کمی کار داشتن خوبه!
گفتن از خاطره ها خوبه!
گاهی حتی اگه خودت نباشی هم خوبه!
گاهی اینکه خودت باشی بهتره!
گاهی دوست داشتم جای دوشنبه رابینسون کروزوعه باشم!
گاهی هم جای یکی دیگه!
امشب رفتم یه رستوران ایرانی! قورمه سبزی خوردم!! کیفور و سرمست( این دوتا لغت رو 10 دقیقه فکر کردم یادم بیادا!!) شدم!هر چند غذاهای مادرم یه چیز دیگست!
نمی دونم دلم واسه آقا یعقوب پلی تکنیک چرا یه هویی امروز تنگ شد!!!
رحمان!آخ که چه مرد نازنینی بود اون!
دنیا رو می بینی!
امشب دلم هوای خیلی چیزا رو کرده! حتی خیلی از وسایلم! مثل اون لپ تاپ sony vaio که توی هلند از بین رفت! اوون یادگاری از طرف بهترین و مهمترین آدم زندگیم بود
*امشب دلم می خواست فقط بنویسم!!
** از اینکه لغت های فارسی یادم رفته از خودم خجالت کشیدم امشب کلی! هر چند فارسی خوب یادمه و توی ظاهر هیچ مشکلی ندارم، ولی دیگه اون لغت قشنگای کم کاربرد خوب روی زبونم نمی چرخه! ولی می دونم یادم میاد.
*** اوناییکه رمز رو می دونند ادامه رو ببینن!!!!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در هجدهم آذر 1388ساعت توسط محسن
|
دوست خوبم محسن واسم کامنت گذاشت! خوندم
رفتم وبش! خوندم! کمی بغض کردم و اینجا جوابش رو می دم
گفتی درک!
گفتی مادر
وگفتی ...
9ماهه مادرم رو ندیدم! غربت یعنی این! 9 ماه هیچ کدام از عزیزانم رو ندیدم! شاید قبل تر ها هم می شد مدت ها عزیزانم رو نبینم! شاید! ولی کار بود و میل من! اما، اینبار میل من نبود. اکراه بود و اجبار!
حتی کسی نیست دست منو بگیره
وطن معنایی من! تفکر اشراقی من، و نگاه افلاطونی!!
و کمی مسیر زندگی، اینهاست نگاه من!
پس،
ساده بیا، دست منو بگیرو، ساده نگیر این همه سادگی رو!
ساده بیا کنار من، چشم بزار، رو چشم من
ساده بیا نگات کنم، با عشق می خوام صدات کنم
بیا کنار دست من، جا بشو تو قلب من
نگاه رویایی تو ، صدای خوش نوای تو
اشکای بی حساب من، صدای بی صدای من
همش می خوان اینو بگن:
بیا تو در کنار من
.....................................
و من همچنان دلتنگ عزیزترین خود هستم
و دلتنگ خواهم ماند. و خاک سردی که امید را می برد! امید مرا برد! اما او را هیچ چیز نمی تواند از یاد من و از زندگی من ببرد.
الهی من دور آبجی کم توقع خودم بگردم!!!!!!
..........................
خدا رو چه دیدی شاید با تو باشم، شاید با نگاهت از این غم رها شم
خدا رو چه دیدی، شاید غصه رد شد،
....
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت، نشستم توو بارون بازم چشم به راهت
.........................
و من همیشه با شمایم!!
+
نوشته شده در دهم آذر 1388ساعت توسط محسن
|
وایی!!
دیوونه شدم!
همین الان رفتم توی این خیابون لفسید داشتم قدم میزدم! (الان میگید چقد هوله!!! آخه نمی دونید اینکه یه قدم هم به ایران نزدیک شدم چقدر کیف میده!!) خلاصه!
دیدیم یه صدای خاطره انگیز اومد!
ساده بیا دست منو بگیرو/ ساده نگیر این همه سادگی رو/ ساده نگیر اگه هنوز می تونی پای همه سادگیات بمونی...
این آهنگ که تی اسم خوانندش رو هم نمی دونستم واسم کلی خاطرست.
رفتم داخل اون بار! دیدم کلی ایرانی! خلال دندونم رو (همون فلش مموری!!) در آوردم گفتم میشه این آهنگ رو بهم بدین؟؟؟ آقاهه یه جوری نگام کرد! گفت باشه!! ببین!! فارسی گفتا!!!
فارسی گفت!! فارسی!
من نمی دونم چرا قاطی شدم!
داره می خونه! ساده نگیر این همه سادگی رو/ ساده نگیر اگه هنوز می تونی پای هه سادگیات بمونی
یه آهنگ دیگه هم هست
دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره / ولی گاهی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره/ اما بازم به خودش میاد و سوسو می زنه باز حیاط خلوت سینم رو جارو می زنه...
یاد خاطره هام بخیر
یاد اون روزا بخیر
هنوز کمی حس خلا دارم!
واقعا ایران رو می بینم؟؟؟؟
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
شاید خیلی هاتون الان منو درک نکنید
پیغام به یک hasan !!!
من نمی تونم آنلاین با مسنجر یاهو باشم!!!
هیچ کسیکه خاطره ی خوبی ازش دارم از یادم نمیره :)
با تو هم کلی خاطره ی خوب دارم
+
نوشته شده در نهم آذر 1388ساعت توسط محسن
|
سلام
باز هم بوی نم! بوی نمناکی! دانوب آبی! یاد محسن و احمد!
یاد گربه و پیرمرد و خیلی چیزای دیگه!
اینجا وین، اتریش!
باز هم صدای پچ پچ های فارسی! باز هم خنده های ایرانی و باز هم نگاه ها ی عجیب این مردمان ژرمن!
و چقدر خاطره انگیز است این دیار
چه سری است در این تنها شدن! چه سری است که اینگونه مرا به خود می کشد وطن
اینجا نزدیکتر به وطن! اینجا آشناتر با وطن
تازه رسیدم !
هنوز حتی لباس هامو هم عوض نکردم!
فردا یکی دو جا کار دارم
باید برم دوتا پشه بخرم!!(حالا بعد می گم)!!
یه دونه سورپرایز هم واسه یکی دیگه دارم!
خلاصه که دنیا خیلی کوچیکه ! و البته گرد!!!!
غمگین تر!! شادت می کنم!
یک قول مردونه!!!!!
+
نوشته شده در نهم آذر 1388ساعت توسط محسن
|
فضای این پست کمی فرق داره بنا به دلایلی!
کمی شاد تر میشه!
اما تایتل پست!
خیلی ها توی ایران از یه نرم افزار های استفاده می کنند یا بهتره بگم از یه سرویس هایی استفاده می کنند تا آی پی اونها از ایران نباشه! تا بتونند آزادانه همه جا سرکت بکشند! اما...!!!!
من بنا به دلایلی که نمیشه بگم!! :D آی پی خودم رو عوض کردم و تبدیل به آی پی ایران کردم!!!
اینجوری باز بنا به دلایلی که نمی تونم بگم!!! راحت تر می تونم به وب همه ی دوستام سر بزنم!
دلم واسه همتون تنگ شده بود واسه بعضیا بیشتر!!!
عجب روزیه فردا!!!
خدایا کمک کن
+
نوشته شده در دوم آذر 1388ساعت توسط محسن
|
سلام خواهرم
دلی شکسته دارم از این همه بی انصافی های زمانه!
استخوانی خرد شده از این همه درد دوری
کودکی هایم می خواندم ، می توان از شادی آنهایی که دوستشان داری شاد بود و با غم شان غمگین!
در نجوانی گفتار بالا را حس کردم! و در حال درک!
می داتم نبودنم، نبودنت! برای تو و من سخت است و ...
یادم می آید آن روزها که می رفتم و فکر نمی کردم طولانی شود نبودنم! خیالم از بابت تو راحت بود! اما! الان ناراحت تر از همیشه است.
می دانی از ایران چه دارم با خود؟؟؟
یک کیف پول! 9 تا عکس!!!
یک مینی سی دی! صدای مینا!
چند آهنگ! که با مینا گوش می کردم!
و من هنوز غمگین از غم تو.
دوست دارم و برنامه می ریزم تا چند روز دیگه همه رو شکه کنم!
+
نوشته شده در یکم آذر 1388ساعت توسط محسن
|
شکه شدن در حرفه ی من کاملا" طبیعیه!!
شکه شدن برای من تازگی نداره!!!
شکه شدن برای من مرگ نمی آره!
شکه شدن جزئی از زندگی منه!!!
یادم میاد چند جا اون قدیمای نزدیک خونده بودم! " ندیدن دلیل نبودن نیست" !!
در طول زندگیم ، هیچ کسی متوجه نشد من چیکاره ام! در طول زندگیم همیشه چیزی غیر از اون که هستم جلوه کردم، یه بچه پولدار مزخرف مغرور نفهم! که نه خدا سرش میشه نه پیغمر!!!
یکی که دانشگاه رفته! ولی اصلا معلوم نیست چیکاره بوده! چیکاره هست! یکی که نه غم داره نه غصه!
یکی که خوشی زیر دلشو زنده!
هیچ وقت! هیچ وقت توی زندگیم حتی تایید مافوقم هم واسم مهم نبود! نه از سر غرور! از اینکه تا اطمینان به کاری نداشتم انجامش نمی دادم! الان می دونم خیلی از اون کار ها اشتباه محض من بود! شاید باید تایید بعضی ها رو می گرفتم!
شاید اون موقع ها که برای اولین بار می رفتم تدریس، اون موقعی که همه فکر می کردن من حداقل 10 سال از خودشون بزرگترم در حالی که در نهایت 3 سال بزرگتر بودم! باید تایید بعضی ها رو می گرفتم!
می خوام بگم! توی دنیا از هیچ چیز به اندازه گرو کشی ناراحت نمیشم! من کسی را دوست نمی دارم تا مرا دوست بدارد!! من دیگران را دوست می دارم چون دوست داشتن را دوست داست دارم! چون دوست داشتن فطرت من است!
95% هم حرفه های من مظلومند! چون تعمیم اون 5% باقی رو روی رفتار خودشون حس می کنند!
اگر خانواده ام رو کنار بگذارم ، در طول زندگیم ، فقط و فقط 4 نفر منو درک کردند و بس!
1) احمد، دوست خوب و دوست داشتنی ام
2)محسن، که خدای رحمتش کند. یار غار من، و حافظ اسرار من، که خدای او را شفیع من در قیامت کند.
3) مرضیه، که خواهرم شد و تا ابد درکی دارد وسیع، و نگاهی دارد بصیر. و او هم فطرتی دارد دوست داشتن شناس!
4) باز هم محسن!!! که اجازه داد من او شوم! برترین شاگرد من! و تنها در نگاه او خود را استادی دیدم توانمند و راضی! کسی که حداقل نشان داد برای من ارزشی قائل است! در شرایط یکسان با دیگران نشان داد که او مرا می فهمد! و خدای سعادتمند گرداند.
غرض!!!
خوهرم! تو مرا شکه کردی! و من اینبار قلبم انقباضی یافت منبسط. و باخود دانستم! 5 نفر نبودند که مرا درک کردند! 4 نفر بودند!
به توصیه ی همیشگی ات ! یاسین خواندم!
برمی گردم! اما ...
+
نوشته شده در سی ام آبان 1388ساعت توسط محسن
|
اینجا وست ویرجینیا. ایالات متحده امریکا
کشوری در حلقه ی سرخ المپیک
و من، غمگین از نبودنم!
نبودن در ایران و در کنار کسانی که دوستشان دارم.
انگار قسمت نیست در شادی ها کنار کسانی که دوست می دارمشان باشم.
حتی نمی دانم خواهرم لباس سپید بخت را پوشید یا نه؟
و چرا من کنارشان نیستم.
تمام پیغام هایم عذر دارد و تمنای عفوپ
خواهر کوچولوی من، باید مثل همیشه داداشت رو ببخشی که هیچ وقت که باید نیست!
از خدا خوشبختیت رو خواستم و زندگی با عزت در کنار همسرت
+
نوشته شده در بیست و ششم آبان 1388ساعت توسط محسن
|