عاشورا...

ظهر عاشورای امسال هم گذشت
و کاش فریاد انا بقیه الله بلند شود
و منتقم بزرگ خون حسین(ع) بیاید.
و کاش بدانیم، حسین فقط جنگاور نبود،حسین تنها ده روز نبود...
حسین دانا بود، حسین مصلح بود، حسین آمر به معروف و ناهی از منکر بود
حسین چرا برخاست؟
قیام حسین برای اصلاح بود، حسین برای نماز قیام کرد...
و به راستی تنها چهل و هشت سال از نبودن رسول خدا گذشته بود...
آنگاه که حسین(ع) لشگریان مقابل خود را سوگند داد که:
آیا من از نسل پیامبر سما نیستم؟ آیا من ارزش های دین خدا را نا دیده گرفته ام؟ 
آیا .... 
و آنها چشمانشان بسته بود و گوش هاشان بسته تر...
و چه می کند تبلیغات! و چه می کند ریا!
فرزند پیامبر را! فرزند برترین خلق خدا، ختم رسل را...
او را نامسلمان و کافر میکند.
 به جنگش می روند، خون و جان و مال و ناموسش که ناموس پیامبر خداست مباح می شود...
و خون خدا را ...
و امروز است که 
گفته اند برای پیامبر خدا :
 این كشته‏ى فتاده به هامون، حسین توستوین صید دست و پا زده در خون، حسین توست

این نخل‏تر، كز آتش جان سوز تشنگى

دود از زمین رسانده به گردون، حسین توست

این ماهى فتاده به دریاى خون، كه هست

زخم از ستاره، بر تنش افزون، حسین توست ...

و کاش می دانستیم چه می گوییم.

و شریعتی بزرگ در اندیشه ام است : و حسین تشنه ی لبیک بود بیش از اینکه تشنه ی آب باشد...
و آیا ما می شنویم ندای هل من ناصر ینصرونی حسین (ع) را؟
اگر نمی شنویم! گوش هامان بسته است!
و اگر می شنویم! مسوولیم!

اللهم ارزقنا شفاعه الحسین(ع)
اللهم ارزقنا زیارت الحسین (ع)
...

بوی عشق و سرخی! تا رسیدن به سبز جاودانه

این صدای طپش قلبم نیست
در نهان خانه ی دل سینه زنی است
.....
بوی محرم می آید
دیوانه ی این ماهم، دیوانه ی این مکتب و دیوانه ی این عشق

بیرق سرخم را در دستانم محکم تر می فشارم
آنقدر می روم تا لایق زیر سایه ی بیرق سبز آقا رفتن شوم

او می آید
و فریاد انا بقیه الله سر می دهد و ...
و من باز تا آن روز می خوانم
«اين طالب بدم مقتول بکربلا»

...

وَلاتَحسبنَّ الذین قَتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاءٌ عند ربّهم یرزَقون 

کمی بعد از خوشی دیدن دنیا با دو چشم! دوباره!
غمی به دلم آمد! غم رفتن و چیدن یک گل
توی خبرها همین چند دقیقه قبل، دیدم دو استاد فیزیک ایرانی ترور شدند که یکی از اونها شهید شد و یکی دیگه مجروح...
کمی بغض کردم، اشک هنوز برای من خوب نیست اما نبود اشک هم برای من بد!
دوری از تسلسل زمان در ذهنم به وجود آمد و خاطراتی از گذشته که کمی برایم پررنگ تر شد، چون هیچ وقت فراموش نمی کنم.
کمی در دلم با شهید شهریاری درد دل کردم!
گفتم : خوب است تو را با بمبی در خیابانی شلوغ مورد استقبال قرار دادند، و خوبتر اینکه در وطنت بودی، و حداقل صدای این بمب کمی اطرافیانت را تکاند! تا ببینند و حواسشان جمع شود، یکی از افتخاراتشان را با سر وصدا دارند می برند،
خوب است معاون رئیس جمهور کشور، با صدای بغض آلود از تو یاد کرد و مردم کشورت کمی مخیله شان در اهمیت تو تکاپو کرد، دانشجویانت و اساتیدت برایت با صدای بلند گریستند و نبودنت خیلی ها را با دود سوزاند! و چقدر بد!
چقدر بد که دیگر جسمت نیست... بدی های نبودنت آنقدر زیاد است که اظهر من الشمس است و گفتن ندارد!
با گرایش سیاسی تو هیچ کاری ندارم، چون با هر نگاه سیاسی که بوده ای، علیم بوده ای و خصایل علمیت را در راه وطن خرج کرده ای، و تو در راه وطن جان داده ای و علم، شهادت مبارکت باد...

و یادی کنم از بزرگانی که مظلومانه و در غربت صدا و تصویر و وطن رفتند و هیچ کس یادشان نکرد...
به یاد علمشان، و حلمشان، و انسانیتشان...
یادی می کنم از شهید دکتر علینژاد و شهید دکتر عسگری که در سکوت مطلق از جامعه ی علمی رفتند و جای خالیشون همیشه حس میشه و طلب سلامتی برای آقای دکتر عباسی  که خدا رو شکر این سوقصد در موردشون ناکام موند.

دوتایی ها!!

دو چشم 
دو دست
دو پا!
چقدر دوتایی!!
چقدر این دوتایی ها خوبند!
حکمت خداوند را شکر

چقدر دلم برای تهران تنگ شده!!!