تبليغاتX
!!!!من دیگه مشروط نمیشم
سلام
امروز یه کوچولویی رو دیدم یاد مهرسای خودمون افتادم!! خیلی وقته ندیدمش! دلم واسش تنگ شده، الان که دیگه یه داداش کوچولو هم داره!!البته اونو اصلا" ندیدم!!
داشتم نگاش می کردم که دیدم مادرش پارسی صداش کرد!! داشتم از ذوق می مردم، یه خانواده ی ایرانی، البته اینجا ایرانی زیاده، منتها این کوچولو یه چیز دیگه بود.
رفتم کنارشون و احوالپرسی کردم؛ اونا هم خوشحال شدن.
اسم کوچولو "پریسا" بود. اسمش رو که گفت باز یاد مهرسا افتادم...

راستی به نظر شما دنیا چه جوریه؟؟؟؟
تخت؟؟ گرد؟؟؟ بزرگ؟کوچیک؟ چی؟؟؟؟....
............................
اینجا حتی دلم واسه رانندگی هم تنگ شده!!!
....
اونی که خودش می دونه ادامه رو بخونه!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هشتم بهمن 1388ساعت توسط محسن |

بسم الله الرحمن الرحیم
من که از آتش دل چون خم می در جوشم     مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم



اینجا سردتر از آن است که مرا در خود جای دهد!
اینجا سوزانده تر از آن است که زنده در آن زندگی کند..

سر خود را مزن اینگونه به سنگ 
دل دیوانه‌‌ی تنها ! دل تنگ ! 
منشین در پس این بهت گران 
مدران جامه‌ی جان را مدران ! 
مکن ای خسته ، درین بغض درنگ 
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ ! 

پیش این سنگدلان ، قدر دل و سنگ یکی‌ست 
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی‌ست 
دیدی ، آن را که تو خواندی به جهان یارترین 
سینه را ساختی از عشقش ، سرشارترین 
آن که می‌گفت منم بهر تو غمخوارترین 
چه دلازارترین شد ! چه دلازارترین ؟ 

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند 
نه همین در غمت اینگونه نشاند 
با تو چون دشمن دارد سر جنگ ! 
دل دیوانه‌ی تنها ، دل تنگ ! 

ناله از درد مکن 
آتشی را که در آن زیسته‌ای ، سرد مکن 
با غمش باز بمان 
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان 
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ 
دل دیوانه تنها ، دل تنگ ! 

*دوستت دارم ای وطن.
به عقیده ی شما سرباز بودن خوبه؟؟؟؟
** حرفی برای گفتن نمانده!!
چندسال که می گذرد انگیزش تورا به مسلخ می برند! آنگاه است که تو خود را سلاخی شده یم بینی! چون انگیزشت همان تویی!!
نگاه به آسمان چند سال قبلت می کنی و می بینی پر از ستاره است، و رست را که می چرخانی می شود امسال! و چشمانت را که بر هم می زنی می شود آسمانت بی ستاره تر از ... و شاید چشمی برایت نمانده،
*** جایی برای اعتراض نیست! از ماست که بر ماست.
شاید سیاستمداران نگاه های بازی خورده ی ما را زودتر دیده بودند و ما را بازی دادنند! به فکر خودشان!
من و امثال من، محسن، احمد ، رضا و... هدف داشتیم و داریم. یادم نمی رود آن روزهاییکه در تاریکی نشسته بودیم و کارهایی می کردیم! بالاسرمان سه چیز بود! 
پرچم ایران عزیز،  شمایل خمینی(ره) بزرگ و پرچمی که سبز بر آن نوشته بودند " القدس لنا" !!
و من هنوز همانم
****شاید راه از ابتدا درست نبود! اگر اجازه ی ورود به من ندن می رم پیش خانوادم و دوباره تحصیلاتم رو شروع می کنم منتها در رشته ی علوم سیاسی و فلسفه!!!

+ نوشته شده در بیست و هفتم دی 1388ساعت توسط محسن |

سلام

دیگه دارم کلافه می شم!
اینجا شده مثل زندون
می خوام برگردم، نمیذارن! 
تصمیم خودم رو گرفتم! بر میگردم حتی اگه توی فرودگاه دیپورت شم! خلاصه منم توی ایران آدمایی رو دارم که به دادم برسن!
شده 10 بار توی ایران نفس بکشم! توی آسمونش برم و...


*شاید خیلی هاتون احساس منو درک نکنید! حتی اوناییکه الان ایران نیستن!! چون من می دونم اینا چرا نمی خوان من برگردم!
** سالروز درگذشت مرحوم مهندس محسن لطفیان ، دوست و برادر عزیزم شده!
یه کم در مورد این مرد توضیح می دم
مهندس محسن لطفیان پسر مرحوم شهید مهندس رضا لطفیان ، که در جبهه ی کردستان شهید شدند ؛ در اراک متولد شدند ، ایشون مدرک کارشناسی رو در دانشگاه پلی تکنیک تهران در رشته ی مهندسی برق اخذ کردن و مدرک کارشناسی ارشد رو در دانشگاه تورنتو گرفتند. ایشون دانشجوی دکترای تخصصی در دپارتمان برق و کامپیوتر همون دانشگاه بودند که متاسفانه سال گذشته در یک سانحه رانندگی به رحمت ایزدی پیوستند. 
درگذشت ایشون برای من یکی از سخت ترین اتفاقات در زندگیم بوده و هست.
روحش شاد

 توی اوناییکه الان ایران هستند دلم واسه خواهرم از همه بیشتر تنگ شده
مرضیه که شاید تنها کسی باشه که حتی اگه ازم ناراحت هم یمشه باز به روی خودش نمیاره
سمیه که همیشه می دونم یکی از عزیزتریناش منم
حتی فاطمه! که شاید چون خیلی سراغ ازش نگرفتم ازم ناراحت باشه
ولی دنیا انگار نمی خواد بهم رحم کنه!

+ نوشته شده در هفدهم دی 1388ساعت توسط محسن |

ناراحتی روحی گرفتم از این تاخیرات!
این چه مسخره بازییه که اینا در آوردن!
آدم بخواد برگرده وطن خودش واسش این پا و اون پا کنند؟؟؟
اصلا یکی به من بگه توی این مملکت من چه خبره؟
یکی میگه اغتشاش! یکی میگه اعتراض! یکی میگه توطئه! بابا تقصیر من چیه؟
من که حداقل یه کوچولو به این مملکت خدمت کردم! حالا هر چقدر کم
دو سال نبودم! ولی انگار خبرها همه غلطه!
ایران چه خبره!!؟؟
لطفا به من بگید!
یکی که با چشاش دیده! نه اینکه شنیده یا ازمنابع اطلاع داره!

* دوستان بنده در سفارت! چوب لای چرخ های من می کنند!
لابد فکر می کنند منم آشوبگرم! 
کی می دونه آشوبگر کیه؟؟
یکی که اصلا نمی دونه انقلاب چیه اومده اینجا پست گرفته ! میگه اگه هم الان ما بزاریم برید! دیپورت میشید توی فرودگاه امام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می تونید تصور کنید؟؟؟ من از کشور خودم دیپورت میشم به یه کشور دیگه!!! 
چه خنده ی تلخی!!!!!!!!!!
بابا جان ! من هیچ منع قانونی برای بازگشت به وطن ندارم!
طرف فقط یه مشت حرف دیکته شده ی مسخره جواب من رو می ده!
اون لحظه ای که حس کردم منطق نداره دوست داشتم با مشت بزن توی صورتش! مخصوصا اون موقعی که بهم گفت : آقای.... شما که آدم منطقیی هستید!
خد................ااا حیف که اصلا مشت زدن رو دوست ندارم!
این کارا در حق من بی انصافیه
منتی نیست ، ولی من تا پای جونم هم واسه این نظام رفتم!
خب حالا این برچسب ها که " اگه شما برگردید به صلاح خودتون و نظام نیست" چیه؟؟؟؟
مگه من چیکارم؟؟؟؟
سیاسیم؟؟؟؟ مزدورم؟ اغتشاشگرم؟؟؟ بی فرهنگم؟؟؟ معاندم؟؟؟  بابا حداقل بگید من چیکاره ام؟؟
تا اینو می پرسم مثل چاپلوسها می گن " شما افتخار مملکت و مایی!!" بابا اگه اینطوریه چرا به صلاح نیست من برگردم! ؟؟؟؟
خدایا خودت کمک کن برگردم
به همون خدا اگه وقل نداده بودم برگردم از همینجا مستقیم می رفتم سیدنی و چند سال دیگه بر میگشتم 

+ نوشته شده در دهم دی 1388ساعت توسط محسن |

سلام به همه
دارم کارمو می کنم واسه محرم یا دیگه حداقل واسه تاسوعا و عاشورا ایران باشم.
دلم واسه هیئت تنگ شده
واسه اون شور و حال... اگه بدونید....
حتی واسه اون چایی ها!!

نمی دونم چرا توی ایران یا کلا اوناییکه زیاد ایران هستند تا فکر می کنند تو می تونی یه کاری واسشون بکنی  و کار تو هم پیش اونا ست سریع ازت می خوان اون کارو واسشون انجام بدی تا کارت رو انجام بدن!
نمی دونم چیکار کنم! البته این دفعه دیگه یه سازمانه! کار خیره دیگه!!! 


 دو تا ساعت مچی خریدم واسه دو نفر!!!!!

اوناییکه اینجا رو می ببینند کسی قزوینی نیست؟؟؟

+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط محسن |

کمی کار داشتن خوبه!
گفتن از خاطره ها خوبه!
گاهی حتی اگه خودت نباشی هم خوبه!
گاهی اینکه خودت باشی بهتره!
گاهی دوست داشتم جای دوشنبه رابینسون کروزوعه باشم!
گاهی هم جای یکی دیگه!
امشب رفتم یه رستوران ایرانی! قورمه سبزی خوردم!! کیفور و سرمست( این دوتا لغت رو 10 دقیقه فکر کردم یادم بیادا!!) شدم!هر چند غذاهای مادرم یه چیز دیگست!
نمی دونم  دلم واسه آقا یعقوب پلی تکنیک چرا یه هویی امروز تنگ شد!!!
رحمان!آخ که چه مرد نازنینی بود اون!
دنیا رو می بینی! 
امشب دلم هوای خیلی چیزا رو کرده! حتی خیلی از وسایلم! مثل اون لپ تاپ sony vaio که توی هلند از بین رفت! اوون یادگاری از طرف بهترین و مهمترین آدم زندگیم بود

*امشب دلم می خواست فقط بنویسم!!
** از اینکه لغت های فارسی یادم رفته از خودم خجالت کشیدم امشب کلی! هر چند فارسی خوب یادمه و توی ظاهر هیچ مشکلی ندارم، ولی دیگه اون لغت قشنگای کم کاربرد خوب روی زبونم نمی چرخه! ولی می دونم یادم میاد.
*** اوناییکه رمز رو می دونند ادامه رو ببینن!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هجدهم آذر 1388ساعت توسط محسن |

دوست خوبم محسن واسم کامنت گذاشت! خوندم رفتم وبش! خوندم! کمی بغض کردم و اینجا جوابش رو می دم


گفتی درک! گفتی مادر وگفتی ... 9ماهه مادرم رو ندیدم! غربت یعنی این! 9 ماه هیچ کدام از عزیزانم رو ندیدم! شاید قبل تر ها هم می شد مدت ها عزیزانم رو نبینم! شاید! ولی کار بود و میل من! اما، اینبار میل من نبود. اکراه بود و اجبار! حتی کسی نیست دست منو بگیره وطن معنایی من! تفکر اشراقی من، و نگاه افلاطونی!! و کمی مسیر زندگی، اینهاست نگاه من! پس، ساده بیا، دست منو بگیرو، ساده نگیر این همه سادگی رو! ساده بیا کنار من، چشم بزار، رو چشم من ساده بیا نگات کنم، با عشق می خوام صدات کنم بیا کنار دست من، جا بشو تو قلب من نگاه رویایی تو ، صدای خوش نوای تو اشکای بی حساب من، صدای بی صدای من همش می خوان اینو بگن: بیا تو در کنار من ..................................... و من همچنان دلتنگ عزیزترین خود هستم و دلتنگ خواهم ماند. و خاک سردی که امید را می برد! امید مرا برد! اما او را هیچ چیز نمی تواند از یاد من و از زندگی من ببرد.


الهی من دور آبجی کم توقع خودم بگردم!!!!!!
..........................
خدا رو چه دیدی شاید با تو باشم، شاید با نگاهت از این غم رها شم
خدا رو چه دیدی، شاید غصه رد شد، 
....
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت، نشستم توو بارون بازم چشم به راهت
.........................
و من همیشه با شمایم!!

+ نوشته شده در دهم آذر 1388ساعت توسط محسن |

وایی!!
دیوونه شدم!
همین الان رفتم توی این خیابون لفسید داشتم قدم میزدم! (الان میگید چقد هوله!!! آخه نمی دونید اینکه یه قدم هم به ایران نزدیک شدم چقدر کیف میده!!) خلاصه!
دیدیم یه صدای خاطره انگیز اومد!

ساده بیا دست منو بگیرو/ ساده نگیر این همه سادگی رو/ ساده نگیر اگه هنوز می تونی پای همه سادگیات بمونی...

این آهنگ که تی اسم خوانندش رو هم نمی دونستم واسم کلی خاطرست. 
رفتم داخل اون بار! دیدم کلی ایرانی! خلال دندونم رو (همون فلش مموری!!) در آوردم گفتم میشه این آهنگ رو بهم بدین؟؟؟ آقاهه یه جوری نگام کرد! گفت باشه!! ببین!! فارسی گفتا!!!
فارسی گفت!! فارسی!
من نمی دونم چرا قاطی شدم!
داره می خونه! ساده نگیر این همه سادگی رو/ ساده نگیر اگه هنوز می تونی پای هه سادگیات بمونی
یه آهنگ دیگه هم هست
دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره / ولی گاهی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره/ اما بازم به خودش میاد و سوسو می زنه باز حیاط خلوت سینم رو جارو می زنه...
یاد خاطره هام بخیر

یاد اون روزا بخیر
هنوز کمی حس خلا دارم! 
واقعا ایران رو می بینم؟؟؟؟
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


شاید خیلی هاتون الان منو درک نکنید


پیغام به یک hasan !!!
من نمی تونم آنلاین با مسنجر یاهو باشم!!!
هیچ کسیکه خاطره ی خوبی ازش دارم از یادم نمیره :)
با تو هم کلی خاطره ی خوب دارم

+ نوشته شده در نهم آذر 1388ساعت توسط محسن |