نام خدا
سلام به همه ی دوستان خوبم.
امشب میخوام یه خاطره رو واستون تعریف کنم که درسته توش یه ضرری کردم ولی خوب گفتنش خالی از لطف نیست حالا لطف شنیدنش رو شما باید به من بگید لطفی داره یا نه.
وقتی دانشگاه قبول شدم پدر بزرگم واسم یه خط موبایل به عنوان هدیه خرید که هنوزم دارمش و ازش برای مواردی که نیاز به پیام کوتاه باشه استفاده میکنم. من زیاد اهل خریدن گوشی و از این جور حرفا نیستم ولی خوب یه دفعه شده بود که ظرف یک هفته 3 تا گوشی خریدم. البته خودم نمی خواستم اینجوری بشه ولی خوب همیشه که همه چیز بر وفق مراد آدمی نیست. جریان از این قرار بود که سال سوم دانشگاه بودیم با بچه ها گفتیم بریم یه خرده ایران گردی کنیم . مجردی هم برای خودش عالمی داشت ولی الان به صراحت میگم متاهلی عالمش بهتر از مجردیه.
داشتم میگفتم، تصمیم بر این شد که بریم شمال. من هم که اصلیتم شمالی بود خیلی بدم نمی اومد که به دوستام یه جاهایی رو نشون بدم. 4 نفر بودیم. با ماشین ساعت 5 صبح راه افتادیم " البته اون موقع ها بنزین سهمیه بندی نبود " اومدیم تهران و از راه کندوان به سمت شمال ادامه دادیم رسیدیم چالوس . بچه ها گفتن بریم نوشهر توی بندر یه دوری بزنیم. من هم سر خر رو کج کردم سمت نوشهر. بعد از اینکه رفتیم توی شهر یه دوری زدیم یکی از دوستام که تازه الان خدمت سربازیش تموم شده گفت بریم دریا؟! من با اینکه از دریا خیلی خوشم نمیاومد تابع جمع شدم. البته اینو بگم من به شنا خیلی علاقمند هستم ولی از وقتی که پسر خاله ام توی دریا غرق شده بود دیگه حوصله دریا رو نداشتم. اولش خواستم از زیرش در برم که شنا کنم ولی خوب خلاصه اصرار دوستان کار خودشو کرد و من هم متقاعد شدم که شنا کنم.
رفتیم یه جایی که بهش میگفتن پلاژ حسینی . جای شلوغی بود و خوب ، بد هم نبود. تازگی ها اونجا نرفتم ولی اون موقع جایی نداشت که بهش بگن رختکن . ماشین رو پارک کردم و رفتیم سمت دریا . رفتیم لب ساحل " جسرات ها" لباسامونو که در آوردیم من به یکی از دوستام گفتم بیا سیم کارت گوشی پیمان رو بکنیم بگیم دزدیدنش گفت گوشیش کجاست . من هم شلوارش رو نشون دادم . اینجاست که میگن عقل آدمیزاد قد نمیده نمیدونم چرا گوشیامنو توی ماشین نذاشته بودیم! ولی خوب حالا دیگه. این آقای عزیز "" اسمش مهدی بود"" رفت به جای کندن سیم کارت گوشی پیمان سیم کارت گوشی منو کند گذاشت جیب خودش.حالا ببینید چی شد.
برگشت گفت یکی دو ساعت دیگه حسابی میخندیم. با خوشحالی رفتیم توی آب. درست داشتیم کیفور میشدیم که همین آقا پیمان مذکور شروع کرد به داد و فریاد که : داری چی کار میکنی؟ واستا ببینم. بله ی آقا پسری داشت محتویات مازاد جیب های ما رو برمیداشت تا بیشتر از این باعث زحمت ما نشه. با سرعت اومدیم بیرون از آب وقتی رسیدیم دیدیم که بله دوتا گوشی رو برده . حالا کدوما رو بخندید!!! گوشی من به علاوه گوشی آقا مهدی . خیلی عصبانی شدیم . پیمان با همون وضع فجیع افتاده بود دنبال طرف"" فکر کنید یه نفر با اون وضعیت بیاد توی خیابون اونم با شن و ماسه چسبیده به پاهاش و..."" اونم کاری از پیش نبرد. وقتی برگشت گفت در رفت ، حالا چی برد؟ من گفتم شانس نداریم که گوشیه منو و مهدی رو برد شروع کر به خندیدن . من گفتم باز اگه گوشیه تو رو میبرد یه حرفی . گفت : چرا؟ گفتم اخه سیم کارتش رو کنده بودیم می خواستیم بهت بگیم یکی برده. گفت خوب دیگه . دست کرد توی جیبش گوشیش روشن بود . گفت: دیوونه شدین؟ اینکه سیم کارت روشه. مهدی گفت : مگه اون شلوار تو؟ گفت اره . که من تازه گرفتم چی شده و کلی خوشحال شدم . چون حداقل سیم کارت داشتم.
خلاصه به پیشنهاد من گفتیم که میریم تنکابن .آخه من پدرم تنکابنیه و اونجا فامیلامون هستند هر چند ویلا هم داشتیم اونجا. اومدیم توی شهر من رفتم یه گوشی خریدم . از این معمولی ها که کارمو راه بندازه. البته دوستمون آقا مهدی هم رفت واسه سوزوندن سیم کارتش اقدام کنه. رفتیم به ویلای ما توی منطقه دوهزار تنکابن.منطقه ییلاقی و قشنگیه اگه نرفتین برنامه بزارین برین ، ضرر نمیکنین. یه جایی که بهش میگفتن شهرک کوهسار ما ویلا داریم . یه روز مونده بودیم که بچه ها عشق کوه نوردی گرفتن و پاشون رو کردن توی یه لنگه کفش که بریم کوهنوردی . من گفتم جون من کوهنوردی تجهیزات می خواد ... ولی کو گوش شنوا. بالاخره از اونا اصرار و از من هم انکار. راضیم کردن که بریم رفتیم. یه جایی هست که بهش میگن "البته اگه الان اشتباه نکنم" گرد کوه که نرسیده به اون دوتا چشمه هستش . قبلا با پدرم و یکی از آشناهامون رفته بودم اونجا. اون موقع ها اصلا موبایل اونجا ها آنتن نمیداد ولی باز این هم از اون کارها بود که انجام میدیم بعد بهش می خندیم، گوشی همراهمون بود . بین راه یه جایی واستادیم . پیمان گفت : محسن گوشیتو آوردی ؟ گفتم : آره. گفت آنتن میده اینجا؟ از جیبم در آوردم نگاه کردم گفتم نه حتی یکی هم نداره. گفت جدی می گی ؟ بده ببینم. خواستم گوشی رو بدم بهش که از دستم افتاد رفت پایین .یه نیم ساعتی دنبالش گشتیم ولی پیدا نشد که نشد. رفتیم رسیدیم دم چشمه دوم " من که حالم حسابی گرفته شده بود گفتم برگردیم و اینقده نق زدم که بچه ها خسته شدن و برگشتیم.
فردای اون روز برگشتیم توی شهر رفتم مخابرات " اون موقع توی تنکابن دفتر خدمات مشترکین نبود الان فکر میکنم باشه دیگه " سیم کارت رو سوزوندم و چون خط مال همون شهر بود یکی دیگه گرفتم که از نصفه شب فکر میکنم فعال میشد. خلاصه باز هم رفتیم یه گوشی گرفتیم . یه نوکیا 1100 اینو خوب یادمه.
دو روز دیگه گشتیم ولی مسافرت خوبی نبود هر جا میرفتیم یه اتفاقی می افتاد . خلاصه برگشتیم .
من رفتم شهر خودمون . رسیدم خونه واسه مادرم جریانات رو تعریف کردم گفت : چقدر بد آوردی ولی حالا چیزی نشده که ایراد نداره مهم اینکه آدم خودش سالم باشه. بعد از ظهر با خودم گفتم برم کارخونه پیش پدرم . رسیدم کارخونه چند تا بوق زدم ولی نمیدونم نگهبان کجا بود . کسی نبود در رو باز کنه. خودم پیاده شدم از در کوچیک رفتم توی کارخونه . در رو باز کردم که ماشین رو بیارم توی حیاط. در رو باز کردم و با ماشین اومدم تو . از ماشین که پیاده شدم دست کردم توی جیبم که از روی گوشیم ساعت رو نگاه کنم . دیدم وای گوشیم نیست. رفتم توی ماشین رو زیر و رو کردم ولی نبود . خلاصه خیلی جا ها رو گشتم.یه دفعه با خودم گفتم من گذاشته بودمش توی جیب پیراهنم . شاید موقع باز کردن در از جیبم افتاده باشه روی زمین. اتفاقا همینطور هم بود . پیداش کردم . ولی چشمتون روز بد نبینه . له شده بود . وقتی داشتم در و باز میکردم از جیبم لیز خورده بود افتاده بود روی زمین و من هم با ماشین خودم از روش رد شده بودم . نشسته بودم روی زمین نمیدونستم باید چی بگم و یا حتی به چی فکر کنم . که یه دفعه جناب آقای نگهبان صدام زد که : آقای مهندس چیزی شده؟ من سرم که آوردم بالا چنان چشم غرّه ای بهش رفتم که خودش متوجه شد دیگه نباید حرف بزنه .
دیگه تا یک هفته بعدش گوشی نخریدم .
ولی اون گوشی آخری رو تا همین 3 ماه پیش داشتم. گوشیه خوبی بود.
خوب اینم خاطره این دفعه. ممنونم از اینکه حوصله کردید و خوندینش.