سلام
ساعت کمی مونده به هفت صبحه! ایران باید از نیمه شب گذشته باشه!
روی تراس آپارتمان نشستم و دارم اقیانوس رو که فعلا شکل یه ابره سیاهه نگاه میکنم
توی این روزا کمی افسرده شدم و نگاه های خیره شدم بیشتر از انسانهای سالمه.
اینجا سر صبح باد خنکی می زنه که منو کاملا" یاد بادای دم صبح قزوین می ندازه...
خنده داره که بگم اینجا هیچ کاری نمی تونم بکنم...
دلگیری ما آدما خنده دار تر از اونیه که بشه حتی بهش فکر کرد.
اینجا توی یه آپارتمان 65 متری توی برج لاروزکا! هیچ حس قشنگی ندارم!
اینجا سردتر از اونه که بشه با خون بقیه گرم شی! اصلا" خون مردمش اونقدرا گرم نیست!
خنده داره!
دل خوش باید باشه تا آدم همه چیزش خوش باشه!
توی ایارن پژو سوار بودم و اینجا به لطف شوهر عمه جان بی ام و
توی ایران زیر فشار کار بودم ولی اینجا نه!
جاهای دیگه خانودم نبودن ولی اینجا هستن و ...
اما اینجا خیلی چیزا نداره که ایران داره! کلی آدم خون گرم، دوستایی که هیچ جا پیدا نمیشن
جاهایی که من دلم اونجاها خوشه و ناخوشی ها یادم میره
آدما یی که صداشون زندم می کرد چه برسه به دیدنشون و خیلی چیزای دیگه...
دل خوش داره ایران برای من!
ولی!!
دل خوش سیری چند؟؟؟