خوابگاه یا خونه دانشجویی
بنام خدا
دوستان خوبم سلام ، خاطره ی این دفعه جریان خونه گرفتن من هستش.حالا بخونید . در ضمن نظرات شما مایه ی دلگرمی هر چه بیشتر من میشه.
ترم اول دانشگاه خوابگاه بودم و بعد از اوون قضیه مشروطی فکر کردم شاید یکی از دلایل این امر همین خوابگاه باشه و دوستان انتصابی که با من هم اتاق شده بودند باشه ،که البته هنوز هم این فکر رو میکنم .
به هر حال ترم دوم رفتم گشتم و یه خونه ی قابل قبول دانشجویی پیدا کردم با یه هم خونه ی خوب که بهتر بگم یکی از دوستان دوران دبیرستان من بود و ایشان در دانشگاه آزاد اوون شهر تحصیل میکرد . پسری که هرچی از خوبیش بگم کم گفتم . من و وحید با هم دیگه رفتیم دنبال خونه. این آقا وحید ما یه خورده شیطون هم بود و البته همونطور که گفتم پسر خیلی خوبی بود. منظورم از شیطونی همون کارایی که خودتون میدونید.
خلاصه ما با هم رفتیم دنبال خونه هر جا رو که میدیدم یا خوشمون نمیومد یا اگه خوشمون میومد بودجه اش به ما نمی خورد. بالاخره یه سوئیت 65-70 متر پیدا کردیم و خیلی هم خوشمون اومد. که البته صاحبخونه هم از ما خوشش اومد.حالا چرا خوشش اومد ؟
من عادت دارم هر جا که میخوام وارد بشم اول از همه بسم ا... میگم .یعنی اینطوری تربیت شدم.حالا ممکنه یکی خوشش بیاد یا هم نیاد ولی من اینطوریم. تقربا ساعت 8 صبح بود که رفتیم یه خونه رو ببینیم. بنگاه داره زنگ خونه رو زد گفت : مجید آقا منم حسین.... بنگاهی .یه دفعه یه صدای کلفت شنیده شد که گفت اومدم داداش.
من یه نگاه به وحید کردم و وحید هم یه نگه به من که انگار طرف خیلی قلدره. وقتی در باز باشد دیدیم خیلی بیراه هم فکر نکرده بودیم.
حسین اقای بنگاهی گفت : سلام حاج مجید.اونم گفت:علیک. حالا این حاج مجید چطوری بود میگم خدمتتون.
این حاج مجید یه همچین قیافه ای داشت.
یه گردنبند طلا که خیلی هم کلفت بود توی گردنش بود ، تمام انگشت های دست راستش بجز انگشت شست انگشتر های قلمبه که همش طلا بود و یه ساعت طلایی که اونم فکر میکنم طلا بود توی دست راستش و دسبند کلفت طلا هم دست چپش بود. من اول که دیدمش گفتم هیچی اینم با ما راه نمیاد.که بنده خدا راه هم نیومد اونم چجور. گفت اینا ن . حسین آقا گفت :آره. حاج مجید گفت ": بفرمایید. حالا خودتون تصور کنید با چه صدایی.
وحید رفت تو من هم گفتم بسم ا... و رفتم تو .تا اینو گفتم حاجی گفت : پسر آخوند زاده ای. من هم که اصولا توی اینجور مواقع زود جوش میارم گفتم : نه آقا مسلمان زاده ام. دیدم میگه جوون چرا ناراحت میشی، خواستیم یکم بخندیم.من هم که البته اضافه کنم یه جورایی آخوند زاده هم هستم-پدر بزرگم روحانی هستند- گفتم آقا برو به خودت بخند. مگه خدا و پیغمبر هم خنده داره .گفت نداره ؟ گفتم : نه که نداره .
اگه مجانی هم بدی من توی این خونه نمیشینم. گفت نشین اگه ماهی یه تومن هم بدی بز به تو خونه نمدم صلا برو بیرون ،حسین اینا کی ان آوردی؟ ، به سلامت آقا.من هم با دلخوری زدم بیرون و وحید هم دنبالم اومد و شروع کرد به گیر دادن که چرا اینطوری میکنی میخوایم خونه بگیریم نه ضد انقلاب .من هم گفتم با انقلاب چیکار دارم به دین و اعتقاد من توهین شده.و از این جور حرفا.
فردای اوون روز من و وحید دوباره رفتیم دنبال خونه .رفتیم توی یه بنگاهی که فکر میکنم اسم اون آقا ی بنگاهی معنوی بود. گفت آره یه سوئیت 70 متری دارم فکر کنم خوشتون بیاد. این آقای –فکر میکنم- معنوی آدم جالب و از اوون بنگاه دارهای قدیمی بود . به اتفاق ایشون رفتیم خونه رو ببینیم. زنگ درو زد . یه خانمی گفت بله؟ -از بنگاه مزاحمتون میشم اومدیم خونه رو ببینیم حاج آقا تشریف دارن؟ -بفرمایید.
توی همین لحظات وحید با خنده به من گفت : اگه حاج آقاش مثل دیروزی نباشه.
در باز شد یه خونه ی خوشگل بود با یه حیاط باصفا که هنوز خاطره ی درس خوندن توی اوون حیاط برام لذت بخشه. محو دیدن حیاط بودم که یه دفعه یه صدایی گفت سلام علیکم جمیعا.
من تا رومو بگردوندم دیدم .اه اه این که همون حاج مجید دیروزیه.بدون اینکه حرفی بزنم از خونه اومدم بیرون که خود حاجی پشت سرم اومد و شروع کرد به صدا زدنم : پسرم کجا رفتی، اه با شما هستم ها .
من با خودم گفتم نکنه اشتباه گرفتم و سوتی دادم.یه نگاه برگشتم عقب دیدم نه بابا خودشه .وحید هم داشت دنبالم میومد که ظاهرا حاجی بهش گفت اگه برین دنبالتون میام تا نفهمم اینکارا یعنی چی ولتون نمیکنم. که وحید بدوبدو اومد دنبالم و البته حاجی هم دنبال اون و وحید منو نگه داشت و گفت که حاجی چی گفته .
من هم با اکراه تمام برگشتم و به اتفاق حاجی رفتیم توی خونه. روی تختی که توی حیاط بود نشستیم.تازه دقت کردم دیدم از اون طلا ها خبری نیست و فقط یه انگشتر عقیق بزرگ خوشتراش تو دست حاجی خود نمایی میکنه. گفت : مرد مومن چی شد در رفتی ؟ با خودم گفتم مگه میشه ؟نه این همون دیروزیس. گفت من منتظرم بدونم چی شده.
همین موقع وحید گفت: حاج آقا بعد از این که ما دیروز اومدیم خونتون محسن گفت از اینجور آدما خوشش نمیاد و اینا با اعتقاداتش جور نمیشه.حاجی با تعجب گفت : خونه ی من؟ البته آقای معنوی هم که گیج شده بود گفت: شما قبلا اینجا اومده بودین و نگفتین.من که اصلا حرف نمیزدم؛ وحید به من نگاه کرد و گفت اینجا که نه ولی اوون یکی خونه ی حاج آقا.حاجی گفت : من از کی تا حالا چند تا خونه داشتم که خودم خبر ندارم ؟شما کجا رفتین؟ من هم که دیگه دیدم نه اوضاع داره یه چیز دیگه رو به من میفهمونه آدرس اونجایی رو که دیده بودیم به حاجی گفتم . شرع کرد به خندیدن و خندیدن.گفت : اونجا خونه ی برادرم مجیده و من برادر دوقولوشم من اسمم سعید هستش.که من هم خندم گرفت. بعد از اینکه کلی خندیدیم و من ماجرا رو واسش تعریف کردم و البته ایشون باز هم کلی خندید و به من گفت توی دل حاج سعید چیزی نیست و فقط یه خورده اخلاقش تنده و از نظر اعتقادی خیلی قوی نیست، برام تعریف کرد که این دوتا برادر دو تا راه جدا از هم دارن و هر کدومشون واسه خودش یه طیف اخلاقی جدا دارن و اینکه اون آقای حاج مجید بازاریه و این آقای حاج سعید محضر دار –اسناد رسمی- هستش.بعد هم گفت : ازتون خوشم اومد وباهتون راه میام که خیلی هم راه اومد و البته راستش رو بخواهید اصلا دوید. خلاصه اینکه توی اون یک سال و نیمی که تو خونه ی این آقا بودیم کلی چیز یاد گرفتیم هم من و هم وحید. البته باید اضافه کنم ایشون خونشون رو که دو تا واحد آپارتمان و دو تا واحد سوئیت بود و اوون سوئیت ها رو اجاره میداد فقط به دانشجو ها اجاره میداد-میگم چقدر میداد اومد وسط- اون هم تا سال قبل از ما فقط به دختر خانم ها ، چون یه دختر داشت که فقط تعطیلات بین دو ترم خونه میومد و البته ما هم چند بار ایشون رو زیارت کردیم و قسمت این بود که شیطنت آقا وحید هم گل کنه و دل دختر حاجی رو ماله خود کنه و تقریبا توی همون زمانهایی که من دنبال کار انتقالیم بودم این آقا هم رفت خاستگاری و جواب بله گرفت و شد دوماد حاجی-عجب آدمیه این وحید به خدا- مثل اینکه حاجی بنده خدا حق داشت ولی باید اینو هم بگم که هرچی قسمت آدم باشه همون میشه.
.وقتی پارسال توی مراسم جشن عقد وحید حاجی رو دیدم حود یک ربع ساعت خندیدیم، سر همون جریان ولی وقتی حاج مجید رو با اون هیبت ش دیدم که البته منو نشناخت خنده ام بند اومد. اون بنده خدا اینقدر سرش شلوغ بود که اصلا نفهمید داماد کیه و من کیم . هر چند اینجوری بهتر هم شد. به هر حال هنوز هم که یاد جریان اوون روز می افتم خنده ام میگیره. از اوون روز یه بعد یاد گرفتم که زود قضاوت نکنم و خیلی هم زود جوش نیارم.
این هم خاطره ی ین دفعه ببخشید اگه به نظرتون جالب نبود.
سلام