تبليغاتX
!!!!من دیگه مشروط نمیشم
چند روزی گذشته!

منو ببخش قشنگی لحظه های داداشی
تولدت مبارک خواهرم! خیلی خشکه! می دونم! ولی ببخش، ببخش که نیستم، ببخش که دیر دارم اینو می نویسم، ببخش...
می دونم که می دونی ...
می دونی! دست هام خیس شده! اشکم از نبودنم و نبودنت و نبودنش در اومده!
کاش می شد بازی مهرسا و احسان و بهار رو ببینم ! همه کنار هم!
راستی دنیا داره باهام راه میاد! ولی من دیگه نمی تونم بدوم! می دونی که؟
بازم راستی! من الآن یه مرد آزاد در بندم!
آزاد از شغل! در بند شغل! 
نفس! می کشم ! اینجا می تونم بگم هیچ کسی فارسی بلد نیست! 
مثل آدم های جو زده! نمی دونم نمی دونم لغت یادم نمیاد! حالا! فریاد می زنم " تولدت مبارک خوب داداشی" تولدت مبارک" ..... (صاحب پانسیون اومد شاکی شد!) 
حس می کنم توی یه جزیره ناشناخته گیر افتادم! روزا با خودم فارسی حرف می زنم و یه کتاب فارسی دارم و می خونمش! تا ارسی یادم نره! 
محسن کوروزوه!!!!!!!   نه دوشنبه هست نه هیچ کسی که حداقل بشه باهاش حرف زد!
تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک!!!!
.........................................................................
پست خصوصی نبودا! 
تولد خواهرمه! خیلی دلم واسش تنگه! کاش می دونستید شرایطم چطوریه!
* راستی! سرورم!!! میلم رو چکیدم! سرم جلوت پایینه!!!!

+ نوشته شده در بیست و ششم مهر 1388ساعت توسط محسن |

کجایید رادمردان وطن من!!؟؟
گویی نگاه های نافذتان را از ما برگردانده ایدگویی دیگر نمی خواهید شفاعتمان کنید، می دانم که ما بد کرده ایم! میدانم و میدانم!
به شما غبطه می خورم، به شما که قبل از عملیات حنا بر دست هاتان میگذاردید، با حلاوت شهادت افطار می کردید ، و شهادت بزرگترین جشن زندگیتان بود، یکدیگر را در آغوش میگرفتید و اشک در چشم هاتان بود که غوغا می کرد، دریایی گرم صورتتان را می پوشاند، گرمایی که آتش به جان نامردمان میزد، و لطافتی داشت که بهشت را تداعی مینمود.
آنگاه که به دوستان شهیدم می اندیشم، آنگاه که جای خالیشان دلم را به درد می آورد، آنگاه که می گریم از بی معرفتی خودم، که نتوانستم همپای آنان بروم، به بدبختی خود بیشتر ایمان می آورم!
دوستان من، فرزندان همانانند که شب های عملیات جشن می گرفتند، دوستان بزرگ من، احمد، رضا ، محسن و... دلم برایتان تنگ است. تنگتر از آنکه به نظر بیاید.
دلم برای خانه ام تنگ است، حتی خانه ی مجازی ام! برای همسرم، دوستانم، خواهرانم( سمیه و مرضیه)، برای برادرم، مادرم، پدرم، پدربزرگ و مادربزرگم و همه ی آنانی که خاطراتی دارم با آنها.
دلم تنگ است ای خدا.....

سلام دوستای خوب من! البته اگه هنوز اینجا رو یادتون مونده! 
دلم خیلی تنگ شده، چند وقته؟!!! خیلی! می دونم! دلم تنگ، 
آپ کردن این دفعه هم خیلی واسم راحت نبود!
تا همین چند ساعت پیش داشتم تلاش می کردم واسه آبان ماه برگردم ایران، عروسی خواهرمه خب! 
دلم واسه هر جفتشون تنگ شده، واسه دوتا خواهرم، 
واسه بهار! واسه احسان! واسه مهرسای عمو! 
دعا کنید من بتونم برگردم ایران، واسه عروسی خواهرم باشم....
یعنی میشه خدا؟؟؟
+ نوشته شده در نهم مهر 1388ساعت توسط محسن |

بسم الله الرحمن الرحيم
سلام به همگي
اينجا جشن تولدِ !!!  تولد خواهر من
من دوتا خواهر دارم که خيلي دوستشون دارم و الان هم دلم واسه جفتشون يه ذره شده.
کادو تولدشم گرفتم!!  ولي نمي خوام خودم وقتي برگشتم ايران بهش بدم. (( کادو تولد اون يکي آبجيمم گرفتما!! برگشتم جفتشون رو با هم مي دم!!))
از همينجا به خواهر گلم ميگم

                                آبجي کوچولوي من تولد مبارک


تولدت مبارک خواهر کوچولوی من

+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1387ساعت توسط محسن |

سلام

دیر کردم! می دونم خیلی! به هیچ کدومتون هم سر نزدم! عذر خواهی می کنم از همتون. می دونم که می بخشید.

بعد هم عید فطر رو به همتون تبریک میگم. البته فکر کنم چند روز تاخیر دارم!

سفر هلند هم که کلا" از روز دوم  با بیماری من شروع شد و ناچار بعد از 8 روز هلند رو در حالی که ناخوش بودم ترک کردم!و این دفعه هم سیاحتی از هلند نداشتم!

توی این مدت  ، چند تا اتفاق خوب هم افتاد  ، برادرم همراه با خانوادش اومدن پیشم و من بعد از مدتی دوباره بهانه ی زندگی رو دیدم! مهرسای عمو که الان دندوناشم در اومده و کلی شیرین زبونی میکنه.

برنامه هام جوری شده که می دونم تا چند سال آینده از ایران اومدن خبری نیست. و این تا حدی من رو ناراحت می کنه.

شاید نهایتا" یک پست دیگه توی این وبلاگ بنویسم!

دلم برای همسرم تنگ شده. یکسال... آره! داره یکسال میشه! از اون اتفاقی که مسیر زندگی من رو عوض کرد. راضیم به رضای خدا و باز هم خدا رو شکر می کنم. دعا میکنم روح همسرم همیشه شاد باشه.

دلم برای ایران تنگ شده! ولی می دونم اینجا بودنم بخاطر ایرانه! و این درد دوری از وطن رو تا حدی آروم میکنه.

بر می گردم. و دوباره توی هوای ایران نفس می کشم. و واسه بزرگی ایران تلاش میکنم ، کنار همه ی اونهایی که تلاش میکنند.

الان دارم یه تصنیف از استاد تجویدی گوش می کنم!! رفتم....

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم

از عشق تو جاودان  ماند ترانه ی من

با یاد تو زنده ام  ، عشقت بهانه ی من

پیدا شد چو ماه نو گاهی به خانه ی من

تا ریزد گل از رخت در آشیانه من

رفتم و بار سفر بستم  با تو هستم هر کجا هستم

آهم را می شنیدی به حال زارم می رسیدی

نازت را می خریدم تو ناز من را می کشیدی

به خدا که تو از نظرم نروی

چو روم ز برت زبرم نروی

رفتم و بار سفر بستم ، با تو هستم هر کجا هستم

اگر مراد ما برآید چه شود  شب فراق ما سر آید چه شود

به خدا کس ز حال من خبر نشد

که بجز من کسی غمش سفر نشد

نروی یک نفس ز پیش چشمم ، که به چشمم بجز تو جلوه گر نشد

رفتم و باز سفر بستم ، با تو هستم هر کجا هستم

....

 

 

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1387ساعت توسط محسن |

سلام

یک هفته در هلند!!

البته یک هفته همش کار نیستا!! کمی هم تفریح و سیاحته!

قبلا دو بار اومده بودم هلند٬ ولی خب ایندفعه یه کمی می خوام وقت واسه گردش هم بزارم.امروز صبح که اومدم هلند٬ اصلا خسته نبودم! آخه انگار از تهران برید مشهد!!! خب راهش زیاد نیست دیگه!

این هلند کشور عجیبیه ها!! همه ( بیشتر آدما) غمگین هستند٬ هر چند برخوردشون همراه با بی حوصلگی شیرینیه!! که اینم خودش جذابیت خودش رو داره!

ولی جزء پولدارترین آدم های دنیا هستند!! جاهای عجیبی هم توی این کشور هست. مثلا همین آمستردام!! موزه س ک س ! که البته کوچیکه! یه محله ای با عنوان " رد لایت " که یه محله ی به قول ایرنی ها خرابه!! و اینجا محل تن فروشیه!!!! و یا اینکه توی این کشور مصرف مواد مخدر آزاده!!

آهان همه ی ما می گیم هلند سرزمین گلها! یا اینکه دن کیشوت رو خوندیم و دیدم میگیم سرزمین آسیاب های بادی!! ولی اینجا یه چیز دیگه هم داره!! فر کنم بیشتر از چند صد نوع پنیر!!!!

فعلا که این آمستردام بود! می خوام دوتا شهر دیگه رو هم که قصد دارم برم رو هم بگردم! شاید چندتا عکس هم واستون گذاشتم.

سربلند باشد

+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1387ساعت توسط محسن |

                                         بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ

 سلام

حلول ماه مبارک رمضان رو  پیشاپیش بهتون تبریک می گم و بعد هم از همتون طلب دعا ی خیر.

استوار باشید و شاد

 

+ نوشته شده در دهم شهریور 1387ساعت توسط محسن |

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز یه سی دی  پیدا کردم. چندتا آهنگ بود .  یکشون آهنگ جمهوری اسلامی بود. سرود ملی ایران.
یاد دوران مدرسه افتادم؛ صبح شنبه؛ سرود ملی؛ دعوای بچه ها سر اینکه کی پرچم رو بالا بکشه!!
اینکه چقدر دوست د اشتم وقتی باد میزد و پرچم کاملا باز میشد؛ چقدر زیبا بود و دوستداشتنی.
بچه هایی که خیلی هاشون بعدها حتی به پرچم نگاه هم نکردند؛ و خیلی ها هم با وجود اینکه بزرگ شدند و دغدغه ی زدگی رو با خودشون داشتند، دیگه با هم دعواشون نمی شد که پرچم رو کی بالا بکشه، به هم کمک می کردن که با هم پرچم ایران رو بالا بکشن و بکن ایران هم بالا اومده، باید دیده شه، ...
الان که ایران رو توی ذهنم میارم یاد اون روزی می افتم که دو سه تا از بچه ها سر بالا بردن پرچم با هم دعواشون شده بود؛ همشون یه جورایی می خواستند پرچم بالا بره، ولی یکی می خواست خودشو به ناظم نشون بده، یکی خودشو به مدیر ، یکی با دوستش شرط کرده بود اگه اون بالا ببره بهش پنجاه تومن پول بده!!!!! و خلاصه هر کی هدف خودش رو داشت و خودش از پرچم مهم تر بود!!! آخرش هم  وقتی آقا مدیر از یکشون حمایت کرد و اون با کلی دردسر( چون بلد نبود)  داشت این کار رو می کرد و همه یا بهش می خندیدند و یا بهش می گفتند اینجا کارت بد بوده و اون قبول نمی کرد ، ادامه می داد یه کم بالا ،!؛ کلی پایین!! آخرش دعواشون در اومد و پرچم بالا که نرفت هیچ!!؛ از جا دراومد!!
مدیر خجالت کشید، اون بچه ی لجوج انداخت تقصیر بقیه! و بقیه مقصر رو مدیر معرفی کردند!ناظم مبهوت نگاه می کرد!!؛ این وسط فقط کسی که نمی خواست پرچم بره بالا ؛ اون بود که می خندید و اونهایی که میله ی پرچم رو کاشته بودند و پرچم رو نصب کرده بودند ، فغان می زدند ! ناله می کردند ؛ ولی هیچ نمی گفتند! چون توی ذهنشون این می اومد!
                                    " ز که نالیم که از ماست که بر ماست!! "
کاش دوباره همه به فکر این می افتادند که پرچم رو بالا ببرند ؛ دیگه اون رو دست بچه های لجوج حرف گوش نکن ندهند، کاش سر اینکه بند کتونی کی بازه و کی اصلا کفش پاشه باهم دعواشون نشه و اونی که شلوار جین پاش هست رو فکر نکنند که گاو چرونه!! شاید اون کارش جوریه که اگه اگه کت و شلوار بپوشه پاره شه و ضررش خیلی شه!
کاش از شب فقط تاریکیش رو نمی دیدند ، ستتاره های قشنگش، سکوت زیباش و خیلی چیزهای دیگه رو هم می دیدند.
کاش همه با هم ؛ بجای اینکه هر هفته شنبه ها پرچم رو بالا بدند، هر روز این کار رو می کردند.
کاش مثل اونهایی که اون اوایل این پرچم رو بلند کردند و گفتند : این هم هست؛ این رو هم ببینید بودند؛ کاش بدونند که همیشه افرادی هستند که بهتر از اونها پرچم رو بالا بدهند! کاش بدوند الان که دارند پرچم رو بالا میدن،ممکنه اشتباه هم بکنند!
ولی اینها همه کاش هایی هستند که فقط به زبان میاد!!  بچه ی  شیطونی که نمیشه متوجه اش کرد که داره اشتباه می کنه و حتی از کسی هم نمی ترسه هیچ وقت بزرگ نمیشه! چون پدرش همیشه ازش حمایت می کنه و تا آخرش فکر می کنه پدرش قوی ترین مرد روی زمینه، پس اگه پدرش بهش می خنده، یعنی کارش درسته!!
کاش پدرش هم متوجه می شد، که اون باید بزرگ شه، یا لااقل بقیه رو نباید بچه های کوچک نفهم دونست.
به امید روزی که پرچم رو از بچه ها بگیرند و پرچم بالاتر از بقیه چیزها باشه.


+ نوشته شده در چهارم شهریور 1387ساعت توسط محسن |

به نام خدا .

سلام . پارسال همچین وقتی بود که من عمو شدم . یه کوچولی ناز نازی اومد تو خونه ی ما و همه ی ما رو خوشحال کرد . بله مهرسا کوچولوی ما الان دیگه ۱ سالش شده و حالا ...

مهرسای عزیزم

آفتاب گونه ی من٬ روز طلوعت برای من روز شروع پاکی هاست و معصومیت نگاهت برای من نوریست که طلوع آفتاب امید را نوید می دهد. نگاه زیبایت در نگاهم و خنده ی شورانگیزت در درونم غوغا می کند و بلند فریاد می زنم : کوچولوی عمو تولدت مبارک ...

 

آسمان ستاره باران بود و شب از گل ماه ، درخشان بود

گرم گرم مرداد اما چون بهار و زمین از شکوفه خندان بود

و تو زیباترین گل دنیا ، ماه از شوق تو درخشان بود

ای نگاهت چو آبی دریا ، از وجودت شکوفه خندان بود

ای سراپاهمه بهار بهار ، ای تو زیباترین گل گلزار

ای وجودت مرا همه شادی ، ای نبودت مرا همه آزار

30 مرداد روز بشکفتنت ای گل بر تو دوصد مبارک باد

هدیه ات یک سبد گل نسرین یک سبد نسترن و رزی شاد

شب از بشکفتن تو می درخشید و جهان از شکوهت همه بهاران بود

گرم گرم مرداد و آمدنت همه جا از شکوفه خندان بود

بازم میگم تولدت مبارک کوچولوی عمو .

+ نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1387ساعت توسط محسن |