتاده بودم همون مبانی کامپیوتر بود که این دیگه داشت خلم میکرد .

دیگه دک وپوزم توی بروبچه های گروه از بین رفته بود و من دیگه اعتباری نداشتم .

 

فک کنم برای این پست دیگه بسه .

تا مطلب بعدی.