کلاس... پنچری..... دزدگیر.......استاد!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
عجب روز خوبی بود امروز!! راستی نهار هم به خیر و خوشی تموم شد و کباب خوردیم!!!![]()
بعد از ظهر هم رفتیم یه کمی توی وین گشتیم. البته با ماشین آقای دکتر احمد!! که بین راه پنچر شد!! و ما هم تایرش رو تعویض کردیم. ۱۰۰ متر که حرکت کردیم خاموش شد!!
بعدش بنده شخصا در موتور رو باز کردم و با چند حرکت عالمانه که خودمم یادم نیست چیکار کردم ماشین رو روشن کردم
. بعد هم جهت جلوگیری از اینکه نیاز جرثغیل برای حمل ماشین باشه زود برگشتیم خونه تا دوباره خراب نشه!!!!![]()
اومدیم خونه یاد یه خاطره از همین ماشین افتادم!! که الان واستون تعریف می کنم.
.....................................................................................................................................
ترم ۵ کارشناسی بودم. وقتی اومدم دانشگاه خوابگاه نگرفتم و یه خونه رهن کردم.
وسطای ترم بود که مادر بزرگم با من تماس گرفت که : محسن زودی بیا یه کاری باهات داریم!! ونگفت چیکار!! من هم اطاعت امر کرده و بدون هیچ درنگی رهسپار شدم!!![]()
حالا چطوری بود؟ من فرداییش کلاس نداشتم و پس فردای همون روز کلاس داشتم.اونم درس تخصصی!!!
غروب بود که راه افتادم. اوون موقع یه اتومبیل " دوو اسپرو" داشتم که اتومبیل خوبی هم بود هرچند زیاد نگهش نداشتم. راه افتادم و حدود ساعت ۱۰ شب رسیدم تنکابن.
متوجه شدم که پدر بزرگم می خواد یه چندتا مهمون دعوت کنه واسه فردا شب و می خواد که من هم باشم!!! آخه واقعا دوست داشتم این مهمونا رو ببینم از نزدیک!! و ایشون هم خبر داشتن. ![]()
کلی خوشحال شدم و تشکر کردم. مهمونی برگزار شد و خیلی هم من از دیدن این مهمونا خوشحال شدم و از صحبت کردن با اونها لذت بردم. ولی یه چیزی همیشه توی ذهنم بود که من فردا ۸ صبح کلاس دارم می تونم به کلاسم برسم؟.
و هی توی دلم از خدا می خواستم یه طوری بشه که من به کلاسم برسم. ![]()
استاد این کلاس رو خیلی دوست داشتم ولی ایشون اخلاقش اینطوری بود که بعد از خودش کسی رو راه نمی داد توی کلاس!!
خلاصه اون شب تموم شد و من ساعت ۳ صبح بیدار شدم که برگردم رشت.
خیلی خوابم میومد ولی با این حال حرکت کردم "" بنده خدا مادر بزرگم چقدر دعا کرد زنده برسم!! ""![]()
![]()
رسیدم چابکسر یه هوییی دیدم ماشین به ریپ افتاد با خودم گفت : وای خراب شد!! ببببببببببببببله خراب هم شد و خاموش کرد!!
حوصله پایده شدن نداشتم از خواب و از طرفی هم فکر کلاس اذیتم می کرد. چشامو بستم و یه دفعه خوابم برد ولی خیلی کوتاه!!
شاید نیم ساعت ٬ ولی انگار ۲۰ ساعت خوابیده بودم. استارتر زدم و در کمال تعجب روشن شد!! با خوشحالی راه افتادم و با خودم به این فکر می کردم که دیر نکنم. خلاصه با هر درد سری ککه بود و با رانندگی مثل راننده های رالی۷:۱۵ رسیدم رشت و رفتم خونه.
کتاب هامو و کیفم رو ورداشتم و یه چیزی هم خوردم که برم سر کلاس.
نشستم توی ماشین چند قدم که حرکت کردم حس کردم پنچره!! واستادم و در کمال خونسردی تایر رو تعویض کردم. رسیدم سر کوچه باز دیدم پنچره. اعصابم به هم ریخته بود .ولی یه تایر غیر از زاپاس هم پشت ماشین داشتم وقتی میرفتم مسافرت. ایندفعه با اعصابی خورد اومدم تایر رو عوض کنم.
حس می کردم همه چیز داره دست به دست هم میده تا من به کلاسم نرسم. اینقدر اعصابم خورد بود که آچار چرخ رو انداختم توی مهره ولی برعکس چرخوندم .
خب مسلما باز نمی شد!! با پا رفتم روش و یه دفعه یه صدا اومد !! ""تق!!"" بببببببببله !! پیچ بریده بود و من داشتم به آچار چرخی که روی زمین بود و ماشینی که روی هوا نگاه می کردم!!!! بلند بلند شروع کردم به خندیدن و. یه نفر داشت رد می شد پرسید: به چی می خندی آقا ؟ چیزی شده؟ گفتم : نه دارم به خودم می خندم ولی اعصابم خورد بود.![]()
![]()
به ساعت نگاه کردم ۱۰ دقیقه مونده بود به هشت و من هنوز دانشگاه نبودم. یه کنده گذاشتم زیر ماشین و جک و مابقی وسایل رو سریع توی ماشین که برم دانشگاه. کیفم رو ور داشتم دویدم سر خیابون که آژانس بگیرم و برم دانشگاه. تا رسیدم سر بلوار سمیه دیدم یه ماشین اونجاست داره آژیر می زنه و چند نفر هم جمعند!! اولش توجه نکردم و به ساعتم نگاه کردم . دقیقا ۸ شده بود و این یعنی از دست دادن کلاس!! گفتم حالا کلاس که هیچ شد برم ببینم اینجا چه خبره بعد هم برم سراغ ماشینم!! رفتم دیدم چه جالب!! استادمون هم اونجاست
. سریع رفتم کنارش گفتم : سلام آقای دکتر!! چی شده؟ گفت هیچی ماشینم دزدگیرش قاطی کرده!!
نمی دونید چقدر خوشحال شدم که نرفته دانشگاه هنوز.
گفتم میشه ریموت کنترل رو به من بدین؟ گفت می خوای چی کار کنی؟ گفتم : هیچی شاید با دست من باز شه!! البته اینو به شوخی گفتم!!
تا ریموت رو گرفتم و دکمه ی باز کردن رو زدم!! ماشین صداش در اومد!! بیغ بیغ بیغ!!! وای چه شعفی !!![]()
استاد کلی خندید و به من گفت : الان با من کلاس داری؟ گفتم بله استاد. گفت پس بیا بریم دانشگاه!!
خلاصه اوون روز رو با استاد رفتم دانشگاه و بین راه جریان رو هم واسش تعریف کردم. کلی خندید و اخرش به من گفت: مثل اینکه خدا می خواست بیای سر کلاس و قسمت اینجوری بود.
خلاصه کلاس رو از دست ندادم. ولی کلی ماشینم خرج ور داشت واسم!!!
ممنونم از حضورتون و حوصلتون.
موفق باشید.![]()
سلام