زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد
سلام
امیدوارم روزگار خوبی داشته باشید و این ایام رو به همه ی شما دوستان خوبم تبریک میگویم.
داستان من به اینجا رسید که اولین کلاس ترم جدید تشکیل شد .حالا چه کلاسی؟ کلاس مبانی کامپیوتر با همون استاد ترم قبل .
دلم داشت میلرزید. من ترم قبل داخل کلاس خیلی فعال بودم و حتی خودم هم باورم نمیشد این درس را بیافتم . استاد وارد کلاس شد . کلاس ین ترم شلوغ تر از ترم قبل بود چون دانشجوهای نیمسال دوم تازه امده بودند که به اضافه دانشجوهای افتاده ی ترم های قبل زیاد می شدند.داشتم می گفتم که استاد آمد لیست دانشجو ها را از کیفش در آورد. شروع به خواندن کرد . اسم من هم مثل همیشه آخر لیست بود. اسم من را خواند : آقای.... من هم گفتم :
سلام علیکم استاد هم گفت : و علیکم السلام جناب استاد..... همه خندیدند. کم کم داشت باورم میشد که سوژه ی خنده ی همه شدم ولی به روی خودم نیاوردم.
گفت: سر امتحان پایان ترم مریض بودی؟ منم گفتم: نه استادحالم خوب نبود.گفت :ولی از تو انتظار نداشتم که بیافتی. منم گفتم: عذر می خوام استاد مخم هنگ کرده بود.و این لحظه ای بود که کلاس رفت روی هوا و همه خندیدند.
دیگه همه متوجه شده بودند که من این درس رو افتادم و دوباره برداشتم.استاد با لحنی که حاکی از استهزا بود گفت: انشا ا... از شما چیزهای بیشتری یاد میگیریم. که من در کمال پررویی (خودم دارم میگم اشتباه کردم ها نگینی بی ادب) گفتم : انشا ا... .و کلاس منفجر شد و من با نگاه عصبانی استاد مواجه شدم.
کلاس خسته کننده ی آن روز تمام شد ( خسته کننده چون تمام مطالبش را می دانستم). قصد داشتم به استاد بگویم که دیگر سر کلاس نیایم و در راهرو این کار را انجام دادم. اما استاد جوابم را داد :نه من می خوام از شما خیلی چیزها یاد بگیرم.
من فقط در این لحظه می گفتم : خودم کردم که لعنت بر خودم باد .
جلسه دوم شد در کلاس مبانی زبان برنامه نویسی پاسکال تدریس می شد. ؛ استاد داخل کلاس شد و شروع به پرسیدن مطالب از درس قبلی کرد ولی من دستم را برای جواب دادن بلند نکردم که استاد گفت حالا یه وال که در حد و شان آقای استاد.... ( اسم منو گفت) باشه.یک سوال کرد در باره ی الگوریتم و فلو چارت کرد . من هم جواب دادم . این سوال داخل تمرین های کتاب خودش که به دانشجو ها معرفی می کرد نبود ولی من ز اون روز تاریخی به بعد شروع به واندن چند کتاب دیگر در باره ی پاسکال کرده بودم که به واسطه ی آنها این مثال رو بلد بودم. استاد با دیدن این موضوع برای اینکه خودش رو جمع و جور کنه گفت : احسنت از این به بعد تمام تمرین ها رو آقای ... حل می کنه.
کلاس تمام شد و من به حل تمرین ها فکر میکردم که باید بروم پای تابلو و تمرین ها را تنهایی حل کنم و پای تابلو رفتن وتمرین حل کردن کاری بود که از دوران ابتدایی از آن متنفر بودم ولی چه میشد کرد. و دائم به خودم می گفتم: خودم کردم که لعنت بر خودم باد..
جلسه بعد یک مثال ازسوی استاد مطرح شد که قرار نبود من ان را حل کنم چون این را استاد میخواست تا من رو توی کلاس ضایع کند.
استاد مثال رو روی تابلو نوشت و گفت آقای ... بیا حلش کن . من رفتم و الگوریتم و فلو چارت رو نوشتم .گفت : حال به پاسکال بنویسش.وای ان کار دیگر خیلی سخت بود وهنوز بچه های کلاس این مطالب را نخونده بودند. همین موقع ها بود که یکی از بچه که بعدا متوجه شدم از دانشجو های زرنگ هم هست و یکی از رقبای من و از نزدیکترین دوستان شد گفت استاد این موضوع که ماله فصل هشت هستش. استاد با عصبانیت گفت: حرفی نزنید.
آقای ... حلش کن من هم شروع به نوشتن کردم. که یک خانم از وسط کلاس به صورت خاصی گفت : است.....اد
استاد هم گفت: بفرمایید .
_استاد ما که هنوز بلد نیستیم اینا رو
_میدونم ولی میخام ببینم این استاد(منو میگفت) که ترم قبل این درس رو خونده چیزی بلد هست یا نه.
من هم در کمال خونسردی تمرکز کردم وتا وسط های برنامه را نوشتم که یه دفعه باز صدایی با لحن قبل یبلند شد._ است........اد. و من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم بله![]()
که با گفتن این حرف کلاس به آسمونا رفت و همه از خنده روده بر شدند حتی استاد هم خندید. بالاخره مساله حل شد و کلاس تمام.
بیرون کلاس استاد صدایم زد و گفت :شنیدی که می گن زبان سرخ سر سبز را میدهد بر باد.گفتم : بله ولی چطور؟
گفت : من میتونم همین الان بگم برو واسه ترم بعد همین درس رو ور دار گفتم : آخه.. که حرفم رو قطع کردو گفت: ولی من به تو علاقه دارم تو درس رو خوب بلد هستی و اگر خواستی دیگه نیا سر کلاس و خداحافظی کرد و رفت.
من خیلی به حرفش فکر کردم دیدم مرد خوبی است و برای حفظ ادب و احترام نسبت به او تمام جلسات کلاسش رو رفتم و شرکت کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم .
این استاد از دوستان بزرگمنش و بسیار خوب من است و به داشتن چنین استاد و دوست گرانقذری افتخار می کنم.
خوب دیگه واسه این پست بسه فک کنم.سر بلند .و پیروز در پناه حق باشید.
سلام