سلام به همه ی دوستان خوبم.
توی پست قبلی ت اونجایی گفتم که فهمیدم مشروط شدم ؛ حالا ادامه ی جریان.
با هر سختی که بود این حقیقت رو که دوتا درس افتادم و بدتر از همه مشروط هم شدم رو باور می کردم و با سختی تحملش می کردم.
تعطیلات بین دو ترم داشت تموم می شد و موقع انتخاب واحد بود .
رفتم دانشگاه ، بدون اینکه به جایی نگاه کنم مستقیم رفتم آموزش . مسئول آموزش که خانم...... بود تا منو دید انگار خنده دار ترین جک رو شنیده باشه شروع کرد به خندیدن. یه نگاه به خودم کردم پیش خودم گفتم نکنه ظاهرم مشکلی داره ؟ سریع نگاه کردم حتی زیپ شلوارم رو چک کردم که یه وقت باز نمونده باشه چون خیلی
وقتا می شد که یادم میرفت ببندمش.
دیدم نه خبری نیست شکر خدا.
رفتم جلو سلام کردم .با همون خنده جوابم رو داد . گفتم چی شده حقوقتون بالا رفته؟ (-آخه من خیلی با بقیه زود پسر خاله میشدم اون موقع ها)با دلخوری جوابم رو داد : مگه تو مفتشی؟ به تو چه. مشروط هم شدی درست نشدی؟
این حرف رو که زد انگار آتیشم زده باشند. یه هویی آموزش رو گذاشتم روی سرم؛ که چی آی خدا به من توهین شده و.... .
توی همین سرو صدا کردنا بودم که یه هویی حراست اومد با یه اردنگی جمع وجورم کرد و ازم تعهد گرفتن که دیگه از این برنامه ها پیش نیارم .
خلاصه صبح اون روز تاریخی به این منوال گذشت.بعد از ظهر که شد به خودم گفتم برم دیگه انتخاب واحد.
ولی نمیدونستم با چه رویی برم.
یادم میاد روز ثبت نام توی دانشگاه همین مسئول آموزش با دیدن نمره های من گفته بود : بچه زرنگم که هستی.
حالا اینو چرا گفتم ؟ مابقی مطلب رو بخونید تا بدونید.
بعد از ظهر رفتم دانشگاه ؛ مستقیم رفتم آموزش؛ با یه پاکت شیرینی(البته آدم چاپلوسی نیستم ولی کار خایی کرده بودم). به هر حال رفتم داخل و اول از همه از خانم..... عذر خواهی کردم و بعد از سایر کارکنان .
خانم ... گفت صب یهو چت شد؟ منم گفتم : ببخشید دست خودم نبود.
کارای انتخاب واحد رو انجام دادم(چهارده واحد). خانم ... گفت آقای (م) یه سوال. گفتم در خدمتتون هستم. گفت : خدا وکیلی شما دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی رو با تقلب بالا نیومدی؟
وای حتی نمیتونید تصور کنید چقدر از این حرف عصبانی شده بودم . بهش گفتم خانم...برید خدا رو شکر کنید که توی حراست ازم تعهد گرفتن که دیگه گرد و خاک نکنم وگرنه... گفت وگرنه چی؟ زنگ بزنم حراست؟ گفتم : شما مختارید ولی این که من توی دبیرستان چطوری نمره می آوردم به شما هیچ ربطی نداره در واقع به هیچ کسی مربوط نمیشه.
داشتم میرفتم که برگشتم و گفتم خانم... یه چیزی. گفت : بفرمایید . گفتم: ین حرفو که زدی مثل پتک خورد توی سرمو من می خوام از الان تا پایان تحصیلاتم توی این دانشکده همیشه شاگرد اول گروه بشم و میشم.
گفت : بعدش . گفتم: فوق گفت: برو خدا خیرت بده اولیش محاله چه برسه به دومیش.گفتم: حالا میبینیم.
الان که به خانم... فکر میکنم میبینم که اون حرفی که اون روز به من زد چه تاثیری روی زندگیم گذاشت و واقعا ثابت کرد به من که اگه آدم احساس کنه عزت نفسش دره لکه دار میشه چه کارا که نمیکنه.
آره از همون روز من فقط روزی دو ساعت درس خوندم و ترم بعد معدلم هجده و نود و سه صدم شد،شاگرد اول شدم.
واسه همین هم اون روز یه روز تاریخی واسه من شد.
خوب فک کنم واسه این پست دیگه بسه .
پس تا پست دیگه خدانگهدار.