اینجا نیمه شب قدر است.
شب شهادت مولای عالم، امام علی (ع)
مردی ناشناخته که انسان بودنش در مخیله ی آدمی ، ظرفیت های آنسانی را بزرگ می نماید و دلیل تبارک الله خالق هستی برای افرینش انسان به خود را تبیین می کند.
علی(ع) ، مردی که سالهاست خداحافظی هایمان را با ندای نامش انجام میدهیم و او را واسطه ی سلامت دوستان می کنیم.
مردی که ؛ نه! انسانی که انسانیت با او معنا پیدا کرد
و انسانی که بر شانه ها ی ختم رسل پا نهاد و نمادهای شرک را به زیر کشید، بر شانه های معرفت خاتم النبیین پا نهاد و عارف اعظم شد، انسانی که سطور فکریش همچنان در صدر افکار و همچنان ناشناخته.
سطوری که منهاج بلاغت را تا حد اعلا نشانگر است و تقریر کننده ی آن تا ابد ناشناخته و و شاید مظلوم...
انسانی که سعادتمندترین انسانهاست، در خانه ی خدا آمد و در خانه خدا رستگاری دیدار خدا برایش رقم خورد و تنها خود بود که این را خواسته بود. در شبی که قرآن ، کلام خدا نازل شد ، او عروج کرد و چه زیباست، خدا قرآن داد و قرآن برد! قرآنی داد مسطور و قرآنی برد ناطق...
انسانی که همنشین بهترین خلق بود و پدر بهترین خلایق، برادر و وصی نبی، همسر برترین بانوی تاریخ، پدر مظلوم ترین مظلومان، اویی که تجلی یدالله بود و در نگاهش غیرت عین اللهی موج میزد ...
او که با تمام بالایی ها! هم بازی کودکان یتیم شهرش بود...
و چقدر مظلوم بود او ، و چقدر ...
می خواهم با او درد دلم را با او بگویم، با او که تجلی خدا بود و هست؛ اما خدا نبود و نیست، اما! آنچنان آبرویی نزد پروردگار دارد که بی آبرو ترین خلق، به خود جرات می دهد او را واسطه کند...
مولایم، به حق همه ی بزرگی هایت، تعجیل ظهور فرزند برومندت، امام عصر (عج) را نزد خدا واسطه باش، که ما آبروی رویی جز آبروی شما در این شب سراغ نداریم،
مولای من واساطت ما را نزد فرزندت بنما، که امشب پرونده ی ما را می نگرد، خدا می داند چقدر خجلم از خطا ها، چقدر خجلم از کوتاهی ها، چقدر خجلم از ندانسته ها و...
مولای من، امشب ، خداوند را صدا خواهیم زد، با هزار اسمی که می دانیم، و تو را به حق یداللهی و عین اللهی و جوانمردیت قسم، شفیع ما باش نزد پروردگار که آبروی ما در حب شماست، هر چند که می دانم پیرو شما نیستیم، اما شنیده ام حب شما هم کارها می کند...
مولای من، یاری مان کن، به خواسته های مشروع خود برسیم، و مددی کن تا ملکوت جهان را تا حدی ببینیم...
می دانم که فرزند شما، امام عصر(عج) از حال همه مان آگاه است، مددی کنید از چشمان مبارکشان نیافتیم و واسطه ای باشید برای بخشایش ما،
شما آبرومندید در درگاه حق؛ خداوند را به آبروی شما سوگند میدهم، بیماران، و به خصوص جانبازان اسلام ، و باز هم بخصوص جانبازان شیمیایی ؛ را بهبودی بدهد و...
پروردگارا ، می دانم که می دانی، به این نقطه از جهان پایبند نیستم، اما پایم در اینجا بند است؛ مرحمتی فرما و به حق و حقانیت صاحب ذوالفقار، پای بندم را آزاد کن
که تو مهربانترین مهربانانی
.............................................................................................................................
آخرین جمعه !
روز قدس، روز اسلام...
دوست داشتم روز قدس در ایران باشم و باز ببینم...
اما نمی دانید اینجا چه خبره! اینجا هم روز قدس هست، روز نگاه عالمیان به اشغالگران از سر عصبانیت.
سالها با این تفکر زندگی کردم، " اسرائیل یک غده ی سرطانی است" و این تفکر در من نهادینه شد و در اعمالم تاثیر گذاشت.
اما چه باید کرد تا این غده را حذف کرد...؟
شاید به فرمایش آن پیر علیم؛ باید متحد شد و هر نفر یک سطل آب بریزد روی آن و محوش کند از صفحه ی تاریک تاریخ!
می شود!
اما هر کسی به فراخور توانایی اش، یکی با اسلحه، یکی با قلم ... و یکی هم مثل من با صفر ها و یک هایش!
فلسطین! من به خاطر تو این عقیده را ندارم! هر چند مظلومیت هر مظلومی در نگاهم هست، و می دانم تو مظلومی ،
عقیده ام این است چون، صهیونیست عقایدم را هدف قرار داده، بدون هیچ توهمی به این نتیجه رسیده ام؛
و مظلومیت تو برایم مهم است چون عقیده ام حمایت از مظلوم است...
از تو حمایت می کنم، نه به این واسطه که سرم پایین باشد و حرف گوش کن باشم! از تو حمایت می کنم چون در راستای عقیده ی منی،
و من می دانم، روزی عقیده ام پیروز می شود و تو با آن؛
دوستانی داشته ام با ملیتی که به تو ختم می شد و چه مرد بودند و چه مردانه ایستاده اند و ایستادند...
و چه دوستانی با مذهب مبارک کلیمی که در دفاع از تو پایمردی کردند و می کنند...
تو در راستای عقیده ی بسیاری از مردمان این جهانی... پس خوشا بحالت که تنها نیستی و این تنها نبودنت موفقت می کند.
مردم کشور من با تو اند ای عقیده! هر چند بعضی ها، هر چند اندک با تو بی مهری کردند و فقط کشورشان رادیدند، که من آنرا نتیجه ی بی مهری بالا دستشان می دانم که اگر می خواستند و بزرگان آنها کمی آزد بودند کار به آنجا نمی کشید، چون تو عقیده ی آن بزرگان هم هستی و شاید اگر واقعا می خواستند در عمل از تو حمایت می کردند و نه در حرف و سخن نسنجیده که این شود...
و من هم قدس را می بینم، هم غزه ، هم لبنان و هم ایران، و سالهاست در راهشان هستم، که اینها عقیده ی من هستند!
و من در راه عقیده ام استوار و جانم را فدای قدس و ایرانم می کنم و آن پرچم سبز بالای سرم، مزین به نام الله و جمله ی " القدس لنا" را در آن تاریکی ها تا ابد و زمانی که نفس می کشم نقش ذهنم کرده ام همچون پرچم کشورم که بالاترین نمادهاست در خانه ی تفکرم.