سلام
گفتن از حرفای ناگفته! 
گوش کن! 
با گوش جانت گوش کن؛ می شنوی! آری! این همان است! همان!
و من شعر وجودی زندگانیم را تکرار می کنم!
باز می گردم به آنکه بودم، و من همچنان دوست دارم دوست داشتنی هایم را و تو را...
کاش کمی سخن می گفتی! در بیداری من...
حرف هایم از درد و کاستی نیست؛ تو هستی...
و من با تنفس صبح است که به خود می آیم، و باور کردنی نیست! می خواستم بدوم! اما این دنیا هم می تواند بدود! کاش می دانستم ایستگاه آخر کجاست! کاش حداقل دکمه ی توقف این اتوبوس زمان را می دانستم کجاست! و اصلا" کاش می توانستم فریاد بزنم! آهای!!! نگهدار!
اینجا کسی زبان مرا درک نمی کند! جز معدودی که فکر می کنن، جنون بی دلیل است!
حتی یک ثانیه هم نمی توانم دل خوش نکنم! چیزی باقی نمی ماند...
حتی امیدم تبدار است! و من مشق عشق را تنهای تنها می خوانم و تکلیف من است!
صبح به صبح! فریاد من بلند است! دلم تنگ است؛ 
کاش متد آر یو پی را برای خودم می توانستم پیاده کنم!
ان روز که دوست داشتم پنجره های قلعه ی تنت! دوباره باز شود! و خورشید را از انها دوباره ببینم.
آن روز که گفتم ان رفت، این رفت، او هم رفت، و تنها تو بودی که دستان گرمت کمپ ایمن برفهای زمستانی باد خیره سر بود! و از بوران تنهایی نجاتم می دادی...
و حالا می گویم! چه اینجا باشی و چه نباشی، از تو می خوانم؛ 
جایگاهت دل من است؛ و این دل خانه تو ... 
خدا تو را در کنار خودش جای دادست!
و این عادت نیست! تکلیف است.
کاش آیینه هایم ناگهان نمی شکست!
.......................................................................................
غیر منتظره ترین کار ممکن ...