سلام

این روزا خسته تر از آنم که باشم ، و اگر هم هستم نگاهم نیم نگاه است...
این روزها روزهای عصبانیت بود برای من توام با تحمل ترحم! روزهایی که گاهی شب بود و شب هایش به بیداری چون روز گذشت! روزهایی که در خواب چون کودکی بود! بی زمان و بی گاه ...
روزهایی که حصوله و خلق ، با هم به جاده ی تنگی می رونند و نگاه خشک بی گاه تر می شود...
و من...
در این میانه سرگردان! چون قاصدک! بی آنکه خود بخواهم، تن به باد سپرده ام ، و من تنها به قاصدکم ایمان دارم
و به قول آن دوستم در یاد نمانده ام! دیگران:
زنده بودنم را جشن می گیرند ؛ با لمس انگشتان سرنوشت؛ 
و بوسه ی باد بر صورتم می زند، از زیر گوشم می خزد تا تنم را بلرزاند...
و من...
باز نشسته ادای وظیفه می کنم
نشسته بر می خیزم، نشسته راه می روم، نشسته آه می کشم و نشسته...
و باز هم من...
مانند یک دوچرخه، در سرازیری، دوام سرپایی ام در حرکت است و تا در حرکتم خاک رویم نمی نشیند و هستم، و امان از ایستاده ام!
کاش به قول اخوان وعده ی دیدار نزدیک باشد؛
نمی دانم! ولی من ، هم دیوانه ام و هم مستم!
و هم دلم می لرزد و هم دستم و گویی در جهان دیگری هستم...
...
می خواهم به یادت بیاورم!
یادت می آید؟ آن شبی که گفتی:
تو را بجای همه ی کسانی که نشناخته ام دوستت می دارم، تو را ...
گفتی از قاصدک شنیده ای این را!
و من چقدر قاصدک را دوست می دارم...
یادت می آید، آن روزهایی که زبانت بر من بسته بود، با نگاهت دوست داشتن را فریاد می زدی؟
یادت می آید ، آن روز که که گفتی نرو! و بعد خودت رفتی؟
شاید من باید می رفتم...
گفتی نگاه مستانه ی مرا دوست می داری!
می دانستم، چون تو را از ازل در دل داشتم به انگار خودم
و تو چقدر عاشق پرواز بودی...
یادت می آید؟ آن ایام ؟ 
چقدر شهر ما از فراز فدک زیباست؟ 
چقدر بام خانه مان کوتاست؟
چقدر دنیا کوچک است؟
چقدر دلم تنگ است؟
و چقدر های دیگری که همه را تو گفتی و من...
به یاد آن روزها به هر جا می نگرم...
شاید تو غربت مرا بی خود می دیدی!
روپوش سفیدت را همچنان بالای تختم دارم، هنوز مایه ی آرامشم است...
و چقدر تصویرت زندست! در ذهنم ، در دلم ، و حتی اینکه بر دیوارست ، 
شاید این اتاق بشود بایگانی خاطرات بی تو...
راستی! هنوز پیراهن آبی می پوشم! چون تو دوست داری...
هنوز همان ساعت را دستم می کنم، حتی با شیشه ی شکسته اش! ...
هنوز همان انگشتر به دستم است ، اما دروغ چرا! می دانی!!! حلقه ام در دست راست است چون جایگاهش در دست چپم ناکار است...
راستی! یادت می آید؟ به کتابهایت می خندیدم؟ که مگر جسم آدمی چه دارد اینقدر بالا و پایینش می کنید؟ 
خدا خواست نشانم دهد جایگاه روح آدمی خیلی چیزها دارد! 
هنوز درد که می کشم روپوش سفیدت را می نگرم! آرامم میکند...
و من دلم برایت تپیدن گرفت ست.
کاش لحظه ی دیدار نزدیک باشد...
تنها نگرانم قاصدک زندگی تنها بماند با این همه فاصله که از من دارد
و شاید اگر دیدار نبود تا به الان، با خبرهای قاصدک بود
و چقدر خوب می دانم، لحظه ی دیدار را قاصدک نمی گوید به من!
و خدا می داند که هنوز چراغ امیدم را یاد او روشن میکند...
و می داند در دلم فط اوست که نمی گذارد تنگیش به بسته شدن نگراید!
کاش لحظه ی دیدار نزدیک باشد...
.......................................................................................................
کمی دل تنگ است و حال ناخوش
کاش قاصدک خبر های خوش بیاورد برای همه مان!!
کاش قاصدک ز برایم بخواند ساده بیا دست من بگیر و...
* اینجا نصفه شب است و باز بی خوابی!
** متاسف شدم برای خودم و بقیه! مثل پسری که می تواند به پدر کمک کند و نمی گذارند!
امیدوارم دوستان درس هاشان رو خوب بلد باشند به کار بگیرند!